بازداشت‌ها و دستگیرهای تازه نشانی از خفه کردن صدای مستقل است و نه سرکوب «چپ» – سیامک کیانی

پیش‌گفتار

در روزگار ما، اندیشه در ایران بار دیگر در تنگنای نوینی گرفتار شده است. آنان که می‌کوشند با بهره‌گیری از دانش و واکاوی خرده‌گیر، به روشنگری در برابر ساختارهای قدرت و نابرابری بپردازند، از دست سازوکارهای امنیتی و سیاسی فرمانروا، برای اندیشیدن، آزار دیده‌اند و برخی از آنان هنوز در زندان هستند. بازداشت و آزار کاوشگران و نویسندگان، تنها سرکوب چند تن نیست؛ نماد یورشی سامان‌مند به خودِ اندیشه‌ی آزاد و وجدان بیدار جامعه است.

در چنین روزگاری، هسته‌ی کار نه تنها پشتیبانی از چند زندانی، که پاسداری از حق دانستن، خرده‌گیری و سخن گفتن است — حقوقی که هر جامعه‌ی زنده و انسانی بر آن استوار است.

از این رو، واکاوی دوباره‌ی جایگاه اندیشه‌ی انتقادی در برابر قدرت، یک نیاز آنی است. اما این بازنگری دیگر نمی‌تواند در چارچوب واژه‌ی «چپ» به معنای تاریخی آن انجام گیرد. در ایرانِ امروز، «چپ»  سیاسی آزاد و سازمان‌یافته‌ای که بتوان از آن همچون نیروی اجتماعی یا نظری درگیر در میدان قدرت یاد کرد، یافت نمی‌شود. «چپ» واقعی در دهه‌ی شصت، در پی سال‌ها شکنجه و کشتار نابود شد. پس از آن دوره، جمهوری اسلامیِ خودکامه هر جوانه‌ی «چپ» را پیش از آن‌که درختی شود، از ریشه برکند.

آنچه اکنون گاه به نام «چپ» از آن یاد می‌شود، در حقیقت بازتاب پراکنده‌ی اندیشه‌هایی برابری‌خواهانه و اخلاقی است که بیشتر در چارچوب پژوهش، نقد اقتصادی و کنش فرهنگی دنبال می‌شود. اندیشمندانی چون آقای پرویز صداقت و آقای محمد مالجو، با این‌که گرایش اندیشه‌ای «چپ» دارند، در نبود هر ساختار سیاسی یا سازمانی آزاد «چپ» در جامعه سخن می‌گویند؛ از این رو، سرکوب آنان را نمی‌توان «سرکوب چپ» به معنای تاریخی و سیاسی دانست، بلکه باید آن را بخشی از پروژه‌ی خاموش‌کردن اندیشه‌ی مستقل و انتقادی در جامعه‌ای دانست که خود اندیشیدن برای زندانی شدن بس است. 

این یورش‌های تازه به آزاداندیشی هم‌زمان هشداری است به آن‌هایی که هنوز باور به بهبودی شرایط با کمک بخشی از درون و پیرامون جمهوری اسلامیِ ضدکارگری، ستم‌گر و آلوده دارند. حاکمیت جمهوری اسلامی چنان از شنیدن آواز بلبلی بر یک شاخه برمی‌آشوبد که برای خاموش کردن آن، سراسر جنگل را به آتش می‌کشاند.

در این نوشتار، نخست، سرکوب اندیشه‌ی آزاد نکوهش می‌شود و نشان داده می‌شود که این بازداشت‌ها و فشارها نه برای خاموش کردن چند صدا، بلکه بخشی از برنامه‌ای سامان‌یافته برای خاموش کردن وجدان بیدار جامعه و نابودی هرگونه نگاه خرده‌گیر است.

سپس، مرز میان اندیشه‌ی انتقادی و «چپ» همچون یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته و آزاد روشن می‌گردد تا آشکار شود که این سرکوب، سرکوب یک «چپ» سیاسی نیست، بلکه گسترش فضایی از ترس و خودکامگی است تا هیچ زمزمه‌ی آزادی به گوش نرسد.

در گام پسین، بر نیازمندی به‌کارگیری زبانی دوستانه و انتقادیِ سازنده در برابر دیگر نیروهای پیشرو پافشاری می‌شود؛ زیرا در روزگار یورش سهمگین تاریکی، یکپارچگی و همدلی تنها سپر پایداری است که می‌توان در برابر سرکوب برافراشت.

و سرانجام، بهره‌گیری از شکاف‌های درونی لایه‌های گوناگون بورژوازی و نقش روشن‌اندیشان در این میانه واکاوی می‌شود؛ آنجا که روشن‌فکران در میدانی خطرخیز گام برمی‌دارند و مرز میان بهره‌گیری از فرصت و افتادن در دام را باید به درستی بشناسند.

سرکوب اندیشه و برنامه خاموشی صداهای مستقل

در هفته‌ی گذشته، یورش نهادهای امنیتی به نویسندگان، جستارگران و برگردانندگان پیشرو ایران نشانه‌ای از پی‌گیری برنامه‌ای درازمدت برای خاموش‌کردن اندیشه و زدودن صداهای مستقل است. بازداشت پژوهشگرانی چون پرویز صداقت، محمد مالجو، مهسا اسدالله‌نژاد و دیگران — با آزادیِ برخی با وثیقه — بخشی از روندی سازمان‌یافته برای امنیتی‌سازی پهنه‌ی اندیشه‌ورزی و دانشگاهی است.

آقای محمد مالجو و آقای پرویز صداقت، اندیشمندان مستقل با گرایش «چپ»، بدون جایگاه رسمی دانشگاهی، درآمد خود را از آموزش آزاد، نوشتن و پژوهش به‌دست می‌آورند. آنان سال‌ها در دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبایی آموزش داده، پژوهش کرده و نقشی روشنگرانه داشته‌اند.

در شرایط بحران‌های ژرف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، نهادهای امنیتی می‌کوشند واپسین پناهگاه اندیشه‌ی مستقل، یعنی جامعه‌ی پژوهش انتقادی را خاموش کنند. این موج بازداشت‌ها در ادامه‌ی روند تاریخی سرکوب اندیشه است؛ از انقلاب فرهنگی ۱۳۵۹ تا یورش ۱۳۷۸، سرکوب ۱۳۸۸ و موج تازه‌ی زدودن استادان در دهه‌ی ۱۴۰۰. اکنون نیز پژوهشگرانی که تنها به نقد ساختارهای قدرت و اقتصاد ویژه‌خواری پرداخته‌اند، زندانی می‌شوند.

در ماه‌های گذشته، نهادهای امنیتی با فراخوانی استادان و دانشجویان و با گزارش‌هایی درباره‌ی «بازشناسی ۴۰۰ تن از وابستگان ایران‌آکادمیا»، فشار را بیشتر کردند؛ همزمانی آن با موج بازداشت‌ها نشان می‌دهد که این کار بخشی از نقشه‌ای هماهنگ برای چیرگی سرتاسری بر پهنه‌ی دانشگاهی است.

حکومت با این کنش‌ها پیامی روشن می‌فرستد: هیچ اندیشه مستقلی از دید سامانه امنیتی پنهان نمی‌ماند. این پروژه در پی آفرینش فضای ترس، دور کردن اندیشه‌ی مردم از بحران‌های بنیادین، گوش‌ملی دادن به لایه‌های رقیب و نمایش چیرگی سیاسی برای خشنودی پایگاه لرزان خود، در دوره‌ی آسیب‌دیدگی مشروعیت حکومت است.

در کشوری که آلودگی ساختاری و آشفتگی اقتصادی آشکار است، حکومت به‌جای پاسخ‌گویی به خواسته‌های مردم، به سرکوب روی آورده و پژوهشگران، آموزگاران، روزنامه‌نگاران و زنان آزادی‌خواه را هدف قرار داده است. اما تاریخ نشان داده است که هیچ فرمانروایی با زدودن فرهیختگان پایدار نمانده و دانش راه خود را می‌یابد.

پشتیبانی از پرویز صداقت، محمد مالجو و دیگر اندیشمندان زندانی، پشتیبانی از حق اندیشیدن و آزادانه سخن گفتن است؛ آنان نماد وجدان بیدار جامعه‌اند. نیروهای پیشرو و آزادی‌خواه ایران باید خواستار رهایی بدون چون‌وچرای همه‌ی پژوهندگان بازداشت‌شده شوند.

پرسش بنیانی اما این است که آیا می‌توان این بازداشت و شکنجه‌های تن و روان را سرکوب «چپ» دانست؟

«چپ» سرکوب نشده است؛ آزاداندیشی زندانی شده است

در ایران امروز، سخن گفتن از «چپ» به معنای سیاسی و تاریخی آن، لغزشی مفهومی و نادرست است. نیروی «چپ» ایرانی در همان سال‌های نخست پس از انقلاب بهمن ۵۷، با کشتار رهبران سازمان‌ها و حزب‌های مارکسیستی گرفته تا شکنجه‌ی هزاران کنشگر کارگری و دانشجویی، سرکوب و نابود شد. در دهه‌ی شصت، زندان‌ها گور اندیشه‌ی آزادی‌خواهان دادخواه شدند و در رویداد تلخ ۶۷، واپسین بازماندگان «چپ» نیز از هستی زدوده شدند. پس از آن، حاکمیت خودکامه‌ی جمهوری اسلامی هیچ‌گاه برای بازسازی نیروی «چپ» فضایی فراهم نکرده است؛ و خیزش‌ها و شورش‌های مردمی نیز آن‌چنان نیرومند نبودند که بتوانند این خواست را گردن‌بار حاکمیت جمهوری اسلامی کنند.

از آن پس، هر سخن از داد اجتماعی و برابری یا در چارچوب مذهبی و حکومتی بازتولید شد یا در پناهگاه‌های فردی و فرهنگی پنهان ماند. در جمهوری اسلامی، نه حزب، نه سندیکای کارگری، نه نهاد صنفی آزاد با ریشه‌های طبقاتی کارگری و اندیشه‌ی سوسیالیستی در کار است. از این رو، سخن گفتن از «نیروهای چپ ایران» بیشتر یادآور آرزویی خاموش است تا واقعیتی زنده. هنگامی می‌شود از نیروهای «چپ» سخن گفت که سازمان‌ها، حزب‌ها، گروه‌های آزاد «چپ» در جامعه کنش سیاسی داشته باشند.

آیا این به معنای نبود اندیشمندان «چپ» و دلیرانی که با باور به مارکسیسم به طبقه‌ی کارگر برای سازمان‌دهی و سندیکاسازی کمک می‌کنند؟ نه.

آیا این به معنای این است که «چپ» نیروی معنوی بزرگی در جامعه‌ی ما نیست؟ نه.

ولی هنگامی که سخن از “سرکوب چپ” گفته می‌شود، این پندار در خواننده پدید می‌آید که سازمان‌ها و گروه‌های آزاد «چپ» در ایران بودند و هستند که هم‌اکنون سرکوب می‌شوند. همگان می‌دانند که این‌گونه نیست.

با این‌همه، در دیدگاه سازمان‌های سیاسی ایرانی در برون‌مرز، هنوز برخی از تحلیل‌گران کوشیده‌اند بازداشت پژوهشگران را با سرکوب «چپ» یکسان کنند. برخی از ضربه به «چپ» واقعی در برابر آنچه «چپِ محور مقاومتی» نامیده می‌شود، سخن می‌گویند. اما حقیقت این است که در جمهوری اسلامی سازمانی به نام «چپِ محور مقاومتی» نیز نیست. آنچه هست، تنها شماری از روشن‌اندیشان با گرایش «چپ»‌اند که به دام گفتمان “ضدامپریالیستی” لایه‌هایی از بورژوازی انگلیِ حاکمیت، به رهبری بورژوازی نظامی، افتاده‌اند. بدون تردید، پشتیبانی این روشن‌اندیشان از بورژوازی نظامی، ناخشنودی بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی در ساختار جمهوری اسلامی را نیز برانگیخته است.

به همین گونه می‌توان گفت که بورژوازی نظامی از هم‌سویی برخی از اندیشمندان با گرایش «چپ» با بورژوازی بوروکراتیک خشنود نیست. این اندیشمندان با گرایش «چپ» درباره‌ی بسیاری از چالش‌هایی که جمهوری اسلامی با آن روبه‌رو است، سیاست نزدیکی با بورژوازی بوروکراتیک در حاکمیت دارند. برای نمونه می‌توان از گفت‌وگوی هسته‌ای، جنگ با اسرائیل، دادوستد با چین و روسیه نام برد.

بهره‌جویی از شکاف‌های درونی بورژوازی، زمانی سودمند است که «چپ» نیرومند و مستقل باشد و بتواند پایگاه طبقاتی خود را برای فشار به میدان بکشاند؛ اما هنگامی که این کار به دوش روشن‌اندیشان می‌افتد، کاری بسیار خطرناک است، هرچند باید پذیرفت که همین شکاف‌ها گاه روزنه‌ای تنگ برای روشنگری می‌گشایند.

هرچند باید با نگاهی انتقادی به تاکتیک بهره‌جویی از شکاف میان لایه‌های بورژوازی برای روشنگری برخورد کرد، ولی این به معنای درهم‌آمیزی دوست و دشمن نیست.

انتقاد و اتحاد

در این گاهِ حساس، آنچه بر ما بایسته است، بازشناسانی دشمن اصلی و هم‌بستگی در برابر آن است. ما در میان میدانی ایستاده‌ایم که نیروهای راست از هر سو برای ربودن آرمان‌های مردم و کج‌کردن راه نبرد در کمین نشسته‌اند. در چنین شرایطی، اگر ناسازگاری دیدگاه‌های درونی ما به پراکندگی و چنددستگی بینجامد، تنها به سود دشمن همگانی خواهد بود.

آری، نقد و گفت‌وگوی اندیشه‌ای با هم‌اندیشان آزادی‌خواه، به انگیزه‌های فراوان، بایسته و شایسته است. اما این نقد باید با زبانی یکسان و برادرانه پیش رود؛ زبانی که نه برای خردکردن و سست‌کردن، که برای راه‌یابی و کارساز کردن باشد. هدف از این گفت‌وگوهای درونی باید یافتن راه‌های درست‌تر پیکار و کارآمدسازی شیوه‌های نبرد باشد، نه پراکندن صف‌های کم‌شمار و کم‌توان.

راستی آن است که گردان پیشروان، هم از نگاه شمار و هم از نگاه توان سامانی، ناتوان‌تر از آن است که ما در آرزوی آن هستیم. این واقعیت، وظیفه‌ی برخورد رفیقانه و دوستانه‌ی ما را در برابر یکدیگر سنگین‌تر می‌کند. ما نمی‌توانیم بگذاریم که گفت‌وگوهای نظری، به جای آنکه ابزاری برای روشنی و نیرومندی راه و شیوه‌ی نبرد باشد، به ابزاری برای سست‌کردن بیشتر این سپاهِ اندک دگرگون شود. هر نقدی که به چنددستگی و کینه‌ورزی بینجامد، در پایان به زیان جنبش پیشرو و به سود گردان دشمن خواهد بود.

ما در گردانی یگانه در برابر راست ایستاده‌ایم. این یک واقعیت راهبردی است. اما این نیز یک واقعیت است که هر چه ما هدف‌های خود را روشن‌تر، برنامه‌های خود را کاربردی‌تر و صف‌های خود را یکپارچه‌تر کنیم، در برابر این دشمن همگانی، نیرومندتر و کارآمدتر خواهیم بود. پس بیایید نقد را از جایگاه برادری و دلسوزی برای آرمان‌هایمان پیش ببریم. بیایید به جای برافراشتن دیوارهای بلندتر در میان خود، پل‌هایی برای گذر به سوی درکی همگانی و راهکاری یکسان بسازیم.

به یاد داشته باشیم که دشمن اصلی در بیرون از این دایره ایستاده است. نیرومندی ما در گروِ یکپارچگی در میان گونه‌گونی، و پختگی ما در گروِ نقد با نگه‌داشت ارجمندی دو سویه است.

با این همه، همبستگی و یگانگی به معنای کنار گذاشتن جدل سیاسی نیست. جدلِ رفیقانه و هدفمند میان روشن‌اندیشان «چپ» که دشمن اصلی را فراموش نمی‌کنند، می‌تواند نیروی «چپ» را در برابر راست نیرومندتر کند.

شکاف‌های بورژوازی و نقش اندیشمندان

دیکتاتوری جمهوری اسلامی چنان سرکوب‌گر و خودکامه است که حتی هوای آزاد برای اندیشه‌ورزی در آن نیست. در این فضای سنگین و کشنده، دوستان دلیر ما، مالجو و صداقت، روزنه‌ای یافته‌اند تا با بهره‌گیری از شکاف‌ها و درگیری‌های میان لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، تا آنجا که توان دارند به روشنگری بپردازند.

با این همه، روشن است که دست آن‌ها برای نقد همه‌سویه‌ی روبنای دیکتاتوری ولی‌فقیهی و ساختار اقتصادی سرمایه‌داری بسته است. آن‌ها نمی‌توانند همچون یک نیروی «چپ» سازمان‌یافته و آزاد، بنیادها و روبناهای حاکمیت را به چالش بکشند. همین بازداشت‌ها خود گواهی است بر این واقعیت که برای در بند نشدن، ناچارند آهسته گام بردارند و هر سخن را پیش از گفتن در ترازوی طلا بسنجند.

آقای حمید آصفی که در ایران زندگی می‌کند، روشن‌تر و درست‌تر درباره‌ی این دستگیری‌ها می‌نویسد و به‌خوبی نشان می‌دهد که چارچوب انتقاد در دیکتاتوری جمهوری اسلامی تا چه اندازه تنگ و کوتاه است. او در اخبارروز (۱۵ آبان ۱۴۰۴) می‌نویسد:

«محمد مالجو، اقتصاددانی که رویکردی متعادل و میانه‌رو داشت و همواره تلاش می‌کرد شکاف عمیق سیاسی-اقتصادی میان دولت و ملت را تحلیل و نقد کند، بر اهمیت کنشگری فردی در بستر اجتماعی تأکید داشت. او با حفظ انتقادهای سازنده، از تلاش برای یافتن راه‌حل‌هایی عملی برای اصلاحات ساختاری حمایت می‌کرد».

«پرویز صداقت نیز، در پژوهش‌های خود تصویری روشن و بی‌رحمانه از اقتصاد سیاسی ایران ارائه داد؛ اقتصادی که در آن فساد و تمرکز قدرت، موتور محرک بحران‌های عمیق است. او نشان داد که خصوصی‌سازی‌های صورت‌گرفته بیشتر بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی».

به گفته آقای آصفی پژوهش آقای صداقت بیشتر در باره ی این بوده است که “خصوصی‌سازی‌های صورت‌گرفته بیشتر بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی”.

این سخنان درست است. به زبان دیگر، صداقت آزاد است که درست پیاده نشدن خصوصی سازی ها که از زمان دولت سازندگی آقای رفسنجانی با دادن امتیاز ویژه به دوستان سپاهی آغاز شده، انتقاد کند. ولی به او اجازه گفتن هر سخنی را نمی دهند، برای همین او نمی تواند که نظام سرمایه داری را زیر پرسش برد، بلکه می تواند بگوید که خصوصی‌سازی‌های انجام شده “بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی”.

به زبان دیگر، خصوصی‌سازی‌های دیگری نیز هست که می توان آن ها را “اصلاح واقعی” خواند. بورژوازی بوروکراتیک که خود را هوادار «عقلانیت اقتصادی»، «شفافیت» و «آزادی بازار» می‌نامد، از این گونه انتقاد ها چندان بدش نمی آید.

مالجو می‌گوید در بخش تولید اقتصادی ایران، یعنی کارخانه‌ها و صنعت، ویژگی‌های کلاسیک نولیبرالیسم (مانند رقابت آزاد، نبود کمک های دولتی، و چیرگی سراسری بازار) چندان دیده نمی‌شود.

(بگذریم از این که این سخن به دو دلیل دست کم دربرگیرنده همه‌ی حقیقت نیست. یکم این که هم امریکا و هم اتحادیه اروپا کمک های هنگفتی به بخش کشاورزی می کنند. امپریالیسم امریکا و اروپا با سفارش دادن و خرید فراورده های انحصارهای جنگی کمک و پشتیبانی بزرگی به این بخش از اقتصاد خود هم می کنند. افزون بر این، مرکنتالیسم ترامپ نشان می دهد که نئولیبرالیسم ناب، حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری، یافت نمی شود. دوم اینکه، اقتصاد نئولیبرالیستی در کشورهای پیرامونی مانند ایران زیر فرمانروایی جمهوری اسلامی، همین است که ما می بینیم؛ یعنی کالای خام فروشی، مقررات زدایی، ستم به طبقه کارگر برای فراهم کردن نیروی کار ارزان و سربزیر کردن نیروی کار، و باز کردن دروازه ها برای کالاهای سرمایه داری پیشرفته).

ولی آن‌چه که در این نوشته باید برجسته شود، این است که این سخنان موسیقی خوش‌نوایی در گوش بورژوازی بوروکراتیک است که هدفش کوچک‌سازی دولت است.

در درون حاکمیت، لایه‌های گوناگون بورژوازی — از نظامی، تجاری تا بوروکراتیک و مالی — هر یک می‌کوشند تا از روشن‌اندیشانی که گرایش «چپ» دارند، برای منافع خود بهره‌جویی کنند.

برای همین، سازمان‌های «چپ» برون از مرزها و اندیشمندانی که گرایش “چپ” در جامعه‌ی ایران دارند، هنگام سخن گفتن باید مو را از ماست بیرون کشند، تا بازیچه‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی نشوند.

پایان‌سخن

سازمان آزاد «چپ»ی در ایران نیست که امروز سرکوب شود. هنگامی که ما از سرکوب «چپ» در ونزوئلا سخن می‌گوییم، برای این است که یک حزب کمونیست آزاد در جامعه کنش می‌کند، ولی دولت مادورو با زندانی کردن عضوهای بلندپایه، فشار و تنگ کردن چارچوب آزادی آن، در تلاش سرکوب آن است. ما با چنین روندی در جمهوری اسلامی کنونی روبه‌رو نیستیم. «چپ» آزاد و سازمان‌یافته‌ای در جامعه نیست که سرکوب شود. حتی ما مانند دوران محمدرضا با گروه‌های «چپ» سازمان‌یافته و پنهان‌کار هم روبه‌رو نیستیم. بدین‌گونه، سخن گفتن از سرکوب «چپ»، گفتمانی نادرست است.

باید دانست که سودجویی از شکاف میان لایه‌های بورژوازی برای روشنگری، هنگامی می‌تواند کارا باشد که یک «چپ» آزاد با به میدان درآوردن پایگاه طبقاتی خود فشار از پایین را بالا آورد. گذاشتن چنین وظیفه‌ی سنگینی بر دوش اندیشمندانی که گرایش «چپ» دارند، کاری است خطرناک و پرهزینه. روشن‌اندیشان با وجدان بیدارشان باید در میان دامِ بازیچه شدن و سایه‌ی زندان، سنگِ تراز گفتار و کردار خود را پیدا کنند.

دفاع از محمد مالجو و دیگر پژوهشگران دربند، تنها دفاع از چند اندیشمند نیست؛ دفاع از حق انسان برای اندیشیدن است. اگر «چپ» ایران بتواند با پرهیز از دشمنی‌های درونی و با پشتوانه‌ی اتحاد درونی خود، این وظیفه را به‌درستی انجام دهد، بار دیگر می‌تواند صدای اخلاق و خردمندی در برابر خودکامگی این رژیم باشد.

امروز، ایران در بزنگاهی تاریخی ایستاده است. از یک سو، سرکوب، ستم‌های چندگانه‌ی طبقاتی، خلقی، جنسیتی، جنسی، و تنگ‌دستی و فروپاشی اخلاقی جامعه را می‌فرساید؛ از سوی دیگر، وجدان بیدار روشن‌اندیشان و کنشگران هنوز می‌تپد. آینده در گرو آن است که این وجدان خاموش نشود.

اندیشه را نمی‌توان زندانی کرد. هرچند دیوارها بلند و تازیانه‌ها سنگین‌اند، اما حقیقت همواره راهی برای آزادی خود می‌یابد.

تاریخ به ما می‌گوید که هیچ قدرتی بر اندیشه پیروز نشده است.

آینده از آنِ آفتاب خرد و آزاداندیشی است، نه از آنِ تاریکی سرکوب.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

2 پاسخ

  1. متاسفانه آنچه به مانع اصلی در امر مبارزه بر علیه رژیم تبدیل شده عدم تمایل مردم به تغییر رژیم از طریق انقلاب است. بنظر میرسد جنبش مهسا بیش از پیش بر این توهم دامن زد که بدون انقلاب و سرنگونی رژیم, میتوان با اعتراضات رژیم را عقب زد و به خواسته های خود رسید بدون به خطر انداختن شغل و این آب باریکه و آینده ای نه معلوم. تا زمانی که مردم به آن درجه از تنفر از رژیم نرسند و به آن درجه آرزومند نظم نوینی نباشند بدنبال یافتن و ساختن رهبران خود بر نخواهند خاست. مردم هر وقت جوینده شدند یابنده خواهند بود. بخشی از سردرگمی چپ انعکاس سردرگمی جامعه است که نمیداند چه میخواهد.

  2. عبارت بالا: “نیروی «چپ» ایرانی در همان سال‌های نخست پس از انقلاب بهمن ۵۷، با کشتار رهبران سازمان‌ها و حزب‌های مارکسیستی گرفته تا شکنجه‌ی هزاران کنشگر کارگری و دانشجویی، سرکوب و نابود شد.” باید با شدت و با صداقتی بی‌رحمانه مورد مداقه قرار بگیرد. چرا که هرگاه در گذشته کامنتی در مورد عدم وجود نیروهای چپ در ایران گذاشته شد مورد نقد و خشم چپگرایان سنتی قرار گرفت. این مقاله و این گونه عبارات مانند آب سردی است بر سر بیش از ۵۰ گروه چپ خارج از کشور که ادعای نفوذ و رهبری جنبش کارگری ایران را دارند. جمله دیگر آقای کیانی: “سخن گفتن از «نیروهای چپ ایران» بیشتر یادآور آرزویی خاموش است تا واقعیتی زنده.” بیانگر کل ذهنیت اتوپیایی چپ ایران است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی