بخش نخست مقاله آقای احمد هاشمی در سایت « اخبار روز » به نام « شکست پروژه های اجتماعی سرمایه داری و سوسیالیسم….», شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، منتشر شد. من نقدی بر این بخش از مقاله با عنوان جهش( موتاسیون) احمد هاشمی نوشتم، چون پاره ای از نظرات مطرح شده در مقاله ایشان را بسیار متفاوت از مقالات کردم و موضع گیری های گذشته ایشان میدیدم. نقد من هم در اخبار روز منتشر شد. در این فاصله بخش های ۲و۳ مقاله ایشان هم در اخبار روز منتشر شده اند که اینبار و تا به اینجا بنوعی یک گام بزرگ به عقب بشمار میآیند.
از این رو من عنوان نقد این دو بخش را جهش( موتاسیون) در جهش انتخاب کردم. برای این که این تفاوت در نگرش و مواضع روشن شود ابتدا اندیشه های کانونی ایشان را از بخش نخست مقاله نقل میکنم.
.۱. ایشان نوشتند که « جامعه بشری تا کنون سرمایه داری را در اشکال گوناگون تجربه کرده و سوسیالیسم را هم در صور متعدد به آزمون گذاشته است. …اما واقعیت این است که پروژه های اجتماعی سرمایه داری و سوسیالیسم در عمل شکست خورده اند.» و در ادامه « این دیدگاه که اگر سوسیال دموکرات ها رادیکال تر شوند و چپ رادیکال نیز کمی واقع بین تر شود، مشکل برپایی سوسیالیسم حل میشود ، همانطور خوشبینانه است که گفته شود ، با سرمایه داری سبز میتوان سرمایه داری را نجات داد.»
۲. پس از پرشهای بسیار گسیخته ، درهم ریخته و بسیار نادرست از مراحل مختلف انقلابهای صنعتی و مراحل اقتصادی – اجتماعی مرتبط با آنها در نهایت به گزارشی از کلوب رم در آلودگی محیط زیست و ۵ خطر بسیار بزرگ برای جامعه بشری میرسند که عبارتند از: مصرف منابع طبیعی تجدید ناپذیر ،صنعتی شدن،تولید خوراک ،و حتا خود جمعیت.
نتیجه گیری طبیعی برای نجات جامعه بشری این خواهد بود که صنعت زدایی کنیم،از تولید خوراک دست برداریم یا آنرا بنحو قابل توجهی کاهش دهیم ،و بنحوی از شر جمعیت، یعنی انسان بطور کلی خلاص شویم.
من چون در نقد نخست خودم به این موضوع پرداختم،در این جا بیشتر از این بر روی آن مکث نمیکنم.
۳. اجازه دهید که با این مقدمه کمی به بخش های دوم و سوم مقاله بپردازیم تا ببینیم نویسنده در مسیر منطقی این گزارش بسیار مهم و تعیین کننده از نظر خودش پیش رفته یا احیانا آنطور که من ادعا میکنم نگرشی دیگر دارد و مسائل کانونی را جور دیگری میبند.
در ابتدای بخش دوم ایشان ابتدا بحثی نظری( تئوریک) در باره تفاوت مدلهای فکری و تغییرات مهم در واقعیت زندگی اقتصادی و سیاسی – اجتماعی میکنند و اینکه ما باید آمادگی داشته باشیم تا مدلهای فکری خودمان را با توجه به واقعیات تغییر یافته عوض کنیم و آنها را بر این واقعیات تازه بنا کرده و تطبیق دهیم. وگرنه بنا به گفته آیزایا برلین در مراسم دریافت دکترای حقوق از دانشگاه تورنتو در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۴ مخالفان نظری خود را « تنها انسان های احمق و بد طینت در برابر حقایق مسلم» خودمان خواهیم دید. سپس هشدار میدهد که «اولین اقدام شما و پیروانتان ، متقاعد ساختن آنهایی است که مقاومت میکنند، اگر متقاعد نشدند،باید قوانینی را وضع کرد تا کنترل شوند، اگر این شیوه ها هم کارساز نبود ، از اجبار و خشونت نباید خودداری کرد و در صورت ضرورت ، ترور و قتل عام هم میتواند در دستور کار باشد».
من گمان نمیکنم که با توجه به تجربیات و درگیری های عملی و نظری جنبش چپ در ۳-۴ دهه گذشته از ضرورت بازنگری در مدلهای اندیشه ای بویژه احزاب چپ گفتن کشفی بسیار بدیع باشد. اصولاً مارکس و انگلس به این دلیل سوسیالیسم خود را علمی نامیدند که بر باز بودن آن و آزمودن آن در کوره تجربه تأکید کنند.در ادامه ایشان در توضیح گذار پارادایمی ، که همان تحولات اساسی اند، به فرانک بوش، استاد تاریخ معاصر اروپا در دانشگاه پوتسدام و کتاب سال ۲۰۱۹ ایشان مراجعه میکنند تا بیابند « که این گذار از کی و چگونه آغاز شده است.» ایشان« خلاصه بحث کتاب» را با تاریخ ۱۹۷۹، سال انقلابات ایران و انقلاب سادینیستی نیکاراگوئه.سفر پاپ ژان پل دوم به لهستان….»و چندین اتفاق ریز و درشت، از حادثه نیروگاه هستهای هریسبورگ تا انتخاب مارگارت تاچر و برآمد سرمایه داری نئو لیبرال را کنار هم ردیف میکنند.
بنظر من انتخاب این افراد و نقل قول ها بوی خودنمایی و فضل فروشی میدهند و در واقع بیارزش هستند.
اولاً انتخاب چنین سال دقیقی برای این همه اتفاق از نظر علمی درست نیست. سرمایه داری نئولیبرال در یکسال خاص و با انتخاب یک نخست وزیر در یک کشور شکل نگرفت. در اتحادیه اروپا بر سر جهت گیری سوسیال یا نئولیبرال سیاست های اتحادیه بحث و درگیری طولانی وجود داشت. همین طور در کشور آلمان در جریان وحدت دو آلمان. ریشه های سیاست های نئولیبرال در آمریکا به دوران رونالد ریگان برمیگردد… ثانیٱ کدام فرد عاقل و فرهیخته ای انتخاب تاچر را در کنار حادثه نیروگاه هریسبورگ ، و نه چرنوبیل ، در یک سال تاریخی جمع میکند که گویا دوران نوینی را در تاریخ جامعه بشری رقم میزند؟؟
۳. مهمترین رخداد نیمه دوم قرن گذشته بدون هیچ تردیدی فروپاشی کشورهای سوسیالیستی و شوروی بود که جهان دو قطبی قرن را به جهانی تک قطبی با برتری بی چون و چرای آمریکا و کشورهای عضو ناتو بدل کرد. از چنین رخدادی نام نبریم و حادثه نیروگاه هستهای هریسبورگ را که باحتمال زیاد اکثریت قاطع خوانندگان مقاله برای نخستین باربا اسمش اشنا میشوند، یک رخداد دورانساز بنامیم ، حکایت از دانش و خرد سیاسی ندارد.
۴. در ادامه ایشان به درستی به پیشرفت های واقعاً مهم در صنعت دیجیتال و درآمیختن آن با ابزارهای هوشمند در تولید و اخیراً هوش مصنوعی میپردازند. اگرچه در اینجا هم متأسفانه با همان بی دقتی مینویسند که « اکنون در دهه دوم قرن بیست و یکم غولهای دیجیتالی مانند: فیسبوک ،اپل،آمازون…. وضعیت انحصاری در بازارهایی که خودشان ایجاد کرده اند، به دست آورده اند» من به یک تذکر کوتاه بسنده میکنم که « اکنون » ما در آستانه ورود به نیمه دوم دهه سوم – و نه دوم- قرن بیست و یکم هستیم.
« ادعای پلتفرم فیسبوک در مراحل آغازین ، یافتن راهی برای دموکراسی مستقیم تر بود….در عمل زمان زیادی طول نکشید ، تا اینکه این واقعیت آشکار شود، که دموکراسی آنلاین اغلب خطر انحطاط به دموکراسی ساختگی را دارد.»
« دلایل عمده این خطرعبارتند از: دستکاری در افکار عمومی ، مخدوش کردن محیط اطلاعاتی حوزه عمومی ، تقویت نابرابری و تبعیض..»
« درپی زمان ،تجربه ثابت کرد که این تصور که مسائل پیچیده سیاسی را میتوان به سادگی از طریق فضای آزاد شده مجازی حل و فصل کرد، توهمی بیش نیست.»
و نهایتاً « آغاز دومین دوره ریاست جمهوری دونالد ترامپ در آمریکا ، با وفاداری سیاسی فن آوران میلیاردر، ایلان ماسک ،جف بسوس،مارک زاگر برگ و پیترتیل به ترامپ همراه بود. جهان اکنون شاهد الیگارشی جدیدی از سرمایه داری با فناوری پیشرفته و بنیاد گرایی ناسیونالیستی است.»
درکنار آماری از انباشت عظیم ثروت در دستان کمتر از یک دوجین ابر میلیاردر از ناامنی شغلی ، درآمد کم در عین داشتن آموزش بالا، پرکاریات، سخن میگویند که همگی درست هستند.
ولی آیا اینها جزو ۵ خطر اصلی یاد شده از کلوب رم هستند؟؟؟
۵.درابتدای بخش سوم ما تصویر تیره تری که نتیجه کنشهای سیاسی – اقتصادی سرمایه داری و توربو گلوبالیسم است را میبینیم: «در شرایط کنونی اهداف جهانی مانند: دنیای سراسر دموکراسی ، رشد و ترقی جامعه بینالملل ،رفاه مشترک ،توسعه و پیشرفت برای بخش جنوبی جهان، کاهش تنش های بینالمللی و هماهنگی انسان با طبیعت دیگر در برنامه کار جامعه بشری قرار ندارد.
جنگ و جنگ افروزی ، بیگانه هراسی، بنیاد گرایی ناسیونالیستی ،بی ثباتی ملی و بینالمللی…. باعث ترس و دلهره در جامعه بشری شده است.»
در ادامه از الیگارشی مالی و مجتمع های نظامی – صنعتی و غیره صحبت میشود که با خصوصی سازی، آزاد کردن انحصارات از مقررات کنترل کننده و انباشتن« کوهی از پول ها و قرض های کاغذی مجازی….نه تنها آنطور که طرفداران آن( توربو گلوبالیسم) ادعا میکنند ، منجر به کاهش نسبی فقر جهانی نشد، بلکه با افزایش روزافزون بیکاری ،عمیق تر شدن شکاف های اجتماعی در سطح جهانی و گسترش بی عدالتی و عدم توازن اجتماعی ، ثبات نسبی جهان را در هم ریخت».
با کالا سازی همه چیز ، از تولید خوراک و پوشاک تا خدمات درمانی، زمین و خاک و جنگل و آب، و تابع کردن آن به کسب حداکثر سود برای انحصارات و نهایتاً سهامداران ، آسیبهای اقتصادی و اجتماعی با آسیب های زیست محیطی درهم آمیخت.
طبیعتاً پیدایش چنین وضعی به خودی خود دموکراسی ادعایی جهان غرب را زیر سئوال برد که با پدیده ترامپیسم آشکارا در خود این کشورها و در درجه نخست در آمریکا راست افراطی شیوه های اقتدار گرایانه حکومتی را به سیاست رسمی بدل کرد.
در این جا تنها اشاره دقیقی نمیشود که عامل اصلی همه این بحرانهای چند لایه و درهم پیچ در درجه نخست ایالات متحده آمریکا و همپیمانان ناتویی او بودند. آنها بودند که پس از فروپاشی شوروی و پیمان ورشو ، زمانی که هنوز چین نقشی در اقتصاد و سیاست جهانی بازی نمیکرد و آمریکا و ناتو فعال مایشاهٔ بودند، بجای کاهش تنشها و بودجه های نظامی و صرف آن در جهت شکوفایی اقتصادی کشورهای توسعه نیافته ، به شکافها و تنش ها دامن زدند، به بهانه های دروغین جنگ براه انداختند، گروههای افراطی مذهبی را تشکیل داده و مسلح کردند و دوباره به بهانه وجود آنها جنگ علیه ترور را براه انداختند..
ایشان بجای آن پس از ارائه آماری از کاهش گرایش ، بویژه در میان جوانان کشورهای غربی به دموکراسی مینویسند که با « پایان دوره لیبرال دموکراسی » و « تضعیف درونی دموکراسی ها( همان کشورهای غربی)، حکومت های اقتدار گرا ( بخوان چین ..) قدرت بیشتری مییابند.»
«تولید ناخالص چین در سال ۲۰۲۴ بیشتر از آمریکا شده است. مایکل آیند مینویسد که قرن آمریکایی در سال ۱۹۱۴ آغاز گشت و در ۲۰۱۴ به پایان رسید.
در شرایط کنونی کشورهایی که در فضای بین دموکراسی و استبداد ( هیبرید) قرار دارند، به صورت فزاینده ای به سمت اقتدارگرایی حرکت میکنند.»
من فکر نمیکنم که با توجه به توصیفاتی که گذشت و نقل قولی که من از بخش نخست مقاله آقای احمد هاشمی در ابتدای نقد کنونی آوردم، نیاز بیشتری به توضیح تفاوت های بنیادی دیدگاه های دو بخش در مورد مهمترین مسائل جامعه بشری ما در نیمه دهه سوم قرن بیست و یکم باشد.
ولی ابتدا انگیزه خودم را از نقد مقاله ایشان که همچنان ادامه دارد بگویم.
ایشان از قلم زنهای ثابت صفحه « اخبار روز » هستند که یکی از مهمترین نمایندگان اندیشه چپ بشمار میآید. در گذشته هم مقالات خوبی از ایشان دیده بودم. بهمین دلیل مقاله کنونی ایشان که گزاره های قطعی در مورد شکست پروژه های اجتماعی سرمایه داری سوسیالیسم را شامل میشود ، برایم چرخشی تند بود که من آنرا با واژه جهش یا موتاسیون که از دانش تکامل زیستی بوام گرفتم، نشانه گذاری کردم.
چنانکه گذشت دیدگاه های ایشان در بخشهای ۲و۳ مقاله دوباره چرخشی قابل توجه به چپ و نگرش کلاسیک کرد. من اکنون نگرانم که ادامه مقاله چه خواهد بود.
ولی میخواهم یک انتقاد کلی را به انتقاد هایم اضافه کنم. مقاله میتوانست جمع و جورتر و شسته رفته تر باشد، اینهمه مطالب تکرار نشوند و پراکنده گویی نشود. با توجه به اینکه موضوع ، موضوعی است که بیش از ۳ دهه افکار چپ را به خود مشغول کرده است. عناصر مختلف آن بحث و بررسی شده و در سایه تجربیات و تحولات چند دهه گذشته هم کمابیش وجوه مختلف آن روشنی زیادی یافته اند. مثلاً تجربه لیبرال دموکراسی را در ابتدای فروپاشی شوروی و بلوک شرق تا تجربه ترامپیسم در نظر بگیریم.
با آرزوی موفقیت برای آقای هاشمی عزیزوسایت اخبار روز
بهزاد عمرانی، کلن،۱۶ دسامبر ۲۰۲۵، ،۲۵آبان۱۴۰۴




