ترامپیسم و برهنگیِ چهره‌ی دموکراسی غربی – مجید ملکی

دوران دونالد ترامپ لحظه‌ای بود که بسیاری از تناقض‌های دیرینه‌ی دموکراسی لیبرال غربی دیگر نتوانستند پشت ظاهر آراسته‌ی خود پنهان بمانند. او نه آغازگر انحرافی تازه، بلکه آشکارکننده‌ی صریح همان سازوکارهایی بود که چپ سیاسی دهه‌ها درباره‌اش سخن گفته بود: دموکراسی‌ای که در عمل، بیش از آنکه بر اراده‌ی مردم استوار باشد، بر منافع سرمایه، شبکه‌های قدرت و روایت‌های مسلط رسانه‌ای تکیه دارد.

رفتار ترامپ با نهاد قضایی نمونه‌ی روشنی از این واقعیت بود. هرگاه رأی دادگاه یا نتیجه‌ی تحقیقات قضایی با خواست او همخوانی نداشت، به عزل مقام‌ها، تهدید مالی یا تخریب حیثیتی آنها روی می‌آورد. رسانه‌های جریان اصلی این اقدامات را «بی‌سابقه» و «غیرعادی» خواندند، اما در حقیقت، این رفتار فقط شکل بی‌پرواتر همان نفوذی بود که همیشه در سیستم قضایی آمریکا وجود داشته است: قاضی‌های انتخابی، دادستان‌های منصوب سیاسی و تأمین مالی سنگین کمپین‌های قضایی توسط سرمایه‌داران. ترامپ تنها پرده‌ی نازکِ استقلال قضایی را کنار زد و نشان داد که این نهاد هیچ‌گاه آن‌چنان بی‌طرف و فراتر از سیاست نبوده است.

رابطه‌اش با رسانه‌ها نیز از همین منطق پیروی می‌کرد. رؤسای‌جمهور پیشین همواره رسانه‌ها را مدیریت یا تحت فشار قرار می‌دادند، اما با ظرافت و از مسیرهای غیرمستقیم. ترامپ اما آشکارا خبرنگاران را تحقیر کرد، شبکه‌های بزرگ را از کاخ سفید بیرون انداخت و آنها را «دشمن مردم» نامید. او دیوار ظاهری میان سیاست و رسانه را فرو ریخت و نشان داد رسانه‌های بزرگ غربی بیش از آنکه نگهبان حقیقت باشند، بازتولیدکننده‌ی روایت قدرت‌اند. استقلال آنها همیشه تا حد زیادی افسانه بوده است.

در سیاست خارجی نیز همین الگو تکرار شد. حمایت از دیکتاتورها، دولت‌های راست افراطی و کودتاهای ضددموکراتیک برای آمریکا تازگی نداشت؛ از شیلی و آرژانتین در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ تا خاورمیانه و اروپای شرقی پس از جنگ سرد. تفاوت ترامپ این بود که دیگر حتی زحمت توجیه این اقدامات با شعار «گسترش دموکراسی» را به خود نمی‌داد و صریحاً اعلام می‌کرد که همه‌چیز در خدمت «منافع آمریکا»ست. او نقاب را کنار زد و سیاست خارجی امپریالیستی را در شکل خالص و بی‌تعارفش نمایان کرد.

ترامپ همچنین نشان داد چگونه یک میلیاردر می‌تواند خشم طبقه‌ی کارگر سفیدپوست را علیه «نخبگان» بسیج کند، در حالی که خود بخشی از همان ساختار اقتصادی نابرابر است و دقیقاً از همان ساختار حمایت می‌شود. این تناقض آشکار، پوچی دموکراسی نمایندگی لیبرال را برملا کرد؛ نظامی که ظاهراً صدای مردم را نمایندگی می‌کند، اما در عمل صدای سرمایه‌ی بزرگ را بلندتر می‌سازد.

اهمیت تاریخی ترامپ اما بیش از هر چیز در واکنش غرب به او نمود یافت. رسانه‌ها و اندیشکده‌های جریان اصلی با تأکید بر «استثنایی بودن» و «غیرعادی بودن» او تلاش کردند وانمود کنند که تهدید علیه دموکراسی از بیرون و ناگهان آمده است. این روایت در واقع تلاشی بود برای نجات افسانه‌ی «جهان آزاد» و «نظم لیبرال» که دهه‌ها به‌عنوان پوششی برای سلطه‌ی ژئوپولیتیک و اقتصادی به کار می‌رفت. دوران ترامپ نشان داد ارزش‌های دموکراتیک هرگاه با منافع بازارهای جهانی و قدرت نظامی در تضاد قرار گیرند، بی‌درنگ کنار گذاشته می‌شوند.

بحران دموکراسی در غرب نه با ترامپ آغاز شد و نه با او پایان خواهد یافت. ریشه‌ی بحران در نابرابری فزاینده، سلطه‌ی شرکت‌های فراملی، تمرکز رسانه‌ای و تبدیل سیاست به صنعت نهفته است. ترامپ فقط لحظه‌ای بود که این تناقض‌ها دیگر قابل پنهان‌کاری نبودند. او ثابت کرد همان ساختاری که قرار بود از دموکراسی حفاظت کند، می‌تواند به‌سادگی توسط کسی که به قواعد ظاهری بازی پایبند نیست، تصرف شود.

ترامپ افسانه‌ی «حمایت غرب از دموکراسی» را از بین نبرد؛ فقط آشکار کرد که این افسانه مدت‌هاست پوسیده و دیگر نمی‌تواند واقعیت را بپوشاند. اکنون پرسش اصلی این نیست که جانشین ترامپ چه کسی است، بلکه این است که آیا این نظام اساساً قادر خواهد بود مشروعیت ازدست‌رفته‌اش را بازیابد یا نه.

در دل همین بحران، فضایی تازه برای طرح پرسش‌های رادیکال گشوده شده است: دموکراسی واقعی چیست؟ قدرت از کجا مشروعیت می‌گیرد؟ جامعه چگونه می‌تواند خود را از سلطه‌ی پنهان و آشکار سرمایه و امپراتوری رها کند؟ این پرسش‌ها همان نقاطی هستند که چپ سیاسی بار دیگر از آنها آغاز می‌کند.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

4 پاسخ

  1. جناب ملکی , متشکرم از روشن کردن دیدگاه ارزشمند خود در باره دموکراسی .آنچه باید اضافه کنم آن است که من آگاهم که دموکراسی “غربی” نه ایده عال و نه کافی برای استقرار سوسیالیسم است و محدودیت های آن اجازه نخواهد داد تا مردم سرمایه داری را ملغی کنند, اما اهمیت آن در امکانی برای چپ در نشر عقاید و سازماندهی زحمتکشان است تا چه از طریق پارلمان و چه انقلابی مردمی سرمایه داران را از حاکمیت خلع ید کنند. موفق باشید.

    1. رفیق عزیز مراد این نوشته تشکر است اما تنها به یک سال گذشته امریکا نکاه کنید متوجه میشوید که تا وقتی از تفکر و‌کروهی احساس حطر نکنند ازادی میدهند و هر وقت بخواهند سرکوب موارد بسیار است. پاینده باشید.

  2. دوست عزیز
    نقد «دموکراسی غربی» نفی دموکراسی نیست بلکه مخالفت با ساده‌سازیِ مشارکت سیاسی به صندوق رأی و آزادی حزبی است، در حالی که سلطه سرمایه و نابرابری ساختاری به جا می‌ماند. تفاوت‌های ملی ــ از اسکاندیناوی تا آمریکا ــ واقعی‌اند، اما همه زیر چارچوب نظم سرمایه‌دارانه عمل می‌کنند و آن چارچوب حد امکان‌های سیاست را تعیین می‌کند. چپ انقلابی خواهان گسترش دموکراسی است: دموکراسی‌ای که تنها به انتخابات محدود نماند، بلکه به محل کار، توزیع ثروت و مناسبات جنسیتی سرایت کند و قدرت اجتماعی را از دست سرمایه بیرون بکشد. انتقاد ما دعوت به تعمیق دموکراسی است، نه جایگزینی‌اش با دیکتاتوری.

  3. جناب ملکی امروز روز برای همه مشخص شده که کسانی که واژه “غربی” را به دموکراسی پیوند میدهند در واقع خواهان همان دیکتاتوری اند منتها برای حفظ آبرو آنرا با واژه پرولتاریا تزئین میکنند. جناب ملکی آیا شما دموکراسی در کشور های اسکاندیناوی و فرانسه و ایتالیا و آمریکا را یکی میدانید؟ آیا فرقی بین کشوری که در آن حزب کمونیست آزاد و در مجلس نماینده دارد با کشوری چون امریکا که حزب کمونیست اجازه فعالیت ندارد یکی و هر دو “غربی” و مورد انزجار شماست؟ ضربه زدن به چپ آنهم از درون چپ که شاخ و دم ندارد! با این تفکر شما چه چیز به مردم میآموزید؟ ای مردم وقت خود را صرف کسب دموکراسی نکنید, دیکتاتوری اینها بد است, بیایید زیر پرچم دیکتاتوری ما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی