
همکلاس و همدانشکدهای و یارِ غار بودند و هر دو فرنگیس نام داشتند، اما یکی سفیدرو بود و دیگری سبزه. درست قبل از انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاهها، با خوششانسی مدرک جامعهشناسی گرفتند. فرنگیس سفیدرو بلافاصله با مهندسی متمول اما بیست سال مسنتر ازدواج کرد که در کوران انقلاب آپارتمانی اعیانی و به قول عوام، “سوبلکس” در خیابان نفت خریده بود به قیمت چهارصد هزار تومان. دختران دوقلوی آنها که دبستانی شدند جنگ هم خاتمه یافت و ارزش ملک به بیش از بیست میلیون رسید. فرنگیسِ سبزه، تازه آن سال ازدواج کرد، آنهم نه با خواستگاران دانهدرشتی که مهندس از طریق همسرش پیشنهاد میداد، بلکه با شمایلساز عارفمسلکی که ده سال از عروس جوانتر بود. به این ترتیب، همسران این دو زن که مثل خواهر بودند، سی سال اختلاف سن داشتند. تفاوت این دو باجناق یا به تعبیر عوام “همزلف”، تنها شکاف نسلی نبود، بلکه اختلاف طبقاتی بود. جوان عارف به تازگی ممیز پیمانی ادارۀ دارایی هم شده بود و یک “دواتاقی” اجارهای در نازیآباد داشت که مهندس و همسرش تنها یکبار، آن هم به عنوان پاگشا، با تُنگ چینی گرانقیمتی پا به آنجا گذاشتند و مردد ماندند کفش درآورده و بر تنها فرش ماشینی خانه بنشینند یا تفحه به دست سرپا بمانند؟! دیدارهای بعدی آنها بدون استثنا در قصر محقر مهندس بود. ابتدا در طبقۀ زیرین، که آشپزخانه با پیشخوان مرمر صورتی از فضای دلنشینی منفک میشد که مبلمان چرمی فرانسوی آن را میآراست. در آن سالهای کمبود بعد از جنگ، مهندس از همزلف مرموزش با گشودن پلمب مشروبات اصل پذیرایی میکرد و خاضعانه پوزش میخواست که لابد ویسکی او گیرایی عرقسگی پایینشهر را ندارد. جوانِ زهدفروش، چاشنی طعنه را میچشید، دستی در ریش پرجذبهاش میکشید و از قناعت شبانه به آب و الکلسفیدی میگفت که روزها لاک در آن حل میکرد و به قاب منبت شمایلها میمالید، تا زینتبخش سفرهخانۀ اشرافی چند بازرگان لیبرال باشد.

در حین این نیش و کنایههای مردانه، هر دو فرنگیس سر در گوش هم، در آشپزخانه پچپچهای دلپذیر داشتند و همکلاسی سفیدرو دست از تحسین یار سبزه برنمیداشت که هفت سال معاشرت آزاد داشته و اکنون تازه دُم به تلۀ مردی داده که محض نمونه یک تار سفید در موی سر و محاسن خرماییاش ندارد.
شام چهارنفره اغلب در سالن پذیرایی طبقۀ همکف صرف میشد و مهندسِ می زده، دمی دست از تمجید دستپخت همسر کدبانویش نمیکشید؛ که لازانیا را با برشی از ماهی نایاب اوزونبرون محشر از آب در میآورد. دو دختر نوبالغ میزبان زودتر شام خورده و اکنون کُنجی دور از اغیار پای ماهوارۀ نوظهور لمیده بودند و حین تماشای فیلم، خواهر ارشد با نجوا به خواهر کوچکتر میگفت: “آخ چه احساسی داره!” تا ممیز کنجکاو ضمن نهادن گیلاسی خالی بر پیشخوان آشپزخانه، زیرچشمی صفحۀ تلویزیون را بنگرد و دو ستارۀ عریان هالیوودی را در کار یکدیگر ببیند!
ده سال بعد کار هر دو فرنگیس به متارکه کشید. دوقلوهای فرنگیس سفیدرو را مهندس کارکشته با فروش چند میلیاردی ملک سوبلکس، به “لُسآنجلس” برد که یکی کارآموز مامایی شد و دیگری مانکن لباس. فرنگیسِ سبزۀ میانسال را پس از دو بار کورتاژ، ممیز کُل نوکیسه رها کرد تا با صبیۀ ریاست بانکی ازدواج و با عروس تازه، که همسن دختران دوقلوی سفیدرو بود از نازیآباد به شمال شهر نقلمکان کند.
هفتۀ پیش دو فرنگیس همدم و یارِ غار به یاد ایام دانشکدۀ جامعهشناسی با چند همدورهای در فالودهفروشی فکستنی میدان بهارستان دیدار کردند. آنجا بحث داغی درباره استاد تودلبرویی درگرفت که نویسندۀ مرجع معتبری دربارۀ سیر تحول طبقات اجتماعی در ایران بود!
از مجموعه داستان
«سقف این خانه کوتاه است»







2 پاسخ
درود بر استاد کامکاری🙌 هر روزه داستان همزلفها رو در واقعیت میبینیم و میشنویم وقتی داشتم میخوندم خیلیها از ذهنم گذشتن 😊 انقدر روان و ساده و ملموس نوشته شده بود خسته نباشید 🙏
درود بر شما ،اینبار داستان با رویکرد جامعه شناسی و طبق الگوی اقتصادی کارل مارکس نوشته شده است ،در تاروپود داستان ،فرم و محتوا همچون نقشی مدرن مطرح شده است، یکسانی نام فرنگیس وضعیت مشابهی ایجاد می کند که با خلاصه اعجاز، نشانه های شخصیت طبقه و قشر در دو رنگ پوست سبزه و سفید وضع شده است، اقبالی که این دو رنگ پوست می سازد شاید از لحاظ طبقاتی متفاوت است اما سن و سال همسرانشان ،توازنی بر این منتخبان ایجاد می کند ،طراحی خانه خوراک مشروب و رفت و آمد ها گواه اختلاف طبقاتی ایست ،انقلاب فرهنگی نقطه عطفی ایست که این شرایط را ایجاد کرده و جنگ نقطه عطف دوم است و راهی برای احتکار و سودجویی ایجاد کرده است ، البته قشری که خودش را به واسطه ی رانت بالا کشیده و اکنون نو کیسه هایی هستند که قرار نیست به این زودی عقده هایشان مرتفع گردد ،دمیدن بر آتش ایست که سوخت تازه ای از نعمت جنگ فراهم آورده است ،آنچه باقی ماند خواهران ایست که از سیر این تحولات به نقطه تعادلی دیگر رسیدند که نقطه ابتدای داستان نیست