
فرض کنیم قرار بود این قضیه امسال اتفاق بیفتد، که زنی روی نیمکتی در انتهای کوچهای منتهی به خیابان بنشیند و آن روز شانزدهم آذر باشد، راس ساعت چهار عصر.
فرض کنیم که زن میانسال اکنون نشسته روی همان تک نیمکت چوبی، زیر بارش برگهای پوسیده سپیداری در باغچه انتهای کوی نسترن. باغچه کوچکی که در ارتفاعی بالاتر از خیابان قرار دارد و قرار است دختری هجده ساله با ویلنسلش بیاید و کنار زن بنشیند.
فرض کنیم حالا دختر از پلکانی که از پیادهروی خیابان به کوچه میرسد بالا آمده و از حصار پوشیده از پیچک ارغوانی گذشته و نزدیک نیمکت ایستاده، مثلا ایستاده نفس تازه کند، بعد جعبه ویلنسل را از دوش برگیرد و سمت دیگر نیمکت سرد بنشیند. ابتدا جعبه ویلنسل توجه زن را جلب کند و سر بچرخاند و دختر جوان را با پالتوی عنابی ببیند. بعد دقایقی در سکوت بگذرد تا از خیابان، همهمه جمعیتی موجب نگاه مضطرب زن شود و دختر او را از بیم برهاند: «راهپیمایی سیاسی نیست، هوادار دو تیماند، یکی به اون یکی گلی زده مسابقه رو برده!»
این توجیه کافی بود که زمینه گفتگوی آن دو فراهم شود و دختر از کلاس موسیقیاش بگوید که زودتر از معمول تعطیل شده تا معلمش به مراسم سالگرد برسد و بعد، از مادرش بگوید که امروز دلواپس بوده و شبکه موبایل هم که قطع شده و امکان تماس ندارد. اما قرار نبود در این لحظه دختر چیزی بگوید که به نظر برسد زن را میشناسد: «پدر دیگه با ما زندگی نمیکنه.»
و زن بیآنکه به دختر غریبه شک کند، بشنود که پدرش سالهاست رفته و کسی از او خبر ندارد و فقط شایعاتی شنیدهاند که گویا درگیر مسائل سیاسی شده، اما مادرش معتقد است که او درگیر عشق زن دیگری شده و با او رفته است…
– کاش پدرت درگیر سیاست نشده باشه حتی اگر با زنی رفته باشه!
قرار نبود این اظهارنظر قاطع، تعجب دختر را برانگیزد تا رو به زن بچرخد و چهره او را در سایهروشن شاخهها بنگرد و زن به خود آید و بیمقدمه از دختر بپرسد که چه مینوازد؟ و دختر ساز را از جعبه درآورد و بیاعتنا به همهمه شعارهایی که دور میشوند، قطعهای سوزناک بنوازد و زن بگوید این آهنگ را میشناسد اما فکر نمیکرد پس از سالها اقامت در اروپا، روزی بازگردد و آن را در چنین جایی در تهران بشنود.
حالا فرض کنیم تا پاسی از شامگاه، هیچ عابری از عرض کوی نسترن نگذرد و زن نومید برخیزد و هرگز نداند دختری که گرم نواختن بر نیمکت ماند همان کودکی است که به خاطرش از عشق مرد گذشت و به تبعیدی خودخواسته رفت.

دختر نیز در ترنم آخرین نتها، به دور شدن زن بنگرد و به بازی نسیم در شاخسار عریان سپیداری که بر جای خالی زن و مردی بر نیمکت وعدهگاه برگ خزان میریزد و دختر چندان مفتون این تصویر بماند تا زنگ موبایل که دوباره وصل شده او را به خود بیاورد. بعد ساز را در جعبه بگذارد و به مادرش اطمینان بدهد که در راه بازگشت است. سپس دستی بر پالتو عنابی بتکاند و ساز بر دوش و شادان به سوی پلکان منتهی به خیابان بخرامد. چرا چنین شاد؟ فرض کنیم چندی پیش دستنویس شعری از پدر یافته که به دیدار زنی با شاعر اشاره کرده، دیداری در شانزده آذر در این باغچه خزانزده کوی نسترن، راس ساعت چهار عصر.
از کتاب «سقف این خانه کوتاه است»







