
دوران موقت
آنتونیو گرامشی نظریه پرداز و مارکسیست ایتالیایی در سال ۱۹۳۰ در یادداشت های زندان نوشت: “بحران دقیقا عبارت از این واقعیت است که امر کهن در حال زوال است و امر نو نمیتواند به وجود آید، دراین دوره فترت، انواع گوناگونی از نشانه های بیمارگونه ظاهر می شود.”
ما اکنون در یک دوران موقت زندگی می کنیم. یکی از بدیهیات این دوران موقت این است که ساختارها و الگوی عمل سیاسی ناشی از نظم بین المللی لیبرال، که ناسیونالیسم واقتدارگرایی را مهار می کرد، هنوز وجود دارد، اما بشدت در مقابل هجوم راهبران پوپولیست، افراطی و اقتدارگرا مانند ترامپ، پوتین و شی جین پینگ و بسیاری از رهبران اقتدارگرای کشورهای دیگر، ضعیف شده است.
در این دوران موقت، اغلب بر سر تفاسیر جدید در رابطه با عملکرد سازمان های بین المللی که برای تقویت همکاری های جهانی (سازمان ملل متحد، سازمان بهداشت جهانی، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و…) در نظر گرفته شده اند، نزاع و جدل حاکم است.
با ریاست جمهوری ترامپ در سال ۲۰۲۵، جهان شاهد تغییرات بی سابقه ای در تحولات ژئوپلتیکی شده است که چارچوب نظم بین المللی لیبرال پس از جنگ جهانی دوم را به لرزه در آورده اند. موضوع قابل اهمیت این است که نظم بین المللی لیبرال مبتنی بر دموکراسی، تجارت آزاد، حقوق بشر و نهادهای چندجانبه، نه صرفا زیر فشار بیرونی اقتدارگرایان بین المللی، بلکه در نتیجه فشار درونی یعنی توسط دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا بر لبه پرتگاه است.
با افول نظم بین المللی لیبرال، سه رکن اساسی آن یعنی: الف – نظریه صلح دموکراتیک، ب- حاکمیت شبکه های اقتصادی جهانی مبتنی بر تجارت آزاد و ج- محوریت نهادها ورژیم های بین المللی، در معرض فرو ریختن است.
نظم اجتماعی قرن بیستمی که از طریق دموکراسی نمایندگی، استانداردهای حقوق بشر و با صلح دموکراتیک برپا شده بود، اکنون در محاصره قرار دارد و ژئوپلیتیک پر خطر در شرایط کنونی، تبدیل به یک تهدید سیستماتیک برای آینده بشر شده است.
ظهور جنبش های پوپولیستی ضدسیستمی، جذابیت راه حل های سیاسی عوامانه گرایانه اقتدارگرایان و دولت های اقتدارگرای انتخاباتی غیرلیبرال، ناتوانی نهادهای چند جانبه سیاسی و اقتصادی، یکجانبه گرایی تهاجمی دونالد ترامپ و احیای ژئوپلیتیک تقابلی، ستون های دولت های لیبرال – دموکراتیک و نظم بین المللی لیبرال را به لرزه در آورده اند. نقش کمکی “تکنوتوتالیتاریسم” با اشکال خشن، در همراهی با دونالد ترامپ به این روند شدت خاصی بخشیده است.
دولت دونالد ترامپ نیز مانند دولت های اقتدارگرای انتخاباتی غیرلیبرال، سانسور و کنترل اینترنت را گسترش داده و به دنبال کنترل و خفه کردن رسانه های گروهی غیرمطیع است.
دولت ترامپ با کمک تکنومیلیاردرها، تلاش در دستکاری در رسانه های اجتماعی را به اوج رسانده و همچنین با “ترول ها”، “هکرها” یا سایر سلاح های سایبری، گیج کردن و منزوی ساختن هرگونه مخالفت فردی و جمعی را شدت بخشیده است.
قطب بندی های سیاسی و اجتماعی درحال حاد شدن است. به نظر می اید که بشر بر سر دوراهی متناقض قرار گرفته است. جهان در حال غلتیدن به درون دیوارهای ناسیونالیسم، بنیادگرایی مذهبی و نژادپرستی هست. نشانه هایی از فاشیسم جدید سر برآورده است . فاشیسم نو، شباهت کمتری با فاشیسم تاریخی دارد. فاشیسم نو یک جنبش اجتماعی واحد نیست، بلکه یک مجموعه هیبریدی و گسترده ای است که یا در قدرت برنامه هایش را دنبال می کند و یا اینکه در اپوزیسیون به دنبال کسب قدرت است.
دوران موقت و هوش مصنوعی
هوش مصنوعی به شدت در حال زیرو رو کردن روندهای امور جهانی و بطور مشخص در چالش با نظم بین المللی لیبرال است. نظریه های مهم اقتصادی شناخته شده مانند “بازار آزاد” یا به عبارت دیگر خودتنظیمی بازار برای یافتن قیمت ایده آل و منطق تقاضا و عرضه در روند تحول هوش مصنوعی دیگر یک پدیده عمومی نیست.
تحقیقات نشانگر این است که هوش مصنوعی می تواند قیمت ها را به مشتریان فردی در پلاتفرم های آنلاین و نه در بازار عرضه کند. در این رابطه است که نمی توان دیگر از یک “بازار آزاد” سخن گفت و در نتیجه تجارت آزاد نیز با ظهور هوش مصنوعی، اتوماسیون پیشرفته و هوشمندی بازار، در چارچوب زنجیره های تجارت جهانی در حال دگرگونی است.
یکی از محورهای اصلی نظم بین المللی لیبرال، در چارچوب نظام سیاسی دموکراسی و حقوق بشر، تامین و تحقق صلح در جهان است. با نگاهی به واقعیت های جامعه امروزی این اصل نیز همخوانی چندانی با واقعیت های عینی ندارد.
تحولات در این دوران موقت نشان می دهد که تعداد کشورهای دموکراتیک طی دو دهه گذشته، پیوسته رو به کاهش بوده است. با تکامل قابلیت دولت ها از طریق فناوری های پیش رفته و هوش مصنوعی، در مقابله با اعتراضات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مدنی شهروندان، حقوق بشر نیز در ابعاد گسترده ای زیر پا گذاشته میشود. دولت ها اکنون با نشر اطلاعات اشتباه و ایجاد محدودیت در دسترسی به اخبار صحیح، دامنه اقدام و عمل شهروندان را محدود می کنند.
اکنون با تغییر در ماهیت جنگ ها از نوع جنگ های سایبری، الکترونیک و بهره گیری از پهیادها، نیاز دولت ها به جلب نظر شهروندان نیز کمتر شده است.
با روند رو به رشد پوپولیسم افراطی راست در کشورهای دموکراتیک که نمونه بارز آن پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۱۶ و ۲۰۲۴ است، نظریه صلح دموکراتیک نیز مورد تردید فزاینده قرار گرفته است.
تردیدی در این نیست که فناوری های جدید و هوش مصنوعی از یکسو به گسترش پوپولیسم راست افراطی در جهان انجامیده و از سوی دیگر رژیم های اقتدارگرا را هم تقویت نموده اند.
واقعیت این است که اکنون با قاطعیت نمی توان از این ایده که دموکراسی ها نیز با یکدیگر نمی جنگند دفاع نمود، زیرا کشورهای دموکراتیک نیز در حال پیشبرد منافع خود در قالب اشکال جدید جنگ هستند.
مهمتر از همه، فناوری های جدید در حال تعمیق شکاف موجود بین شمال و جنوب جهانی هستند. در حال حاضر نابرابری مهمترین موضوع در اقتصاد جهانی است و ریشه های آن نیز به سه انقلاب صنعتی تاکنونی باز می گردد. با ظهور فناوری های پیشرفته و هوش مصنوعی در دوره انقلاب چهارم صنعتی، شکاف های اقتصادی تازه ای میان کشورهای فقیر و غنی از یکسو، میان فقرا و ثروتنمدان از سوی دگر، ایجاد خواهد شد.
یکی ازخطرات مهمی که هم اکنون در دوران موقت در عرصه روابط بین الملل قابل مشاهده است، بروز شکل جدیدی از عدم توازن با نام “شکاف دیجیتالی جهانی” است که در آن برخی از کشورها از مزایای هوش مصنوعی بهره مند گردیده و سایرین از گردونه رقابت خارج می گردند.
دوران موقت و “مسائل بدخیم”
از دهه ۱۹۷۰ میلادی، برخی از مسائل جامعه بشری به دلیل پیچید گی زیاد، در چارچوب “مسائل بدخیم” طبقه بندی شده اند.
“مسائل بدخیم” به دلیل اهمیت زیاد، ژرفا و گستره اثرگذاری، مورد توجه سازمان ها و نهادهای بین المللی، مدنی و دولت ها قرار دارند. مسائلی مانند: تغییرات جهانی آب و هوا، مهاجرت های بین المللی، آلودگی زیست محیطی و… در زمره مسائل بدخیم هستند.
مسائل بدخیم، پیچیده و چند بعدی هستند. آنها راه حل آسان ندارند. راه حل ها در مسائل بدخیم درست یا غلط نیستند، بلکه “بد” یا “خوب” هستند.
به عنوان مثال مسئله تغییرات آب و هوایی (تغییر اقلیم) سال ها است که در چارچوب مشکلات بدخیم در سطح جهان ارزیابی می شود.
برای حل این مشکل بدخیم تا کنون بیش از ۳۰ کنفرانس جهانی توسط سازمان ملل متحد برگذار شده است.
مهمترین نتیجه این کنفرانس ها تاکنون انعقاد پیمان پاریس بود. کنفرانس های گلاسکو ۲۰۲۱، شرم الشیخ ۲۰۲۲ و کنفراس دوبی ۲۰۲۳ هم دستاوردهای داشته اند.
واقعیت این است که در زمان انعقاد پیمان پاریس، کنفرانس های گلاسکو ۲۰۲۱، شرم الشیخ ۲۰۲۲ و دوبی ۲۰۲۳، دینامیسم روابط میان دولت ها، شرکت های فراملیتی و سازمان ها و نهادهای بین المللی در چارچوب نظم بین المللی لیبرال، همکاری متقابل بود. با وجود موانع سیاسی یعنی تسلط دولت ها بر فرآیند سیاست گذاری و وجود لابی و گروه های فشار و موانع اقتصادی یعنی، کنترل بازار توسط شرکت های فراملیتی و موانع نهادی یعنی بازیگران با قدرت مانند بانک جهانی و… دستاورد کنفرانس پاریس یک گام به جلو بود.
ارزیابی از تاریخ سی ساله کاپ حاکی از این است که بین دستاوردها در اسناد و تحقق آنها یک شکاف عمیقی وجود دارد. محققین اقلیمی و کنشگران محیط زیست ناظر بر این کنفرانس ها سال ها است که بر این نکته تاکید دارند که “توافق خوب است، اما بدون اجرا اثری ندارد”.
با ورود مجدد دونالد ترامپ در کاخ سفید، خروج آمریکا از پیمان پاریس قطعی شد و اکنون جهان ما در این دوره موقت با وضعیت چالش برانگیزی در رابطه با سیاست های آینده تغییرات اقلیمی مواجه شده است.
کنفرانس گاپ ۳۰ که از ۱۰ تا ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵ (۰۲۰ تا ۳۰ آبان ۱۴۰۴) در شهر بلم برزیل برگزار شد، دستاورد چندانی نداشت.
“خروج تدریجی از وابستگی به همه انواع سوخت های فسیلی” که مهمترین موضوع کنفرانس و در عین حال مورد درخواست ۸۰ کشور جهان بود، در متن نهایی تحت عنوان “کاهش اساسی مصرف و تولید سوخت های فسیلی به شیوه ای عادلانه و منظم” فورمولبندی شد.
این در حالی است که انتشار جهانی گازهای گلخانه ای همچنان در سال ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ رکورد زد و دمای زمین دراین دوسال از مرز ۱.۵ درجه سانتیگراد عبور کرده است.
کنفرانس های جهانی تغییر اقلیم، سال بسال پیچیده تر می شوند. در این کنفرانس ها مذاکرات بی شماری با قواعد پیچیده تکنیکی که هر سال به سال دیگر منتقل می شود. در نتیجه راه حل قطعی برای این مشکل، نمی توان تصور نمود. مسئله تغییرات آب و هوایی (تغییر اقلیم) دردوران موقت، به عنوان یکی از چندین “مسائل بدخیم” باقی می ماند.
دوران موقت و آینده
آینده مکانی نیست که به آنجا می رویم، بلکه جایی است که آن را به وجود می آوریم. اکنون هیچکس نمی داند که چگونه می توان الگوی پایدار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را به وجود آورد، که هماهنگی انسان ها با همدیگر و با طبیعت، در مرکز ثقل آن باشد.
این موضوع بدیهی است که بازگشت به “روزهای خوب گذشته” یک بن بست سیاسی است و دیگر نمی تواند در دستورکار باشد.
واقعیت این است که از یکسو “آینده هم نانوشته است” و از سوی دیگر تنها تصور آینده، گام برداشتن برای دگرگون کردن و شناختن آن است.
گفته می شود که اگر نتوانیم آینده را پیش بینی کنیم، دست کم می توانیم به آن شکل دهیم.
ادامه دارد




