در دفاع از لوکاچ؛ «مارکسیسم ارتودوکس چیست؟» – صمد وکیلی

نقطه عزیمت لوکاچ همان جمله‌ای است که رسول پور نیز به آن استناد کرده‌است:

ارتدوکسی مارکسیستی نه پایبندی کور به نتایج جزئی مارکس است و نه ایمان به مجموعه‌ای از احکام ثابت، بلکه مربوط به «روش» است. امّا از همین‌جا به‌بعد، آنچه طرح شده دیگر هیچ نسبتی با لوکاچ ندارد و بنابراین نمی‌توان آن را ادامه استدلال یا خوانش لوکاچ دانست. چرا؟

در نقد نظر خالد رسول پور

به نظر من هر قرائت و نقدی باید از منطق درونی خودِ متن آغاز کند؛ هرجا که این منطق نادیده گرفته شود، نتیجه نه نقد متن، بلکه نقد تصویری است که منتقد پیشاپیش ساخته است.

مقاله‌ ی رفیق خالد رسول‌پور نوشته، دقیقاً با چنین مشکلی روبه‌روست. نقد او بر برداشت‌هایی بنا شده که با ساختار نظری لوکاچ بیگانه‌اند: جدایی میان روش و محتوا، تلقی «کلیت» به‌مثابه اصل هستی‌شناختی، فهمی صوری از تضاد، و نسبت‌دادن ادعاهایی به لوکاچ که نه در متن است و نه از آن نتیجه می‌توان گرفت.

هدف من ستایش یا تقدیس لوکاچ نیست؛ مسئله چیز دیگری است: هر نقدی، صرف‌نظر از مبانی فکری منتقد، تنها زمانی معتبر است که ابتدا آنچه را متن واقعاً می‌گوید درست بازنمایی کند و از نسبت‌دادنِ پیش‌فرض‌هایی که در نوشته‌ ی لوکاچ وجود ندارند پرهیز کند.

از این‌رو لازم می‌دانم پیش از شروع، خلاصه‌ای از مضمون اصلی مقاله‌ ی لوکاچ را ارائه دهم؛ زیرا بدون چنین چیزی، هر داوری درباره‌ ی «ارتدوکسی»، «روش» یا «کلیت» می‌تواند بر سوء‌فهم‌هایی کشیده شود و مسیر بحث را تغییر دهد.

بخش اول

لوکاچ مقاله را با یک فرض افراطی آغاز می‌کند: فرض کنیم پژوهش‌های جدید نشان داده باشند که تک‌تک احکام جزئی مارکس نادرست‌اند. از نظر او، حتی در چنین وضعیتی نیز یک مارکسیستِ «ارتدوکس» می‌تواند همه ی این یافته‌های تازه را بی‌قیدوشرط بپذیرد و همچنان «ارتدوکس» باقی بماند. چرا؟

زیرا ارتدوکسی نه ایمان به نتایج مشخص مارکس است و نه تفسیر کتاب‌مقدس‌وار آثار او؛ بلکه صرفاً به وفاداری به روش مربوط می‌شود، یعنی به روش دیالکتیکیِ ماتریالیستی.

اما «روش» نزد لوکاچ قالبی صوری و خنثی نیست که مستقل از واقعیت به‌کار رود. روش دیالکتیکی، در نزد او، صورتِ نظریِ همان حرکت واقعیِ جامعه ی سرمایه‌داری است: تاریخی‌بودنِ همه ی فکت‌ها، فاصله ی میان ظاهر و ماهیت، و ضرورت فهم هر پدیده در متنِ کلیتی که در آن قرار دارد و در نسبت با تضادهایی که آن را می‌سازند. این روش تنها زمانی معنای دقیق خود را پیدا می‌کند که بتواند نشان دهد چگونه ساختار سرمایه‌داری خودآگاهی و کنش پرولتاریا را به مسئله‌ای تاریخی تبدیل می‌کند، و چرا این طبقه، به‌سبب موقعیت عینی خود، ناگزیر است صورت‌بندی کلیِ جامعه را بشناسد تا بتواند خود و جهان را دگرگون سازد.

به‌نظر لوکاچ، دیالکتیک ماتریالیستی محدود به «مفاهیم سیال» یا «جایگزینی علیت خطی با تعامل» نیست. اگر رابطهٔ دیالکتیکیِ سوژه و ابژه و نیز وحدت نظریه و پراتیک نادیده گرفته شود، دیالکتیک به بازی‌ای مفهومی و بی‌خاصیت فروکاسته می‌شود؛ چیزی که هیچ نسبتی با نقد مارکس ندارد. روش مارکسی زمانی واقعاً دیالکتیکی است که نشان دهد آگاهی و کنشِ طبقه‌ای که تجسمِ تضادهای ساختاری جامعه بورژوایی است، در یک مقطع تاریخی مشخص چگونه می‌تواند به نقطه ی گرهیِ دگرگونی جهان بدل شود.

از این‌رو، ارتدوکسی نزد لوکاچ به‌معنای حفظ نتایج مارکس نیست، بلکه پذیرش به شیوه‌ای از دیدن شیوه ی تولید سرمایه داری: دیدنی تاریخی، متضاد، و پیوندخورده با امکان واقعیِ وحدت نظریه و عمل. هر قرائتی که این پیوند را نادیده بگیرد روش را به یک اسکلت صوری تقلیل دهد، از نظر لوکاچ نشانه ی بیراهه‌رفتن در فهم دیالکتیک است.

پس از آن‌که لوکاچ تصریح می‌کند ارتدوکسی به روش مربوط است و نه به احکام مشخص مارکس، فوراً جدل خود را با رِویزیونیست‌ها و تجربه‌گرایان مثبت‌اندیش پیش می‌برد؛ کسانی که استدلال می‌کردند به‌جای تفسیر متون قدیمی باید به فکت‌ها، آمار و «علم بی‌طرف» تکیه کرد. به‌زعم لوکاچ، هیچ داده‌ای به‌ظاهر بی‌واسطه و خنثی نیست؛ همین‌که چیزی به‌صورت فکت ظاهر می‌شود، محصولِ یک شیوه ی دیدن و یک ساختار اجتماعی معین است. فکت همیشه در دل یک روش و یک فرایند تاریخی ساخته می‌شود، نه بیرون از آن.

او سپس نشان می‌دهد که این توهّمِ «بی‌طرفی» خودْ محصول ساختار سرمایه‌داری است. در این جامعه:

– واقعیت اجتماعی از پیش به حوزه‌هایی چون اقتصاد، حقوق، سیاست و فرهنگ تقسیم شده است؛

– روابط انسانی به اشیاء، کمیت‌ها و داده‌ها تقلیل یافته‌اند؛

– و مناسبات اجتماعی در قالبِ روابط میان چیزها ظاهر می‌شوند.

علمی که بر همین سطح ظاهری اکتفا کند، ناخواسته همین تجزیه‌گی و چیزوارگی را طبیعی و جاودانه جلوه می‌دهد و افق سرمایه‌داری را به یک «ضرورت عینی» تبدیل می‌کند. از همین‌روست که لوکاچ نتیجه می‌گیرد: تنها روش دیالکتیکیِ کلّیت‌محور قادر است از سطح فکت‌های ظاهری عبور کند و به واقعیت برسد؛ روش فکت‌محور، خودبه‌خود به ایدئولوژی بورژوایی بدل می‌شود.(۱)

در ادامه، لوکاچ یکی از بنیادی‌ترین مقولات خود را طرح می‌کند: کلّیتِ مشخص.

کلّیت نزد او نه یک طبقه‌بندی ذهنی، بلکه ساختار واقعیِ سازمان‌یافتگی جامعه است. هر جزء، از مزد و قیمت تا دولت، خانواده و حقوق تنها در نسبت با این کلّ تاریخی قابل‌فهم است. اگر این نسبت حذف شود، عناصر جامعه چون چیزهایی طبیعی، بی‌تاریخ جلوه می‌کنند.

در این چارچوب، تضادهای سرمایه‌داری، تضاد کار و سرمایه، یا تضاد نیروهای مولده و روابط تولید خطاهای نظری نیستند، بلکه صورت‌بندی واقعیِ حرکت خود جامعه‌اند. با دیدن کلّیت، این تضادها رفع نمی‌شوند؛ بلکه ضرورت عینی‌شان آشکار می‌شود؛ ضرورتی که هم منطق درونی سرمایه‌داری را توضیح می‌دهد و هم مسیر دگرگونی انقلابی را روشن می‌سازد.

بدین‌معنا، جمع‌بندی لوکاچ چنین است: کلّیت تاریخی و متضاد، ساختار ذهن ما نیست، بلکه مقوله‌ای است که بر خودِ واقعیت تکیه دارد. روش دیالکتیکی قادر به کشف همین کلّیت است.

لوکاچ سپس با بهره‌گیری از مارکس نشان می‌دهد که مقولات اقتصادی سرمایه‌داری؛سرمایه، مزد، سود، بهره و… اشکال ویژه روابط اجتماعی‌اند که در قالب «چیزها» و «روابط میان چیزها» ظاهر می‌شوند. این همان فتیشیسم و شیی‌وارگی است. کار روش دیالکتیکی آن است که این ظاهرِ چیزگونه را بشکافد و آشکار کند که این مقولات نه طبیعی‌اند و نه ابدی، بلکه تاریخی و گذرا و محصول شکل خاصی از تولید اجتماعی‌اند و تنها در بستر کل فرایند بازتولید سرمایه‌داری معنا پیدا می‌کنند.

از دل این تحلیل، لوکاچ به نتیجه مرکزی مقاله می‌رسد: شناخت واقعیِ یک پدیده تنها زمانی ممکن است که تاریخی بودن آن، جایگاهش در کلّیت، و نقش‌اش در بازتولید ساختار جامعه، سه بُعدِ یک عمل واحدِ شناخت شمرده شوند. این وحدت فقط با روش دیالکتیکی امکان‌پذیر است.

در بخش بعد، لوکاچ نسبت میان مارکس و هگل را بازسازی می‌کند. هگل کشف کرد که واقعیت فرایندی تاریخی است، کلّیت و حرکت مقولات بنیادین‌اند، و امر واقعی خود را بازتولید می‌کند؛ اما این حرکت را به «روح مطلق» و «ایده» نسبت می‌داد و سوژه واقعی تاریخ طبقات، مناسبات مادی و تولید در سایه می‌ماند. مارکس با مادی‌کردن این بینش، نقطه ثقل را به تولید و بازتولید زندگی واقعی منتقل می‌کند و نشان می‌دهد که انسان‌های واقعی، در مناسبات تاریخیِ مشخص، سوژه/ابژه فرایند تاریخ‌اند.

از دل این گذار، لوکاچ به یکی از نتایج کلیدی مقاله‌اش می‌رسد: پرولتاریا تنها طبقه‌ای است که شرایط زندگی‌اش همه تضادهای سرمایه‌داری را در خود متمرکز می‌کند و از همین‌رو برای رهایی خویش ناگزیر است شناختِ کلیت جامعه سرمایه‌داری را به دست آورد. آگاهیِ پرولتاریا از خویش، هم‌زمان آگاهی از کل جامعه است؛ و پرولتاریا هم موضوع شناخت است و هم فاعل آن. وحدت نظریه و عمل نیز از همین‌جا به ضرورتی عینی بدل می‌شود.

لوکاچ سپس به مسئله «هدف نهایی» می‌پردازد. او در برابر رِویزیونیست‌هایی که می‌گفتند باید هدف نهایی را کنار گذاشت و «خودِ حرکت» را کافی دانست، تأکید می‌کند که هدف نهایی چیزی بیرون از فرایند تاریخی نیست. سوسیالیسم نه آرمانی دور و انتزاعی است و نه افزوده‌ای اخلاقی بر مبارزه روزمره؛ بلکه شکل آگاهانه جهتی است که حرکتِ کلّیت تاریخی واقعاً به‌سوی آن میل می‌کند. فهم وظایف فوری تنها زمانی ممکن است که نسبت آن‌ها با حرکت کلی تاریخ روشن باشد؛ و هنگامی که این پیوند نادیده گرفته می‌شود، عمل سیاسی به کنش‌هایی پراکنده و بی‌جهتِ دگرگونی فرو می‌افتد.

به‌همین دلیل، لوکاچ در پایان مقاله تأکید می‌کند آنچه او «ارتدوکسی» می‌نامد پاسداری از سنت نیست، بلکه نوعی هشیاری نظری است: توانایی تشخیص نسبت میان وظایف فوری و حرکت کلی تاریخ. از نظر او، تنها چنین نگاهی است که می‌تواند جهت دگرگونی واقعی را در لحظه‌های مختلف مبارزه روشن نگه دارد؛ و به همین دلیل، در پایان مقاله به‌درستی به عباراتی از مانیفست کمونیست ارجاع می‌دهد که بر پیوند منافع آنیِ طبقه کارگر با حرکت کلّیِ رهایی‌بخش تأکید می‌کنند.

بخش دوم

حال با توجه به توضیح بالا، به انتقاداتی می‌پردازم که خالد رسول پور بر مقالهٔ «مارکسیسم ارتودوکس چیست؟» نوشته‌ است. پیش از شروع، بد نیست یادآوری کنم که در طول قرن بیستم نظریه‌پردازانی چون آلتوسر، کولاکفسکی، پری اندرسون و ای. پی. تامپسون، هر یک بنا به موضع خود خوانش لوکاچ را نقد کردند. این یادآوری فقط برای آن است که مشخص کنم موضوعی که درباره‌اش بحث می‌کنیم، سابقه طولانی دارد و چیز تازه ای نیست. اما جدا از این موضوع، ببینیم خود رسول پور چگونه آنچه را لوکاچ طرح می‌کند فهمیده‌است؟

نقطه عزیمت لوکاچ همان جمله‌ای است که رسول پور نیز به آن استناد کرده‌است:

ارتدوکسی مارکسیستی نه پایبندی کور به نتایج جزئی مارکس است و نه ایمان به مجموعه‌ای از احکام ثابت، بلکه مربوط به «روش» است.

امّا از همین‌جا به‌بعد، آنچه طرح شده دیگر هیچ نسبتی با لوکاچ ندارد و بنابراین نمی‌توان آن را ادامه استدلال یا خوانش لوکاچ دانست.

چرا؟

زیرا از این جمله رسول پور چنین برداشت کرده که لوکاچ «محتوا» را کنار می‌گذارد و تنها «متد» را به‌عنوان جوهر مارکسیسم نگه می‌دارد؛ گویی که پس از این جمله، یک «روش تهی و مستقل» باقی می‌ماند که جدا از نقد اقتصاد سیاسی، نظریه ارزش، بحث بحران یا ماتریالیسم تاریخی می‌تواند به‌تنهایی کار کند. سپس بر اساس همین برداشت نتیجه می‌گیرد که او کل میراث مارکس را به دو اصل انتزاعی «تمامیت» و «تضاد» تنزل می دهد، و از این‌جا نیز به این نتیجه می رسد که چنین متدی، چون از محتوا جدا شده، خود به یک «اصل مقدس و نقدناپذیر» تبدیل می‌شود و در نهایت می‌تواند به ابزار توجیه دیکتاتوری بدل شود.

اما چنین تصویری از «روش» را نمی‌توان در متن لوکاچ یافت. این تصویر محصول یک جدایی‌گذاریِ قبلی میان «روش» و «محتوا» است؛ جدایی‌ای که لوکاچ در سراسر مقاله‌اش دقیقاً علیه آن می‌نویسد. هرچند جمله‌های آغازین ممکن است در نگاه اول چنین برداشتی ایجاد کنند، اما با خواندن ادامه ی مقاله روشن می‌شود که «روش» نزد لوکاچ نه اسکلت صوری و خنثی، بلکه صورت‌بندی نظریِ همان محتوای تاریخیِ مشخصی است که مارکس پرورده است.

روش دیالکتیکی برای مارکس و لوکاچ یعنی دیدن پدیده‌های اجتماعی در حرکت، دگرگونی، تضاد درونی، و ارتباط‌شان با کل تاریخی‌ای که در آن قرار دارند.

یعنی این‌که هیچ شکل اجتماعی‌ای ثابت و ابدی نیست؛ هر شکل لحظه‌ای از یک فرایند تاریخیِ متعارض است.

این روش، خودبه‌خود و درونی، با مضامین کاملاً محتوایی گره خورده است:

-تاریخی‌بودن فکت‌ها، تفاوت میان ظاهر و ماهیت، نقد فتیشیسم کالایی، تحلیل تضادهای واقعی کار و سرمایه، پیوند نظریه و عمل در مبارزه طبقاتی.

به این معنا، روش نزد لوکاچ چیزی بیرون از این مضامین نیست؛ صورت نظری همین محتواست.

اگر این پیوند نادیده گرفته شود، نتیجه آن تصویری نادرست از متن اوست؛ تصویری که نقد رسول پور بر مبنای آن بنا شده است.

در همین جا اختلاف اساسی ما روشن می‌شود:

در متن لوکاچ هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که او محتوا را کنار می‌گذارد تا «روش خالص» باقی بماند.

برعکس، روش نزد او چیزی جز شکل‌بندی نظریِ همان محتوای تاریخی‌ای نیست که نقد اقتصاد سیاسی بنا کرده است.

به همین دلیل است که بخش عمده مقاله او به تحلیل ساختار سرمایه‌داری، شیئیت‌یافتگی، رابطه ظاهر و ماهیت، وضعیت پرولتاریا و نسبت نظریه و عمل اختصاص یافته است. اگر در این متن «حذف محتوا» دیده شود، آن نتیجه خلط میان ردّ جزمی‌سازیِ محتوا و ردّ خود محتوا است. تنها در صورتی تأکید لوکاچ بر روش می‌تواند به «تقلیل محتوا» تعبیر شود که از پیش روش و محتوا را دو قطب جدا تصور کرده باشیم، و این دقیقاً همان فرضی است که لوکاچ آن را رد می‌کند.

همین سوءفهم در تحلیل رسول پور از مفاهیمی چون «تمامیت» و «تضاد» نیز دیده می‌شود. رسول پور این دو را به‌مثابه اصولی فرازمانی و هستی‌شناختی می‌خواند؛ گویی لوکاچ می‌گوید «کل هستی» یک مجموعه دیالکتیکی است یا «هر چیز» در جهان بر اساس تضاد حرکت می‌کند. اما بازگشت به متن نشان می‌دهد که چنین برداشتی هیچ نسبتی با کار لوکاچ ندارد.

این نکته به‌ویژه زمانی روشن‌تر می‌شود که به موضع صریح خود لوکاچ درباره «دیالکتیک طبیعت» توجه کنیم. او در همین مقاله دیالکتیک را به طبیعت تعمیم نمی‌دهد و تأکید می‌کند که دیالکتیک تنها در قلمرویی معنا دارد که سوژه ی انسانی و تاریخ انسانی در آن حضور داشته باشد. به همین دلیل، لوکاچ با قرائت انگلس از «دیالکتیک طبیعت» فاصله می‌گیرد و معتقد است که قوانین حرکت جامعه را نمی‌توان به کل هستی طبیعی تعمیم داد. برای او، دیالکتیک فقط در جایی زنده است که پراتیک انسانی، آگاهی، و روابط اجتماعی نقش تعیین‌کننده دارند؛ یعنی همان جایی که تضادها و کلیت‌ها به‌وسیله کنش انسان‌ها پدید می‌آیند. از این منظر، نسبت‌دادن اصولی جهان‌شمول و ازلی به لوکاچ گویی دیالکتیک درباره «کل هستی» حکم می‌دهد، نه‌تنها نادرست است، بلکه دقیقاً برخلاف موضع خود اوست، زیرا بدون سوژه و تاریخ، دیالکتیک برای لوکاچ اصلاً موضوعیتی ندارد. «کلیت» برای لوکاچ نام شکل تاریخی جامعه ی سرمایه‌داری است، نه نام کل جهان.(۲)

مزد، قانون، دولت، خانواده یا ایدئولوژی تنها در نسبت با کلیتی که شیوه تولید سرمایه‌داری می‌سازد قابل فهم‌اند.

«تضاد» نیز نام تضادهای واقعی و مشخصِ این ساختار است: تضاد نیروهای مولده و روابط تولید، تضاد کار و سرمایه، شکاف میان امکان‌های تکنیکی تولید و شکل‌های حقوقی–مالکیتی.

این‌ها احکام متافیزیکی درباره «ذات جهان» نیستند؛ توصیف‌های اقتصادسیاسی و تاریخی‌اند.

بنابراین، مشکل از آن‌جاست که مفاهیم کاملاً تاریخی و مشخص، به «اصول ازلی» تبدیل می‌شوند و سپس همین اصول، که در متن وجود ندارند، مبنای نقد رسول پور قرار می‌گیرند. در چنین حالتی نقد متوجه خود متن لوکاچ نیست، بلکه متوجه تصویری است پیشاپیش ساخته شده از نظرات او.

از همین‌جا خطای بعدی در استدلالت شکل می‌گیرد. در ادامه ی نوشته‌اش می‌گوید: اگر «دیالکتیک «تنها روش درست» است، این دو فرض (تمامیت و تضاد) از ابزارهای تحلیلی، به ماهیت تغییر ناپذیر خود جهان تبدیل می شوند.» یا به عبارتی دیگر آنگاه خود روش از ابزار تحلیل به «ماهیتی ثابت و مقدس» تبدیل می‌گردد و در دست حزب یا دولت، وسیله توجیه دیکتاتوری می‌شود. این اشاره به تجربه قرن بیستم،این‌که به نام «تاریخ» و «دیالکتیک» جنایت‌هایی صورت گرفته واقعی است و نمی‌توان آن را انکار کرد. اما وجود چنین تجربه‌ای هنوز نمی‌تواند نشان دهد که در منطق درونی متن لوکاچ چه چیزهایی به‌طور ضروری به سوءاستفاده سیاسی منتهی می‌شود.

برای آنکه نتیجه بگیری «روش لوکاچ به دیکتاتوری ختم می‌شود»، باید بتوانی در خود متن او نشان بدهی: کجا سوژهٔ تاریخی از پرولتاریا به حزب یا دولت منتقل می‌شود؛ کجا برای حزب حق انحصاریِ تفسیر متد قائل می‌شود؛ کجا روش را از امکان نقد تهی می‌سازد و آن را به اصلی فراتاریخی تبدیل می‌کند.

در نوشته‌ ی رسول پور چنین مفصل‌هایی وجود ندارد.

تنها از تصویری که خودش ساخته‌ («متد مقدس و ابدی») یک‌باره به نتیجه سیاسی می‌پرد («پس به دیکتاتوری می‌انجامد»). این گذار نه محصول تحلیل نوشته لوکاچ است، بلکه نتیجه‌گیری‌ای رسول پور بدون کوچکترین استدلالل است.

در آخر نوشته‌اش بدیلی پیشنهاد می‌کند که آن را «مارکسی بودن بدون مارکسیست بودن» می‌نامد:

استفاده از مفاهیم اصلی مارکس بیگانگی، فتیشیسم کالایی و نقد سلطهٔ کالا بدون آن‌که به روشی که این مفاهیم را به یک انسجام درونی می‌رساند و چارچوب تحلیلیِ مارکس را شکل می‌دهد، پای‌بند بمانی. در ظاهر این رویکرد می‌خواهد از جزمیت دور شود، اما نوع مواجهه‌ با همین مفاهیم نشان می‌دهد که دچار چند سوءفهم بنیادی هست. 

نخست آن‌که بیگانگی و فتیشیسم کالایی به‌عنوان «ابزارهای تحلیلی» معرفی می‌شوند، گویی می توان به عنوان ابزار استفاده کرد. اما چنین درکی با نظریه مارکس بیگانه است. از نظر مارکس بیگانگی و فتیشیسم کالائی دو مفهوم مستقل و جداگانه نیستند؛ بلکه دو سطح از یک سازوکار واحدند: یکی بیان فلسفی‌تر این سازوکار در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴ است، و دیگری بیان پخته‌تر و اقتصادی‌تر آن در سرمایه. جداکردنشان از هم رشته‌ای را قطع می‌کند که کل نقد اقتصاد سیاسی را منسجم می‌سازد. در نتیجه، مفاهیم به اجزایی پراکنده و قابل‌مصرف تقلیل می‌یابند چیزی شبیه همان التقاط‌گرایی که مارکس علیه آن می‌نویسد.

به همین دلیل، کاربرد واژه «ابزار» برای این مفاهیم، ناخواسته نظریه مارکس را به سطح مجموعه‌ای از وسایل قابل‌جابه‌جایی پایین می‌آورد. حال آنکه این مفاهیم تنها در بستر کلیتی معنا دارند که آن‌ها را به‌وجود آورده است، یعنی ساختار شیوه تولید کالایی. بیرون‌کشیدن بیگانگی از این بستر و جداکردن فتیشیسم کالائی از تحلیل ارزش و رابطهٔ سرمایه–کار و در یک کلام از شیوه تولیدی سرمایه داری، آنها را از محتوای واقعی شان تهی می کند. 

مشکل مشابه ی در تعابیری نظیر «آموزه ابدی مارکس» نیز دیده می‌شود. در اندیشه مارکس هیچ چیز «ابدی» نیست؛ همه مفاهیم و ارزش‌ها تاریخی‌اند و مشروط به شیوه تولید. واژه «ابدیت»، ناخواسته مارکس را از زمینه تاریخی‌اش بیرون می‌کشد و در موقعیتی شبه‌پیامبرانه قرار می‌دهد؛ حال آنکه تمام جهت‌گیری نظری او نفی هرگونه صورت‌بندی فراتاریخی است.

همین مسئله در آن‌جا نیز دیده می‌شود که رسول پور می‌نویسد: «می‌توان به سوسیالیسم و جامعه‌ی پسا‌سرمایه‌داری متعهد بود، بدون اینکه باور داشت تنها راه رسیدن به آن، منحصر به متد دیالکتیکی ….»

دیالکتیک «راه سیاسی» نیست؛ روش تحلیل واقعیت های اجتماعی- طبقاتی است. سوسیالیسم بدون شناخت و آگاهی از تضادهای عینی سرمایه‌داری و مبارزه طبقاتی برعلیه آن قابل‌ تحقق نیست. ولی این چه ربطی به این دارد که از آن (روش دیالکتیک)به عنوان راه رسیدن به سوسیالیسم نام ببریم. این موضوع هرچه باشد هیچ ربطی به روش دیالکتیک و نظریه مارکس ندارد.

مشکل دیگر این است که در فرمول «مارکسی بودن بدون مارکسیست بودن» مفاهیم مارکس حفظ می‌شوند، اما متدی که آن‌ها را توضیح می‌دهد کنار گذاشته می‌شود. نتیجه این کار نوعی مصرف‌گرایی نظری است: برداشتن بخش‌هایی از مارکس بدون درک نسبتی که این بخش‌ها با کل نظریه دارند. این رویکرد نه نقد مارکس است و نه فرارفتن از او؛ بلکه تهی‌کردن مفاهیم از ریشه نظری‌شان است.

در همین‌جا تناقض اصلیِ بدیل پیشنهادی آشکار می‌شود.

اگر بخواهیم مفهوم بیگانگی را جدی بگیریم، ناچار باید آن ساختاری را تحلیل کنیم که این بیگانگی را تولید می‌کند. اگر فتیشیسم کالایی را جدی بگیریم، نمی‌توانیم آن را جز در نسبت میان ظاهر و ماهیتِ مناسبات کالایی بفهمیم. یعنی حتی همان مفاهیمی که می‌خواهد حفظ کند، خود او را دوباره به افق کلیت و تضادی بازمی‌گردانند که می‌کوشد از آن فاصله بگیرد. این مفاهیم بیرون از آن، از معنا تهی می‌شوند.

اگر هیچ افق مشترکی در نظر گرفته نشود و هر پدیده صرفاً در سطح ظاهر خود بررسی شود، در واقع همان گسست‌هایی را که در تجربه روزمره ما از سرمایه‌داری نمودار می‌شوند، بازتولید و تثبیت می‌کنیم. در حالی‌که اگر این تجربه در کلیت تاریخی و ساختاریِ سرمایه‌داری فهمیده شود، پیوندهای درونیِ این پدیده‌ها آشکار می‌گردد.

تجربه سرمایه‌داری زندگی اجتماعی را به صورت حوزه‌هایی جدا از هم پیشِ چشم ما پدیدار می‌کند؛ اما کارِ نقد آن نیست که این جدایی‌ها را بازتولید کند، بلکه آن است که نشان دهد این حوزه‌های به‌ظاهر مستقل چگونه در یک زمینه مشترک شکل می‌گیرند و به یکدیگر مربوط‌اند. نقد تنها زمانی ریشه‌دار می‌شود که بتواند این ارتباط‌ها را روشن کند.

به همین دلیل، رویکردِ موردنظرِ رسول پور با وجودِ نیتِ ضدّجزمیت در عمل فهم را به لایه‌هایی منفصل و بی‌ارتباط تقلیل می‌دهد و امکانِ دیدنِ نسبتِ پدیده‌ها با شرایطی را که آن‌ها را تولید می‌کنند از میان می‌برد. حاصل، نه ژرف‌شدنِ نقد، بلکه فرو‌ماندنِ آن در سطحِ پدیدارهاست؛ و این دقیقاً خلافِ همان افقی است که مفاهیمی چون بیگانگی و فتیشیسم تنها در آن معنا پیدا می‌کنند. 

زیرنویس:

۱-منظور لوکاچ از «روش فکت‌محور» آن شیوه‌ای است که علوم اجتماعیِ رایج و رِویزیونیست‌ها به‌کار می‌گیرند؛ یعنی این پیش‌فرض که می‌توان واقعیت را با «فکت‌های خالص»، آمار و داده‌هایی که گویا بی‌طرف و بی‌تفسیرند فهمید. اما از نظر لوکاچ، هیچ فکتی بیرون از یک شیوه دیدن و یک چارچوب نظری وجود ندارد: همین‌که داده‌ای را انتخاب، دسته‌بندی یا توصیف می‌کنیم، در دل یک تفسیر قرار گرفته‌ایم. جامعه سرمایه‌داری نیز خود را از پیش، به‌شکلی تجزیه‌شده و شیئیت‌واره عرضه می‌کند—در قالب حوزه‌های جداگانه، مقولات کمّی و روابطی که به شکل «چیزها» ظاهر می‌شوند. روشی که بر سطح همین ظاهر می‌ایستد و آن را «واقعیت» می‌گیرد، در عمل همین شکل‌مندیِ تاریخی را طبیعی و ابدی جلوه می‌دهد و ناخواسته به ایدئولوژی بورژوایی بدل می‌شود. در برابر آن، روش دیالکتیکی می‌کوشد نشان دهد که «فکت‌ها» خود محصول مناسبات تاریخی‌اند، نه نقطه آغاز شناخت.

۲-در مقدمه ۱۹۶۷ بر تاریخ و آگاهی طبقاتی، لوکاچ توضیح می‌دهد که بخشی از انتقادات او به انگلس ـ به‌ویژه درباره نسبت میان دیالکتیک و علوم طبیعی ـ ناشی از شرایط نظری و سیاسی دهه ۱۹۲۰ بوده و از نظر او یک‌جانبه و ناپخته بوده‌اند. بااین‌حال، او همچنان بر این باور باقی می‌ماند که قرائت انگلس از ماتریالیسم دیالکتیکی در برخی موارد راه را برای خوانش‌های پوزیتیویستی و غیرتاریخی در سنت مارکسیستی هموار کرده است.

مقاله خالد رسول پور را می توانید در لینک زیر بخوانید:

فیسبوک: پاسخ به دوستانی که در دفاع از مفهوم اعتبار و ابدیّت «مارکسیسم»، آن را نه «محتوا»، بلکه «مِتُد مارکس» می‌دانند.

https://www.mediafire.com/file/ofthnt7d

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

3 پاسخ

  1. با دست مریزاد به شما برای ارائه موجز نظرت لوکاچ. لوکاچ و نقد او بر مارکسیسم-آبرام م دبورین در ۱۹۲۴نقدی قاطع بر اظهارات لوکاچ در مورد انگلس و …من در حال ترجمه آنم البته ایده اینست که دیالکتیک تنها برای پرداختن به اجتماع نیست و طبیعت را هم در بر می گیرد. دبورین تعریف دیالکتیک لوکاچ را نادرست و دیالکتیک را گسثرده تر از دو مفهوم سوژه و ابژه بلکه سلسله مفاهیمی بسیار که در دیالکتک هگل و مارکس مورد استفاده قرار گرفته. دبورین مانند جان ریز در کتاب جبر انقلاب ایده دیالکتیک را برآمده از ساختمان دیالکتیک مادی میداند و نه از ایده. مثال سرمایه داری ساختمانی مادیست و سوژه انسان جزیی از آن و دایما در حال تغییر آن مارکس: تنها یک علم وجود دارد علم تاریخ، که تاریخ اجتماع و طبیعت را شامل می شود و … بنظرم لوکاچ اگر به انگلس اتهام.. البته بحث لوکزامبورگ و انباشت نیست اما رایا دونایوسکایا را در سایت نقد ببینید. سایت دبورین: https://www.wsws.org/en/special/library/essays/1924/deborin-lukacs-engels.html

  2. با سلام،

    به خالد رسول پور و صمد وکیلی توصیه می‌کنم که به نظرات بسیار متفاوتی که در مورد دیالکتیک وجود دارد نگاهی بیاندازند (به عنوان مثال آن مطلبی که از من در همین سایت اخبار روز منتشر شده و کامل آن در این آدرس موجود است: https://hosseinjorjani.com/dialectic/). آن چه که هگل/مارکس/انگلس تحت عنوان “دیالکتیک” عرضه کردند، نه بنیان فلسفی درستی دارد (مخصوصا در هگل) و نه بنیان علمی درستی (مخصوصا در انگلس). روش “مارکسیستی”، چه آن که لوکاچ می‌گوید، و چه آنکه دیگران می‌گویند، مبتنی بر روشی “دیالکتیکی” است که نه دقت نظری دارد، و نه پشتیبانی علمی/عملی. علت انشعاب‌های فراوان در نیروهای چپ هم این است که هیچکدام بر زمین سفت نایستاده‌اند و هیچ دستگاه علمی جدیدی برای تحلیل ندارند.

    حرف‌های شما در گوش من مانند خواندن و تفسیر کردن نهج‌البلاغه و مفاتیح‌الجنان است. کمی هم به دنیای امروز بیایید و ببینید که فلسفه و علم جدید چه می‌گویند.

    حسین جرجانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی