تقویم دیواریِ خانۀ مادری تا آبان ۱۳۷۸ کنده شده بود.. عادتی قدیمی در شمارش روزها و ماههایی که سرمیرسیدند و در یأس و انزوا بیهوده سپری میشدند. .روزهایی که قرار بود سرنوشت، زندگیِ پر فرازونشیبام را در مسیر دیگری قرار دهد. در آستانۀ عملی ساختن خطیرترین تصمیم ناخواستۀ زندگیام بودم؛ خروج از ایران به مقصدی نامعلوم در دورترین نقطۀ جهان که حتی در نقشه نیز هیچوقت جایش را بهدرستی درنیافته بودم.سفری پرمخاطره بهمثابه پُلی بیبازگشت که قرار بود تمامی خاطرات گذشته، از خانواده و رفیقان تا زادگاهم که برای آزادی و اعتلایِ آن مبارزه و بهخاطرش شکنجه و زندانی شده بودم را در آنسوی خود من بستاند.
سال های پر تشویش زندان و ترس مداوم از اعدام، باعث شده بود پس از آزادی از داشتن احساس شهروندی و تاثیرگذاری های هرچند کوچک اجتماعی ام محروم باشم. دیگر هرگز خود را بخشی از جریانات اجتماعی تصور نمیکردم. در خیابان هر اونیفورمی که بو و رنگِ نیروهای شکنجهگر امنیتی را میداد، برای من نه معنای امنیت که معنای ترس و نومیدی اسارت را تداعی میساخت،. تا پیش از خروج از ایران هنوز رهایی و داشتن اختیارِ مرگ و زندگی برایم شگفت آور بود. اینکه شکنجه های روحی مکرر در زندان همراه با شکست و سلب ارادۀ سیاسیام، در سالهایی که امواج پرتلاطم جریانات اجتماعی حکومت را مرعوب ساخته بود، مرا در میان آن طوفان از چریک دیروز به شاهدی اخته و نازا مبدل کرده بود، اینکه ستم و تبعیض جنسی را با تمام وجود لمس می کردم و بی هیچ ارادهای آن حجم از تبعیض و بیعدالتی را تحمل میکردم، همه و همه مقدمات این گریزِ ناگزیر را فراهم ساخت. اما قبل از شرح و ورود به ماجرای خروج از ایران، باید زمان را به چهار سال عقبتر برگردانم. به لحظهای که زندگیام برای همیشه در مسیری دیگر قرارگرفت. خزان و ریزش برگ ها، پاییز سال ۷۴ را در تقویم هستیام با مرگ ناباورانۀ مادرم رقم زد. باری، او را برای همیشه از دست داده بودم. در بین ناله های جانسوز و گریه های بیپایان اقوام، من مات و مبهوت شاهد به خاک سپردن مادرم بودم و نفهمیدم چه کسی مشتی از خاک گورش را برای فراموشی بر سرم ریخت؛ سرطان، وظیفهاش را به خوبی انجام داده بود. مرگِ زودرس مادر، علیرغم اندوه و غمِ عمیقی که جان و روحم را دعوت به تحلیل و انزوا میکرد، موجب آغاز دگرگونیهایی سرنوشتساز در باقیماندۀ ایام شد. مادرم زنی بود خودساخته و فهیم که در سنندج، شهری که بهمانند اکثر شهرهای ایران که سایۀ مردان و جعل و تعصبِ حاکم برجامعه، آموزش و تحصیل زنان را بیارزش و نوعی عصیانِ زنانه میپنداشتند، با تحمل هر گونه مشقت و مرارتی به مدرسه رفت و همچون چراغی در تاریکی، راهگشای مسائل و مشکلات خانواده و فامیل شناخته شد. در یک کلام؛ حتی با سختگیرانهترین معیارهای آن دوران، مادرم زنی آزاداندیش و فرهیخته بود. و بیشک نخستین آموزگارِ گذشت و انساندوستی و استقامت برای من او بود. برخلافِ زنان هم نسل مادرم و همچنین مناسباتِ بدوی «ازدواج یعنی موفقیتِ زن»، هیچگاه من را به درۀ سنتی و مرسوم آن زمان یعنی ازدواج اجباری با فلان همسایه و پسرعمو و غیره هُل نداد. بارها سرزنشم میکرد که چرا نباید از این زندگی مشترکِ شکنجه وار (که بعدها به تفصیل شرحش خواهم داد) خودم را نجات بدهم، تأکید بر طلاق و رهایی از سوی مادرم، شاید همچون ضمیری ناخودآگاه، بذر رفتن و دلکندن از رفقا و هم بندانم، طلاق از آن خاک بلاخیز را نیز در سینهام کاشت. تا وقتی سایۀ مهربان بودنش گرمای آزاردهندۀ رنجِ زیستن در آن خفقان و دلهره را برایم آسان مینمود هرگز فکر رفتن در ذهنم خطور نمیکرد. و زمانی هم که رفت تا هفتهها سوگوارِ فقدانش بودم و در عزلت خودساختهام یاد آنهمه ایثار و فداکاری را با خویشتن روز و شب دوره میکردم . فلسفۀ زیستن مادر و ایثار و فداکاریهایش به من یاد داد که دوباره بایستم و سرنوشتِ خویشتن را در دستان خود بگیرم . مادرم مرا ترک گفته بود و بدون پشتوانۀ او، اذیت و آزارهای جسمی و روحی همسرم شدت گرفت. کابوسی هولناک و بیپایان از زندگی با مردی که بهمعنای واقعی کلمه زنستیز بود. آزار بیحد و مرزِ تن و روحِ ظریف و سرکش و سرشار از زنانگیِ مرا حق مسلم خود میپنداشت و سیاهتر از همه، اینکه قوانین قرون وسطاییِ کشورم، خشونت را جزو مفروضات اولیۀ تربیتی زنان میدانست. حقِطلاق نیز همچون بسیاری از قوانین ضدِزنِ شرعی و اسلامی، چون تابویی حک شده بر فولادِسخت جزو حقوق مردان و دستنیافتنی مینمود. تنها راه نجاتم این بود که ثابت میکردم بی رحمی و کتک زدنهای او بیدلیل و جزو تفریحات مردانۀ اوست. اقدام من برای حق طلاق تنها به گَزکردنهای بیهوده و طاقتفرسا در راهروهای پیچدرپیچ و خاکستری منتهی میشد. با وجود داشتن کوهی از مدارک و طول درمانهای پزشکیِقانونی و آثار دردآورِ کبودی روی صورت و بدنم باز هم مستأصل و شکستخورده به آن تاریکخانه بازمیگشتم. درتوجیه ضرب و شتمِ جسم ظریف من، همدست و شریک با قاضی های دادگاه های خانواده اینطور خشونتش را توجیه میکرد که: زنم از من تمکین نمیکند. سنّی و کرد است. کمونیست و زندانیِ خودتان بوده. در آن بیدادگاهها هم، به او گفته میشد: آدرس منزل را بدهد تا آخوندی من را به مذهب تشیع رهنمون سازد.و یا به شکلی کتکم بزند که برای شکایت، ردی از توحش و کبودی ها بر جان بیجان من باقی نماند.
حالا تنها راه این بود که با همسری دارای شخصیتی دوگانه و بیمارگون و بشدت متزلزل، برای جدایی به توافق می رسیدم! هر چند اینکار هم سخت و مشقت بار بود، اما بالاخره پیگیری ها و تلاشم نتیجه داد، توانستم طلاقم را بگیرم و به آنچه مادرم بارها به من گفته بود عمل کنم. اما تکلیف دخترم تارا هم باید روشن می شد. پس از طلاق، دخترم در پاسخ به سوال قاضی که پرسیده بود مایل است نزد کدامیک از ما بماند، جواب داده بود: مادرم. حضانت او را به من سپردند. اما دو روز نگذشته بود که در کمال ناباوری دخترم را از من گرفتند و به پدرش دادند! گویی دنیا برسرم آوار شد. می دیدم که حتی شش ماه دوندگیِ من و تائید پزشکِ متخصص در مورد بیماری روحی همسرم هم کافی نبوده تا دادگاه حضانت تارا را به من بسپارد. قاضی برپایه آیات قرآن و قانونِ خانواده استدلال می کرد که پدر باید حضانت دختر پنج ساله اش را بر عهده بگیرد؛ حتی در صورتی که کار چنین پدری به تیمارستان می کشید و یا می مُرد هم حضانت بچه باید به یک مرد می رسید؛ یعنی پدرِ همسرم!
نمیتوانستم به چنین قانون ظالمانه ای تمکین کنم و سرنوشت دخترم را به دست مردی بیمار و نامادری نامهربان بسپارم. بالاخره ششماه بعد از طلاق و در اوایل سالِ ۱۳۷۸توانستم زمینه گریزم از ایران را فراهم کنم، البته بهمراه تارا. چون آن روزها مصادف شده بود با رای گیری در ترکیه و بسته شدن مرزها در بازرگان، ناچارا دو هفته در منزل کوچک و محقرِ قاچاقچی ها ماندیم. تا اینکه بالاخره روز موعود فرا رسید. قاچاقچی جوان و تنومندی که با همسرش در همسایگی خانه محل اطراق مان زندگی می کرد، برای بردن تارا آمد. باید دخترم را به او می سپردم تا او را از راه کوهستان به دهاتی مرزی در ترکیه برده و از مرز رد کند. به من گفتند که اگر خودم آنها را همراهی کنم ممکن است تارا در بین راه بخاطر خستگی بهانه بگیرد و گریه کند و ماموران مرزی به ما تیراندازی کنند. از طرفی چون هر دو داشتیم بصورت قاچاقی رد میشدیم من دیگر پولی برایم نمانده بود. تارا رفت و من ماندم در خانه همان قاچاقچی. سفره را پهن کردند تا غذا بخوریم اما خوراک من تنها اشک بود و اندوه! اشکهایم سرِ باز ایستادن نداشت و در بشقاب غذا می ریخت، هر چقدر هم همسر و دخترِ آن قاچاقچی کوشیدند دلدارای ام بدهند فایده ای نداشت. اگر اتفاقی برایش می افتاد چه؟! نمی دانم انتظارِ خبرِ رسیدن تارا چند ساعت طول کشید، تنها می دانم که برای من یک عمر بود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و در سرم هزار فکر و خیال می چرخید. تا اینکه بالاخره تلفن زنگ زد، گوشی را به من دادند، خودش بود، آنسوی خط تارا با صدای کودکانه اش گفت: مامان من رسیدم، کِی میای؟ شنیدن صدایش مثل آبی بود که روی آتش درونم ریخته شد. از اینکه فهمیدم بچه ام سالم رسیده در پوست خودم نمی گنجیدم، اما این تازه اولِ راه بود، برادرِ همسرِ آن قاچاقچی از ترکیه آمده و تاکسی خود را آنطرف مرز گذاشته بود. حالا، من باید از مرز بازرگان رد می شدم. با تاکسی تا آنجا رفتیم. از او جدا شدم و در حالیکه مقنعه ی سیاهی سرم کرده بودم بهمراه جمعیتی که از اتوبوس پیاده شده بودند به سمت مقر مرزبانی رفتم. اضطرابم را این فکر تسکین میداد که قرار است به تارا برسم و بخاطر او هم که شده باید قوی و خونسرد بمانم. در مرزبانی ماموری قد کوتاه – که درست شبیه بازجویِ من بعد از دستگیری ام بود – از میان آن همه به من اشاره کرد و من را به سوی خودش فراخواند. از ترس قلبم آنقدر تند به جداره سینه ام می کوبید که ترسیدم مبادا همین صدای غیرعادیِ قلبم من را لو بدهد! اما چیزی نکشید که بخودم آمدم و با حفظ خونسردی جلوی مامور قد کوتاه ایستادم. سرتا پایم را برانداز کرده، گفت: تنهایی کجا میری؟ گفتم: برای زیارت حضرت زینب و اگه بشه میخوام اونجا گل مصنوعی بخرم و بیارم تو ایران بفروشم. گفت: التماس دعا. من هم در آمدم که: محتاجیم به دعا! چند ساعت بعد بالاخره رسیدیم. وقتی وارد خاک ترکیه شدم، سرم را رو به آسمان بلند کردم و به آن آبیِ پاک چشم دوختم؛ همه چیز در نظرم زیبا می نمود. پنداری آنطرف مرز سیاه و سفید بود و اینطرف رنگی؛ درست شبیه آن فیلمهایی که زمان حال را رنگی نشان میدهند و گذشته را سیاه و سفید. نفس عمیقی کشیدم که برایم به معنایِ رهایی بود؛ گویی هر چه رنج و خستگی و اسارت بود با آن نفس بیرون دادم. حالا آزاد بودم. دیگر بچه ام مالِ خودم بود و هیچکس نمی توانست او را از من بگیرد. کم مانده بود از فرط شوق سربازان مرزی ترکیه را در آغوش بگیرم. خلاصه اینکه کیلومترها از دیاری که در آن می خواستند بچه ام را به زور از من بگیرند دور بودم. می دانستم که فصلی تازه در زندگی ام آغاز شده و در آن لحظات زندگی ام مثل یک فیلم از برابر چشمم گذشت، به تمام آن سالها فکر کردم و بویژه ذهنم پر کشید به دوران کودکی ام…




