داستانِ کوتاهِ «در سایه‌ی مانگاها» – امیر خوش‌سرور

برای مهدی حسینی(کوبانی)

آواز در مه

در سایه‌ی مانگاها، نسیم خنک از فراز تپه‌های خفته می‌وزید. دره، در سکوت غم‌زده‌ای فرو رفته بود، گویی دهان طبیعت از فریاد بازمانده، صدای پرندگان خاموش شده بود و تنها صدای خِش‌خِش برگ‌ها در هوا می‌پیچید.

نزدیکِ سحر، پیش از نخستین باران پاییزی، خورخه دل‌گارزا، پشت درخت خمیده‌ای ایستاده بود؛ پوتین‌های‌اش در گِل فرو رفته اما زانوها رها و آماده‌ی حرکت است. ریشِ تُنکِ نیم‌بلندش با قطراتِ عرق آمیخته بود و چشم‌هایی داشت که هم آتش را دیده بودند و هم دودِ پایان‌اش را. لباس سبز تیره‌اش، آغشته به خاک و خونِ رفقای افتاده‌اش، بر تن‌اش آویخته بود. هر چند دقیقه، خشابِ کلاشینکف را با لمس سریع انگشتان‌اش چِک می‌کرد، بعد دوباره لوله‌ی اسلحه را کمی بالا می‌آورد تا مسیر پایین‌دستِ تپه را زیر نظر بگیرد.

یک دست‌اش کلاشنیکف را بغل کرده بود و دست دیگرش روی گردنبند نقره‌ای که بر سینه‌اش آویخته بود؛ گردنبدی که هنوز گرمای بوسه‌ای قدیمی را در خود داشت؛ مادر. نگاه‌اش کوتاه به آن می‌افتاد اما گوش‌های‌اش به هر خِش‌خِش برگ واکنش نشان می‌داد.

خورخه در جنگل به دنیا نیامده بود، اما جنگل او را بلعیده و چون انسانِ مصلوب، از نو زاده بود. در نخستین مأموریت‌اش، دو روزِ تمام با گلوله‌ای در پا میان باتلاق خزید تا به مواضع خودی برسد.

مادرش او را با آیه‌ای از انجیل غسل داده بود، و گلوله‌های ارتش، نام خدا را از دهان‌اش ربوده بودند.

شبی که آنا بلن از تیم شهر به تیم روستا در گروه چریکیِ «جتگل سرخ» پیوست، ماه در آسمان ترک برداشته بود. همان شب، خورخه برای نخستین‌بار صدای او را شنید.

آنا با موهایی به رنگ شب و چشم‌هایی به رنگ قهوه‌ی تلخِ کوه‌های آند، وارد اردوگاه شد. او دختر یک کشیشِ  سوسیالیست بود که مادرش در کودتای ۱۲ سالِ پیش به دار آویخته شده بود. 

وقتی در تاریکیِ خیمه نشست و مقاله‌ا‌ی از «چه‌گوارا» را با صدای بلند خواند، خورخه به این فکر کرد که شاید انقلاب، تنها صدای گلوله نیست؛ گاه، صدای واژه‌ای‌ست که در سینه‌ی زن جوانی طنین می‌اندازد.

آن شب، وقتی خواندن‌اش تمام شد، خورخه بی‌اختیار گفت: «تو… صدات… باید بیانیه‌ها رو تو بخونی».

– من؟

– آره. با یه صدای آروم و مطمئن. می‌شه به بارون تشبیه‌اش کرد.

آنا خندید، کوتاه و خسته: «بارون؟ بارون زود می‌گذره».

خورخه جواب نداد، اما در دل‌اش دانست که این زن می‌تواند بماند.

چند روز بعد، وقتی باران عصرگاهی اردوگاه را خیس کرده بود، آنا کنار آتش نشست و چکمه‌های‌اش را وارسی کرد. خورخه بی‌صدا جلو رفت، تکه‌پارچه‌ای در دست داشت تا خشک‌شان کند. آنا نگاه کوتاهی به او انداخت؛ نگاهی که نه تشکر بود و نه بی‌اعتنایی، چیزی میان دو جهان.

شب دیگر، وقتی همه در خیمه خوابیده بودند، خورخه دید آنا چراغ کم‌سو را روشن کرده و روی کاغذ چیزی می‌نویسد. دست‌های‌ا‌ش می‌لرزید، اما خطش محکم بود. خورخه نپرسید چه می‌نویسد؛ فقط همان لرزش دست‌ها را به خاطر سپرد.

از همان شب‌ها، عاشق‌اش شد؛ بی‌کلام و بی‌جرأتِ ابراز. عشق‌اش را در سکوت شب با بریدن میوه یا نگه‌داشتن پتو برای‌اش در باران نشان می‌داد. و آنا، گاه نگاهی به او می‌انداخت که در آن، هم یخ بود و هم آتش. خورخه سرش را بر می‌گرداند تا آن نگاه‌ها در او ته‌نشین نشود.

شب‌های جنگ، هرگز در آغوش عشق نمی‌خوابد. در شبی بارانی، اردوگاه به محاصره درآمد. سربازها از مسیرهای ناشناخته به دل جنگل نفوذ کرده بودند، و صدای فریاد و انفجار، خواب برگ‌ها را پاره کرده بود.

خورخه بی‌درنگ کلاشینکف را به حالتِ آتشِ نیمه‌خودکار تنظیم کرد، فانوسقه‌اش را روی شانه‌‌ی چپ‌اش انداخت و دوید. و تنها چیزی که یافت، ردِ خون بر ساقه‌ی نی و دستبند چرمی کوچکی بود که همیشه آنا بر مچ دستِ راست‌اش می‌بست.

 و بعد… دستگیرش کردند.

در زندان لاس کالیناس، دیوارها سفید نبودند؛ از فریادها، خاکستری شده بودند. نور به درون نمی‌آمد، اما شکنجه‌گر، همیشه راهی برای ورود داشت و خورخه حتا در بند، با گوش مسیرها را می‌سنجید.

هر شب، زیر چراغ زرد، کاپیتان وِلاسکو سیگاری روشن می‌کرد و آرام و عادی می‌گفت: «ما همه‌چیز رو می‌دونیم، خورخه. فقط می‌خوایم مطمئن بشیم. بگو… اسم‌اش چی بود؟»

آن‌ها دنبالِ رابط شهر بودند. خورخه اما سکوت بود و بس! در عوض، شعر می‌گفت؛ با خود، بی‌صدا و در دل‌اش:

«ای که ازنفس‌های‌ات وطن ساخته‌ای،

نام‌ات را باد می‌داند،

نه دشمن،

نه دژخیم،

و نه دیوارهای این تبعیدگاهِ خون»

شکنجه، گاه بر جسم است، گاه بر خاطره. وقتی فریاد زنی را از سلول روبه‌رو شنید، فکر کرد که آناست. صدا، شبیه‌اش بود، اما یقین نداشت. آن شب تا صبح، پنجه بر دیوار کشید و  صدای‌اش در گلو ماند؛ صدا در شکنجه‌گاه‌ ممنوع است.

خورخه باور داشت که روزی، در جنگلی دیگر، در سحرگاهی روشن، دست در دست آنا قدم خواهد زد. در خیال، حس کرد که دست‌های‌اش انگشت‌های او را لمس می‌کنند و صدای باران میان‌شان جاری شد.

گلوله‌ای در گلوی ماه

آسمان دروغ می‌گفت. ماه از پشت ابرها بیرون آمده بود، وآنا می‌دانست که نورش نه روشنگر است و نه مهربان؛ تنها نظاره‌گر است، بی‌دست و بی‌دل، همان‌گونه که مرگ نگاه می‌کند و لب نمی‌گشاید. و با این همه، همین نور سرد راه او را از میان دود و باران نشان می‌داد.

با لباس‌های خیس، یک کلتِ ۴۵ و دفترچه‌ای در جیب‌اش، از میان آتش و خون گریخت. در شیبِ گل‌آلود می‌دوید و در هر قدم‌، گلوله‌ها پشت سرش در گِل می‌غلتیدند. و صدای فریاد خورخه- یا تصور آن- در گوش‌اش می‌پیچید.

او مانده بود. برای نجات دیگران. برای نجات او؟ آنا به خشابِ خالیِ کلت نگاه کرد: «نه… نباید به این چیزها فکر کنم. عشق؟ فقط یه ترک تو دیواره‌ست… اگه جا باز کنه، همه‌چی می‌ریزه.» به یاد آورد که مدت‌ها پیش در مقاله‌ای خوانده بود: «چریک، عاشق نمی‌شود؛ عشق، خلل است. ضعف است. شکاف در دیواره‌ی فولادینِ تعهد است».

سال‌ها بعد، آنا در مقاله‌ای در هفته‌نامه‌ی اِل سوسیالیستا دِل دیا نوشت: «اما مگر نه این‌که انقلاب، بی‌عشق، صرفاً خشونتی بی‌معناست؟»

آنا به دهکده‌ای خاموش به نام سانتو پدره رسید. جایی میان کوه و رود، جایی که تنها صدای زندگی، آواز کودکی بود که هنوز فرق میانِ تفنگ و عروسک را نمی‌دانست.

در خانه‌ی پیرزنی زیبا به نام مادر لوسیا پناه گرفت؛ زنی که چایِ دارچین را ‌چون آیینی مقدس دَم می‌کرد و به هر برگِ خشکیده، دعایی آرام می‌خواند. وقتی استکان را جلوی آنا گذاشت، آهسته گفت: «بخور دخترم… گرم‌ات می‌کنه». 

در آن شب‌های گرم و آرام، میان بوته‌های آویشن و خاکسترِ نامه‌های سوزانده‌شده، آنا تصویر خورخه را می‌نوشت: «چشمان‌ات در حافظه‌ام زنده‌اند، حتا اگر دیگر به من نگاه نکنند…»

و بعد، بی‌آن‌که بخواهد، تصویر دیگری می‌آمد؛ شبی بارانی در اردوگاه. خورخه زیر نور لرزان فانوس نشسته بود و با وسواس اسلحه‌اش را تمیز می‌کرد. وقتی آنا گذشت، انگشت شست‌اش لحظه‌ای روی خراش عمیقی که روی قنداقِ ‌اسلحه بود مکث کرد. آنا به خراش نگاه کرد و او گفت: «یادآور این‌که آدم، همیشه یک تیر کم میاره.» آن مکث و آن جمله، حالا در ذهن‌اش می‌سوخت.

خبرهای پنهانی، با پاهای برهنه و دهان‌های ترسیده، به او رسیدند؛ خورخه زنده است و در لاس کالیناس شکنجه می‌شود؛ روز و شب. و او، دم نمی‌زد.

آنا در آینه‌ی شکسته‌ی اتاق، صورت‌اش را دید. رنگ‌اش پریده بود. موهای‌اش هم دیگر شب نبودند. گندمگون شده بودند، با رگه‌هایی از خاکستر. اما نگاه‌اش… هنوز شعله داشت.

با رفقای وفادار، نقشه‌ی نفوذ به زندان را کشید؛ مخفیانه، با نور شمع و نقشه‌های پنهان‌شده در کتاب‌های انجیل. همه چیز باید دقیق باشد؛ ورود از کانالِ جنوبیِ فاضلاب، هم‌زمان با تغییر نگهبان، و از همه مهم‌تر، فقط سی دقیقه برای یافتن خورخه یا مرگ.

یک لحظه قبل از حرکت، خاطره‌ای دیگر سر زد؛ شبی که در گشت، تک‌تیرانداز کمین کرده بود. صدای شلیک آمد، و گلوله خاک را شکافت. خورخه بی‌صدا او را به زمین کشید، پشت دیوار نیمه‌ویران. و بعد با اشاره‌ی دست گفت «گوش کن، صداش رو پیدا کن.» صدای نفس دشمن را یافتند و آن شب زنده ماندند. آن نگاه بی‌ادعا هنوز در ذهن آنا زنده بود.

شب حمله، آسمان گریه کرد. آنا، قدم به قدم، به زندان نزدیک شد. رودخانه‌ای از گِل و لجن را پیمود، کفِ دست‌های‌اش بر دیوارهای زنگ‌زده کشیده شد، و هر گام، نبضی مضطرب در گوش‌اش بود.

تونل تاریک، بوی تعفن و زنگ‌زدگی می‌داد. در آن‌جا سایه‌ها جان می‌گرفتند و نفس‌ها به کابوس بدل می‌شدند. قدم‌ها کوتاه و بی‌صدا. دست بر ماشه، نگاه روی مسیر و ترس… و ناگهان، همان الگوی سه‌گام‌یک‌مکث در پشت سرش پیچید- قدمی که همیشه خورخه داشت. قلب‌اش برای لحظه‌ای آرام شد، بعد دوباره تپید. وهم بود یا…؟

و سرانجام، به سلول رسید. وقتی در را گشود…

در میانِ عشق و سلاح 

باد از میان شیارهای دره می‌گذشت و آنا صدای خودش را در پژواک آن می‌شنید. صدایی که میان ایمان و ترس گم می‌شد و هر بار که لب به دعا یا شعار باز می‌کرد، واژه‌ای از دل‌اش سقوط می‌کرد.

در تنهایی‌ شب‌های سانتو پدره، آنا بارها با خودش تکرار کرده بود: «عشق، خلل است. شکاف در دیواره‌ی فولادینِ تعهد است.» اما هرچه بیش‌تر این جمله را زمزمه می‌کرد، بیش‌تر می‌فهمید که عشق همان چیزی‌ست که او را زنده نگه داشته.

گاهی در میانه‌ی سکوت، بوی خاکِ خیس را که می‌شنید، چهره‌ی خورخه را در مه می‌دید. چهره‌ای که از میان آتش و دود بیرون آمده بود و در دلِ او خانه کرده بود.

در ابتدا، گمان می‌کرد این خیال است، انحراف از وظیفه‌ی انقلابی، اما حالا، پس از همه‌ی آن خون‌ها، می‌فهمید که عشق همان تداومِ مبارزه است.

در ذهن‌اش و میان دو نیمه‌ی وجودش، گفت‌وگویی خاموش جریان داشت.

آنا(چریک): «اگه عاشق بشی، سُر می‌خوری. اگه بخوای اون رو نجات بدی، دیگه انقلابی نیستی.»

آنا(زن): «اما مگه انقلاب برای نجات انسان‌ها نیست؟ اگر خورخه رو وِل کنم، چه فرقی با شکنجه‌گرها دارم؟ اون‌ها هم به اسمِ یه چیز، یه چیز دیگه رو فدا می‌کنن؟»

در آن کشاکشِ درونی، فهمید که عشق، ضعف نیست، بلکه تنها نقطه‌ی رهایی‌ از چرخه‌ی بی‌پایانِ ایمان‌های کور است. فهمید که گاه باید شکاف را پذیرفت، چون از همان شکاف است که نور عبور می‌کند.

وقتی به سوی زندان لاس کالیناس می‌رفت، در دل‌اش می‌دانست که این تصمیم، پایانِ او و آغازِ آن‌هاست.

بوسه‌ای در لبه‌ی تیغ

درِ آهنی با ناله‌ای گُنگ باز شد؛ صدایی از جنس رنج، از عمق استخوان. چراغ سقفی که سوسو می‌زد، سلول را چون صحنه‌ی تئاتری سرد و متروک روشن کرده بود.

خورخه، بر زمین افتاده بود؛ کمر خمیده، پوست ترک‌خورده و خون‌آلود.

آنا ابتدا نلرزید. چریک نمی‌لرزد. اما چیزی در گلوی‌اش، مثل شکستن دانه‌ای خشکیده، صدا کرد. بی‌کلام خم شد. انگشت‌های‌اش صورت خورخه را لمس کردند، و آن‌گاه، مردی که روزی در جنگل فرمانده بود و آوازه‌اش لرزه می‌انداخت بر تنِ دشمن، آهی کشید… آهی به عمقِ زخم بر گوشتِ تنِ انسان.

– بیدار شو، خورخه. صدام رو می‌شنوی؟

خورخه لبخند زد؛ همان لبخندی که روزی در کنار رود، وقتی برای‌اش ماهی گرفت، بر لب داشت.

– فکر نمی‌کردم زنده ببینمت… 

– چه‌جوری اومدی؟

لحظه‌ای سکوت افتاد.

– می‌گم برات. زود باش. باید بریم.

آنا، چاقوی کوچکی از پشت فانوسقه‌اش بیرون آورد. بندهای خورخه را برید. او افتاد در آغوش‌اش، مثل برگی که پس از طوفان، جایی امن پیدا می‌کند. بوسه‌ای کوتاه میان‌شان رد و بدل شد. دهان آنا طعم خون گرفت و وقت کم بود.

– می‌تونی راه بری؟

صدایی از بیرون سلول گفت: «زود باشین.»

خورخه، با تکیه بر شانه‌ی او برخاست. 

– تا آخرِ دنیا… و با صدای خسته‌اش اضافه کرد: «از این راه‌رو باید بریم. در خروجی از این‌جا نزدیک‌تَره.»

آنا به ساعت‌اش نگاه کرد. «ده دقیقه وقت داریم.»

– کافیه.

از دالان‌ها گذشتند. سکوتی مرگبار، آمیخته با صدای چکیدن آب و گاه دور شدن قدم‌های نگهبان. آنا، نقشه را در ذهن‌اش مرور می‌کرد. ده دقیقه دیگر، نگهبان شمالی می‌چرخید. در خروج اضطراری هنوز قفل بود. «اگر پیدای‌مون کنند…»

ناگهان، صدایی آمد: «ایست!»

آنا برگشت- شلیک! هوا پاره شد، گلوله از کنار گوش‌اش گذشت و بوی باروت به صورت‌اش خورد. خورخه خم شد. آنا به زمین غلتید و دو گلوله در تاریکی رها کرد.

نگهبان افتاد. دیگران خبردار شدند.

آژیرِ خطر… زندان بی‌دار شد. 

عقب‌دار ماند. آن دو؛ دو سایه‌ی مصمم، قدم بر می‌داشتند، پناه می‌گرفتند، خم می‌شدند و… و خون از پای خورخه جاری بود.

در خروجی را شکستند. هوای شب، با بوی باروت و آزادی، در صورت‌شان وزید. از پشت سرشان، صدای فریادها، سگ‌ها و شلیک‌ها می‌آمد. و پیش رو، جنگلی بود که دوباره آن‌ها را فرا می‌خواند.

در دل تاریکی، دو پیکر زخمی به سوی نجات، لنگ‌لنگان دویدند. پای خورخه در گِل می‌کشید  و آنا در هر قدم او را هُل می‌داد.

خورخه زیر لب زمزمه می‌کرد: «ما هنوز زنده‌ایم.»

در پناه استخوان‌های کوه

کوهستان، با بازوهای پوشیده از مه، هم‌چون پیری خاموش که همه چیز را دیده، تجربه کرده و دیگر از فریاد و گلوله نمی‌هراسد، پذیرای‌شان شد. 

خورخه افتاد.

در پای درختی خزه‌پوش، با لب‌هایی خشک و پایی که در راه زخم برداشته بود. آنا پارچه‌ای را پاره کرد، زخم را بست و با دندان محکم‌اش کرد. به نفس‌اش گوش سپرد. صدایی خسته، اما زنده. و همین برای او کافی بود.

در پناه غاری دورافتاده که درختان نارون آن را چون راز در آغوش گرفته بودند، پناه گرفتند. آنا آتش روشن کرد؛ صدای ترق‌ترق هیزم، تنها آواز زندگی در دلِ سکوتِ شب بود.

خورخه، با گونه‌ای زخمی و دستی لرزان، به آتش نگاه می‌کرد. گویی در آتش، آینده را می‌جست و جز شعله‌ای گذرا، چیزی نمی‌یافت.

– آنا…

– بله؟

– این‌جا نمی‌مونیم. پیدامون می‌کنن.

– تو خون‌ریزی داری؟ 

– اگه برگردیم به جنگل… اگر دوباره چریک…

آنا لبخند تلخی زد. «دوباره؟»و به آتش نگاه کرد.

– خورخه، ما هیچ‌وقت از جنگل جدا نشدیم. اون‌جا رو بلدیم. همین کافیه.

خورخه آهی کشید. چشم از آتش بر نداشت.

– من دیگه جوون هجده‌ساله‌ نیستم. هر طرف رو که نگاه می‌کنم یه خاطره زنده می‌شه. از هر طرف که می‌رَم، به هر جا که نگاه می‌کنم چهره‌ی یکی از ما را می‌بینم. 

آنا چشم‌های‌اش را بست. لب‌های‌اش لرزید. خورخه آرام نگاه‌اش کرد. هیچ کلامی نیامد. تنها بوسه‌ای کوتاه و سنگین، از جنس سوگ و ایمان، میان‌شان گذشت؛ بوسه‌ای که درد را فرو ‌خورد، مرگ را به سکوت ‌کشید و غم همیشه می‌ماند.

مه هنوز خوابیده بود. پرنده‌ای بال زد. آنا اسلحه‌اش را برداشت، خورخه بلند شد؛ زخم‌اش هنوز می‌سوخت و صدای پای‌شان بر روی سنگ‌ها گم شد.

آن‌گاه که از آسمان، گلوله ببارد

خبر بازگشت‌شان، چون باد در میان برگ‌های جنگل پیچید. نام خورخه دل‌گارزا، که گمان می‌رفت کشته شده، دوباره بر دیوارهای شهر و روستا نقش بست و در گوش‌های بی‌اعتماد پچ‌پچ شد. آنا بلن هم، که برای بسیاری اسطوره‌ای غایب بود، اینک پا به خاکی گذاشته بود که هنوز ردِ خون مادرش را به یاد داشت.

گروه کوچک چریک‌ها، باقیمانده‌ی جنگل سرخ، در دشت لوما بلانکا گرد آمدند. بیست‌ودو نفر. بیست‌ودو قلب زخمی، بیست‌ودو تفنگ زنگ‌زده، بیست‌ودو قصه‌ی ناتمام. 

خورخه سخنرانی نکرد. او اهل واژه نبود؛ نه پس از شکنجه، نه پس از دیدن لب‌های دوخته‌ی رفقای‌اش. تنها ایستاد، دست‌اش را روی قلب‌اش گذاشت و گفت: «ما شکست خوردیم رفقا، و باید از نو شروع کنیم.»

آنا سکوتِ جمع را شکست و به نقشه اشاره کرد. «انبار مهمات ارتش، در سن میگل. اگر اون‌جا رو بزنیم، قلب‌شون رو می‌لرزونیم.»

سکوت شد. کسی چیزی نگفت. و چشم‌ها شعله گرفت.

شب حمله، باران می‌بارید. سنگین، مثل طبل‌هایی که مرگ را خبر می‌دهند. هر گام بر خاک، صدای بیداری بود. زیر نور رعد، سایه‌ی آنا و خورخه، دوشادوش پیش می‌رفت.

اما خیانت، زودتر رسیده بود. گلوله‌ای از پشت آمد. رائول، جوان‌ترین چریک، بر زمین افتاد و خون‌اش با گل‌های وحشی دشت در هم آمیخت.

در دل تاریکی، دشمن کمین کرده بود. کسی از میان‌شان، تاریخ، زمان و محلِ عملیات را فروخته بود.

خورخه فریاد زد: «عقب! پوشش بده!»

آنا شلیک کرد. دوباره. و دوباره. اما تعداد دشمن، چندین برابر بود. آتش جنگل را در برگرفت. فریادها میان رعد گم ‌شدند. بوی باروت با بوی گوشتِ سوخته در هم آمیخت و یک چریکِ دیگر، و یک چریک دیگر، و یک چریک دیگر بر زمین افتادند.

در آن لحظه، میان دود و خون، چیزی در چشم‌های خورخه شکست. نگاهی انداخت به رائول، که هنوز لبخند بر لب داشت، گویی مرگ را چون بوسه‌ای ناگهانی پذیرفته بود.

چریک‌ها عقب‌نشینی کردند. بازمانده‌ها به کوه پناه بردند. با قلب‌ شکسته، سوخته و با ذهن پرسش‌گر. «چه باید کرد؟»

خورخه در کنار آتش نشست. می‌لرزید. آنا در کنارش چمباتمه زد. تفنگ‌اش را بر زمین گذاشت. مکث کرد. صدای‌اش آرام بود، مثل کسی که بیش‌تر با خودش حرف می‌زند تا با دیگری. «خورخه… من دیگه برای پیروزی نمی‌جنگم.»

خورخه سرش را پایین انداخت.

– باید یه کاری کنیم.

– چی‌؟

– نمی‌دونم.

آنا دست‌اش را جلو بُرد، خاک سوخته‌ی کنار آتش را میان انگشت‌های‌اش گرفت. دانه‌های سیاه را نگاه کرد و زمزمه کرد: «حداقل باید بذاریم بدونن چی به سر ما اومد.»

آنا اشک نریخت. چریک اشک نمی‌ریزد. و سرش را روی شانه‌ی خورخه گذاشت. 

آنا، همان شب در دفترچه‌اش نوشت: «اگر ما بمیریم، حقیقت باید زنده بماند. باید بگوییم چه بر ما رفت، پیش از آن‌که دیگران روایت کنند.»

***

چریک‌ها قلم به دست گرفتند، فلسفه‌ی وجودی و آرمان‌شان را توضیح دادند، جنایت‌ها را ثبت کردند، نام خائن‌ها را افشا کردند و… و صدای حقیقت را به گوش مردم رساندند. آن‌ها می‌جنگند و شاید کشته شوند؛ پیش از آن، حقیقت باید بلندتر از گلوله شنیده می‌شد.

گلوله، حقیقت را نمی‌کشد

رادیوهای زیرزمینی، تا پیش از آن تنها در دلِ شب نجوا می‌کردند. اما این‌بار، صدای دیگری برخاست: صدای مردی که فرمانده بود، از شکنجه‌گاه بازگشته بود، جنگیده بود و زنده مانده بود تا روایت کند.

«من خورخه دل‌گارزا هستم. به‌یاد همه‌ی رفقا که در نبرد نابرابر با دشمنِ طبقاتی بر خاک افتادند، در پیوند و امتدادِ چریک‌های جنگل سرخ، اعلام می‌کنم که مبارزه ادامه دارد.» و در دوردست پیرزنی در میان باران ایستاده بود تا گوش بدهد، بی‌آن‌که بفهمد چرا اشک می‌ریزد.

صدای‌اش از بلندگوهای زنگ‌زده‌ی پشت بازارهای شلوغ می‌پیچید. از بلندگوی کلیسایی که پدر آلبینو در آن نان مقدس می‌داد. از بلندگوی دکه‌ی کوچکِ قهوه‌فروشیِ ویکتوریا. 

آنا، خورخه و چند نفر از قدیمی‌ها، متن‌ها را می‌نوشتند و جوان‌ترها، آن‌ها را می‌خواندند. گاهی با لرزش صدا، گاهی با بغض و همیشه با واژه‌هایی که از خون گرم‌تر بودند.

ارتش، وحشت‌زده شد. دنبال فرستنده‌ها گشتند. خانه‌ها را زیر و رو کردند، اما «صدای کوه»- نامی که مردم روی رادیوی آن‌ها گذاشته بودند- از هزار خانه و مغازه و مدرسه پخش می‌شد.

***

در یکی از این شب‌ها، آنا، روبه‌روی میکروفون نشسته بود و سیگار می‌کشید. شعله‌ی فانوس روی صورت‌اش لرز می‌ریخت.

خورخه گفت: «اگه این صدا به گوش همه برسه… دیگه… باز هم به اسلحه نیاز داریم؟»

آنا گفت: «همیشه به اسلحه نیاز داریم.» 

خورخه نزدیک شد و موهای‌اش را نوازش کرد. «همیشه؟»

آنا، چشم‌های‌اش را بست، خورخه را بوسید و سلاح‌اش را لمس کرد. آن شب، در آغوش هم، در دل جنگل و پنهان از چشم تاریخ، خوابی دید: خواب یک پسربچه‌ی شاد که می‌دوید، و آنا هم به دنبال‌اش. 

– مامان بدو… بدو مامان. زود باش.

– الان می‌گیرمت.

و صدای بلند خنده‌ی کودک در شهر می‌پیچید. آنا به نفس‌نفس افتاد. ایستاد. به این‌ور و آن‌ور نگاه کرد تا پسربچه را ببیند. و نگاه‌اش قفل شد روی دیوار بلندِ سمتِ چپ؛ هزاران عکس- زن و مرد- بر روی دیوار، ردیف به ردیف هم نگاه‌اش می‌کردند. خورخه را در میان عکس‌ها دید. 

– مامان… من اینجام

آنا با صدای ممتد گلوله از خواب پَرید.

***

ارتش به مرکزِ رادیو حمله کرد. حالا، این گلوله‌ها بودند که باید داستان را به پایان می‌رساندند. چریک‌ها جنگیدند. در میان شعله‌های آخرین سنگر، آنا صدای تیر آخر را شنید- و سکوت.

هفته‌ها گذشت تا یک‌بار دیگر، صدای بلندگوها طنین‌انداز شد.

«من آنا بلن هستم. ما فراموش نمی‌شویم و مبارزه ادامه دارد…»

ده سالِ بعد- یادداشت آنا بلن برای هفته‌نامه‌ی ال سوسیالیستا دل دیا 

شماره‌ی ۲۴، چاپ مخفی- بی‌تاریخ

من زنده ماندم!

من آنا بلن هستم؛ یکی از بازماندگان چریک‌های «جنگل سرخ».

می‌نویسم تا زندگی و آرمانِ یک نسل را روایت کنم. زیرا تاریخ همیشه به یاد نمی‌ماند، بلکه انتخاب می‌کند چه چیزی را به یاد بیاورد و چه چیزی را دفن کند. این یاداشتِ کوتاه تلاشی‌ست برای ثبتِ تجربه‌ای که می‌تواند چراغی در دستِ آیندگان باشد. آن‌چه در جنگل آغاز شد، صرفاً ماجرا و ماجراجویی‌های چند چریکِ جوان و گمنام نبود؛ انعکاسِ زخمی بود که بر تنِ جامعه‌ای ناعادلانه حک شده بود.

۱. از کجا برخاستیم: در آن سال‌ها، کشورِ ما زیر سایه‌ی شوم کودتا و ارتش قرار داشت و به یک «زندان بزرگ» تبدیل شده بود. فقر بیداد می‌کرد و ما هر روز شاهدِ مرگِ کارگران، کشاورزان، زنان و کودکان بودیم. روستاها از معلم‌ها خالی شده بودند، کارخانه‌ها از کارگرانِ مزدبگیر، و میدان‌ها از آزادیِ سخن. کارخانه و زمین در دستِ اقلیتی فربه بود و فقر در جانِ اکثریتی خاموش ریشه دوانده بود. ما، نسلِ کودتا و خشم، به جنگل پناه بردیم نه برای به‌دست گرفتن قدرت، بلکه برای بازپس‌گرفتن حقِ زیستن.

در آن زمان، بسیاری از ما باور داشتیم که آزادی و برابری از مسیرِ سلاح می‌گذرد؛ که واژه‌ها، دیگر قدرت تغییر ندارند و تنها صداهایی که شنیده می‌شوند، صدای گلوله و انفجار است. 

نخستین حلقه‌ی «جنگل سرخ» در سال ۱۹۶۰ در حاشیه‌ی دهکده‌ی سان خوان دِ لوس ریوس از معلم‌های تبعیدی، کارگران نیشکر، دانشجویانِ سوسیالیست، روزنامه‌نگاران و سربازان فراری شکل گرفت. ما نه ارتش بودیم و نه حزب؛ تنها انسان‌هایی بودیم که از اصلاح وضع موجود ناامید شده بودیم و حق هم داشتیم. کودتا، همه‌ی امیدهای نسلِ ما را به یأس بدل کرده بود. بنابراین به جنگل پناه بردیم تا از نو معنا پیدا کنیم. بر شاخه‌ها‌ی درختان مانگا، پرچم سرخ آویختیم و سوگند خوردیم: «تا زمانی که کودکی گرسنه بخوابد، هیچ‌یک از ما آسوده نخواهد زیست.»

۲. معنای سوسیالیسمِ ما: «جنگل سرخ» فقط پناهگاه چریک‌ها نبود؛ آرزوی اجتماعیِ نسلی بود که می‌خواست نان را به تساوی قسمت کند. شاید امروز بگویند که این باور، خام است اما در آن زمان پاسخی بود به زخمی عمیق بر پیکر جامعه.

ما سوسیالیست شدیم نه از مطالعه‌ی مانیفست و…، بلکه از مشاهده‌ی واقعیت. سوسیالیسم برای ما از کتابخانه‌ها نیامده بود، از زمین آمده بود. از دیدنِ شکم‌های گرسنه و کارخانه‌های خاموش، از لمسِ نابرابری در دستمزد و تحقیرِ دهقانان. ما سوسیالیست شدیم چون فهمیدیم که عدالت، اگر فقط وعده باشد، بدل به دروغی خطرناک می‌شود.

ما می‌خواستیم ثروت را از دستِ چند خانواده بیرون آوریم و به کارگر و دهقان بازگردانیم؛ می‌خواستیم آموزش و درمان را از امتیاز به حق بدل کنیم؛ می‌خواستیم انسان، نه سود، محورِ تصمیم باشد. در نشست‌های شبانه، ما درباره‌ی برابری بحث می‌کردیم، درباره‌ی مالکیت اجتماعی بر منابع، آموزش رایگان و لغو کار اجباری کودکان. خورخه دل‌گارزا، فرمانده‌مان، همیشه می‌گفت: «تا وقتی سود بر انسان تقدم دارد، عدالت فقط واژه‌ای زینتی‌ست.»

این جمله بعدها شعار ما شد.

ما خود را عضوِ جنبش جهانی زحمت‌کشان می‌دانستیم، اما راه‌مان بومی بود. می‌خواستیم سوسیالیسمی بسازیم ریشه‌دار در خاک همین سرزمین، با چهره و زبان خودمان؛ سوسیالیسمی که از مزارع نیشکر و قهوه، و معادن زغال و کارخانه‌ی لاستیک‌سازی می‌آمد.

۳. اخلاقِ سلاح:  در آغاز، ایمان ما به ایدئولوژی بیش از انسان بود. شورِ ایدئولوژی گاه چشم‌های‌مان را بست. خورخه دل‌گارزا همیشه می‌گفت: «انقلاب یعنی انضباط در برابر درد.» و ما باور کردیم که انضباط و اطاعت خودْ عدالت می‌آورد، و فراموش کردیم یا هیچ‌کس به ما نگفت که چگونه باید از میان درد عبور کرد، بدون آن‌که شبیه دشمن شد.

ما سلاح برداشتیم نه از سرِ عشق به آن، بلکه از روی ناچاری. پس از کودتا، ارتش، همه‌ی صداها را در نطفه خفه کرد. احزاب، سازمان‌ها، انجمن‌های دانشجویی، سندیکاها، روزنامه‌ها و همه‌چیز در یک چشم بر هم زدن تعطیل شد. 

وقتی به مردم شلیک می‌کنند، واژه دیگر کفایت نمی‌کند. ما آموزش می‌دیدیم، بیانیه می‌نوشتیم، شهر و روستا را سازمان می‌دادیم، و گاه، ناچار از جنگ بودیم. در هر عملیات، در هر حمله، در هر عقب‌نشینی، تکه‌ای از روح‌مان جا می‌ماند.

من آن زمان باور داشتم که عشق باید در خدمت آرمان باشد؛ نه در برابرش. فکر می‌کردم چریک، اگر عاشق شود، در دل‌اش دو جبهه باز می‌کند. شاید هنوز هم همین‌طور باشد.

اما سال‌ها بعد فهمیدم عشق، نه خیانت است و نه تقدس؛ بلکه همان نیروی خاموشی‌ست که انسان را از تبدیل شدن به ماشین نفرت بازمی‌دارد. در جنگل، ما آن‌قدر درگیر بقا بودیم که فراموش کردیم چرا زنده‌ایم. ما می‌جنگیدیم تا آزادی را بسازیم، اما گاهی در خودمان زندانی‌تر بودیم. شاید اگر آن‌وقت‌ها صدای پرنده‌ها را هم می‌شنیدیم، بهتر می‌فهمیدیم برای چه می‌جنگیم.

من امروز، پس از سال‌ها تبعید، هنوز به ضرورتِ «سلاح» باور دارم، اما می‌دانم که سلاح، اگر از مردم جدا شود، خود به دشمن بدل می‌شود. هر سلاحی که از قلبِ جامعه دور شود، به ابزارِ سلطه‌ی تازه‌ای تبدیل خواهد شد.

در جنگل، ما کم‌کم از مردم جدا شدیم. میانِ ما و آن‌ها، شکاف افتاد. ما درگیرِ نقشه‌ها و کمین‌ها شدیم و فراموش کردیم که انقلاب، بدونِ پیوند با زندگیِ روزمره‌ی مردم، بی‌معناست. آن‌جا بود که شکست آغاز شد؛ نه در میدان نبرد، بلکه در ذهن ما.

۴. نبرد لوما بلانکا: در آن شبِ بارانی، خیانت از درون ما را بلعید. راه‌ها لو رفت و رمزها فاش شد. بیست‌ودو نفر بودیم در برابر دویست سرباز. گلوله‌ها از هر سو می‌آمدند و زمین از خون و باران خیس بود. خورخه هنوز امید داشت؛ گفت باید بمانیم، حتی اگر فقط برای ثبت حقیقت باشد.

رائول، جوان‌ترین‌مان، در همان دقیقه‌ی اول افتاد. صدای گلوله در مه پیچید و بعد همه‌چیز در آتش غرق شد. من یادم هست: صدای فریادها، بوی باروت، زمین خیس و نوری لرزان که از فانوس آویزان مانده بود. خورخه، زخمی و آرام به من گفت: «اگه زنده موندی، بنویس. همه‌چیز رو بنویس.»

 و من زنده ماندم. و از همان لحظه، دانستم که وظیفه‌ام دیگر شلیک نیست؛ روایت است. حقیقت، اگر نوشته نشود، نسلِ ما یک‌بار دیگر به صلیب کشیده می‌شود.

۵. نقدِ خود: اکنون که از فاصله‌ای تاریخی به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم که ما در دو جبهه می‌جنگیدیم: یکی علیه ظلمِ بیرونی، دیگری علیه سخت‌گیریِ درونی. ما در جنگ با ستم، از درون هم زخمی شدیم. خیانت‌ها، ترس‌ها، شک‌ها و سکوت‌هایی که میان‌مان افتاد، آرام‌تر از گلوله‌ها ما را کشتند. ما انقلابی بودیم، اما در درون خود نیز گرفتار دیکتاتوریِ یقین بودیم. گاهی آن‌قدر به «هدف نهایی» دل بسته بودیم که انسانِ کنارِ دست‌مان را فراموش می‌کردیم.

امروز باور دارم که هیچ انقلاب پایداری بدونِ عشق به زندگی ممکن نیست. نفرت از دشمن- که به حق هم بود- چنان گسترده شده بود که همه، جز ما، دشمن بودند. ما، چنان آکنده از نفرت شده بودیم که خودمان نفرت‌انگیز بودیم. آن‌چه ما را از مردم جدا کرد نه این خطا یا آن تحلیلِ اشتباه که نفرتِ ما بود.

۶. بازتعریفِ رهایی: مسیرِ رهایی از بازگرداندن کرامت به انسان آغاز می‌شود. انقلاب، مقاومت، آزادی، سوسیالیسم و… اگر فقط نام باشند، همان زنجیرِ کهنه را با رنگ و لعابِ نو بازتولید می‌کنند. و کرامت انسانی هیچ‌چیز نیست جز آن‌که انسان از هیچ‌چیز نهراسد. همان‌طور که امروز می‌توانیم خشم طبیعت را مدیریت کنیم و از آن نهراسیم، در آینده نیز باید بتوانیم جامعه‌ی انسانی را مدیریت کنیم و از آن نهراسیم که چه‌بسا «انسان، گرگِ انسان است». ما باید به مالکیتِ جمعیِ واقعی، به دموکراسیِ روزمره و به اخلاقِ پاسخ‌گو بازگردیم.

امروز می‌دانم که سه ستونِ عدالت اجتماعی چنین‌اند:

مالکیت جمعیِ واقعیِ ابزارِ تولید– نه با فرمان و از بالا، بلکه با مشارکتِ کارگر و دهقان و…؛

دموکراسیِ محلی و پاسخ‌گو– شوراهایی که از پایین تصمیم بگیرند؛

حقیقت و حافظه– هیچ جامعه‌ای بر فراموشیِ جنایت پایدار نمی‌ماند.

اگر این سه بنیاد وجود داشته باشند، انسان معنا می‌شود. 

۷. از سلاح تا کلمه: راست‌ها؛ بورژواها، بقایای کودتا، قلم‌به‌دست‌های اجاره‌ای و… می‌گویند که ما پس از شکست‌های نظامی، سلاح‌مان را زمین گذاشتیم. این ادعا یک دروغ بی‌شرمانه است. سلاح همیشه با ماست. ما با کلمه، گلوله را تکمیل کردیم. حقیقت این است. گلوله و کلمه، دو زبانِ یک خشم‌اند: یکی فریاد می‌زند و دیگری یادآوری می‌کند.

کلمه، اگر از دلِ رنج برخیزد، سلاحی است آرام‌تر و ماندگارتر از گلوله. امروز مبارزه در میدانِ دیگری ادامه دارد: در حافظه، در آموزش، در روایت. باید یاد بگیریم چگونه از نبرد به ساختن عبور کنیم؛ چگونه از مقاومت به بازسازیِ حافظه‌ی جمعی برسیم.

من هنوز به انقلاب باور دارم.

۸. حقیقتِ ماندگار: «جنگل سرخ» دیگر وجود ندارد، اما پیام آن زنده است

مقاومت بر علیه ظلم و ستم مشروع است. هر نسلی باید صدایی داشته باشد تا سکوت را بشکند؛

آزادی بدون برابری و برابری بدون آزادی، نقابِ تازه‌ای بر چهره‌ی ستم است؛

به خطاها بنگریم.

من دیگر سلاح در دست‌ام نیست، هرچند که همیشه به اسلحه نیاز داریم اما می‌نویسم و قلم‌ا‌م هنوز بوی باروتِ همان شب‌ها را می‌دهد. نوشتن ادامه‌ی مبارزه است؛ با جوهری ماندگارتر از خون.

می‌نویسم تا فرزندانِ فردا بدانند ما چه می‌خواستیم و کجا خطا کردیم. ما می‌خواستیم کرامت را برگردانیم، و اگر شما روزی آن را بنا کنید، نامِ ما در راه خواهد بود، نه در ورطه‌ی تکرارِ خطاها.

اگر این یادداشت را می‌خوانید، بدانید که خورخه دل‌گارزا زنده ماند تا حقیقت را به زبان بیاورد و من زنده ماندم تا سکوت را بشکنم.

ما شکست خوردیم رفقا. بله، درست خواندید؛ ما شکست خوردیم، اما بذر پیروزی را در همان خاکِ شکست کاشتیم؛ حالا نوبتِ نسل‌هایی‌ست که از آن بذر خواهند رویید. و من هنوز، در سایه‌ی مانگاها، به باران گوش می‌دهم؛ شاید صدای قدم‌های رفقای‌ام را دوباره بشنوم.

آنا بلن

سال پنجمِ تبعید

متینگ انتخاباتی- سی سال بعد

در میدان اصلی پایتخت، پرچم‌های سرخ موج می‌زدند. صدای طبل‌ها در گوشِ آنا شبیه همان شلیک‌های قدیمی بود. هوا بوی باران داشت. بوی جنگلِ سال‌های دور. و جمعیت، هم‌چون رودخانه‌ای خروشان، از میان خیابان‌های باریک به میدان می‌ریخت. روی دیوارها، چهره‌ی پسری جوان دیده می‌شد: موهای تیره، نگاه سرسخت. شباهتی انکارناپذیر به مردی که سه دهه پیش، صدای‌اش از بلندگوهای زنگ‌زده‌ی شهر و روستا پخش می‌شد.

پیرزنی در میان جمعیت، به پوستر خیره ماند و زیر لب گفت: «عینِ باباشه…»

جمعیت فریاد زد: «خاویر! خاویر!»

روی سکو، مرد جوان دست‌های‌اش را بالا بُرد و به نشانه‌ی همبستگی در هم گِره کرد. صدای‌اش از بلندگوها پیچید: «من…  خاویر دل‌گارزا، پسرِ آنا بِلن و خورخه دل‌گارزا هستم.»

و صدای هزاران نفس در میدان فریاد شد.

«پدر و مادرم برای حقیقت جنگیدند… و من این‌جا به‌عنوان کاندیدای ریاست‌جمهوری به‌نمایندگیِ حزب سوسیالیست انقلابی ایستاده‌ام، تا شما مجبور نباشید با سلاح بجنگید…»

آنا، میان جمعیت بود. چهره‌اش شکسته، موهای‌اش سپید و نگاه‌اش همان بود که در جنگل. دست بر گردنبند نقره‌ای‌اش گذاشت و خاطره‌ی خورخه از لابه‌لای صدای پسر برخاست.

و ناگهان، جمعیت با شعار تازه‌ای لرزید: «صدای کوه… صدای ما!»

در آن لحظه، آنا چشم‌های‌اش را بست. و صدای فریادها، رادیوی زیرزمینی، خورخه… همه در هم آمیختند. در پشتِ پلک‌های بسته‌اش، برگ‌های مانگاها دوباره سایه انداختند. صدای خورخه می‌آمد، مثل نسیم خنک از فراز تپه‌های خفته.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی