
تجربهٔ دولتهایی چون مصدق و آلنده، و نیز طیفی از اندیشهها از فانون، سعید و امبمبه تا والرشتاین، فرانک، امین و سوئیزی، همگی بر یک واقعیت مشترک تأکید دارند: مبارزه با امپریالیسم پاسخی عقلانی و معطوف به بقا به ساختارهایی است که امکان توسعهٔ خودمختار، حاکمیت اقتصادی و سوژگی سیاسی را محدود میسازند
چندی است در برخی محافل روشنفکری، گفتمانهایی رواج یافته است که مقاومتها و کنشهای ضدامپریالیستی در جنوب جهانی را عمدتاً واکنشهایی احساسی، واپسمانده یا مانعی در مسیر توسعه و دموکراتیزاسیون معرفی میکنند. در این چارچوب، جنبشهای مردمی و دولتهایی که در برابر سلطهٔ خارجی، مداخلات سیاسی و ساختارهای نابرابر اقتصادی مقاومت میکنند، تحت عنوان نوعی «ضدیت غیرعقلانی با غرب» بازنمایی میشوند؛ گویی ریشهٔ این مقاومت نه در تجربههای تاریخی سلطه و مداخله، بلکه در ناآگاهی فرهنگی، ناسازگاری با مدرنیته یا مقاومت در برابر اصلاحات نهادی قرار دارد.

با این حال، پرسش اساسی این است که آیا چنین گفتمانهایی بهطور ضمنی روایت مدافعان استعمار را بازتولید نمیکنند؟ روایتهایی که با سادهسازی تاریخ، زمینههای ساختاری مقاومت جنوب جهانی را پنهان ساخته و نقش مستقیم قدرتهای امپریالیستی در شکلدهی به الگوهای نابرابر توسعه را نادیده میگیرند. این سوءخوانشها تنها زمانی رخ میدهند که زمینهٔ تاریخی پیدایش ساختارهای نابرابری میان شمال و جنوب به فراموش سپرده شده باشد؛ ساختارهایی که از قرن نوزدهم و در قالب تقسیم امپریالیستی جهان تثبیت شدهاند.
تکوین رویکردهای نظری ضدامپریالیسم در عرصههای فکری، سیاسی و اقتصادی
جنبشهای ضدامپریالیستی جنوب جهانی نه پروژههایی «ضد توسعه» یا «ضد دموکراسی»، بلکه تلاشهایی برای بازتعریف توسعه، حاکمیت ملی و عدالت اجتماعی از منظر تجربهها و نیازهای بومی هستند. این مقاومتها پاسخی عقلانی، تاریخی و ساختاری به اشکال متکثر سلطه و مداخلهٔ خارجیاند. فهم تداوم آنها و بنیانهای فکری و مادیشان مستلزم بازگشت به زمینههای تاریخی و ساختارهای نابرابر قدرت است؛ همان زمینههایی که متفکران جنوب جهانی —و شماری از اندیشمندان انتقادی در شمال— بر اساس آن سازوکارهای سلطه را تحلیل و چارچوبهای نظری خود را شکل دادهاند.
برای تحلیل دقیق این پدیده، تجربهٔ استعمار نه صرفاً در معنای محدود سیاسی–اداری، بلکه بهمثابه ساختاری وجودی، گفتمانی و زیستسیاسی بررسی میشود؛ رویکردی که چارچوب نظری مطالعات پسااستعماری را شکل میدهد و پایهای برای فهم نظریههای ضدامپریالیستی فراهم میکند.
آغاز برپایی نظم استعماری مدرن: کنفرانس برلین (۱۸۸۴-۱۸۸۵)
کنفرانس برلین (Berlin Conference / Kongo-Konferenz) که به دعوت اوتو فون بیسمارک، صدراعظم آلمان از نوامبر ۱۸۸۴ تا فوریه ۱۸۸۵ برگزار شد، نقطهٔ عطفی در برپایی نظم استعماری نوین بود. در این کنفرانس قدرتهای اروپایی—از بریتانیا و فرانسه تا آلمان، بلژیک و پرتغال—قارهٔ آفریقا را بدون مشارکت جوامع بومی بهمثابه فضایی برای تصرف و استخراج منابع میان خود تقسیم کردند. این کنفرانس منطق تصرف سرزمینی، کنترل جمعیتی و بهرهکشی اقتصادی را نهادینه نمود و از طریق مرزبندیهای مصنوعی و نظمبخشی خشونتآمیز، بنیانهای حقوقی و ژئوپولیتیکی نظم استعماری مدرن را تثبیت کرد. پیامدهای این تقسیمبندی نه تنها در ساختار سیاسی و اقتصادی کشورهای آفریقایی، بلکه در شکلگیری مناسبات نابرابر شمال–جنوب در سطح جهانی تا امروز استمرار یافته است.
پژوهشهای گسترده در حوزههای تاریخ اقتصادی، نظریهٔ سیستم جهانی (Wallerstein)، نظریهٔ وابستگی (Fernando Henrique Cardoso & Enzo Faletto) و مطالعات پسااستعماری (فانون ، ادواری سعید، آشیله امبمبه) نشان دادهاند که جنبشهای ضدامپریالیستی نه محصول واکنشهای صرفاً فرهنگی، بلکه برآمده از تجربههای تاریخی سلطه، انباشت ثروت و قدرت توسط استعمارگر، مداخلات خارجی و اختلالهای ساختاری در مسیرهای توسعه هستند.
تحلیل ساختاری مقاومت جنوب جهانی
مقاومتهای ضدامپریالیستی در جنوب جهانی بر پایهٔ تجربههای زیسته شکل گرفته و تحلیلهای نظری مستقیماً بر همین تجربهها بنیان یافتهاند. این تجربهها ریشه در اعمال مستقیم استعمار و نظمبخشی خشونتآمیز قدرتهای اروپایی دارند، از جمله کنفرانس برلین و تقسیم سرزمینی آفریقا، و تضاد ساختاری منافع میان شمال و جنوب جهانی را آشکار میسازند؛ تضادی که از قرن نوزدهم تا امروز موقعیتهای متقابل و نابرابر را شکل داده و مجموعهای از پدیدههای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را تولید کرده است.
مقاومتها تنها زمانی قابل فهم هستند که واقعیت بنیادین تضاد ساختاری منافع بهعنوان نقطهٔ عزیمت پذیرفته شود، شامل:
۱- تجربهٔ مستقیم استعمار و استخراج منابع که توسعهٔ نامتقارن، وابستگی اقتصادی و موقعیت پیرامونی را تثبیت کرده است؛
۲- کودتاها و مداخلات خارجی که پروژههای ملیـدموکراتیک و مستقل را مهار کردهاند، از جمله کودتای ۱۹۵۳ علیه دکتر مصدق در ایران، براندازی کوامی نکرومه در غنا (۱۹۶۶)، کنار زدن احمد سوکارنو در اندونزی (۱۹۶۵–۱۹۶۷) و ترور توماس سانکارا در بورکینافاسو (۱۹۸۷)؛
۳- تحریمها، مداخلات امنیتی و جنگهای نیابتی که مسیرهای توسعهٔ مستقل را مسدود یا مختل کردهاند؛
۴- وابستگی ساختاری در نظام مالی، پولی و تجاری جهانی که امکان تحول صنعتی، کنترل بر زنجیرههای ارزش و شکلگیری دولت توسعهگرا را محدود میکند.
تجربههای زیسته و واکاویهای پسااستعماری
رویکردهای پسااستعماری از دل تجربهٔ تاریخی و زیستهٔ روشنفکران و متفکرانی برخاسته است که خود از جوامع تحت استعمار یا در معرض سلطهٔ استعماری بودهاند. شخصیتهایی مانند فرانتس فانون (الجزایر/کارائیب)، ادوارد سعید (فلسطین) و آشیله امبمبه (کامرون/آفریقا) نه صرفاً ناظران دانشگاهی، بلکه سوژههای درگیر در نظم استعماری بودند؛ کسانی که تجربهٔ وجودی و ملموس استعمار را به زبان تحلیلی، نظری و مفهومی تبدیل کردند.
این رویکرد نه محصول تأمل انتزاعی، بلکه شکلگیری یک «دانشِ موقعیتمند»(۱) (situated knowledge) است؛ دانشی که از دل زیست روزمره، خشونت ساختاری و مواجههٔ مستقیم با گفتمان سلطه پدید آمده است و به یکی از معتبرترین چارچوبها برای فهم ماهیت استعمار و منطق مقاومت در جنوب جهانی تبدیل شده است.
سه بعد بنیادین استعمار در رویکرد پسااستعماری
بعد وجودی و روان-تاریخی:
استعمار به ژرفترین لایههای سوژگی انسان وارد میشود. فانون نشان میدهد که استعمار ساختار روانی فرد استعمارشده را شکل میدهد، حس «خودکمبینی»، دوگانگی هویتی و بیگانگی فرهنگی تولید میکند. مقاومت، واکنشی به تلاش برای بازسازی انسانیت ازدسترفته و بازیابی شأن وجودی فرد و جمع است.
بعد گفتمانی:
ادوارد سعید نشان میدهد که استعمار یک «ماشین تولید گفتمان» است که شرق، «جهان سوم» یا پیرامون را بهعنوان فضای فقدان، بیعقلانیت یا نیازمند هدایت بازنمایی میکند و سلطهٔ غرب را طبیعی و مقاومت را نامشروع معرفی میکند. استعمار نه تنها منابع و خاک، بلکه تخیل، زبان، روایت تاریخی و افق اندیشیدن را تحت کنترل دارد.
بعد زیستسیاسی و حاکمیتی:
آشیله امبمبه نشان میدهد استعمار شکل خاصی از زیستقدرت (biopower) و «نکروپولیتیک» (necropolitics) است. کنترل زندگی و مرگ، مدیریت جمعیتها، طبقهبندی نژادی و تعیین دسترسی به منابع حیاتی، بخشی از منطق زیستسیاسی استعمار است. مقاومت ضداستعماری تلاشی برای رهایی از سازوکارهایی است که سرزمین، حیات زیستی و امنیت را کنترل میکنند
در ادامه، سه چهرهٔ کلیدی این رویکرد ــ فرانتس فانون، ادوارد سعید و آشیله امبمبه ــ و اهمیت آنها برای تحلیل ضدامپریالیسم بررسی میشود.
ادوارد سعید: امپریالیسم بهمثابه تولید معرفت و گفتمان
ادوارد سعید، نظریهپرداز فلسطینی–آمریکایی، با مفهوم «شرقشناسی» (Orientalism) نشان میدهد که امپریالیسم فقط از راه زور، فتح سرزمین، یا سلطهٔ اقتصادی عمل نمیکند؛ بلکه پیش از هر چیز با تولید دانش، تصویرسازی فرهنگی و ساختن روایتهای مسلط قدرت خود را تثبیت میکند. از نگاه سعید، «شرق» نه یک واقعیت ثابت جغرافیایی یا فرهنگی، بلکه ساختاری گفتمانی است که غرب آن را خلق کرده تا خود را عقلانی، متمدن، پیشرفته و واجد حق سلطه نشان دهد، و دیگریِ شرقی را عقبمانده، احساسی، نیازمند هدایت یا حتی تهدیدآمیز تصویر کند.
به این ترتیب، دانش شرقشناسانه—اعم از مطالعات دانشگاهی، ادبیات، نقشهکشی، سفرنامهها، سیاستگذاری و رسانه—صرفاً توصیف جهان نیست؛ بلکه ابزار قدرت است. این تولید معرفت به امپریالیسم امکان میدهد تا سلطهٔ سیاسی و اقتصادی خود را «طبیعی»، «لازم» یا «اجتنابناپذیر» جلوه دهد. بهعبارت دیگر، استعمار فرهنگی و معرفتی، پیششرط و استمرار استعمار مادی است: ابتدا دیگری را تعریف میکند، سپس او را تابع، قابل کنترل یا قابل مداخله میسازد.
در این چارچوب، سعید یادآوری میکند که مبارزهٔ ضدامپریالیستی تنها نبردی بر سر منابع، خاک و حاکمیت نیست؛ بلکه همزمان مبارزهای برای بازپسگیری روایت، حق تعریف خویشتن و برهمزدن گفتمانهای تحریفکننده است که برای دههها و سدهها جهان غیرغربی را از منظر استعمارگر بازنمایی کردهاند.
فرانتس فانون: استعمار بهمثابه خشونت ساختاری و روان–اجتماعی
فرانتس فانون، روانپزشک، نظریهپرداز رهاییبخش و از مهمترین چهرههای فکری جنبشهای ضداستعماری قرن بیستم، استعمار را یک رابطهٔ صرفاً سیاسی یا اقتصادی نمیدانست؛ بلکه آن را یک نظم همهجانبهٔ خشونت میدید که بر بدن، ذهن و زندگی روزمرهٔ انسان استعمارشده اعمال میشود. از نگاه او، استعمار نهفقط منابع را غارت میکند یا ساختارهای حکمرانی را کنترل مینماید، بلکه در ژرفترین لایههای روانی و اجتماعی انسانها نفوذ میکند و نوعی «وجودِ تحقیرشده» تولید میسازد.
به باور فانون، استعمار:
– با تحمیل سلسلهمراتب نژادی، «برتری سفید» را همچون نظمی طبیعی و بدیهی جا میزند؛
– با کنترل زبان، الگوهای معرفتی و فرهنگ، سوژگی انسان استعمارشده را تضعیف میکند؛
– و با تولید مداوم تحقیر، بیارزشی و بیگانگی، استعمارشده را وامیدارد که تصویر تحقیرآمیز استعمارگر از او را درونیسازی کند.
در کتاب «پوست سیاه، صورتکهای سفید»، فانون نشان میدهد که سلطهٔ استعماری چگونه خود را در سطح روان انسان حک میکند: استعمارشده برای پذیرفتهشدن، به تقلید از استعمارگر میپردازد، اما همواره «ناکافی»، «ناقص» و «دیگری» باقی گذاشته میشود. این فرآیند، نوعی «باختگیِ وجودی» ایجاد میکند؛ وضعیتی که فرد در آن میان خودِ واقعی و تصویر تحریفشدهٔ تحمیلشده سرگردان است.
در دوزخیان روی زمین، فانون این تحلیل را به سطح سیاسی گسترش میدهد و نشان میدهد که خشونت استعمار—از ممنوعیت زبان تا شکنجه و پاکسازی—چنان تمامعیار است که مقاومت رهاییبخش برای استعمارشده نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی وجودی، اخلاقی و حتی روانی میشود. از دید او، مبارزهٔ ضداستعماری پروژهای است برای:
– احیای شأن انسانی،
– بازسازی سوژهگی و عاملیت جمعی،
– و خروج از وضعیت تحقیر و بیگانگی تحمیلشده.
این مبارزه به استعمارشده امکان میدهد تا از سوژهٔ تحقیرشده به سوژهٔ رهاشونده تبدیل شود و جهان را دوباره از آنِ خود کند.
در نتیجه، تحلیل فانون توضیح میدهد که چرا در بسیاری از جوامع استعمارشده، مبارزه علیه سلطه نه صرفاً یک امر سیاسی–اقتصادی، بلکه تجربهای وجودی، اخلاقی و روانی بوده است؛ مبارزهای برای بازیابی انسانیتِ ازدسترفته و بازتعریف خویشتن در جهانی که استعمار تلاش کرده شکل آن را تحمیل کند.
آشیله امبمبه: نکروپولیتیکس و اشکال نوین سلطه در عصر امپریالیسم متأخر
آشیله امبمبه، نظریهپرداز برجستهٔ کامرونی، با مفهوم «نکروپولیتیکس» (Necropolitics) تحلیل میکند که قدرتهای امپریالیستی و نواستعماری معاصر در بسیاری از مناطق جنوب جهانی دیگر صرفاً بر «اداره و ساماندهی زندگی» متکی نیستند، بلکه بر مدیریت مرگ و تعیین میزان مرگپذیری گروههای خاص بنیان یافتهاند. به بیان دقیقتر، این قدرتها تصمیم میگیرند که کدام جمعیتها امکان زندگی عادی دارند و کدام گروهها باید در معرض خطر دائمی، ناامنی و مرگ تحمیلشده قرار گیرند.
امبمبه نشان میدهد که سازوکارهایی مانند محاصرهها، ایجاد مناطق خاکستری، کمپها، امنیتیسازی شدید اجتماعی و تولید فضاهای بدون حقوق، اشکال نوین سلطهٔ امپریالیستی را شکل میدهند و استمرار استعمار را در قالب زیستسیاسی بازتولید میکنند. در این زمینه، برخی جمعیتها عملاً به «جمعیتهای قابل قربانی» تبدیل میشوند؛ گروههایی که زندگیشان کمارزش تلقی شده یا همواره در معرض نابودی قرار دارند.
برای روشنتر شدن نگاه امبمبه، میتوان به نمونههای زیر اشاره کرد:
– غزه: جمعیت تحت محاصره و محدودیتهای شدید حرکتی، در شرایط زیستناپایدار و دائماً تهدیدشده زندگی میکند.
– منطقهٔ ساحل در آفریقا: جنگ، عملیات نظامی، خصوصیسازی امنیت و فرسایش محیطزیست، جمعیتها را در وضعیت دائمی ناامنی و جابهجایی اجباری قرار داده است.
– جمهوری دموکراتیک کنگو: استخراج مواد خام، خشونت شبهنظامیان و مداخلات خارجی، نوعی «اقتصاد مرگ» ایجاد کرده که مرگپذیری میلیونها نفر را تحمیل میکند.
– مرزهای اروپا: پناهجویان و مهاجران در وضعیت تعلیق، محرومیت حقوقی و خطر دائمی مرگ در دریا یا کمپها نگه داشته میشوند؛ نمونهای معاصر از تولید «فضاهای بدون حقوق».
در نهایت، امبمبه یادآور میشود که در چنین جهانی، مبارزهٔ سیاسی بسیاری از مردمان جنوب جهانی پیش از هر چیز مبارزه برای حق زیستن است؛ حقی که همچنان بهگونهای ساختاری از آنان سلب میشود.
بنابراین، سه نظریهپرداز برجسته و معتبر جهانی—فانون، سعید و امبمبه—بهروشنی نشان میدهند که:
– نظریهٔ پسااستعماری بر تجربهٔ تاریخی و زیستهٔ اندیشمندان جنوب جهانی استوار است و از جایگاه سوژههایی سخن میگوید که خود در دل سازوکارهای استعمار، تبعیض و سلطهٔ امپریالیستی زندگی کردهاند؛
– این دستگاه نظری از دل مواجههٔ مستقیم با استعمار و استمرار آن در سطوح حافظهٔ جمعی، گفتمان فرهنگی و نظم زیستسیاسی شکل گرفته است و به همین دلیل، قادر به توضیح لایههای عمیقتر و کمتر مرئیِ سلطه در جهان معاصر است؛
– در نتیجه، مقاومت ضدامپریالیستی در جنوب جهانی نه واکنشی احساسی یا فرهنگی، بلکه شکلی از عقلانیت تاریخی، وجودی و سیاسی است که در برابر سازوکارهای چندلایهٔ سلطه—از خشونت مادی تا بازنماییهای گفتمانی—پدیدار میشود.
تحلیل ساختاری–اقتصادی مقاومت ضدامپریالیستی:
نظریههای وابستگی و نظام-جهانی
همانگونه که در بخش پیشین نشان داده شد، مقاومتهای ضدامپریالیستی در جنوب جهانی صرفاً واکنشهای فرهنگی یا روانی نیستند، بلکه ریشه در تجربه تاریخی و زیستهٔ جوامع تحت سلطه دارند. برای درک کامل ماهیت این مقاومتها و چرایی تداوم فشار بر دولتها و جنبشهای جنوب جهانی، سازوکارهای اقتصادی و ساختاری سلطه نیز باید مورد بررسی قرار گیرد.
نظریههای وابستگی و نظام-جهانی چارچوب تحلیلی لازم برای فهم روابط نابرابر مرکز و پیرامون فراهم میکنند و نشان میدهند که توسعه نامتقارن، استخراج مداوم منابع و کنترل سازمانیافتهٔ اقتصاد پیرامونی، زمینهٔ مقاومتهای سیاسی و اقتصادی را شکل میدهد. بخش پیشین تجربه زیسته و گفتمانی استعمار را برجسته کرد؛ اکنون با تمرکز بر اقتصاد سیاسی و ساختارهای جهانی، ابعاد اقتصادی–سیاسی مقاومت ضدامپریالیستی قابل تحلیل است.
به منظور بررسی این مقاومتها، نظریهها و تحلیلهای پنج متفکر برجسته ارائه میشود تا نشان دهد که تعارض منافع جنوب و شمال جهانی موضوع توجه گستردهای در میان اندیشمندان متنوع بوده است؛ طیفی از مارکسیستهای منتقد سرمایهداری تا جریانهای اصلاحطلب و چپ رادیکال. این تنوع نظری نشان میدهد که مقاومت علیه سلطه جهانی محدود به گرایشهای رادیکال نیست و تحلیل ساختاری–اقتصادی چارچوب مفهومی ضروری برای فهم و تبیین این مقاومتها فراهم میآورد.
ایمانوئل والرشتاین: نظریهٔ نظام-جهانی و ساختار سرمایهداری جهانی
والرشتاین با توسعه مفهوم «نظام-جهانی»، تحلیل وابستگی را فراتر از روابط دوجانبهٔ کشورها برد و جهان سرمایهداری را بهعنوان یک سیستم تاریخی–جهانی بررسی کرد. او جهان سرمایهداری را به سه بخش تقسیم میکند:
مرکز: کشورهایی با انحصار تکنولوژیک، قدرت مالی و سازماندهی نهادی که توانایی کنترل نظام جهانی و استخراج سود را دارند.
نیمهپیرامون: کشورهایی با نقشهای دوگانه؛ هم بهرهبردار و هم تحت استثمار مرکز، که تحلیل آن چرخههای جهانی ثروت و تکنولوژی را روشن میکند.
پیرامون: کشورهایی عمدتاً تولیدکنندهٔ مواد خام و نیروی کار ارزان، با سهم محدود در ثروت و تکنولوژی جهانی و تحت سلطه مرکز.
والرشتاین تأکید میکند که تلاش کشورها برای توسعه مستقل، نه تنها پروژهای ملی بلکه تغییری ساختاری در نظام جهانی است و با مقاومت قدرتهای مرکزی مواجه میشود (Wallerstein, 1974; 2004).
آندره گوندر فرانک: وابستگی بهمثابه ساختار تولید عقبماندگی
فرانک تحلیل متمرکزی بر روابط تاریخی–ساختاری مرکز و پیرامون ارائه میدهد و مفهوم «نیمهپیرامون» والرشتاین را نمیپذیرد. از دید او، عقبماندگی اقتصادی کشورهای پیرامونی نه ناشی از ناکارآمدی داخلی، بلکه محصول روابط نابرابر تاریخی با مرکز است. ادغام پیرامون در اقتصاد جهانی مبتنی بر استخراج مازاد اقتصادی است و توسعه مستقل بدون تغییر این روابط ساختاری ممکن نیست.
سمیر امین: توسعه نامتقارن و ضرورت گسست
امین بر نامتقارنی توسعه سرمایهداری جهانی تأکید دارد: کشورهای پیرامونی عمدتاً به تولید مواد خام و نیروی کار ارزان محدود شدهاند، در حالی که سود و فناوری در کشورهای مرکز متمرکز است. راهبرد «گسست» او شامل کاهش یا بازسازی پیوندهای اقتصادی با نظام جهانی بر اساس اولویتها و ظرفیتهای داخلی، توسعه صنایع ملی، کنترل سرمایه خارجی، حمایت از فناوری داخلی و مدیریت منابع طبیعی است و تحلیل اقتصادی–سیاسی مقاومت جنوب جهانی را توضیح میدهد .
پل باران: سرمایهٔ توسعهطلب و اقتصادهای پیرامونی
باران نشان میدهد که ورود سرمایه خارجی، حتی با هدف توسعه، غالباً وابستگی و سلطه اقتصادی را تقویت میکند. «سرمایه توسعهطلب» او سود و ارزش افزوده تولید شده را به مرکز منتقل میکند و توسعه مستقل در پیرامون محدود میگردد. پروژههایی مانند ملیسازی منابع یا برنامههای صنعتی مستقل، واکنشی عقلانی و ساختاری به سلطه خارجی هستند .
پل سوئیزی: امپریالیسم انحصاری و ضرورت مقاومت ساختاری
سوئیزی با تمرکز بر «مازاد مزمن» اقتصادهای مرکز، امپریالیسم را ضرورتی درونی برای انباشت سرمایه میداند. توسعه مستقل در پیرامون با منطق انباشت سرمایه بزرگ در تضاد است و هر پروژه صنعتیسازی درونزا یا کنترل منابع، شکلی از مقاومت ساختاری ضدامپریالیستی محسوب میشود. مقاومت جنوب جهانی نه صرفاً واکنشی سیاسی یا هویتی، بلکه تلاشی ساختاری–اقتصادی برای بازسازی مسیر توسعه مستقل است.
تحلیل تطبیقی مقاومت ضدامپریالیستی و محدودیتهای توسعه در جنوب جهانی
۱. چارچوب نظری: نظریههای ساختاری و پسااستعماری
مطالعهٔ پیشین تلاش کرد تا خطوط کلی مجموعهای از نظریههای ساختاری و پسااستعماری را ترسیم کند؛ از جمله تحلیلهای ادوارد سعید، فرانتس فانون و اشیله امبمبه پیرامون استعمار فرهنگی و مکانیزمهای بازتولید سلطه، و همچنین تحلیلهای اقتصادی–سیاسی امانوئل والرشتاین، آندره گوندر فرانک، سامیر امین، پل باران و پل سوئیزی دربارهٔ منطق داخلی نظام سرمایهداری جهانی. این مجموعهٔ نظری، جایگاه محدود و ساختاریافتهٔ کشورهای جنوب جهانی در اقتصاد سیاسی بینالمللی را آشکار میسازد؛ جایگاهی که تحقق توسعهٔ مستقل و خودبنیاد را، بدون تغییر معنادار در توازن قدرت جهانی، بهشدت محدود یا عملاً ناممکن میسازد. در چنین چارچوبی، نیروهای اجتماعی و سیاسی داخلی ناگزیرند کنشهای خود را در محدودهٔ محدودیتهای تحمیلی از سوی قدرتهای مرکزی سازماندهی کنند؛ محدودیتهایی که دامنهٔ انتخابهای آنان را میان الگوهای سازگاری و مقاومت تعریف و کنترل میکند.
۲. تحلیل تطبیقی تاریخی
برای تعمیق و اعتباربخشی به مفاهیم نظری، رجوع به نمونههای تاریخی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین ضروری است. این نمونهها نشان میدهند که تلاش دولتهای ملیگرا و جنبشهای مردمی برای دستیابی به استقلال سیاسی و اقتصادی، بهطور مستمر با اشکال متنوع مداخلهٔ مستقیم و غیرمستقیم قدرتهای خارجی مواجه بوده است. تحلیل این تجارب، نه تنها انسجام و اعتبار نظریههای وابستگی، نظام-جهانی و الگوهای توسعهٔ نامتقارن را تقویت میکند، بلکه امکان بررسی دقیق سازوکارهای مقاومت ضدامپریالیستی در جنوب جهانی را فراهم میآورد و همزمان بر ضرورت استمرار پافشاری بر استقلال و ایستادگی در برابر الگوهای بازتولید سلطهٔ شمال جهانی تأکید میکند.
ایران دوران مصدق:
استقلالخواهی ملی، سرکوب خارجی و محدودیتهای توسعه صنعتی
تجربه ایران در دوران نخستوزیری محمد مصدق و دوره پس از آن، نمونهای برجسته از تأثیر ساختارهای قدرت جهانی و سرمایه توسعهطلب بر مسیر توسعه کشورهای پیرامونی محسوب میشود. این دوره تاریخی نشان میدهد که تلاش برای دستیابی به استقلال سیاسی و اقتصادی، همواره با مقاومت شدید قدرتهای مرکزی سرمایه و مداخلات خارجی مواجه بوده است. ایران، بهویژه به دلیل دارا بودن منابع استراتژیک نفت، محدودیتهای ساختاری و سیاسی مسیر توسعه مستقل را تجربه کرد (Milani, 2011). تحلیل حاضر، ضمن بازکاوی رویدادهای تاریخی، تجربه ایران را در چارچوب نظریههای وابستگی و نظام جهانی سرمایه مورد مطالعه قرار داده و نشان میدهد که این کشور چگونه محدودیتهای ساختاری و وابستگیهای اقتصادی را در مسیر توسعه تجربه کرده است.
نهضت ملیشدن صنعت نفت و تجربه استقلال اقتصادی
نهضت ملیشدن صنعت نفت ایران در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ (۲۰ مارس ۱۹۵۱) با هدف لغو قرارداد ناعادلانه نفت و تأمین مالکیت ملی بر منابع استراتژیک کشور آغاز شد و نمادی از تلاش برای استقلال اقتصادی و سیاسی ایران محسوب میگردید (Milani, 2011; Katouzian, 2003). در خرداد ۱۳۳۰، دولت ایران هیئتمدیره شرکت ملی نفت را منصوب و مدیران انگلیسی پالایشگاه آبادان را خلع ید کرد. دولت بریتانیا شکایتی در دادگاه لاهه مطرح نمود، اما این اقدام منجر به تغییر کنترل ایران بر پالایشگاه نشد.
در واکنش، بریتانیا ابتدا با کارشکنی در مدیریت پالایشگاه و سپس با خروج پرسنل خود و تهدیدهای نظامی، تلاش ایران برای کنترل مستقل منابع نفتی را محدود کرد. ایران با انتشار آگهی استخدام برای جذب کارشناسان خارجی قصد داشت فرآیند تولید نفت را ادامه دهد، اما کشورهای اروپایی با محدود کردن خروج متخصصان و مصادره گذرنامههای آنان مانع از تحقق این برنامه شدند. علاوه بر این، تحریم خرید نفت ایران توسط کشورهای غربی موجب شد که، با وجود بهرهبرداری مهندسان ایرانی از پالایشگاه آبادان، صادرات نفت در سالهای ۱۳۳۰–۱۳۳۱ بهشدت محدود باقی بماند (Milani, 2011; Gasiorowski, 1991).
این تجربه نشاندهنده دشواری تحقق استقلال اقتصادی در کشورهای پیرامونی و اهمیت مقاومت سازمانیافته در برابر فشارهای قدرتهای مرکزی نظام سرمایهداری جهانی است.
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و پیامدهای آن
نهضت ملی شدن صنعت نفت و تلاش برای توسعه مستقل با مقاومت فعال آمریکا و بریتانیا مواجه شد. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، با نقش مستقیم CIA و MI6، منجر به سرنگونی دولت منتخب و تثبیت سلطه شاه گردید (Milani, 2011; Gasiorowski, 1991). این مداخلات سرانجام به سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق از طریق کودتا انجامید و تجربهای عمیق از وابستگی و محدودیت در مسیر توسعهٔ مستقل برای جریانهای چپ و ملیگرا ایجاد کرد. پیامدهای تاریخی این کودتا شامل:
– تثبیت سلطه سیاسی شاه و وابستگی شدید ایران به سیاستهای آمریکا و بریتانیا؛
– محدود شدن توانایی ایران برای اجرای پروژههای توسعه صنعتی و اقتصادی مستقل؛
– شکلگیری حساسیت سیاسی و فرهنگی نسبت به امپریالیسم، که بعدها محور تحلیلهای نظری و عملی جریانهای چپ ایران شد.
محدودیتهای توسعه صنعتی پس از کودتا: نمونه ذوبآهن اصفهان
پس از تثبیت قدرت شاه و وابستگی کامل به آمریکا، توسعه صنعتی و فناوری پیشرفته ایران تحت نظارت و کنترل قدرتهای خارجی قرار گرفت. پروژه ذوبآهن اصفهان بهعنوان نماد صنعتیسازی کشور، نمونهای شاخص از محدودیتهای توسعه صنعتی بود (Milani, 2011). مذاکرات اولیه برای تأمین تجهیزات و فناوری از آمریکا با مخالفت روبهرو شد و ایران مجبور شد بخشی از تجهیزات و تخصص فنی را از طریق مذاکرات تهاتری با اتحاد جماهیر شوروی تأمین کند. این تجربه نشان میدهد که حتی رهبران وابسته، مانند شاه، در چارچوب سیاستهای توسعه صنعتی محدود عمل میکردند و امکان اجرای کامل یک توسعه مستقل در صنایع سنگین برای آنان فراهم نبود.
تحلیل نظری: ایران به مثابه نمونه جنوب جهانی
تجربه ایران را میتوان در چارچوب نظریههای وابستگی و تحلیلهای ضدامپریالیستی مورد مطالعه قرار داد:
۱- تکالیف ساختاری کشورهای پیرامونی: ایران، مانند سایر کشورهای جنوب جهانی، ناگزیر بود در چارچوب محدود روابط قدرت جهانی عمل کند. توسعه مستقل بدون تغییر ساختارهای بینالمللی سرمایه و نفوذ سیاسی قدرتهای مرکزی، تقریباً غیرممکن بود.
۲- وابستگی اقتصادی و صنعتی: محدودیت در دسترسی به فناوریهای پیشرفته و صنایع سنگین، نمونهای عملی از «وابستگی ساختاری» است که باران و فرانک به آن اشاره کردهاند.
۳- ضرورت مقاومت سازمانیافته: پروژههایی مانند ملیسازی نفت و ذوبآهن اصفهان، حتی در مواجهه با محدودیتهای سیاسی، نشان میدهند که مقاومت سازمانیافته علیه سلطه خارجی جزئی جداییناپذیر از تلاش برای توسعه مستقل است.
تحلیل تطبیقی: اندونزی، فیلیپین، کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین
همانگونه که تجربه ایران در دوران نهضت ملیشدن صنعت نفت و دولت مصدق در بخش پیشین به تفصیل بررسی شد، در این قسمت بهصورت مختصر به نمونههایی از کشورهای جنوب جهانی پرداخته میشود. هدف این مرور تطبیقی، نشان دادن الگوهای مشترک در محدودیتهای ساختاری توسعه مستقل، وابستگی اقتصادی و اشکال متنوع مقاومت ضدامپریالیستی است. بدیهی است که تاریخ استعمار و تحولات توسعهای این مناطق هر یک نیازمند پژوهشهای جداگانه و مفصل هستند؛ بااینحال، ارائه این تحلیل کوتاه به درک الگوهای مشترک و ساختارمند کمک خواهد کرد.
اندونزی: دولت سوکارنو و محدودیتهای توسعه خوداتکا
اندونزی در دوره ریاستجمهوری احمد سوکارنو (۱۹۴۵–۱۹۶۷) نمونهای شاخص از تلاش برای تحقق استقلال سیاسی و اقتصادی و پیشبرد مدل توسعه خوداتکا محسوب میشود. سیاستهای ملیسازی، صنعتیسازی، مبارزه با نفوذ شرکتهای خارجی و حمایت از اقتصاد بومی، با مجموعهای از محدودیتهای ساختاری، شامل وابستگی تجاری، فشارهای بینالمللی و تهدیدهای امنیتی، مواجه شد. این فشارها در نهایت توان دولت را برای پیشبرد یک الگوی توسعه مستقل کاهش داد (Ricklefs, 2008). تجربه اندونزی نشان میدهد که مقاومت سیاسی و بسیج اجتماعی، هرچند ضروری، در غیاب تغییرات ساختاری در روابط اقتصاد جهانی نمیتواند بهتنهایی بنیان توسعه مستقل را تضمین کند.
فیلیپین: پساشبهاستعماری و تداوم وابستگی
فیلیپین پس از استقلال رسمی از ایالات متحده در سال ۱۹۴۶، در عمل همچنان در چارچوب یک رابطه نابرابر اقتصادی و سیاسی قرار داشت. کنترل آمریکا بر بازارها، سرمایهگذاری خارجی، و حوزههای استراتژیک اقتصاد، اولویتهای سیاستگذاری دولتهای فیلیپین را محدود کرد. تلاشهایی برای ملیسازی صنایع کشاورزی، تنظیم بازار و ایجاد مزیتهای صنعتی صورت گرفت، اما فشارهای اقتصادی و محدودیت در دسترسی به فناوریهای پیشرفته مانع تحقق یک مسیر توسعه مستقل شد (Constantino, 1975). این تجربه نمونهای روشن از استمرار سازوکارهای وابستگی در دوره پساشبهاستعماری است.
آفریقا: کنگو، الجزایر و چالشهای پسااستعمار
کشورهای آفریقایی نیز الگوهای مشابهی از محدودیتهای ساختاری توسعه را تجربه کردهاند. در کنگو، بحرانهای سیاسی و اقتصادی پس از استقلال از بلژیک در سال ۱۹۶۰، همراه با مداخله قدرتهای خارجی و بیثباتی داخلی، بر ظرفیت دولت برای اجرای برنامههای توسعه صنعتی و اجتماعی تأثیر جدی گذاشت Nzongola-Ntalaja.
الجزایر پس از پایان استعمار فرانسه نیز با فشارهای اقتصادی، جنگ سرد، و محدودیت در دسترسی به فناوریهای پیشرفته مواجه بود. این موارد نشان میدهند که در بسیاری از کشورهای آفریقایی، مقاومت سازمانیافته علیه سلطه خارجی با چالشهای جدی ناشی از ساختار اقتصاد جهانی و میراث استعمار روبهرو بوده است (Ivan Evans, 2012).
آمریکای لاتین: ملیسازی منابع و واکنش ساختار جهانی
در آمریکای لاتین نیز تلاش برای توسعه مستقل بهوضوح با ساختارهای جهانی قدرت در تعارض قرار گرفت. کشورهایی مانند مکزیک، برزیل و آرژانتین برنامههای گستردهای در حوزه ملیسازی منابع طبیعی، بهویژه نفت و معادن، و صنعتیسازی مبتنی بر جایگزینی واردات اجرا کردند. بااینحال، فشارهای سیاسی و اقتصادی ایالات متحده و سرمایه بینالمللی، محدودیت بر دسترسی به فناوریهای پیشرفته، و ناپایداریهای مالی بینالمللی مانع تثبیت کامل این مسیر توسعه شد (Cardoso & Faletto, 1979; Bulmer-Thomas, 2003). نظریهپردازان وابستگی، این تجربه را نمونهای آشکار از نقش ساختارهای قدرت جهانی در مهار ظرفیت توسعه کشورهای پیرامونی میدانند.
پایان سخن
این نوشتار کوشید با اتکا به رویکردی تاریخی و نظری نشان دهد که منافع ساختاری کشورهای شمال جهانی لزوماً با الزامات توسعهٔ پایدار در جنوب جهانی همراستا نیست و ازاینرو، سیاستگذاری در کشورهای پیرامونی ناگزیر نیازمند سطحی از هوشیاری، بازاندیشی و مقاومت فعال در برابر اشکال مختلف سلطه است. بر این مبنا، ایستادگی در برابر فشارها و مطالبات فزایندهٔ قدرتهای مسلط و دفاع از منافع ملی و استقلال سیاسی و اقتصادی را نمیتوان به واکنشی احساسی، ایدئولوژیک یا «ضدمدرن» تقلیل داد. تجربهٔ دولتهایی چون مصدق و آلنده، و نیز طیفی از اندیشهها از فانون، سعید و امبمبه تا والرشتاین، فرانک، امین و سوئیزی، همگی بر یک واقعیت مشترک تأکید دارند: مبارزه با امپریالیسم پاسخی عقلانی و معطوف به بقا به ساختارهایی است که امکان توسعهٔ خودمختار، حاکمیت اقتصادی و سوژگی سیاسی را محدود میسازند.
یافتههای این مقاله نشان داد که امپریالیسم نه صرفاً پدیدهای اقتصادی یا سیاسی، بلکه سازوکاری چندلایه و درهمتنیده است که در عرصههای گفتمانی، روانی، زیستسیاسی و اقتصادی عمل میکند. همین چندلایگی سبب میشود که مقاومت ضدامپریالیستی نیز ماهیتی چندبعدی یابد: از تلاش برای بازپسگیری کنترل منابع طبیعی و بازتعریف جایگاه اقتصادی تا بازیابی حق روایت، احیای شأن انسانی و مقابله با منطق نابرابریزای مرکز–پیرامون. در چنین بستر ساختاری، پروژههای استقلالخواهانه در جنوب جهانی—از ایران مصدق و شیلی آلنده تا غنا و بورکینافاسو—نه انحرافی از مسیر توسعه، بلکه کوششی برای تعریف الگوهای بدیل توسعه و دموکراسیاند؛ الگوهایی که در چارچوب منطق مسلط نظام جهانی سرمایهداری جز از رهگذر مقاومت و بازآرایی مناسبات قدرت امکان تحقق نمییابند.
به بیان دیگر، مسئلهٔ بنیادین جنوب جهانی نه «ناتوانی در پذیرش مدرنیته»، بلکه محدودیت ساختاری برای مشارکت برابر و مستقل در مدرنیته است. از این منظر، چپ جنوب جهانی نمیتواند بُعد امپریالیسم را نادیده بگیرد، زیرا هر پروژهٔ عدالتخواهانه، دموکراتیک و توسعهمحور بهطور ناگزیر در دل روابط جهانی قدرت تعریف میشود و بیتوجهی به این روابط، هر کنش اصلاحی یا تحولخواهانه را بهصورت ساختاری با بنبست مواجه میکند. تجربهٔ تاریخی نیز نشان میدهد که هرگاه دولتهای ملیـدموکراتیک در جنوب جهانی کوشیدهاند مسیر توسعهٔ مستقل را دنبال کنند، با اشکال گوناگون مداخله، بیثباتسازی و فشارهای خارجی روبهرو شدهاند.
در نهایت، اگر هدف سیاستگذاری و اندیشهورزی در جنوب جهانی تحقق توسعهٔ عادلانه، دموکراسی پایدار و رهایی انسان از سلطهٔ ساختاری باشد، بیاعتنایی به مسئلهٔ امپریالیسم نه یک انتخاب نظری، بلکه چشمپوشی از یکی از بنیادیترین شروط امکان این اهداف است. مبارزهٔ ضدامپریالیستی بخشی جداییناپذیر از هر پروژهٔ رهاییبخش به شمار میآید؛ نه بهمثابه شعاری ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان ضرورتی ساختاری که از تجربهٔ تاریخی و واقعیت نظام جهانی سرمایهداری معاصر برمیخیزد.
سیاوش قائنی
اول آذر ۱۴۰۴
________________________________________________________________________
۱- موقعیتی (situated knowledge): مفهومی در فلسفه، جامعهشناسی علم و مردمشناسی که بر این اصل تأکید دارد که دانش همواره در زمینههای اجتماعی و تاریخی شکل میگیرد و از موقعیت قدرت و ساختارهای اجتماعی مستقل نیست. این دیدگاه، که در مباحث فمینیستی و انتقادی توسعه یافته، با نظریههای ادوار سعید، فانون، والراشتاین و فرانک همراستا است و علیه تولید دانش سلطهجویانه و امپریالیستی شکل گرفته است. معرفیشده توسط دونا هاراوِی (۱۹۸۸).





11 پاسخ
مابقی خواهش خواننده (لیلا)از نویسنده مقاله مورد نظرو نویسندگان دیگر
ایا نوشتن به زبانی که عموم مردم با داشتن مختصر اطلاعاتی با واژه های سیاسی یا حتی بدون اشنایی به این واژهها و متون سیاسی بتوانند مقاله اموزنده ای را بخوانند؛مطالب مقاله را درک کنند و بعد از درک مطلب بتوانند نظری مطابق درجه اطلاعات شان داشته باشند و یا کلاٌ از مقاله مورد نظر آموزش بگیرند؛کاری غیر ممکن است؟ چند خطی که نوشتم نه به عنوان انتقاد از زحمتتان است بلکه یک خواهش از یک هموطن اگاه سیاسی و دلسوز است. نظری در مورد متن مقاله ندارم چون خواندن به پایان نرسیده ام را برای آموزش از این مقاله شروع کردم.
اقای قانعی
با اشتیاق شروع به خواندن مقاله اموزنده تان کردم. متاسفانه در میانه خواندن این مقاله علاقه به پایان رساندن این مطالعه را از دست دادم. نه به دلیل مخالفت با عقاید نویسنده و نه به دلیل ناتوانی در درک مطلب مقاله؛ بلکه به دلیل سبک فارسی نوشتن این مقاله! و این اولین باری نیست که من تاسف میخورم که چرا روشنفکران و یا تحصیل کردگان سیاسی ما مطالب قابل مطالعه و قابل تامل شان را به طریقی مینویسند که احتمالاٌ خودشان و تعداد معدودی اشنا با سبک نوشتنشان خواهند فهمید.
آقای قائنی در مورد این سوال شما: “میتواند توجیهی برای نادیده گرفتن روندهای مزمن زیاده خواهی، اعمال فشار و مداخلهگری قدرتهای بزرگِ شمال..” خیر. نمیتواند. در مورد سال دوم شما: “آیا مواجهه و ایستادگی در برابر این الگوها …” بستگی به نوع مواجهه و ایستادگی دارد اگر باعث نابودی زیرساختهای کشور و جامعه مدنی نشود. در بین این همه کشورهایی که مورد نفوذ و تعدی دولتهای خارجی قرار گرفتن چرا ایران مشخصاً امروز به این فلاکت افتاده است؟ اگر با مسئولیت و بدون غرض ورزی ایدئولوژیک نگاه کنیم بعد از فروپاشی اردوگاه شرق تمام کشورهایی که به توسعه اقتصادی راه یافتند با غرب و به خصوص با ایالات متحده سر دوستی داشتند. این رابطه و توسعه با غرب و آمریکا را نمیتوان منوط به آزادی فلسطین و محکومیت اسراییل و غیره نمود.
جناب قائنی میدانید چرا امروزه نیروهای چپ از واژه “سوسیالیسم دموکراتیک” استفاده میکنند؟ چون واژه سوسیالیسم/کمونیسم با ورشکستگی بلوک شرق معرف آن دیدگاه شده اند. واژه “ضد امپریالیست” نیز دقیقا سیاست هایی را نمایندگی میکند که نه ملی گرانه نه عدالت طلبانه , نه در جهت آزادی و دموکراسی و نه در جهت بهروزی توده ها بلکه حفظ قدرت رهبرانی چون قذافی و صدام و اسد و خامنه ای بوده و هست. این سیاست بوسیله حزب کمونیست روسیه از طریق احزاب برادر در این کشور ها برای منافع روسیه بود که تحت عنوان انترناسیونالیسم کارگری توجیه میشد و در این راه سرکوب و قربانی شدن احزاب برادر در این کشور ها ذره ای مهم نبود. در جای دیگر گفته ام و باز تکرار میکنم که سیاست های ضد سلطه واقعی از درون مبارزه با ارتجاع داخلی و سمت گیری به نفع توده ها و دموکراسی حد اکثری میگذرد نه با دشمنی کور با غرب.
جناب مهرداد،
شما «مشکل خود با عبارت ضدامپریالیسم» را بهعنوان یک مسئلهٔ گفتمانی و تاریخی طرح میکنید.
پرسش بنیادین همچنان برقرار است:
آیا صرفِ اینکه بخشی از جامعه یا نسلهای جوانتر نسبت به واژهٔ «ضدامپریالیسم» احساس فاصله یا حساسیت دارند، میتواند توجیهی برای نادیدهگرفتن روندهای مزمنِ زیادهخواهی، اعمال فشار و مداخلهگری قدرتهای بزرگِ شمال جهانی باشد؟ روندهایی که بیش از یک سده در کشورهای پیرامونی استمرار داشته و پیامدهای سیاسی، اقتصادی و نهادیِ ژرفی بر آنها تحمیل کرده است.
اگر هدف، دفاع از منافع ملی، حفظ استقلال سیاسی و پیگیریِ توسعهٔ پایدار باشد، آیا مواجهه و ایستادگی در برابر این الگوهای ساختاریِ سلطه و نابرابری، جزء جداییناپذیر هر پروژهٔ رهاییبخش نیست؟
حساسیت گفتمانی نسبت به یک واژه نباید ما را از توجه به واقعیت روابط نابرابر قدرت در نظام بینالملل بازدارد؛ واقعیتی که مستقل از آن است که رژیمهای اقتدارگرا از مفهوم «ضدامپریالیسم» سوءاستفاده میکنند یا خیر.
هیچ نظام ویرانگری تنها با فشار بیرونی دوام نمیآورد؛ همواره نیروئی در درون هست که دروازه را برای آن دشمن بیرونی میگشاید. در ایران نیز چنین است. دشمن خارجی، امپریالیسم جهانی است که استقلال کشورها را برنمیتابد و میکوشد با ابزارهای اقتصادی، نظامی و رسانهای، همه را زیر نظم خود درآورد. تحریمها، جنگهای نیابتی، ویرانگری اقتصادی و فرهنگی،ابزارهای این دشمن است.او میخواهد ملتها را در تنگنای معیشت و ناامیدی قرار دهد تا استقلالشان درهم شکسته و راه برای سلطه باز شود. اما این دشمن بیرونی بدون همدستان داخلی ناتوان است. این همدستان، گاه در قامت سیاستمداران و اقتصاددانانی ظاهر میشوند که نسخههای نئولیبرالی را بیچون و چرا اجرا میکنند؛ گاه در هیبت رسانههایی که ذهن مردم را از دشمن اصلی منحرف کرده و تضادهای فرعی را برجسته میکنند؛ …
…و گاه در شکل نخبگانی که به نام “اصلاحات” یا “توصیه” در عمل تسلیم را هموار میسازند. بنابراین مبارزه با امپریالیسم تنها مبارزه با یک قدرت خارجی نیست ؛ مبارزهای است همزمان علیه شبکهای از نیروهای داخلی که آگاهانه یا ناآگاهانه، دروازه را به روی او میگشایند.
چنین آگاهی، رنج منفعل را به خشم فعال بدل میکند انسان را از تماشاگر درد خود به کنشگر رهایی بدل میسازد . قلم ما، در این مسیر، نه کنار که در تداوم درد مردم حرکت میکند : با نشان دادن دشمن واقعی و افشای خیانتکارانی که زمینه نفوذ او را فراهم میکنند . تنها در این صورت است که مبارزه ما از سطح گلایه به سطح نبرد برای رهایی ارتقا مییابد…
جالب است که مثالهای آقای قائنی در مورد آن ۵ کشور فوق (عکس های بالا) مربوط به ۶۵ سال پیش میشود. در میان آن نامها و عکسها جای دیگر اقمار شوروی از جمله صدام حسین، معمرقذافی، خاندان اسد و هایل مریم از اتیوپی غایب است. چون جوهر مقاله تشویق مبارزه ضد امپریالیستی است، ایشان عامدانه فقط از خوشنامان تاریخ از جمله آلنده و مصدق و دیگران نام برده است و بعید است که تمایل به تحلیل و بررسی اوضاع کنونی آن کشورهای به اصطلاح ضد امپریالیست بپردازد. چرا؟ چون فقط از همان ۵ کشور بالا فقط شیلی و اندونزی که با جامعه جهانی همراه شدن قادر به توسعه اقتصادی شدند و بقیه یا مثل ایران دچار منجلاب تروریسم مذهبی و یا مثل کانگو کنگو اتلاق کشتار جنگهای داخلی! برای حفظ آبرو از عراق، سوریه و لیبی هم نامی نبریم که بر همگان واضح است. آقای قائنی حاصل آن همه مبارزه به اصطلاح ضد امپریالیستی در این کشورها چه بوده است؟
جناب مهرداد،
متأسفانه برداشتِ ارائهشدهٔ شما از هدف و رویکردِ مقاله، با مقصودِ اصلیِ نوشتار فاصلهای آشکار دارد. این متن نه با هدفِ «ستایشِ سیاستمدارانِ مترقیِ دورهای معین» نوشته شده و نه در پیِ معرفیِ نامهای یادشده بهعنوان الگوهایی کلی، فرازمانی و قابلتعمیم به شرایطِ کنونی بوده است.
محورِ اصلیِ مقاله در حوزهای دیگر قرار دارد: تبیینِ اینکه چگونه تجربههای تاریخیِ دولتمردان، روشنفکران و نیروهای اجتماعی ــ چه در نمونههای موفق و چه در مواردِ ناموفق ــ به شکلگیریِ درکی ژرفتر از ضرورتِ حفظِ استقلالِ ملی، صیانت از حاکمیتِ اقتصادی و مدیریتِ هوشمندانهٔ روابط با قدرتهای بینالمللی انجامیده است.
قسمت دوم پاسخ مهرداد
دالِ مرکزیِ مقاله صدورِ حکمِ مطلق دربارهٔ «همکاری یا عدمِ همکاری با جهان» نیست. استدلالِ محوریِ آن مبتنی بر این فهم پسااستعماری است که تعاملِ سازنده با جامعهٔ جهانی، اگر در خدمتِ دفاع از استقلال و منافعِ ملّی باشد، ناگزیر باید با هشیاریِ راهبردی، توانِ تحلیلی و شناختی واقعبینانه از ساختارهای نابرابرِ نظامِ بینالملل همراه گردد
جناب قائنی
امیدوارم متوجه باشید که مشکل ما با عبارت ضد امپریالیسم که بیشتر از نسل چپ پیش ۵۷ نشئت میگیرد مشکلی است احساسی و پیش داورانه که ناشی از ۴۵ سال سیاهی و تباهی برای نسلهای جوانتر است. به عبارتی هرگاه یک چپ سنتی مبارزه ضد امپریالیستی را طرح میکند به شکلی پیش داورانه (چه عادلانه چه غیرعادلانه) به او و گفتمانش با شک و ظن نگریسته میشود. در دو کامنت خود برای من شما به شکل جالبی کلمه امپریالیسم را حذف کردهاید که بیشتر مقبول واقع میشود. علی رغم این دو کامنت در پایان سخن هنوز “مبارزه ضد امپریالیستی را بخش جدای ناپذیر از هر پروژه رهایی بخش” به شمار میآورید. نسلهای جدید از مصدق، آلنده، و قوام نکرومه چیزی نمیدانند. از نظر آنان نماد مبارزه با امپریالیسم قذافی، صدام حسین، و رژیم ایران است. به همین دلیل نسلهای امروز ایران به شمول چپ نوین که بیش از ۸۰ درصد جامعه ایران را تشکیل میدهد برای رهایی از این هولوکاست مذهبی شیعی وقعی به تئوریهای ضد غربی پیشینیان نخواهد گذاشت.