
یک پیشپرده از دهه ۱۳۶۰
شاید زمستان سال ۱۳۶۶ سختترین فصل جنگ برای تهرانیها بود. صدام جنگ شهرها را آغازیده بود و با موشکهای اسکاد، تهران را بمباران میکرد. برق هر شب حداقل دوساعتی میرفت و در زمان بمباران طولانیتر. چون ما در طبقه بالای یک آپارتمان زندگی میکردیم، آب نیز همزمان با قطع برق قطع میشد و با نبود چراغ گاز، فقط لامپا و شمع و چراغ قوه برایمان میماند.
شهر خالی شده بود و بسیاری تهران را ترک کرده بودند. اما پدر من بخشی به اطمینان ساختمان بتونی آپارتمان و بخشی هم به خاطر گرایش ملی گرایش، دلش نمیخواست که تهران را ترک کنیم. اما اگر فکر کنید که من و برادرم از این وضعیت ناراحت بودیم، حاشا و کلا! روزها که مدرسه تعطیل بود پدر و مادرمان به درس و مشق ما میرسیدند و بعد هم دست ما را میگرفتند و ما را به تهرانگردی میبردند:
«اینجا میدان مشق است، یکی از میدانهای تهران رضاشاهی. نگاه کن به اون تیربار ماکسیم بالای طاق! رضاشاه خودش در دیوزیون قزاق متصدی مسلسل ماکسیم بود، برای همین داده این مسلسل را آن بالا بکشند و یا شاید معمار و نقاش برای خوشرقصی این کار را کرده اند… اینجا کافه نادری است، اینجا روشنفکران دهه ۱۳۲۰ و ۳۰ جمع میشدند… صادق هدایت و بزرگ علوی و احسان طبری… اینجا که میبینی خیابان ری است، یکی از خیابان های قدیمی تهران. اینجا یک کتابفروشی بود که پیروان کسروی آن را میچرخاندند…» اینگونه بود که تهران با همه زشتیهایش شهر محبوب ما شد. شهری که تاریخ در آن در جریان بود…
شبها که برق میرفت نقش مادرمان عمدهتر میشد. او که عاشق شاهنامه بود و شیوههای نقالی و داستانگویی به سبک شاهنامه را بلد بود، صحنهای برایمان درست میکرد و ماجرای رستم و سهراب و رستم و اسفندیار و به دنیا آمدن زال و… برایمان اجرا میکرد- البته داستانهای عاشقانه سانسور میشد!- و گاهی اوقات از ما هم میخواست که شعرها را از بر کنیم و شبها در اجرایش بیت و مصرعی را دکلمه کنیم. پدرمان هم به سبک زورخانه و با کمک دیگ و قابلمه ضربی میگرفت و مثل شیرخدا رجز میخواند. عشق این دو به شاهنامه بیکران بود تا آنجا که نام من و برادرم هم از شاهنامه میآمد، البته از گرایش انقلابیاش.
زمانه تولید محتوا و شوخی با فردوسی
اینستاگرام که در ایران همهگیر شد، آنچه که در زیر پوست شهر از تمایز و تفاخر میخلید به سطح آورد و در تیراژی گسترده منتشر کرد. بازدید و لایک و توجه چنان مهم بود که آدمها برای به دستآوردنش چه کارها که میکردند. یکی لباسش را در میآورد، یکی ته سیگار در معجون میانداخت، یکی جکهای کافدار میگفت و یکی هم بدون آنکه پول صحنه بدهد و دغدغه مجوز داشته باشد، کمدی و نمایش اجرا میکرد و “شاخ” میشد. پزشکان و دندانپزشکان برای جلب “مشتری” این شاخهای اینستاگرامی را به محل کار خود دعوت میکردند یا از آنها میخواستند که با اجراهایشان برای آنها نیز توجه و معروفیت بخرند.
سرمایه که خیلی سریع مسیر انباشت سود و قدرت را تشخیص میدهد، به سرعت در این بخش گسترش یافت و یک بازار بسیار بزرگ در عرض شاید کمتر از دهسال توسعه داد. این بازار اکنون مشاوران، توسعهدهندگان و کاربرانی دارد که به شما راهکارهای جلب توجه و نظر را یاد میدهند. حتی برایتان فالووئر جعلی میخرند و کاری میکنند که در الگوریتمهای فضای مجازی به اصطلاح “استریم” شوید و ببینده و مشتاق پیدا کنید. بالا رفتن از هر کدام از پلههای معروفیت نیز راهکاری دارد که باید به آن پایبند ماند. مثلا اگر از یک میزان بازدید میخواهید به مرحله بعد صعود کنید باید “راهکار برادر حاتم طایی” را به کار ببندید. حقیقت این است که همه راههای متعارف و معقول به ذهن قبلیها رسیده و شما باید فیلی هوا کنید که بسیاری را به واکنش و تایید و تکذیب بکشاند.
زینب موسوی با اسم مستعار امپراتور کوزکو یکی از شاخهای فضای مجازی بود. به خصوص آن وقتهایی که با چادر قزی و لهجه قمیاش کمدی اجرا میکرد، محبوب بود و میخنداند. اما از وقتی که احضار شد و مجبورش کردند که چادر را کنار بگذارد، اجراهایش از شور و ذوق سابق افتاد. خب راهکار پیشنهادی دوستان چیست؟ همان همیشگی، یعنی شاشیدن در چاه زمزم! اگر این شیوه معروفیت از زمان حاتم طایی کار میکرده چرا برای زینب موسوی کار نکند؟ او هم که احتمالا همه کارهای دیگرش را تعطیل کرده و “تولید محتوا” بدل به کسب و کارش شده، چارهای جز تن دادن به راهکار بازار نداشت. با دین و مذهب که نمیشود شوخی کرد چون متولی صاحب قفل و شلاق دارد، با همان متولی هم نمیشود شوخی کرد چون حتی خودش را مقدستر از هر قدسیتی میداند! خوب گرایش زمانه ملیگرایی و شاهپور و رستم و فردوسی است. هر دو طرف دعوا – یعنی حاکمان فعلی و سلطنت طلبان- خودشان را تا حدی مدعی میدانند. پس بدون اینکه توهین به این مظاهر ملی تبعات سختی داشته باشد، میتوان دعوا و سروصدا درست کرد و از دل ماجرا لایک و فاولوئر گرفت.
طفلک زینب خانم داستان ما اصلا فکر نمیکرد کار چنان بالا بگیرد که برود دادگاه و تازه دادگاه برایش حکم حبس و “فردوسی پژوهی” صادر کند. اما همیشه راهکارها به آنجایی که ما میخواهیم ختم نمیشود و اینبار هم ایشان به قول قدیمیها “بز” آورد و هم کسب و کارش تعطیل شد و خودش هم محکومیت گرفت.
چرا کانون نویسندگان باید موضع بگیرد؟
کانون نویسندگان یکی از قدیمیترین و محترمترین نهادهای مربوط به روشنفکران و نویسندگان و شاعران این مملکت است و سالها برای آزادی بیان بدون حصر و محدودیت جنگیده و اعضا و دبیران آن هزینههای بالا برای این آرمان پرداختهاند. دفاع از آزادی بیان در حقیقت دفاع از سخنان و نوشتههایی است که مناقشه برانگیز و گاه حتی تهوعآورند، وگرنه دفاع از بیان زیبا و فرهیخته که هنر نیست. البته دفاع کانون از محتوای سخنان نیست، بلکه دفاع از حق گوینده آن است برای گفتن و بازگفتن و فاشگفتن. واقعیت این است که اندیشهها گاه چون زالوهایی چرب چندشآورند، اما اگر بیان نشوند و اگر به بحث گذاشته نشوند و اگر در آزمون اجتماعی قرار نگیرند، در هزارتوی خود میخلند و به هیولاهایی بدل میشوند که جامعه از حضور آنها بیخبر بوده و راهکار مقابله با آن را نمیداند. پس دفاع از آزادی بیان و آزادی پس از بیان، کارکردی اجتماعی نیز دارد و فقط رویکردی اخلاقی نیست.
از همین رو، کانون نویسندگان و هیات دبیران منتخبش، باید در قبال محکومیت زینب موسوی موضع بگیرد و از آزادی بیان او دفاع کند. من مطمئنم که اگر مادرم زنده بود و سخنان زینب را در رابطه با فردوسی میشنید، خشمگین میشد و البته بیشتر غمگین. اما اینکه یک دختر جوان را به خاطر طنزگوییاش- یا اینجا هزلگوییاش- به زندان و رسالهنویسی در رابطه با فردوسی محکوم کنند، حتمن بر نمیتافت. چرا که او یک معلم، یک داستانگو و خدمتگزار فرهنگ این مملکت بود و میدانست که با چوب و اجبار و توهین نمیتوان فرهنگ ساخت. شیوه او آمیختن شعر و تاریخ به مهر و توجه بود، زیرا انسان را میشناخت و رعایت میکرد. چیزی که حاکمان فعلی ایران بویی از آن نبردهاند و فقط چوب و شلاق را میشناسند…
اینجاست که سنگینی وظیفه کانون نویسندگان بیشتر خود را مینمایاند. این نویسندگان و روشنفکران، این صاحبان کلام و معرفت باید تمایز رویکرد خود را با صاحبان کند و زنجیر به نمایش بگذارند و بر آزادی بیان بیحصر و محدودیت پای بفشارند.





7 پاسخ
سوای کل این مساله فقط یک نگاه به حکم مربوطه بکنیم. هرگز نباید کسی را که از یک بیت ساده فردوسی که یک ذهن سالم هیچ چیز عجیب در آن نمی بیند رکیک ترین برداشت ممکن را می کند مکلف به تدریس به کودکان و نوجوانان کرد بلکه باید او را از اشتغال به هر امر تربیتی به کودکان و نوجوانان باز داشت. ضمنا اینکه باید پرسید آیا کودکان و نوجوانانی که بواسطه در دسترس بودن مدیا می دانند این خانم کیست و به خاطر چه آمده به آنها فردوسی درس بدهد آن هم به عنوان مجازات چه حسی نسبت به فردوسی پیدا خواهند کرد؟
دنباله نظر قبلی
وقتی این وقایع را در کنار هم بگذاریم عمل این خانم هیچ ارزش توجه نداشته،
اما حاکمیت که سرکوبگر هر نگرش ملی ایرانی بوده در اینجا بعنوان مدافع فردوسی ظاهر می شود
آنهم مدافعی که چنان پلید اندیشی داشته که از هر کس دفاع کند گروهی از آزادی خواهان دفاع از آن دفاع شده حتا اگر فردوسی هم باشد را دیگر کنار می گذارند. که این روش حاکمیت زیرکانه باعث می شود ضد فردوسی ها فعال تر شوند و ضد فردوسی چنان خواهند گفت که فردوسی قابل دفاع نیست چون حکومت پلید اندیش مدافع اوست و منتقد فردوسی را زندانی می کند و…
با نگرشی می توان گفت رفتار این خانم حساب شده بود و بازیگری ی خاصی بنفع حاکمیت انجام داد.
شاید کانون نویسندگان برای این وارد این بازی نشد چون
رفتار این خانم وصداق آزادی بیان ندید
که به دفاع از بیان کننده آن بپردازد بل این رفتارها را ناشی از یک پروژه حاکمیتی دیده که نباید به آن توجه کند و بی خود به بازیگر آن که زینبی است
از زینب های حاکمیت، هویت مبارزاتی داد.
کانون نویسندگان توی این بازیها نشه لهدهنرش بپردازد .نه خیالت بلکه واقعیات زندگی نامش را نگذارد هنر متعهد.
موضوع را دو قسمت می کنیم
یکی فردوسی و حکومت حاکم
دوم پرداختن به رفتار فردی بنام زینب موسوی.
حکومت حاکم نمی تواند نگرش مثبتی نسبت به فردوسی داشته باشد چون فردوسی فردی است که با کار بزرگش یک رفتار رهایی بخشی از زبان عربی که زبان دین اسلام بود پی ریزی کرد؛چه بسا اگر فردوسی نبود زبان عربی تمام زبان های از جمله کردی ترکی و … را
از بین می برد و با رواج زبان عربی ،هویت عربی را بر کلیت منطقه تحمیل می کرد،
حاکمیت چون می داند مستقیم نمی تواند به فردوسی حمله کند و آنرا به حاشیه ببرد از روش دیگر استفاده کرد تاحساسیت دفاع از او را کمرنگ کند که بازی این خانم را می توان در خدمت رفتار حاکمیت دید این خانم موضوعاتی را مطرح کرد
که موضوعات او قبل از اینکه به فردوسی گزندی وارد کند بسمت ضایع کردن این خانم میبرد؛ این خانم قبلن نقش های دلقکی که هنرمندانه بود اجرا می کرد که مورد توجه قرار می گرفت اما در موضوع فردوسی به رفتاری دلقکی رفت که رفتار دلقکی را می توان ناشی از خصلت فردی فرد دانست،
آفای دانشور ابتدا نیت خوانی کرده و در حقیقت خانم موسوی را محکوم کردهاند و سپس بسیار بزرگوارانه اعلام میکنند که باید از حق این دلقک احمق، بیاستعداد و ترسو (چیزی که من از توضیحات ایشان در مورد خانم موسوی استنباط کردم) که فقط دنبال فالوئر جمع کردن و … در نتیجه خطاکار است و من هم میدانم که خطاکار است، دفاع کرد.
دفاع از آزادی بیان خانم زینب موسوی، اگر به آزادی بیان اعتقاد داریم، بیهیچ قیدوشرط است و همه توضیحات اضافی آقای دانشور در محکومیت نظر خانم موسوی در مورد شاهنامه تنها به کار سفت کردن تسمه بر گرده دگراندیشان خواهد آمد.
آقای دانشور خواسته شما که بجاست باید خطاب و متوجه به افراد و نهادهای حقوق بشری باشد نه کانوننویسندگانکه اساسا نباید وارد این مباحث شود. در خصوص هیاهو برای هیچ و برخورد با مطلبی از یک نفر با حداکثر دو سه هزار مخاطب میتوان به جرات گفت بیشتر فحاشی ها و توهین ها و تهدیدها از طرف متعصبان بی سوادی بود که خودشان یا اصلا و یا خیلی محدود و غیر مستقیم و فقط قسمت کمی از شاهنامه را خوانده اند. هر چه تعصب و بیسوادی بیشتر است یقه جری و عربده کشی و سینه چاک دادن بیشتر و پر هیاهو تر است بدون اینکه کسی از به اصطلاح عاقلان و بافرهنگ ها و منطق دارها کوچکترین تلاشی برای روشنگری طرف و باز کردن موضوع و مقابله فرهنگی با یک مسئله ضدفرهنگی کنند. مثلا اینکه در شاهنامه موارد زیادی وجود دارد که بعد از فردوسی اضافه شده است. مسئله دیگر اینکه از دیرباز عده ای در محافل خصوصی با شاعران و اشعارشان به شیوه های مختلف با مزاح و هجو برخورد کرده اند که امروز با وجود اینترنت عده بیشتری به آنها دسترسی دارند .
فرهنگ مقدس پرور و قدیس ساز و قدیس پرست ایرانی در حال جعل کردن مقدسات جدیدی به منظور سنتز یک دین سکولار ناسیونالیستی افراطی است. جمهوری اسلامی برای تحقق سنتز «ایرانی-اسلامی» مد نظر خود، گام در راه ایجاد یک گرایش قوی «اسلاموشوونیستی» گذاشته و از آنجا که از دخیل بستن به نئوصفویگری طرفی برنبستند و در تحقق «ملت امام حسین» به عنوان شعاری برای امت شیعی متشکل از قزلباشهای ایرانی و عراقی و سوری و لبنانی و آفریقایی و تورک و هزاره و پاکستانی ناکام ماندند، اکنون پرچم نئوساسانیگری را بالا برده و الهیات سیاسی خود را به کتیبۀ شاپور اول رفرنس میدهند! ابداً عجیب نیست که متناسب با این مرحله بخواهند با داغ و درفش، مقدس بودن این دین سکولار جدید را به جامعه حقنه کنند و خطوط قرمز و آخرین بایدها و نبایدها را در ذهن مردم فرو کند. صد البته که جامعۀ روشنفکری نباید در برابر این امامزاده سازی ها مرعوب شود و جهت حرکت را گم کند.