
نوشتهی پیشِ رو، متن کامل و بهروز شدهی سخنرانی نگارنده در کنفرانس مجازی «همصدایی علیه سرکوب» است که در تاریخ ۱۱ نوامبر ۲۰۲۴ به دعوت «هماندیشی، اتاق گفتوگوی سیاسیِ جمعی از جمهوریخواهان ایران» برگزار شد. در این کنفرانس، چهرههای دانشگاهی دیگری همچون نیره توحیدی، آزاده کیان، محمدرضا نیکفر، سعید پیوندی، اردشیر بهتویی،کاظم علمداری و نیز نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، سخنرانی کردند. در آن نشست، به سبب محدودیت زمان، تنها به خطوط کلی و رئوس مطالب اشاره گردید. اما از آنجا که در روز ۱۲ نوامبر پرویز صداقت، شیرین کریمی و مهسا اسداللهنژاد با قید وثیقه آزاد شدند، بخشهایی از این متن متناسب با آن واقعه تغییر یافت و تکمیل شد.
یورش به پژوهشگران دگراندیش؛ جرمانگاری اندیشه
در آبانماه ۱۴۰۴، یورش سازمانیافتهی نیروهای امنیتی سپاه به خانههای پژوهشگرانی چون پرویز صداقت، محمد مالجو، شیرین کریمی، مهسا اسداللهنژاد، رسول قنبری، هیمن رحیمی، کیوان مهتدی و دیگران، موجی از بهت، خشم و اعتراض را در میان دانشگاهیان، نویسندگان، هنرمندان و کنشگران سیاسی و مدنی برانگیخت.
بسیاری در حیرتاند که چرا حکومت، در هنگامهای که پس از جنگ دوازدهروزه میکوشد با عقبنشینیهایی در عرصهی حجاب و برگزاری کنسرتها از حصار انزوای خویش بکاهد، ناگاه تیغ سرکوب را بر روشنفکران چپگرا فرود آورد. آیا این رخداد، حلقهای تازه در زنجیرهی دیرپای سرکوب اندیشمندان و نویسندگان در ایران است؟ یا آنکه در محاسبهی حاکمان، خاموشسازی پژوهشگران چپ انتقادی اقدامی کمهزینه برای تحکیم استبداد و نمایش اقتدار تلقی میشود؟ یا شاید این رخداد را باید امتداد طبیعیِ موج تبلیغات چپستیزانهای دانست که حکومت در ماههای اخیر با شتابی فزاینده پی گرفته است؟ شاید هم این یورش، نه از موضع قدرت، که از سر استیصال برآمده باشد؛ تلاشی نومیدانه برای دمیدن هراس در جان جامعه و تحکیم فضایی آکنده از خوف و سکوت.
پاسخ هر چه باشد، این یورش را باید تلاشی سترون در مسیر خاموشسازی روزنههای اندیشهی انتقادی در کشور دانست. تلاشی که تنها به یمن همبستگی فراگیر و واکنشهای پرطنین داخلی و بینالمللی به عقب رانده شد و سرانجام پس از نه روز، آزادی کل دستگیرشدگان را در پی آورد و همه چیز را به ضد خویش بدل ساخت. گویی دستگاههای امنیتی در سودای بازآفرینی اختناق پیشین، از نبض زمانه بیخبرند و نمیدانند که عقربهی زمان هرگز به عقب بازنمیگردد.
چنین است که سرکوب، به جای آنکه به خاموشی بینجامد، خود به نشانهای از ضعف بدل میشود؛ نشانهای که پرده از بیمِ حاکمان برمیدارد و نشان میدهد که اقتدارِ آنان بیش از آنکه بر بنیان مشروعیت استوار باشد، بر هراس و تزلزل بنا شده است. در پی این یورش و موج اعتراضات ملی و جهانی، نه تنها صدای این پژوهشگران و گرایش فکریشان خاموش نشد، بلکه بر اعتبارشان افزوده گشت و نامشان در سپهر عمومی برجستهتر شد؛ چنانکه سرکوب، به جای خاموشی، به پژواک رساتر صدا و اندیشههای آنان انجامید.
در یک معنا، همانگونه که در بیانیهی دویستوهفتاد تن از دانشگاهیان جهان – که من نیز از امضاکنندگان آن بودم – تصریح شده، دستگیری های اخیر، شبیخونی تازه در امتداد سیاست دیرپای روشنفکرستیزی و تلاش برای جرمانگاری دانش انتقادی از سوی حاکمیت است؛ سیاستی که از فردای انقلاب با فرمان خمینی مبنی بر «بشکنید قلمها» آغاز شد. در جریان «انقلاب فرهنگی»، دانشگاهها به میدان تاختوتاز نیروهای سرکوب بدل شدند و در دههی خونین شصت، سرکوب دگراندیشان و کنشگران به اوج رسید. قتلهای زنجیرهای در دههی هفتاد، سرکوب خیزش دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸ و دستگیری گستردهی دانشجویان و دانشگاهیان در آن رابطه و همچنین در رابطه با سرکوب خشن جنبش سبز، هر یک حلقهای از این زنجیر سیاه بودند. در دوران ریاست جمهوری رئیسی نیز موج تازهای از اخراج و دستگیری استادان و دانشجویان به جرم حمایت از خیزش «زن، زندگی، آزادی» شکل گرفت و در یکی از آخرین نمونه ها پیش از دستگیری های اخیر، خانهی اندیشمندان علوم انسانی و انجمن جامعهشناسی ایران در سال گذشته به تصرف درآمد. با این همه، دستگیریهای اخیر در فضای پس از جنگ دوازدهروزه معنایی تازه تر و ویژه ای به خود گرفته اند.
بحران مشروعیت و هراس از برآمد «صدای سوم»؟
بازداشت پژوهشگران اخیر واکنشی است به بحران مشروعیت سیاسی و هراس حکومت از گسترش آگاهی انتقادی. این بازداشت ها در عین حال در ادامه گسترش تبلیغات چپستیزانه ماههای اخیر صورت گرفته که جملگی در خدمت خاموشکردن امید به پیوند استقلال و عدالت و آزادی اند.
حکومت اسلامی، همزمان با راست افراطی در اپوزیسیون، سالیان دراز است که با تبلیغات فراگیر، انتشار خاطرات توابین، و تولید فیلمها و سریالهای تحریفشده، آتش چپستیزی را شعلهور ساخته است. در این روایتها، از یکسو حتی چپ امروز را با کمونیسم – آنهم در قالبی کاریکاتورگونه یا روسیمآب و سوسیالیسم دولتی – یکی میانگارند، و از سوی دیگر همه نحله های آن را بهسان مقصر همهی بحرانها معرفی میکنند؛ گویی تمامی زخمهای تاریخی و اجتماعی را باید بر دوش اندیشهای نهاد که در ایران خود همواره قربانی سرکوب و حذف بوده است. چنین تبلیغاتی، نه تنها حقیقت را وارونه مینمایاند، بلکه میکوشد هرگونه امید به درهمآمیختن آرمان آزادیخواهی با تبعیضستیزی و زیست محیطی و عدالتمحوری را در نطفه خفه سازد؛ امیدی که اگر مجال یابد، میتواند به نیرویی رهاییبخش بدل شود و راهی نو به سوی جامعهای آزاد و عادلانه بگشاید.
حکومت بهخوبی آگاه است که نه «چپ محور مقاومتی» همسو با نظام، اعتباری در جامعه دارد و نه راست افراطیِ دلبسته به مداخله و حملهی خارجی توان سازماندهی یا اندیشهای رهگشا دارد؛ بلکه هر دو نیرویی سترون هستند که جز بیاعتباری اپوزیسیون ثمری به بار نمیآورند و تنها بر فرسایش اعتماد عمومی میافزایند. اما در برابر این نیروهای عقیم، جبههی «صدای سوم» از پتانسیل برخوردار است؛ جبههای رنگارنگ متشکل از لیبرالیسم اجتماعی، حامیان محیط زیست، طیف های گوناگون چپ دمکراتیک و نو، سوسیال دمکراسی، سوسیالیست های دمکرات و همه مدافعان درهم آمیزی دمکراسی و عدالت اجتماعی، فمینیستها، طرفداران برابری جنسیتی و حقوق اتنیکهای تحت ستم و مدافعان حقوق اقلیتهای دینی و جنسی و….
این مجموعهی رنگارنگ و چندصدایی، با درجات گوناگون از واقعبینی، اعتدالگرایی یا رادیکالیسم، و با رویکردی مستقل از قدرتهای بیرونی، از قابلیت اعتمادسازی برخوردار است و میتواند به نیرویی اجتماعی و الهامبخش بدل شود. این صدا، اگر مجال یابد، توان آن را دارد که در متن بحرانهای سهمگین، بار دیگر شعلهی امید به آزادی، عدالت و رهایی را در جان جامعهی محتضر ایران برافروزد؛ امیدی که میتواند از دل تاریکی سر برآورد و راهی نو به سوی آیندهای روشنتر بگشاید.
دستگیری های اخیر، قبل از همه نماد آشکار هراس حکومت از برآمدن «صدای سوم» است؛ اما بیش از آنکه اندیشه را خاموش کند، حقیقت را رساتر و صدای آن را فراگیرتر میکند. «صدای سوم» – صدایی مستقل که نه مدافع حملهی خارجی است و نه حامی اقتدار حکومت و می تواند الهامبخش جنبشهای اجتماعی نوین شود – اگر مجال یابد، میتواند الهامبخش جنبشهای اجتماعی نوین باشد؛ صدایی که در متن فشارهای اقتصادی و شکافهای و گسل های جنستیی، اتنیکی، نسلی و طبقاتی و بحران های سیاسی، نویدبخش انفجار اجتماعی عظیمی است؛ انفجاری که نه تنها پژواک اعتراض، بلکه امکان زایش دوبارهی امید و آزادی در ایران را به همراه خواهد داشت.
بازداشت این پژوهشگران، گویی نشان از بیم آن دارد که فعالیت های این پژوهشگران از جمله در سایت «نقد اقتصادی سیاسی»- و به ویژه در پی اقدام شجاعانه و تحسین براگیز مالجو و صداقت در چالش چپ ستیزی نظام، به تقویت بخشی از «صدای سوم» منجر شود.
در این مسیر، نظام از هیچ ریاکاری رویگردان نیست. از یکسو، سخن از بازگشت «اپوزیسیون خوشخیم» به میان میآورد، و از سوی دیگر، پژوهشگران عدالتخواه مخالف جنگ را در داخل کشور – تنها به جرم ناسازگاری با حکومت – به بند میکشد. از یکسو، پیروزی زهران ممدانی در آمریکا – که خود را دموکرات سوسیالیست میخواند – به ظاهر مایهی خرسندی آنان میشود؛ و از سوی دیگر، پژوهشگران سوسیالیست دموکرات ایرانی را بی هیچ بهانه ای دستگیر میکنند. چنین است که چهرهی ریاکارانهی نظام، همزمان در مقام مدعی همدلی با عدالتخواهی در خارج و در مقام دشمن سرسخت همان اندیشهها در داخل رخ مینماید و پرده از ریاکاری آن برمیدارد.
انتشار گزارش خبرگزاری فارس دربارهی «شناسایی ۴۰۰ نفر از اعضای ایران آکادمیا» نیز بخشی از همین راهبرد امنیتی است؛ تلاشی برای مشروعیتبخشی به دستگیری های اخیر و معرفی همکاری علمی بهعنوان جرم. این گزارش میکوشد حذف صدای سوم و اندیشهی انتقادی را در قالب «مقابله با شبکههای خارجی» توجیه کند، حال آنکه حقیقت چیزی جز تلاش برای خاموشسازی اندیشهی مستقل و نقاد نیست؛ اندیشهای که اگر مجال یابد، میتواند دیوارهای استبداد را درنوردد و با به عقب راندن بنیادگرایی اسلامی و جنگ افروزی، راهی نو به سوی آزادی و عدالت بگشاید. مضحک است در عصر جهانی شدن، به جای استقبال از نزدیکی گریز ناپذیر روشنفکران و دانشگاهیان داخل و خارج که از قضا سخت مخالف حمله نظامی و مداخله خارجی برای تعیین سرنوشت مردمان یک کشورند، برای آنان پرونده سازی کرد و خیال خام آن را در سر پروراند که می توان این پرونده سازی ها را به جامعه حقنه کرد.
برآمد «روشنفکر خاص» انتقادی و تیغ سرکوب
این دستگیریها را نیز می توان از منظر هراس حکومت از باززایی اندیشهی انتقادی در ایران نگریست؛ اندیشهای که پس از سالیان دراز سرکوب و به حاشیه رانده شدن، در جامه نو سر برآورده و میتواند به نیرویی رهاییبخش بدل شود.
روشنفکران انتقادی، از سارتر تا سعید، همواره «مزاحمان قدرت» و «وجدانهای بیدار جامعه» بودهاند؛ آنان که نظم موجود را به چالش میکشند و حقیقت را فریاد میزنند، حتی اگر بهای آن انزوا یا طرد باشد. این «تبعید فکری» نه جغرافیایی، که موضعی اخلاقی است؛ استقلالی از قدرت و ایستادگیای در برابر سلطه.
من در مقالهای آماده – که درست به دلیل تمرکز برای آزادی پژوهشگران دستگیرشده انتشار آن را به عقب انداختم – به تفصیل به تحول نقش روشنفکران و اندیشه انتقادی پرداختهام، اما در اینجا به اختصار اشاره می کنم:
در پرتو تحولات جهانی و بومی و شکست جوامع فرا انقلابی و گسترش اندیشههای پستمدرن، اعتبار «روشنفکران عام» و روایتهای کلان بهتدریج فروکاست و جای خود را به نوعی «مهندسی اجتماعی تدریجی» سپرد. روشنفکرانی که روزگاری در نشریات، رسانهها و عرصهی عمومی نقش «وجدان جامعه» را ایفا میکردند، به حاشیه رانده شدند و جای آنان را دانشگاهیان تخصصگرا گرفتند؛ کسانی که بسیاریشان اشتیاقی برای مشارکت در حوزهی عمومی و بهویژه سیاسی ندارند. این تغییر نه تنها محصول سرکوب سیاسی حکومتهای استبدادی، بلکه نتیجهی دگرگونی فضای سیاسی و رسانهای در عصر نئولیبرالیسم و رواج «عصر تردید» حتی در جوامع دمکراتیک بود؛ عصری که روشنفکران را از مقام مدعیان سخنگویی جامعه به «کارشناسان آکادمیک» محدود به پژوهشهای تخصصی فروکاست.
با ورود به عصر پساحقیقت و برآمد ترامپیسم، این روند شدت گرفت. گسترش پوپولیسم، ابتذال اندیشه در شبکههای اجتماعی و صعود راست افراطی، بیش از پیش نقش روشنفکران انتقادی که داعیه ای هم جز نقد نداشتند را به حاشیه راند و اعتماد عمومی به آنان را سست کرد؛ و البته برخی خطاهای مهلک، توهمات و کاستی های خود روشنفکران نیز در این افول بیتأثیر نبود.
در ایران نیز، همانند بسیاری از جوامع غربی، روشنفکران بهعنوان نخبگانی خطاکار و جداافتاده از واقعیتهای زیست مردم شناخته شدند. همچنین، در بستر بحرانهای اقتصادی، فشارهای روانی و سرکوب جنبشهای اجتماعی، آنان به بیعملی متهم شدند. بدینسان، روشنفکران سنتی نه تنها انحصار خود بر تولید معنا را از دست دادند، بلکه صدای آنان در میان انبوه روایتهای متضاد گم شد. این روشنفکرستیزی، که از سوی حکومت، اپوزیسیون راست افراطی و به یمن رونق پوپولیسم تقویت میشود، روشنفکران انتقادی را در موقعیتی دفاعی قرار داده است؛ وضعیتی که به تعبیر شاملو، کار آنان را به «تونل زدن در کوه غیرممکنها» بدل ساخته است.
در ایران پس از انقلاب ۵۷، روشنفکران – بهویژه چپگرایان – به بلاگردان جامعه بدل شدند. حکومت و راست افراطی در اپوزیسیون، هر دو، آنان را مقصر تراژدیهای تاریخی و سیاست های حکومت جلوه دادند تا نقش اصلی صاحبان قدرت در شکلگیری این فجایع پنهان بماند. این تبلیغات به ویژه در دوره اخیر توسط حکومت و با انتشار خاطرات توابان، نمایش فیلم هایی همچون تاسیان و انتشار مقالاتی همچون «چپ هرگز نفهمید» و… شدت گرفته است.
با این همه، روشنفکران انتقادی، همچنان در جایگاه دشوار «مزاحمان قدرت» ایستادهاند؛ اما همین ایستادگی، آنان را به وجدان بیدار جامعه بدل کرده و صدای آنان را، هرچند در حاشیه، به پژواکی ماندگار در تاریخ بدل ساخته است.
به ویژه آن که، چه در پهنهی جهانی و چه در ایران، شاهد برآمد و گسترش گونهای نو از روشنفکری و اندیشهی انتقادی هستیم؛ روشنفکری که نه خود را «انقلابی حرفهای» میخواند، نه «روشنفکر تام» نخبه گرا و مدعی سخنگوی تمامعیار مردم می داند، و نه در اندیشهی مهندسی اجتماعی تدریجی در ساختارهای قدرت است. اینان به گفته میشل فوکو، «روشنفکران خاص»اند؛ روشنفکرانی که در حوزههای تخصصی خویش، با زبان دانش و تیغ نقد، سازوکارهای سلطه را میکاوند و مناسبات قدرت را به پرسش میگیرند.
اما همین استقلال و جسارت، آنان را در ایران در برابر تیغ سرکوب قرار داده است؛ چرا که هر صدای نقاد، هر اندیشهی مستقل، در چشم حاکمان استبداد، تهدیدی است علیه اقتدار و پردهبرداری از حقیقتی که میکوشند در پس دیوارهای سکوت و هراس پنهان سازند. آنهم در هنگامهای که حاکمیت، در برابر انبوه بحرانهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، هیچ راهِ گریز، هیچ مفرّ نجات، و هیچ برنامهی کارآمدی برای برونرفت نمییابد. در بزنگاهی که بنبستها بر فراز سرزمین ایران سایه افکندهاند و فرسودگی ساختار قدرت، ناتوانی آن را در تدبیر و سامانبخشی آشکار ساخته است. چنین است که سرکوب اندیشه و پژوهش، به جای پاسخ به بحرانها، به حربهای بدل میشود برای پوشاندن عجز و درماندگی، و اقتدارنماییای که بیش از آنکه قدرتی بیافریند، پرده از ضعف و هراس برمیدارد.
در ستایش همبستگی متکثر علیه سرکوب دگراندیشان
واکنش گستردهی جامعهی فرهنگی، دانشگاهی و مدنی ایران و جهان با سپهرهای فکری گوناگون به این بازداشتها نشانهی بیداری وجدان عمومی است. اما این کافی نیست. باید در گام بعدی این اعتراضها را به جنبشی همگانی و کارزاری فراگروهی برای دفاع از آزادی زندانیان سیاسی و آزادی اندیشه، حمایت از نهادهای مدنی، و پاسداری از فضای گفتوگو و نقد فرارویاند. بیانیههای منتشرشده توسط دانشگاهیان و کنشگران سیاسی و مدنی دخل و خارج، نه تنها سند اعتراض، بلکه بذر امیدند؛ امید به بازگشت بسیاری از آنان که غایب بودند به عرصهی عمومی، به پیوند دوبارهی دانش و دغدغه، شور و شعور و به خیزش اندیشه و عمل در برابر سلطه استبداد دینی و به قصد رهایی از آن.
تجربهی سکوت و از آن بدتر ابراز خوشحالی در برابر دستگیری ها و محاکمات نظامی و اعدام های مسئولان نظام پیشین پس از انقلاب ۵۷ نشان داد سکوت در برابر سرکوب مخالفان و دگر اندیشان و بی اعتنایی به حقوق بشر و کرامت انسانی، به بهانهی «از جنس ما نبودن»، چه خطای بزرگی است؛ خطایی که راه را برای سرکوب دیگران هموار میسازد. تکرار چنین تاریخ تراژیکی ولو به صورت وارونه در امروز، دیگر نه بلاهت، بلکه همدستی آشکار با تبهکاری است و آزمون دیگری است که نشان می دهد تا چه حد مدعیان حقوق بشر، در بزنگاه ها به آن باورمندند یا ریاکارانه از آن استفاده ابزاری می کنند. نباید فراموش کرد سکوت دربرابر خشونت، همدستی منفعلانه با آن است.
از همین رو، می بایست با ایجاد یک همبستگی متکثر و چند صدایی و همگانی در محکومیت قاطع این یورش امنیتی، نه تنها خواستار آزادی فوری دستگیرشدگان بلکه فراتر از آن، خواستار آزادی همهی زندانیان سیاسی شد. این مطالبه، دفاع از آزادی اندیشه و پاسداشت کرامت انسانی و پیام آور این واقعیت که اندیشه را نمیتوان زندانی کرد و حقیقت را نمیتوان خاموش ساخت! آینده سیاسی ایران را نمی توان با اعداهای فریبنده «همه باهم» ساخت. اما نیازی به جنگ همه با هم نیز نیست. پایبندی به حقوق بشر و آزادی اندیشه در عمل، نقطه آغازی برای پی ریزی فردای بهتر است!








4 پاسخ
آقای آرش گرامی. براستی نفهمیدم چگونه صدای سوم را به کنفرانس اسلو مرتبط کردید. خوشحال می شدم در این مورد توضیح می دادید. طرفداران صدای سوم هرگز هیچ ابایی از خود به خرج ندادند که ضمن مرزبندی جدی با حکومت اسلامی حمله نظامی اسرائیل و آمریکا را محکوم کنند. اما اگر به زعم شما سازمان دهندگان یا اکثر شرکت کنندگان در کنفرانس اسلو پرو اسرائیلی هستند، آن موقع چگونه آن ها را صدای سومی ها خواندید؟ آیا در واقع خواستید غیر مستقیم مدعی شوید صدای سوم یک جریان پرو اسرائیلی است؟ آنهم با توجه به این که بسیاری از آن ها در چنین کنفرانس هایی حضور هم نداشته اند. آیا منظورتان این است که صدای سومی ها از آن رو که ضمن محکوم کردن حمله نظامی اسرائیل و آمریکا از جمهوری اسلامی حمایت نمی کند، جریان پرو اسرائیلی هستند؟ خوشحال می شدم اگر نظرتان را بد فهمیده ام، روشنگری کنید.
…اسماعیل عبدی، دبیرکل پیشین کانون صنفی معلمان ایران و شاهین مدرس، نماینده گروه همگرایی بحران حضور داشتند.
اکثر شرکت کنندگان دراین کنفرانس حامی پرو پا قرص حمله رژیم صهیونیستی اسرائیل به ایران بوده و هستند.
صدای سومی ها ….
کنفرانس سازمان «حقوق بشر ایران» در اسلو روزهای ۲۶ و ۲۷ مهر برابر با ۱۸ و ۱۹ اکتبر ، پایان یافت.
در این نشست، شیرین عبادی، حقوقدان و برنده جایزه صلح نوبل؛ فؤاد پاشایی، دبیرکل حزب مشروطه ایران؛ عبدالله مهتدی، دبیرکل حزب کومله کردستان ایران؛ یزدان شهدایی، عضو هیئت دبیران و سخنگوی شورای مدیریت گذار؛ آسو حسنزاده، نماینده حزب دمکرات کردستان ایران؛ حمید تقوایی، دبیر کمیته مرکزی حزب کمونیست کارگری ایران؛ مهدیه گلرو، عضو هیئت سیاسی اجرایی همبستگی جمهوریخواهان ایران؛ ناصر بلیدایی، دبیرکل حزب مردم بلوچستان؛ همایون مهمنش، عضو هیئت اجرایی سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور؛ مونا سیلاوی، دبیرکل حزب تضامن دمکراتیک اهواز؛ یونس شاملی، عضو کمیته اجرایی حزب دموکرات آذربایجان؛ ابراهیم علیزاده، دبیر اول کومله سازمان کردستان حزب کمونیست ایران؛ اسماعیل عبدی…
آنچه به درستی توسط جناب مهرداد درویش پور نوشته شد، همان عبور از تونل زدن در کوه غیر ممکنهایی است که شاملو گفت. و آنچه زنده یاد دکتر فریبرز رئیس دانا گفت:
حضور غیر قابل حذف *راه سوم.*
او با صراحت گفت که برای برونرفت از استبداد به تعبیر مورخان معاصر ما از:
*دوگانهی چتر ولایت ِسلطنت- ولایت* یا همان شاه و شیخ، این ما هستیم ، راه سوم، که در صف اول نبرد برای ازادی و عدالت اجتماعی، ایستادهایم. چپ نوین ایران، در امر واقعی زندگی ِ انسان- سرزمین ایران، بیانگر آغاز پیوند صدای پای قدرت بی قدرتان کف خیابان، با اندیشمتدان، روشنفکران و کنشگران بر آمده از آنان، در زمین انقلاب نوین ماست.