انگشت به جای “امضاء” – م. دانش

با غربیل سخن از صافی الکِ راستی، مجبور به اعتراف هستم از نداشتن “امضاء”! وقت نیاز به “امضاء”، دلهره و اضطراب تعادل ذهن و روانم بهم می ریزد. لاجرم، توان رسم “امضاء”ی الکی هم از من سلب می شود! نقطه سر خط:    

حکایت از اول – سخن افزون از پنجاه و پنج – شش سال، پیش روایت می کنم! عموم مردانِ روستا «رعیت»ها، بی سواد بودند و بی امضاء. اگر کسی را بر حسب اتفاق در بانک و یا ژاندارمری جهت شهادت و …، نیاز به تائید می شد، تنها انگشت شهادت دست راست لازم داشت و دیگر هیچ! همان انگشت را آغشته ی جوهر، بجای (امضاء)، زیر نامه یا شهادت نامه، نشانه گذاری می کردند و تمام! بدین علت کسی از نداشتن نشانی با عنوان «امضاء»، احساس  گناه نمی کرد! البته کارِبرد انگشت سبابه در زن ها، حفظ «یاش ماق*» بود و لاغیر! علت، دون شان بودن مرتبط آنان «زنان» در جامعه بود!

حال، اتفاقِ خاطرهِ انگیزی از نه – ده، سالگی! کلاس سوم دبستان، معلم کوشا و سخت گیری داشتیم به اسم آقای ایمانپور. ایشان در یکی از روزهای سال تحصیلی، گفت: «بچه ها. هر یک از شما، در آینده کاره ای خواهید شد! مهندس – دکتر – خلبان ووو. (فراموش کرد مرا استثنا کند که هیچ پ…)! بنابراین، از حالا نشانی به عنوان “امضاء” برای خود انتخاب کنید. تَشخص و شخصیت خودتان را  در زیبایی “امضاء”  نشان بدهید. خُب. این یک ساعت برای تمرین “امضاء “. اسم یا فامیل خودتان را با شکلی قشنگ، در “امضاء” دخیل دهید! شروع کنید که ده دقیقه ی پایانی، چک خواهم کرد».

بچه ها در سکوت کامل مشغول شدند. من هیچ وقت دفتر درست و حسابی نداشتم! با تهدید نوک مداد از وسط دفتر  نفر میز جلوئی، کاغذی گرفتم و شروع کردم. معلم آخر وقت همه را چک کرد. بعضی را  گفت: «آفرین. بسیار عالی». برخی را تذکر داد: «بیشتر تلاش کن. اینطوری». برخی را گفت: «بد نیست. بیشتر سعی کن». بالای سر من رسید و با پس گردنی آرامی گفت: «کتی. بد نیست! ببین. در خم کردن “ی” و پیچاندن به سمت بالا، دقت کن»! آقا معلم، با دست خود پانتومیم بازی کرد تا سخن گفتن! سخن آقا معلم با مقیاس عدد در رابطه با من، یعنی نمره ی زیر “ده”! با ارفاق، “نه”! 

کلاس هفتم، یاد سخنِ پند آموز آقای ایمانپور افتادم! با ذوق و شوق و صرف وقت و تمرین، و با ترکیب اسم فامیل، “امضاء”یی یاد گرفتم. با شناخت از شخصیت  آقای ایمانپور و معیار نمره، حاصل تمرینم «امضاء» حتی بدون ارفاق، “پانزده – شانزده”  را می قاپید!  ضمن رضایت از حاصل کار، در هر فرصت و به هر بهانه ای آنرا نشان دیگران می دادم!

زمان گذر کرد و در پس سال پنجاه و هفت، من هم به عنوان یکی از جارچیان سازمان چریک های فدایی خلق ایران، بساط گستر شدم با بیشترین کتاب های جلد سفید، مقابل دانشگاه تهران. بنابراین، از صبح اول کاری تا غروب اتمام، یقه ی ما بود و دستان پر توان تیزی کشان برادران فلانژ! البته معلومِ تاریخ هست راهبر آن قوم یاد مانده «زهرا» خانم، معروف به «زهرا فالانژ»! او همیشه در کرباسه ی دَر دانشگاه تهران بر سریر راه بانی می نشست! برادر عباس «عباس فالانژ» به عنوان معاونت و برادر علی «علی فالانژ» با شان فرمانده میدان، با عده ای ارازل محترم، دمار از میز و کتاب در می آوردند! ناگفته نماند که ران دخترکان، جذابیت ویژه داشت از تیغ کشی برادران جهادگر امام و الله! از بد حادثه، دو کس از جذابین برادران تیزی بدست، «شهین و میترا»، بساط و میز ما را میهمان دائمی بودند! پس تکلیف روشن بود و یقه ی ما بیمه ی دستان برادران حرب جوی! 

خُب. معلوم است! بنا به موقعیت شغلی! یعنی «”بساط کتاب”، باید هر از گاهی با یقه های دریده به دستان برادران جهادی، تسلیم پاسدارانِ کمیته ها می شدیم! بدلیل فرهیختگی و اهل بحث و نظر بودن برادران پاسدار و رئیس کمیته ها، گاه قبل از تعزیر، از ما نااهلان به رسوم اجتماعی، نام و نام خانوادگی و چند مورد دیگر می پرسیدند و در ورقی می نوشتند! تا سابقه باشد آینده ی ما را! و من نمی دانم چگونه رسمی بود که اسم اصلی خود نمی گفتیم و نمی نوشتیم! از همین منظر، چندین اسم الکی از من، در کمیته های مختلف، بویژه کمیته ی وصال شیرازی – بغل پمپ بنزین – روبروی قنادی فرانسه، یادگار مانده است! البته گاه، مجبور از تائید گفته های خود با امضاء، می شدیم!

 بعدها به این نتیجه رسیدم که سابقه از روی «امضاء» قابل تحصیل خواهد شد تا نام و نام خانوادگی! چرا که بیشتر اسامی، مانند هم هستند و تشخیص آن سخت! اما “امضاء” ی هر فرد منحصر به خود اوست! پس با مرجعیت خود، تصمیم گرفتم در موقعیت های بعدی، اسم اصلی بگویم ولی با امضاء الکی!

 پس از آن، در  یکی – دو مورد بر فتوای خود پای فشردم. مهمترین آن، خرداد سال پنجاه و نُه، بود. دادگاهی به ریاست حجت الاسلام بهرامی تشکیل و متهم «من» با اسم واقعی به اتهام فروش نشریه ی ضاله، اعتراف کرد! متهم «من» زیر ورقه ی بازجویی را “امضاء” الکی زد! حاصل دادگاه، حکم بیست و هفت روز زندان، که با لطف مسئولین به چهل روز ارتقاء یافت!  

 القصه، روزگارِ ناپایدار عقربه ی زمان بدست سال شصت و یک، سپرد و اتفاق نه چندان غیرمنتظره، حادث شد! یعنی مواجهه ی من و آقایان «احمدی و مهدی “کمک بازجو”» در میدانی بی نام “انکار”! عاقبت آن هماوردی!: در آن کارزار تنهائی و کم قوتی، مغلوب نمایندگان الله شدم با دهان و بینی خون چکان!  سپس با یقه ی دریده و دستان گره در پشت به دستبند، با یک بنز زرد رنگ شیک، دلالت شدم به اوین! هر چند گرفتاری در دام صیاد، شوربختی بود، ولی بی شانس هم نبودم! چرا که قبل دستگیری من، “روح الله”، به جای  “حامد” ترکه، سربازجوی شعبه شش شده بود. توفیر این دو «حامد و روح الله» با معیار یک عنصر “بازجو” ،**، بسیار بود!  

 ابتدای ورود به محوطه ی اوین، با چشمِ بند کلفت، دیدگان مرا مسمار کردند. هیچ جا را نمی دیدم. از ماشین پیاده کردند. آن دو، دست نهاده  پس گردنم و نیمه خم تا کمر، کشان کشان بردند! احتمالا داخل راهروی دویست و نُه، فردی با زبان تحقیر گفت: «بَه! پهلوانِ فراری! چرا با این حال!؟ سپس لبخند تحقیر آمیز زد»! باز هم چند قدمی جلوتر بردنم. دوباره همان فرد گفت: «جناب … چند روزی ست منتظر تشریف فرمایی شما هستیم! دیر کردی»! از مهدی و احمدی “دو نفری که مرا دستگیر کرده بودند”، چیزی پرسید. «شاید از علت خونی بودن سر و صورت من»! خوب متوجه نشدم. آن دو به من گفتند: «همینطور اینجا بایست»! نیمه خمیده منتظر ماندم. گویا، جهت گزارش چگونگی صحنه ی پیکار با من! داخل اتاقی رفتند. خنده ها را شنیدم. ولی صحبت ها را متوجه نشدم.

یک الی دو دقیقه ی بعد، دوباره از دو سمت مرا گرفتند و چند قدم جلوتر بردند. باز صدای نفر سوم (بعدها متوجه شدم روح الله سربازجوی شعبه شش) گفت: «بنشین». کمی در نشستن روی صندلی کمک کرد. دستور داد: «سر و صورت رو پاک کن»! یادم ندارم خون دماغ و دهنم را با چی و چطور پاک کردم. پرسید: «اسم و فامیل»؟ جواب دادم. 

لحظاتی در سکوت دلهره آمیز گذشت. وزن و حجم سکوت، بسیار بیشتر از صدا و تحقیر و حتی چک و لگد بود. سپس دستور داد: «کمی چشم بند را بالا بزن به اندازه ای که جلوی صندلی را ببینی». همان لحظه ورقه ای روی دسته ی صندلی گذاشت. نام. نام خانوادگی؟ نوشتم. سوال بعدی؟ سوال بعدی؟ جواب ها را با تک کلمه ی «بله – نخیر» می نوشتم. سکوت همچنان پا بر جا بود با همه ی وزن و حجم اش. هر چند بسان پرنده ی دام افتاده، صدای طپش قلبم قابل شنیدن بود، ولی هنوز بر خود مسلط بودم به چند دلیل: بارها دستگیر شده بودم. حدس می زدم سوالاتی را که خواهند پرسید، (درست یا غلط)، می دانم! در تصویر ذهن، برای سوال ها، جواب های محکم داشتم!  همه ی  تلاشم متمرکز بود تا تناقضی در جواب و صحبت هایم نباشد!

 غافل از اینکه عصر لاجوردی ست و اوین مکان شاه نشین او! تجربه کابل هم نداشتم. به هر روی، تعداد سوالات به اندازه ای رسید و  یک ورق پر شد. او «روح الله» آخرین سوال را نوشت. در کمترین زمان، تک کلمه ی جواب را نوشتم. دوباره سکوت حاکم شد. شاید پنج دقیقه ی بسیار کشدار و خُرد کننده! ورقه جلو من بود.

بعد از سکوت طولانی، روح الله ورقه را از جلوی من برداشت. وقتی جواب را دید، پس گردنی محکمی زد که چشم هایم درون حدقه رقصیدند! گفت: «امضاء کن. از اردبیل پیاده آمدی تا فدائی بازی در بیآوری»!؟ کمی مکث کردم بلکه حسی بگیرم و شکلی رسم کنم به عنوان “امضاء”! خلاصه، با ساده ترین شکل ممکن، زیر ورقه را خط کجی کشیدم! روح الله از بالا نگاه کرد و پس گردنی دیگری زد و گفت: «اردبیلی! ترا چه به این کار ها!! جلوی همه ی سوال و جواب ها را امضاء کن»! وای از آن دستور! ترس در تمامی رگهای وجودم با گرمای جوشان زهرآگین دوید! اعتماد به نفس از دست رفت. درمانده بودم از چگونگی تکرار امضاء!؟ به هیچ وجه تقلید چندین امضاء ی مثل هم، میسر نبود! چاره ای جز تلاش نبود! جلوی تک تک سوال و جواب ها را در شکل “امضاء”ی قبلی علامت گذاری کردم!  به یقین هیچ یک مثل هم نبودند!

روح الله، ورقه را از روی دسته ی صندلی برداشت. ترس و نگرانیم بیشتر و بیشتر شد. منتظر پس گردنی و لگد بودم!  پرسید: «سابقه ی زندان داری»؟ بیش از پیش هراسان شدم. باز هم طپش قلبم بیشتر شد. به دشوارترین لحظه تا آن وقت رسیده بودم. چه باید بگویم!؟ آری! یا نه؟ سابقه ی مرا دارند یا نه؟ احتمالا او فهمید دو دل شده ام از گفتن و نگفتن! دوباره پرسید. با ریسک جواب دادم: بله! پرسید: «کی»؟ سال پنجاه و نُه! «چه مدت»؟ بیست و هفت روز!

  ناخواسته کمی سرم را بلند کردم. در هر دو دست ورقه داشت! فهمیدم یکی از آن دو، ورقه ی بازجویی سال پنجاه و نُه است. دیگر چیزی نداشتم!  قلبم ایستاد! صورتش هم دیدم. قد بلند – ریش سیاه با چند تار سفید – آبله رو – موهای نسبتا بلند شانه کرده به عقب! او، فهمید صورتش را دیدم. گفت: «چرا “امضاء” ی ورقه ی سال پنجاه و نه، با “امضاء” ی فعلی، فرق دارد»؟ زبانم بند آمد! قادر به پاسخ گفتن نبودم! خودش گفت: « خب. هر کسی حق دارد تغییر “امضاء” بدهد»!! انگار راه نفس قلبم را گشودند! چندین پله از دلهره و اضطرابم کم شد. ادامه داد: «مگر نگفته بودم سرت رو بالا نیاور و فقط دسته ی صندلی را نگاه کن ! منتظر جواب نماند و ادامه داد: ببین. من مشکلی ندارم صورتم را ببینی. ولی مقررات حکم می کند، نباید متهم صورت «بازجو» را ببیند».  لکنت زبانم کمتر شد! عذر خواهی کردم و گفتم: ناخود آگاه بود. عمدی نبود که صورت شما را نگاه کنم!

دوباره گفت: « چرا دروغ می نویسی؟ چرا واقعیت را نمی نویسی؟ من که همه چیز را می دانم! ادامه داد – ظاهرا خسته هستی! احتیاج به یک شیرکاکائو داری! بهتره، اول یک شیر کاکائو بخوری تا حالت جا بیاد»! ناشیانه! باور کردم! با توجه به اینکه در مورد تفاوت “امضاء” کمک کرده بود و هکذا صورتش را دیدم و کتکم نزد، باور کردم هویج نشانم می دهد!! در ضمن، من از شیرکاکائو خوشم نمی آمد. گفتم: نخیر! من شیر نمی خورم!! گفت: «نه بابا! باید بخوری! اینجا لازم هست که بخوری! ادامه داد: – «بچه ها. بیایید … ببرید برای استراحت و شیر کاکائو! شما بروید تا من هم برم پیش حاجی و اجازه بگیرم»!!

حال خاصی پیدا کردم. چرا به جواب من در امتناع  از شیر خوردن، توجه نمی کند!؟ همان لحظه مهدی با یک دست زیر بغلم را گرفت. دست دیگرش را گذاشت پس گردنم. با فشار بسیار کمرم رو خم کرد و گفت: «راه بیفت». فردی سمت دیگرم را گرفت با همان وضع. مرا دولا  و خمیده راه می بردند و می گفتند: «خم شو خم شو، الان سرت می خوره به سقف»!! هی دور خود می چرخاندند. متوجه شدم منظور از «شیر کاکائو و خم شو ووو»، همه برای افزودن دلهره و تسلیم کردن است. شروع کردند پائین بردن از پله ها! هی می گفتند:«مواظب باش! الان می افتی! وای وای سرت و ..»! دانستم جایی مانند زیر زمین می برند!

    متوجه رسیدن به زیر زمین شدم! در لحظه، مهدی، همچو گوسفند پرت ام کرد روی تخت! دست ها از بالا و پاها را از پائین بستند! با عجله اولین و دومین کابل بسان موشک از کف پا وارد و از دهان با فریاد بیرون شد. صدای روح الله را شنیدم. پرسید: «چند تا زدی»؟ مهدی جواب داد. روح الله گفت: «سی یا چهل “یادم نیست” گرفتم. دقیق بشمار»! آنچه در میان درد و فریاد متوجه بودم، دو نفر می زد. مهدی و یکی دیگر. روح الله می شمرد. کابل مهدی سنگین تر بود. یاد دارم روح الله گفت: «تمام»! مهدی یکی دیگر زد! روح الله گفت: «مگر نمی گم تمام»! مهدی چیزی گفت که نفهمیدم. روح الله گفت: اگر لازم باشد باز هم می رم از حاجی می گیرم. حق نداری بیشتر بزنی!! 

 یکی از اصلی ترین دغدغه ی دوران حبس زندانی سیاسی، بویژه زمان زیر بازجویی، لو نرفتن اطلاعاتی ست که بازجویان مطلع نیستند. من هم نگرانی هایی از فاصله ی پنجاه و نُه تا شصت و یک، داشتم! اما مشکل دیگرم، مورد “امضاء” بود! باید امضاء واقعی خود را بکل فراموش، و “امضاء” ی الکی زیر ورقه ی بازجویی را بخاطر می سپردم! کار بسیار دشواری بود. 

بهر حال تابستان شصت و دو، دوباره به بازجویی خوانده شدم. فضای آخرین دیدار من و روح الله، متفاوت بود. دیگر تحقیرم نمی کرد! حتی یکی یا دو مرتبه، مرا با الفاظ «آقای» … صدا زد! چند سوال الکی و غیر مهم پرسید و گفت: «آقای … پرونده  را برای دادگاه آماده می کنم! چیز مهمی نداری. حکم کمی می گیری. البته به شرط مصاحبه ی تلویزیونی و دفاع از سیاست اقتصادی جمهوری اسلامی در برابر مارکسیسم! حاضری»!؟ مختصر مکثی کردم. با لبخند تلخ جواب دادم: مشکلی ندارم!  ولی شوخی می کنید! با لحن جدی و تند گفت: «مگر من با شما شوخی دارم»!؟ 

گفتم: جناب! اگر شوخی نیست، من از چه چیزی در تلویزیون صحبت کنم!؟  کسی باید از سیاست جمهوری اسلامی برابر مارکسیسم صحبت کند: یک؛ سیاست جمهوری اسلامی را بداند. دو، سواد مارکسیستی داشته باشد. یعنی خوب مطالعه کرده باشد. خب. چه انتظاری از من دارید؟ سال پنجاه و نه، تعدادی نشریه ی «کار» فروختم حتی بدون خواندن تیتر آن ها! چه چیزی برای گفتن دارم؟ اگر قرار باشد هر کسی بمانندِ من در تلوزیون صحبت کند، بیست سال طول می کشد تا نوبت من!

شاید جواب های من، او را خوش آمد! گفت: «آقای .. من به عنوان بازجو، بسیار سر سپرده تر از آقای خامنه ای به این حکومت هستم». (خامنه ای رئیس جمهور وقت بود). ادامه داد «ایشان “خامنه ای”، فقط یک مقام رسمی بلند مرتبه ی حکومتی هست ولی من بازجوی حکومت. صبح تا شب با مخالفین حکومت درگیرم! من بسیار  سر سپرده تر از او هستم. با همین عنوان می گویم: مارکسیست ها آدم های باسوادی هستند. من با آنها زندگی کرده ام! حتی برای درس و مدرسه ی بچه هایم، از آن ها کمک (گرفتم یا می گیرم)! ولی حالا، آن ها در برابر جمهوری اسلامی حرفی برای گفتن ندارند! چه چیزی می خواهند عرضه کنند»!؟ 

{ترسیدم از گفتن اینکه: حق با شماست! آنان تنها سزاوار خاکستر شدن و پر کردن دره ی  فاصله ها هستند}***!   

پس از مرحله ی بازجویی، نوبت دادگاه و اجرای احکام و موارد اندک از نادانسته های زندان که شاید نیاز به امضاء می داشت! دادگاه را با چشمان بسته، جز ناسزای حاکم شرع «نیری» احتیاج دیگری نشد. اجرای احکام نیز با چشمان نیمه بسته، خطی رسم کردم از دریافت حکم! دوران زندان هم احتیاج به امضاء ی ورقه ای پیدا نشد! مگر آذر ماه شصت و هفت، جهت خلاصی از زندان که کلی ورقه را بدون خواندن، خط خطی کردم. سّر بودن حال و احوال آن زمانم، نه مرا فکر یک سان سازی امضاء بود و نه مسئول امضاء را حوصله ی چک کردن!

اما پس آزادی از زندان در آذر ماه شصت و هفت، آزار ذهنی ام چندین برابر شد! آدمی چو من (مرده ی متحرک)، در پس آن همه وقایع هول انگیز، نیاز به نشانی “امضاء” داشت بر هر قدم از بودنِ خود دررون جامعه! به عنوان نمونه: از گرفتن دفترچه ی بسیج تا مدارک گم شده ی سال های پیش، مانند شناسنامه ووو! بیش از همه، روزهای معرفی! روزهایی که به اجبار باید برای معرفی خود می رفتم! دو مرتبه در زندان اوین، بقیه ی ماه های طولانی چند ساله را، کمیته ی صبا، خود را معرفی کردم! بسان سگ شرطی پاولوف، برای هر “امضاء” ی مقابل سوال های متعدد: اتهام – کی دستگیر شدی – کی آزاد شدی –  گروهک خود را قبول داری – جمهوری اسلامی را قبول داری – کدام زندان ها بودی – چه کسانی را دیدی – کسی با تو تماس گرفته – حاضر به مصاحبه هستی – حاضری در صورت تماس خبر ووو، تن و جان و روانم لرزید!

و این چنین بود که استمرار خوف و هراس در وجودم باقی ماند و هست!

م. دانش

*یاش ماق: مردان برای امضاء، سه انگشت انتهایی را کف دست خوابانده و انگشت شست را روی آن سه، قرار می دادند. سپس انگشت «اشاره» را کشیده و قد برافراشته، آلوده به جوهر زیر نامه … اثر گذاری می کردند. «یاش ماق»ِ زنان، همان بود با مختصر تفاوت زیر چادر! ابتدا نوک چادر را مابین سه انگشت و کف دست قرار داده و با نوک انگشت سبابه، بخش تا شده ی چادر را بالا می بردند و بصورت اوریب، از بالای دماغ به سمت پائین تر تا زیر گوش چپ، می چرخاندند. طوری که فقط دو چشم، در اوریبی از صورت پیدا می ماند!! 

** «حامد – روح الله». اگر حامد، قاتلی فرض شود عاشق کشتن و دریدن، روح الله رئیس اداره ای را مانند بود بد عنق! حامد را ندیدم ولی در مورد او بسیار شنیدم. حتم دارم وقت دستگیری من، او به جای روح الله بود، شرایط دیگری پیدا می کردم. نمونه: همسر پاسداری، مرا متهم  به تهدید  ترور شوهرش کرده بود! ولو اینکه من او را ندیده بودم! روح الله، مورد را جدی نگرفت مگر یک، تک سوال الکی! چون می دانست آن زن، دروغ می گوید! در کابل زدن، تاکید بر شمارش داشت و اعتراض به اضافه زدن! چند مورد از اتهام های الکی مرا جدی نگرفت! و هیچ یک را در کیفر خواست، نگنجاند! به همین علت در آبان شصت و هفت، «حسینعلی نیری» حاکم شرع، اعتراف کرد که من «هیچی» بوده ام!! جدای از خود، چند هم بندی، هم نظر من بودند در مورد او. اما مهدی، سزاوار دست آموزی حامد را داشت! بعدها، از پلشتی او بسیار شنیدم! 

***جمله ای معروف هوشی مینه: «میان سرمایه داری و سوسیالیسم دره عمیقی است که باید با خاکستر کمونیست ها پر شود. ما می خواهیم خاکستر این دره باشیم»!!

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی