فروپاشی هستی‌شناختی مدرنیتهٔ سرمایه‌داری و ریشه‌های خشونت زن‌ستیزانه – ترجمهٔ: مجید ملکی

بحران فراگیر قرن بیست‌ویکم دیگر یک نوسان ژئوپلیتیکِ گذرا نیست؛ با لحظه‌ای از گسست و فروپاشی روبه‌رو هستیم که در آن مدرنیتهٔ سرمایه‌داری به مرزهای تاریخی و ساختاری خود رسیده و با تمام ظرفیت خشونت، در پی بازآرایی قدرت است.

رشته‌جنگ‌ها و درگیری‌هایی که جهان را از اوکراین و فلسطین تا قفقاز و غرب آسیا در چنگ گرفته‌اند، تنها برخوردهای منطقه‌ای نیستند؛ این‌ها فازهای به‌هم‌پیوستهٔ «جنگ جهانی سوم»اند، جنگی چندلایه که در سطح اقتصاد، سیاست، فرهنگ و روان جمعی پیش می‌رود و فراتر از قالب کلاسیک جنگ قرار می‌گیرد. محور این نبرد، تقابل دو نوع مدرنیته است: مدرنیتهٔ سرمایه‌دارانه که سلطه را به مبنای نظم اجتماعی بدل کرده، و مدرنیتهٔ دموکراتیک که آزادی را به امر اجتماعی و همگانی تبدیل می‌کند.

منطق درونی مدرنیتهٔ سرمایه‌داری بر سه ستون انحصار استوار است: انحصار سیاسی از مسیر دولت-ملت، انحصار اقتصادی از راه صنعت‌گرایی و انحصار اجتماعی از طریق پدر/مردسالاری و شوونیسم. این سه‌گانهٔ سلطه، بحران را به صورت حکومتی درمی‌آورد، نیروهای راست افراطی و بنیادگرا را تقویت می‌کند و خشونت، نژادپرستی و فروپاشی اجتماعی را تعمیق می‌بخشد.

لویاتان(۱) تاریخی و تداوم ذهنیت پدرسالار

ریشهٔ این فاجعهٔ معاصر را نباید در رقابت‌های ژئوپلیتیک تازه جست‌وجو کرد. نقطهٔ آغاز آن پنج هزار سال تاریخ اقتدارگرای تمدن سلسله‌مراتبی است؛ جایی که «ذهنیت مردسالار–سلسله‌مراتبی» (هومو هیرارکیکوس) خشونت را به روش‌شناسی قدرت تبدیل کرد. این ذهنیت که از دوران سومری تثبیت شد، خشونت را از سطح ابزار به سطح «ضرورت وجودیِ قدرت» ارتقا داد و امروزه همان منطق در قالب هدف‌گیری سیستماتیک زنان و کودکان خود را بازتولید می‌کند.

ربایش، بردگی و فروش زنان توسط سازمان‌های بنیادگرا ـ داعش، بوکوحرام، طالبان، هیئت تحریر شام و جریان‌های مشابه ـ تنها حذف فیزیکی نیست؛ این عملیات نوعی مهندسی روان جمعی است برای شکستن روح مقاومت اجتماعی و تحمیل تسلیم.

چون زنان حامل اخلاق اجتماعی، حافظ شبکه‌های همبستگی و تولیدکنندهٔ ارزش‌های زندگی‌اند، حمله به بدن و هویت زنانه حمله‌ای است به بنیان‌های جامعه.

از میدان‌های گلادیاتوری روم تا شکنجه و سوزاندن زنان در اروپای آغاز سرمایه‌داری و تا تجاوزها و کشتارهای امروز در خاورمیانه، خط ممتدی از سیاستِ خشونت مردسالار دیده می‌شود. اینکه نخستین اقدام رژیم‌های راست افراطی و بنیادگرا (از طالبان تا هیئت تحریر شام) سلب حقوق ابتدایی زنان است، نشان می‌دهد که قدرت سیاسی جدید مشروعیت خود را از سلطه بر زنان استخراج می‌کند.

جنگ به‌مثابه مهندسی بحران و تخریب وجدان اجتماعی

چون سرمایه‌داری توان حل تضادهای درونی‌اش را ندارد، جنگ را به ابزار مدیریت بحران تبدیل کرده است؛ نه فقط برای بازتقسیم منابع و مناطق نفوذ، بلکه برای تصرف قلمروهای اخلاقی و وجدانی جامعه.

نژادپرستی، ملی‌گرایی تهاجمی و بنیادگرایی دینی که در دل این جنگ‌ها رشد می‌کنند، ایدئولوژی دولت-ملت را بازتولید و جامعه را هرچه بیشتر تکه‌تکه می‌کنند.

بزرگ‌ترین قربانی این وضعیت، وجدان اجتماعی است که به شکلی سیستماتیک خاموش و متلاشی می‌شود. خشونتی که علیه ایزدی‌های سنجار، علوی‌های سوریه و دیگر گروه‌های تحت ستم به‌کار رفته، ارزش‌هایی را هدف می‌گیرد که جامعهٔ انسانی آن‌ها را مقدس می‌دانست.

اما دولت‌ها و قدرت‌های جهانی، زیر فشار منافع سرمایه‌دارانه و شوونیستی، نسبت به این جنایت‌ها بی‌تفاوت مانده‌اند؛ تا جایی که کشتار و اشغال در جهان امروز شکل «هنجار» به خود گرفته و حتی گفتمان حقوق بشر به ابزاری برای مشروع‌سازی جنگ بدل شده است.

افزایش بیش از ۵۰ درصدی قتل زنان، تجاوز و قاچاق زنان طی ۱۵ سال گذشته، سند اجتماعی روشنی است از ژرف‌تر شدن هستی‌شناسی زن‌ستیزانهٔ سیستم مردسالار–نظامی.

نقد کنش نمادین، از منظر سیاست رهایی

بخش بزرگی از واکنش‌های جهانی به خشونت علیه زنان در چارچوب کنش‌های نمادین و مناسبت‌محور باقی مانده است؛ حرکاتی که گرچه ضروری‌اند اما به ریشه‌های ذهنیت پدرسالار و مکانیزم‌های بازتولید قدرت دست نمی‌زنند.

ساختار پدرسالار که بر ستون‌های دولت-ملت و سرمایه‌داری بنا شده، تنها با کنش‌های مقطعی تغییر نمی‌کند. رهایی زنان نیازمند مقاومت اجتماعیِ تداوم‌یافته و مبارزه‌ای است که همهٔ عرصه‌های زندگی را درگیر کند.

واقعیت زنانه: معرفت‌شناسی زندگی در برابر روش‌شناسی جنگ

در نقطهٔ مقابل روش‌شناسی مردانهٔ جنگ، «واقعیت زنانه» (از منظر جینئولوژی) قرار دارد؛ واقعیتی که زندگی، صلح و برابرزیستی را بنیان جامعهٔ آزاد می‌داند. خشونتی که ذهنیت پدرسالار ایجاد می‌کند، نتیجهٔ پرخاشگری فردی نیست؛ ساختاری است که جنگ را طبیعی و مرد را ابزار خشونت می‌کند.

جنبش‌های زنان باید این هستی‌شناسی جنگ را افشا و صدای مشترک خود را علیه ویرانی سازمان‌یافتهٔ جامعه بلند کنند.

اتحاد زنان نه فقط مطالبهٔ جنسیتی، بلکه ارادهٔ تاریخی‌ای است که می‌تواند مسیر آیندهٔ بشریت را تغییر دهد. این قرن تنها زمانی از زیر سایهٔ جنگ بیرون می‌آید که زنان به نیروی مرکزی مقاومت تبدیل شوند.

دیالکتیک انکار: سلطهٔ دوگانه بر زنان کُرد

انکار هویت و زبان کُرد، شکل عریان نفی هستی یک جامعه است. زنان کُرد زیر دو مکانیسم ستم قرار می‌گیرند: سیاست‌های همانندسازی دولت-ملت و فشار روابط سنتی مردسالار.

محدودیت زبان مادری و حذف سیاسی و اقتصادی زنان کُرد، آن‌ها را در وضعیت سرکوب مضاعف قرار داده است. مبارزات زنان کُرد، هر دو پایهٔ این سلطه را نشانه می‌رود و به حوزهٔ عملی مدرنیتهٔ دموکراتیک تبدیل می‌شود.

اهمیت نظری منشور جامعهٔ دموکراتیک و صلح

«منشور جامعهٔ دموکراتیک و صلح» از عبدالله اوجالان، نقدی رادیکال بر نارسایی‌های فلسفهٔ سیاسی کلاسیک و دموکراسی لیبرال است.

در این منشور، آزادی زن نه مطالبه‌ای اجتماعی بلکه اصل هستی‌شناختی بازسازی جامعه دانسته می‌شود و دولت-ملت به‌عنوان ساختار تولیدکنندهٔ خشونت کنار گذاشته می‌شود.

قرارداد اجتماعی نوین: انتقال قدرت از دولت به جامعه

بر خلاف نظریه‌های کلاسیک قرارداد اجتماعی که امنیت را به لویاتان می‌سپارند، پارادایم مدرنیتهٔ دموکراتیک نشان می‌دهد که دولت ساختار خشونت‌زاست و امنیت اجتماعی ـ به‌ویژه برای زنان ـ تنها از سازمان‌یابی اجتماعی برمی‌آید.

کمون به‌عنوان واحد بنیادین قدرت اجتماعی، شکل تحقق‌یافتهٔ دموکراسی مستقیم است. کنفدرالیسم دموکراتیک، سلسله‌مراتب دولت-ملت را نفی می‌کند و قدرت را به سلول‌های جامعه برمی‌گرداند.

زن سازمان‌یافته: سوژهٔ سیاسی جامعهٔ نو

در این پارادایم، مشارکت سیاسی به انتخابات تقلیل نمی‌یابد. زن سازمان‌یافته به سوژهٔ سیاسی فعال تبدیل می‌شود؛ سوژه‌ای که نه فقط مطالبه، بلکه خودِ ساختار جدید جامعه را می‌سازد.

جینئولوژی، سیستم ریاست مشترک و بازتعریف امنیت اجتماعی، ابزارهای نظری و نهادی این فرایندند.

کمون: پناهگاه اجتماعی و سنگر مقاومت

کمون‌ها تنها واحد اداری نیستند؛ قلمروهای زندگی‌اند: سلامت، فرهنگ، اقتصاد، کشاورزی، هنر و خوددفاعی.

در این فضاها زنان نه فقط دستاوردهای خود را حفظ می‌کنند، بلکه ظرفیت دفاع اجتماعی را می‌سازند؛ نیرویی که در برابر حملات نظام مردسالار مقاومت می‌کند.

خوددفاعی: سیاست مقاومت در برابر خشونت ساختاری

خوددفاعی در سه سطح کار می‌کند: حفظ فردی–اجتماعی، مقاومت سیاسی و دفاع ایدئولوژیک از هویت، زبان و فرهنگ.

با اجتماعی شدن این ساختار، انحصار امنیت از دست دولت خارج و به جامعه منتقل می‌شود؛ حرکتی که از نافرمانی مدنی فراتر می‌رود و به بازسازی قدرت مردمی تبدیل می‌شود.

سخن پایانی: ضرورت تاریخی پیشِ‌رو

چالش اساسی قرن بیست‌ویکم ساختن مدرنیتهٔ دموکراتیک در برابر ویرانی مدرنیتهٔ سرمایه‌داری است.

تنها نیرویی که می‌تواند ذهنیت جنگ‌ساز مردسالار را خلع مشروعیت کند، جامعهٔ سازمان‌یافته‌ای است که زنان در آن نقش محوری دارند.

۲۵ نوامبر یادآور این مسیر تاریخی است؛ روزی برای زنده نگه داشتن مقاومت، نه به‌عنوان مناسبت، بلکه به‌عنوان افق رهایی در برابر ساختار پنج‌هزارسالهٔ سلطه.

 ۱-لویتان:دولت مطلقه و تمامیت خواه

لینک مقاله: https://znetwork.org/znetarticle/the-ontological-disintegration-of-capitalist-modernity-and-the-origins-of-misogynistic-violence/

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. با تشکر از ترجمه ی سلیس و روان شما.

    با موافقت با نظرات نویسنده ی این مقاله، سوال این است که با زنانی که خودآگاه یا ناخودآگاه با جامعه ی مرد-پدرسالار همراه هستند و به عبارتی موافق با نظام سرمایه داری جهانی، چه باید کرد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی