معرفی کتاب «فقر نظریه»، ادوارد پالمر تامپسون، ترجمه‌ حسن مرتضوی – خالد رسول‌پور

«فقر نظریه»
ادوارد پالمر تامپسون
ترجمه‌ی حسن مرتضوی
نشر چرخ/ تهران/ ۱۴۰۴

۱

کتاب «فقر نظریه»‌ (۱۹۷۸) واکنشی تند، فلسفی، تاریخی و عمیق از سوی «ای. پ. تامپسون»، مورخ و کنشگر مارکسیست بریتانیایی، علیه یکی از جریان‌های غالب نظری در دهه‌ی ۷۰ یعنی ساختارگرایی مارکسیستی «لویی آلتوسر» است. در شرایطی که نظریه‌پردازان آلتوسری کوشیدند مارکسیسم را یک «علم» ِ صرف معرفی کنند و نشان دهند که فاقد سوژه، فاقد تجربه و فاقد اخلاق است، تامپسون با شور و عصبانیتی اخلاقی به میدان آمد. او از موضعی انسانی، تاریخ‌نگارانه و مستند به آثار و فعالیت‌ها و آموزه‌های مارکس، به دفاع از این حقیقت برخاست که اگر مارکسیسم نتواند با رنج انسان، با کنش تاریخی، و با تجربه‌‌ی زیسته‌ی انسانی ارتباط برقرار کند، نه علم است و نه رهایی می‌‌‌بخشد. او معتقد است که نظریه‌های آلتوسر و پیروانش، با انتزاع‌گرایی افراطی و حذف عاملیت تاریخی انسان، به نوعی ضد تاریخ بدل می‌شوند. به باور تامپسون، آن‌ها نوعی فلسفه‌ی بسته و دگماتیک ارائه می‌دهند که با تجربه‌ی زیسته‌ی طبقه‌ی کارگر و فرایندهای واقعی تاریخ ناسازگار است. در ایران نیز، بازخوانی این اثر فرصتی برای بازاندیشی در نسبت چپ با تجربه‌ی طبقه، اخلاق مبارزه، و پیوند میان اندیشه و عمل است.

مرتضوی با زبانی دقیق، ترجمه‌اش را به یک متن تئوریک زنده‌ تبدیل کرده است. واژه‌گزینی، حفظ سبک طعنه‌آلود و پرهیجان تامپسون و حاشیه‌های زبانی از نقاط قوت این ترجمه‌ هستند. در فضای فکری ایران که چپ، گاه یا به انتزاع نظری، یا به سکوت سیاسی، یا به نظریه‌زدگی فریبکارانه دچار شده، بازخوانی تامپسون و انتشار این ترجمه یک ضرورت تاریخی است. تامپسون به ما یادآوری می‌کند که مارکسیسم بدون عاملیت انسانی، بدون تاریخ زنده، بدون اخلاق و کنش، چیزی جز پوسته‌ای بی‌جان نیست. مرتضوی نیز با وفاداری به همین نگاه، در ترجمه‌ا‌ش، نه‌ فقط انتقال‌دهنده‌ی معنا، بلکه واسطه‌ی امین روایت مبارزه‌ای دیرین از فراز دهه‌ها تاریخ اروپا و ایران بوده‌است.

در این یادداشت، به ترتیب فهرست کتاب، به مرور مختصر آن می‌پردازیم.

۲

مترجم کتاب، در مقدمه‌ای بسیار پُرمایه، زندگی فکری و سیاسی تامپسون را معرفی می‌کند. او به‌ دقت جایگاه این کتاب را در منازعه‌ی درونی سنت مارکسیستی شرح می‌دهد. مقدمه‌ی حسن مرتضوی بر ترجمه‌ی فارسی «فقر نظریه»، درواقع چیزی فراتر از یک پیش‌گفتار معمول است. او در این متن، مفسر سنت فکری تامپسون هم هست و از خلال روایت زندگی، کنش سیاسی و مسیر نظری او، خواننده را برای ورود به جدالی عظیم در تاریخ مارکسیسم آماده می‌کند: جدال میان «مارکسیسم انسانی» و «مارکسیسم ساختارگرا». مترجم در آغاز مقدمه، تامپسون را روشنفکری معرفی می‌کند که زندگی‌اش با زمانه درهم تنیده است. او از تامپسونی سخن می‌گوید که در بطن جنبش کارگری بریتانیا، از دل تجربه‌ی مقاومت‌های اجتماعی و مبارزه‌ی ضد‌امپریالیستی برخاسته، و تا پایان عمر درگیر میدان واقعی سیاست و اخلاق بوده است. این رویکرد نشانه‌ی جوهر اصیل تفکر تامپسون است. در این مقدمه، تامپسون به‌ عنوان چهره‌ای معرفی می‌شود که از درون سنت مارکسیستی برخاسته اما از آن فاصله گرفته تا آن را از انجماد نظری برهاند و با تأکید بر تجربه، عاملیت و اخلاق، به قلمرو زیسته‌ی انسان باز‌گرداند. مرتضوی با دقت نشان می‌دهد که تامپسون در برابر دو گرایش اصلی سده‌ی بیستم ایستاد: از یک‌سو، دگماتیسم حزب کمونیست و جزم‌گرایی استالینی؛ از سوی دیگر، نظریه‌پردازی انتزاعی و ضدتجربیِ لویی آلتوسر و شاگردانش. در این تضاد است که معنای عنوان« فقر نظریه» روشن می‌شود: فقر نه به معنای کمیِ دانش، بلکه تهی‌شدگی نظریه از واقعیت انسانی. مرتضوی ضمن مرور زندگی فکری تامپسون، از تأثیر او بر تاریخ‌نگاری اجتماعی بریتانیا نیز سخن می‌گوید؛ از نوشتن کتاب «تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان» تا نقدهای تندش بر چپ آکادمیک اروپا. او تامپسون را وارث سنتی می‌داند که در آن، تاریخ از زبان مردمانی که تجربه‌ی زیسته‌‌شان در سایه‌ی ساختارها پنهان مانده، و از «پایین» نوشته شده است. همین نگاه است که مقدمه را از یک یادداشت صرفاً زندگی‌نامه‌ای فراتر می‌برد و آن را به بیانیه‌ای در دفاع از تاریخ‌نگاری انسانی بدل می‌کند.

در بخش پایانی مقدمه، مرتضوی با ظرافت پیوندی میان جدال تامپسون و آلتوسر و وضعیت فکری چپ معاصر ایران برقرار می‌کند. او تلویحاً هشدار می‌دهد که نظریه اگر از تجربه‌ی انسانی جدا شود، در بهترین حالت به بازی زبانی بدل می‌گردد و در بدترین حالت به ابزار انفعال سیاسی. ترجمه‌ی «فقر نظریه» در فارسی، دعوتی به بازاندیشی در نسبت ما با نظریه، تاریخ و اخلاق است. این مقدمه مسیر خواندن کتاب را روشن می‌کند: « فقر نظریه» کتابی است درباره‌ی نزاعی درون‌مارکسیستی، اما در عمق خود بیانیه‌ای است علیه هر نظریه‌ای که از انسان تهی شود. ترجمه‌ی فارسی «فقر نظریه» به همت حسن مرتضوی، اکنون می‌تواند یکی از اسناد مهم اندیشه‌ی چپ رادیکال در زبان فارسی باشد: کتابی برای بازاندیشی در نظریه، برای بازسازی رابطه‌ی انسان با تاریخ، دفاع از اخلاق، کنش و امید.

۳

پیشگفتار ۱۹۷۸ تامپسون، دروازه‌ی تاریخی ورود به «فقر نظریه» است. تامپسون در این نوشته انگیزه‌ی خود از نگارش اثر را توضیح می‌دهد و جایگاه آن را در مناقشه‌ی چپ اروپا روشن می‌سازد. اگر خود کتاب را باید همچون نبردی میان دو جهان‌بینی فهمید، پیشگفتار ۱۹۷۸ طرحِ میدانِ نبرد را ترسیم می‌کند. تامپسون در این متن کوتاه اما متراکم، از فضای نظری دهه‌ی ۱۹۷۰ سخن می‌گوید؛ زمانی که آلتوسریسم در بسیاری از محافل آکادمیک بریتانیا و فرانسه به مد غالب بدل شده بود. او به روشنی می‌نویسد که این جریان، با تکیه بر زبان فنی و ادعای «علمی بودن»، مارکسیسم را از روح انتقادی و اخلاقی‌اش تهی کرده بود. تامپسون حس می‌کرد که آنچه زمانی ابزاری برای درک و تغییر جهان بود، به ابزار مشروعیت‌بخشی به نخبه‌گرایی دانشگاهی تبدیل شده است. در پیشگفتار، او موضع خود را با دو گزاره‌ی کلیدی روشن می‌کند: نخست، اینکه نظریه نمی‌تواند جایگزین تاریخ شود؛ و دوم، اینکه هیچ نظریه‌ای حق ندارد از انسان و تجربه‌ی او آغاز نکند. او تصریح می‌کند که مارکسیسم زنده، در تعامل دائمی با تاریخ ساخته می‌شود و نمی‌تواند به‌صورت یک سیستم بسته از مفاهیم دربیاید. تامپسون در این پیشگفتار همچنین لحنی هشداردهنده دارد. او یادآور می‌شود که هرگاه نظریه از اخلاق جدا شود، به ‌راحتی می‌تواند در خدمت قدرت قرار گیرد؛ درست همان‌گونه که علم در قرن بیستم در خدمت ماشین‌های جنگی و رژیم‌های اقتدارگرا قرار گرفت. از نظر او، آلتوسریسم نه صرفاً یک گرایش فلسفی، بلکه نشانه‌ی بحران اخلاقی در تفکر چپ است.

پیشگفتار ۱۹۷۸ را می‌توان مانیفستی کوتاه برای بازگشت به مارکسیسم تاریخی دانست: مارکسیسمی که در برابر جزم نظری و بی‌اعتمادی به تجربه مقاومت می‌کند. این متن در حقیقت پرده‌ی اول نمایش بزرگ فقر نظریه است؛ مقدمه‌ای که به خواننده هشدار می‌دهد آنچه در پیش دارد صرفاً بحثی فلسفی نیست، بلکه جدالی بر سر معنای انسان، آزادی و خود تفکر انتقادی است.

۴

مقدمه‌ی ویراست ۱۹۹۵ که پس از مرگ تامپسون منتشر شد، در واقع آخرین بازتاب از ذهن و منش اوست؛ یادداشتی که «دوروتی تامپسون»، همسر و همراه فکری‌اش، منتشر کرد و در آن بخشی از دست‌نوشته‌های تامپسون گنجانده شده است. این متن، هم توضیحی است بر زمینه‌ی نگارش فقر نظریه و هم نوعی دفاع نهایی از جایگاه تاریخی و اخلاقی نویسنده در مناقشات فکری سده‌ی بیستم. تامپسون در این مقدمه با لحنی صریح و تا حدی طعنه‌آمیز بازگو می‌کند که چرا اصلاً به جدال با لویی آلتوسر و پیروانش وارد شد. او توضیح می‌دهد که در دهه‌ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نفوذ آلتوسر در محافل دانشگاهی اروپا و میان دانشجویان علوم انسانی چنان گسترده بود که عملاً رویکرد تاریخیِ زنده و تجربه‌محور در سایه‌ی نظام‌های بسته‌ی مفهومی قرار گرفته بود. از نظر تامپسون، این نوع نظریه‌پردازی مارکسیسم را به یک الهیات جدید بدل می‌کرد: نظامی خودارجاع، پرادعا و جدا از جهان زیسته. در این پیشگفتارِ متأخر، تامپسون نشان می‌دهد که انگیزه‌اش برای نوشتن «فقر نظریه»، دفاع از حیثیت تاریخ‌نگاری و آزادی اندیشه بوده است. او تأکید می‌کند که هرگاه نظریه از تجربه‌ی تاریخیِ مردم جدا شود، به ایدئولوژی بدل می‌شود، حتی اگر لباس علم بر تن داشته باشد. در این نگاه، علمِ تاریخ بدون سوژه‌ی انسانی بی‌معناست؛ تاریخ تنها در بستر کنش، رنج و آگاهی شکل می‌گیرد. تامپسون در ویراست ۱۹۹۵ به یاد می‌آورد که چگونه نگارش مقاله‌ی اصلی در سال ۱۹۷۸ به‌ صورت فشرده و در همکاری با همکاران و پژوهشگران بین‌المللی انجام شد، و محصول جدالی بود که فضای آکادمیک آن زمان را دگرگون کرد. او به روشنی می‌گوید که مارکسیسم را نباید در قالب «نظریه‌ی علمی» بازسازی کرد، بلکه باید آن را همچون سنتی زنده از نقد اجتماعی و اخلاقی بازفهمید.

مقدمه‌ی ویراست ۱۹۹۵ را می‌توان وصیت‌نامه‌ی فکری تامپسون دانست: متنی که هم نگاه نقادانه‌اش به آلتوسر را توضیح می‌دهد و هم جایگاه خودش را در تاریخ اندیشه تثبیت می‌کند. خواننده‌ی امروز در این متن با آخرین صدای تامپسون روبه‌روست: صدایی که از میان انبوه تئوری‌های بی‌جان، هنوز بر زندگی، اخلاق و تاریخ همچون کنش انسانی پافشاری می‌کند.

۵

بخش سوم کتاب با عنوان «فقر نظریه یا جهان‌نمای لغزش‌ها» در واقع متن اصلی و ستون فکری کل اثر است. اگر دو مقدمه‌ی پیشین ما را برای فهم زمینه‌ی تاریخی و اخلاقی او آماده می‌کردند، این فصل قلب تپنده‌ی کتاب است: جدالی فلسفی، معرفت‌شناختی و سیاسی بر سر معنای خودِ مارکسیسم. تامپسون در این بخش به ‌صراحت علیه ادعای آلتوسر مبنی بر «علمی بودن» مارکسیسم موضع می‌گیرد. از نظر او، آلتوسر و شاگردانش کوشیده‌اند مارکسیسم را به صورت نظامی نظری و بسته بازسازی کنند؛ نظامی که در آن مفاهیم جای انسان‌ها را می‌گیرند، و تاریخ به حرکت بی‌روحِ ساختارها تقلیل می‌یابد. تامپسون در نقش یک تاریخ‌نگار و یک وجدان اخلاقی ظاهر می‌شود که به دفاع از زندگیِ واقعی در برابر انتزاع‌های متکبر می‌پردازد. در تحلیل او، «فقر نظریه» تنها اشاره‌ای طنزآمیز به «فقر فلسفه»‌ی مارکس نیست، بلکه پاسخی است به فقر تجربه در نظریه‌های مدرن. تامپسون نشان می‌دهد که چگونه آلتوسر با تفکیک میان «ساختار» و «کنش»، تاریخ را از عاملیت انسانی تهی کرده است؛ درحالی‌که خود مارکس، حتی در خوانش‌های سخت‌گیرانه‌ی اقتصادی‌اش، هرگز از انسان و عمل جدا نمی‌شود. از نظر تامپسون، نظریه‌ی آلتوسری نه نقد سرمایه‌داری، بلکه بازتولید زبانی از همان منطق بی‌چهره‌ی آن است: منطقی که در آن انسان صرفاً اثرِ نیروها و سازوکارهای پنهان است. تامپسون در سراسر متن با تکیه بر نثر پرانرژی و کنایه‌آلود خود، مرز میان تاریخ و نظریه را دوباره ترسیم می‌کند. او نظریه را نه دانشی بیرون از تاریخ، بلکه بخشی از خودِ فرآیند تاریخی می‌داند. نظریه باید «تاریخی» باشد، یعنی از دل زندگی و تضادهای واقعی برخیزد، نه اینکه بر فراز آن‌ها شکل گیرد و بر انسان‌ها حکم براند. در همین مسیر، او مفاهیمی چون «عاملیت»، «اخلاق»، «تجربه‌ی زیسته» و «مسئولیت سیاسی» را در برابر واژگان سنگین و تهی آلتوسری می‌نشاند.

بخش «جهان‌نمای لغزش‌ها» در عنوان، به‌خوبی روح کتاب را بازتاب می‌دهد. تامپسون به جای آن‌که صرفاً به رد استدلال‌های آلتوسر بپردازد، نشان می‌دهد چگونه کل دستگاه فکری او بر سلسله‌ای از لغزش‌ها و تناقض‌ها بنا شده است؛ لغزش‌هایی که از بی‌اعتنایی به انسان آغاز می‌شود و به بی‌تفاوتی نسبت به اخلاق و آزادی ختم می‌گردد. او این «لغزش‌ها» را نشانه‌های نوعی بحران در خودِ سنت مارکسیستی می‌بیند: بحرانی میان نظریه و زندگی. «فقر نظریه یا جهان‌نمای لغزش‌ها» را می‌توان بیانیه‌ی آخرین نسل از مارکسیست‌هایی دانست که هنوز به قدرت اخلاقی و انسانی اندیشه باور داشتند. تامپسون در این اثر، مارکسیسم را از چنگ تئوری‌پردازانِ بی‌زمینه بازمی‌گیرد و به قلمرو تجربه، تاریخ و کنش جمعی بازمی‌گرداند. حاصل کار، متنی است زنده، جدلی و بی‌امان که هنوز هم در برابر وسوسه‌ی «نظریه برای نظریه» ایستاده است و هشدار می‌دهد.

۶

در این‌جا بسیار به اختصار، با تعدادی از مهم‌ترین نقدهای تامپسون بر آلتوسر آشنا می شویم:

۱) نفی عاملیت تاریخی: آلتوسر در مسیر «تاریخ همچون فرایندی بدون سوژه» عملاً انسان را از مقام فاعل به محصول نیروها و ساختارها فرو می‌کاهد. این تعبیر یک تهدید اخلاقی است: اگر هیچ‌کس فاعل نیست، هیچ‌کس هم مسئول نیست. او می‌گوید تاریخ را انسان‌ها با انتخاب‌ها و مقاومت‌هایشان می‌سازند، حتی در دل نظام‌های سرکوبگر. نفی عاملیت یعنی پذیرش نوعی جبر تاریخی که در نهایت به انفعال سیاسی می‌انجامد.

۲) ساختار همچون فاعل: در نظام آلتوسری، ساختارها چنان زنده و خودمختار تصویر می‌شوند که گویی تصمیم می‌گیرند، می‌اندیشند و حتی اراده دارند. این جابه‌جاییِ فاعل با ساختار، به حذف کنش انسانی می‌انجامد. نظریه‌ای که «ساختار» را مرکز همه چیز بداند، در واقع همان منطق سرمایه‌داری را بازتاب می‌دهد: تبدیل انسان به تابع نظام‌های بی‌چهره. تاریخ نزد او، حرکت سازوکارها است نه میدان تعارض اراده‌ها.

۳) ضدتاریخ‌گرایی: آلتوسر با رد «تاریخ‌گرایی» مارکسیست‌های کلاسیک، می‌خواست مارکسیسم را از خطر روایت‌گرایی نجات دهد، اما او با این کار رشته‌ی پیوند نظریه با واقعیت تاریخی را برید. حذف تاریخ یعنی حذف مبارزه‌ی طبقاتی از زمان و مکان واقعی‌اش. نظریه‌ای که خود را از جریان تاریخ جدا کند، به فلسفه‌ای انتزاعی بدل می‌شود که دیگر نیرویی برای تغییر ندارد.

۴) زبان مبهم و خودارجاع: نثر آلتوسر آینه‌ی نظام فکری اوست: زبانی پرطمطراق، مبهم و خودبسنده که واقعیت را در مه‌ای از اصطلاحات فلسفی پنهان می‌کند. مفاهیمی چون «سطوح»، «وهله‌ها»، «پروبلماتیک»، «خاص‌بودگی» و.. به‌جای روشن‌سازی، نوعی جادوگری زبانی می‌آفرینند. این زبان، نه ابزار تفکر، بلکه نشانه‌ی فرقه‌گرایی نظری و گویشی برای وفاداران است.

۵) علم‌گرایی: آلتوسر در پی آن بود که مارکسیسم را همچون فیزیک یا زیست‌شناسی، علمی دقیق بازتعریف کند. اما مارکسیسم از آغاز نه علم بی‌طرف، بلکه نقدی تاریخی و اخلاقی از جامعه‌ی طبقاتی بوده است. علم‌گراییِ آلتوسر پوششی است برای حذف داوری ارزشی و مسئولیت سیاسی. به زبان دیگر، وقتی نظریه به علمِ ناب تبدیل شود، دیگر در برابر رنج انسان پاسخ‌گو نیست.

۶) گسست معرفت‌شناختی (میان مارکس جوان و پیر): افسانه‌ی «گسست معرفت‌شناختی» یکی از ترفندهای نظری آلتوسر است. مارکس از آغاز تا پایان درگیر تجربه‌ی زیسته‌ی کارگران و واقعیت تاریخی سرمایه‌داری بود؛ هیچ نقطه‌ی جادویی وجود ندارد که در آن ناگهان از «ایدئالیسم» به «علم» بپرد. این تعبیر، بهانه‌ای برای تصاحب مارکس توسط دستگاه نظری آلتوسر است و ریشه‌ی انسانی و تجربی اندیشه‌ی او را می‌پوشاند.

۷) فهم بسته از ایدئولوژی: آلتوسر ایدئولوژی را نظامی می‌داند که افراد را از طریق سازوبرگ‌های دولت به سوژه‌های مطیع بدل می‌کند. این برداشت مکانیکی جایی برای شکاف، نافرمانی و مقاومت باقی نمی‌گذارد. تاریخ دقیقاً در همین لحظه‌های ترک‌خوردگی شکل می‌گیرد؛ در جاهایی که مردم از نقش‌های تحمیل‌شده سر باز می‌زنند. ایدئولوژی اگر مطلق و بسته فرض شود، به جبر بدل می‌شود نه به عرصه‌ی کشمکش.

۸) اخلاق‌زدایی از نظریه: نظام فکری آلتوسر از بنیان اخلاق‌گریز است. نظریه‌ی بی‌اخلاق، ناگزیر به توجیه قدرت بدل می‌شود، حتی اگر با زبان انقلاب سخن بگوید. مارکسیسم نه فقط تحلیل ساختارها، بلکه التزام به عدالت و رهایی انسان است. حذف اخلاق از نظریه یعنی بریدن ریشه‌ی انسانی مارکسیسم و تبدیل آن به نظریه‌ای برای نخبگان.

۹) زبان نخبه‌گرایانه: نظریه‌ی آلتوسر با خلق زبانی بسته و دشوار، به ‌جای گسترش آگاهی طبقاتی، نوعی مرزبندی آکادمیک ایجاد می‌کند. در این فضا، نظریه‌پرداز به کاهن بدل می‌شود و نظریه به مناسک. زبان باید برای ارتباط و نقد باشد، نه برای تولید سلسله‌مراتب فکری. چنین زبانی نشانه‌ی بریدگی روشنفکران از مردم است؛ همان که خود مارکس همواره از آن گریزان بود.

۱۰) بی‌تاریخ‌بودن نظریه‌پرداز: آلتوسر متفکری است که در جهان واژه‌ها زندگی می‌کند، نه در جهان انسان‌ها. او به ‌جای پژوهش در تاریخ واقعی، به تحلیل مفاهیم در خلأ روی می‌آورد. در این وضعیت، نظریه‌پرداز از تجربه‌ی اجتماعی خود می‌بُرد و در نتیجه، سخنش از نیروی انتقادی تهی می‌شود. تاریخ برای او نه موضوع، بلکه زمینه‌ی حیات اندیشه است.

۱۱) تقلیل‌گرایی اقتصادی: اگرچه آلتوسر ظاهراً با اقتصادگرایی کلاسیک فاصله می‌گیرد، اما در عمل، برای او ساختار اقتصادی همچنان عامل نهایی تعیین‌کننده باقی می‌ماند. در نتیجه، فرهنگ، سیاست و آگاهی به سطوح ثانویه و مشتق فروکاسته می‌شوند. اما روابط اجتماعی و فرهنگی نیز در ساخت تاریخ نقش مؤثر دارند. جبر اقتصادی، پیچیدگی حیات انسانی را نادیده می‌گیرد.

۱۲) گسست از تجربه‌ی زیسته: نظریه‌ی آلتوسر از تجربه‌ی واقعی انسان‌ها جداست؛ از رنج، کار، مقاومت و امیدشان. اما تجربه سرچشمه‌ی شناخت و اخلاق است، و نظریه‌ای که از آن جدا شود، فقیر می‌شود. این همان معنای عنوان «فقر نظریه» هم هست. نظریه باید از دل زندگی برخیزد تا بتواند زندگی را دگرگون کند؛ در غیر این صورت، فقط سایه‌ای از واقعیت خواهد بود.

۷

بخش «پس‌نوشت» چکیده‌ی دیدگاه نهایی تامپسون است؛ نوعی بازگشت آرام پس از طوفان جدال با آلتوسر. در این بخش، او با نثری سنجیده‌تر از متن اصلی، به داوری درباره‌ی واکنش‌ها، سوءتفاهم‌ها و پیامدهای فکری منازعه‌ی خود می‌پردازد. تامپسون توضیح می‌دهد که هدفش از نگارش «فقر نظریه» تخریب شخص آلتوسر یا نفی نظریه‌پردازی به ‌طور کلی نبوده، بلکه دفاع از نوعی اندیشیدن تاریخی و اخلاقی است. نظریه تا زمانی ارزش دارد که در تماس با جهان زیسته بماند و به تجربه‌ی انسانی حساس باشد. در غیر این صورت، همان‌طور که در آلتوسر دیده می‌شود، به زبانی خودبسنده و اقتدارگرا تبدیل می‌شود. در «پس‌نوشت» این نقد شکل پخته‌تری می‌گیرد: تامپسون اذعان می‌کند که نظریه ضرورت دارد، اما فقط به شرط آن‌که ابزار گفت‌وگو با زندگی باشد. او در ادامه به جدال‌های پس از انتشار کتاب اشاره می‌کند؛ از جمله مناظره‌ی معروف با «استوارت هال» و «ریچارد جانسون» در کارگاه تاریخ آکسفورد (۱۹۷۹) که در آن، مضمون محوری بحث به پرسش از رابطه‌ی نظریه و تجربه بدل شد. تامپسون در اینجا موضع خود را شفاف می‌سازد: هرگونه نظریه‌ی اجتماعی، اگر به تجربه‌ی تاریخی بی‌اعتماد باشد، ناگزیر به جبرباوری می‌رسد.

در بخش پایانی «پس‌نوشت»، او لحنی آشکارا اخلاقی و انسانی می‌گیرد. از دید او، فقر نظریه در نهایت فقر تخیل اخلاقی است. یعنی ناتوانی نظریه از دیدن رنج، امید و مقاومت انسان‌ها. «پس‌نوشت» را می‌توان وصیت‌نامه‌ی فکری تامپسون دانست: بیانیه‌ای در دفاع از نظریه‌ای انسانی، زنده و پاسخ‌گو. او آخرین‌بار تأکید می‌کند که مارکسیسم اگر بخواهد همچنان نیرویی برای رهایی باشد، باید نه در برج مفاهیم، بلکه در میدان تجربه، اخلاق و تاریخ زندگی کند.

۸

دو نامه از «فردریش انگلس» در پیوست پایانی کتاب، به ظاهر فقط اسناد تاریخی‌ هستند، اما تامپسون آن‌ها را در «فقر نظریه» به‌ منزله‌ی شاهدانی زنده بر موضع خودش به کار می‌گیرد. او از خلال آن‌ها نشان می‌دهد که از نظر بنیان‌گذاران مارکسیسم، تجربه‌ی تاریخی و عامل انسانی برتر از هر نظریه‌ی انتزاعی دانسته می‌شد. درواقع، این نامه‌ها نوعی پشتوانه‌ی اخلاقی و فکری برای حمله‌ی تامپسون به آلتوسر هستند.

در نامه‌ی اول (به ژوزف بلوخ، سپتامبر ۱۸۹۰)، انگلس به سوءبرداشت‌های رایج از ماتریالیسم تاریخی پاسخ می‌دهد. او هشدار می‌دهد که نباید تبیین اقتصادی را مطلق کرد و سایر عوامل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را نادیده گرفت. در این نامه «انگلس» اعتارف می‌کند « این‌که برخی جوان‌ترها گهگاه وزنه‌ی بزرگتری از آ نچه مستحق‌اش است در کفه‌ی اقتصاد می‌گذارند، گناهی است که باید مارکس و بعضاً خودِ من به گردن بگیریم»! تامپسون این نامه را بارها نقل می‌کند تا نشان دهد حتی انگلس، واضع اصلی مفهوم «زیربنا و روبنا»، از تقلیل‌گرایی اقتصادی و جبرگرایی نظری برائت می‌جوید. برای تامپسون، این سند تاریخی گواهی است که بنیان‌گذاران مارکسیسم نیز بر پویایی، تعامل و چندساحتی بودن تاریخ تأکید داشتند، نه بر ساختارهای بسته‌ی آلتوسری. در واقع او از این نامه برای اثبات دو نکته‌ی اساسی بهره می‌گیرد: یکی این‌که مارکسیسم از آغاز بر مبادله‌ی زنده‌ی میان اندیشه و تجربه استوار بود، نه بر مدل‌های خشک نظری. دو دیگر، علم‌گرایی و ضدتاریخ‌گرایی آلتوسر نه ادامه‌ی مارکس و انگلس، بلکه تحریفِ آنان است. آلتوسر از «انگلس» یک نظام مفهومی ساخت، در حالی که خود «انگلس» خواستار درک انضمامی‌تر و انسانی‌تر از تاریخ بود.

در نامه‌ی دوم (به کنراد اشمیت، اکتبر ۱۸۹۰) انگلس، بار دیگر بر پیچیدگی رابطه‌ی اقتصاد، سیاست و فرهنگ تأکید می‌کند. او می‌نویسد که اگرچه شرایط اقتصادی در تحلیل نهایی تعیین‌کننده‌ هستند، اما این تحلیل نهایی در جهان واقعی هرگز به‌ تنهایی وجود ندارد؛ زیرا در هر لحظه‌ی تاریخی، سیاست، سنت، دین، هنر و اراده‌ی انسان‌ها در کنش متقابل‌ هستند. تامپسون این نامه را برای تخریب مفهوم تعیین در آخرین تحلیل در خوانش آلتوسری به کار می‌گیرد. آلتوسر، با تکیه بر همین عبارت، کل تاریخ را به روابط ساختاری زیربنا و روبنا فروکاست و اراده‌ی انسانی را از معادله بیرون گذاشت. با استناد به این نامه، انگلس برخلاف این تفسیر، بر نقش بازتابی و متقابل فرهنگ و سیاست اصرار دارد. این نامه نشان می‌دهد که بنیان‌گذاران مارکسیسم می‌دانستند نظریه تنها تا جایی معتبر است که بتواند پیچیدگی زندگی واقعی را توضیح دهد. به همین دلیل، تامپسون این نامه را سندی علیه فقر نظریه می‌داند: یادآوری اینکه خود انگلس نیز از تبدیل مارکسیسم به علمِ مکانیکی می‌هراسید.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

2 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
محمد تراشکار
محمد تراشکار
3 ماه قبل

درباره‌ی کتاب “تکوین طبقه کارگر” یک سوال داشتم که هیچ کس پاسخ درستی بهم نداد.

فصل اول این کتاب درباره‌ی مطالبات و اعتراضات کارمندان کمپانی هند شرقی است. یعنی کارمندانی که عامل رتق و فتق استعمار بوده‌اند به عنوان “کارگر” معرفی شده‌اند.

طبق این منطق شکنجه‌گران و قاتلان و جاسوسان و مزدوران جزو طبقه‌ی کارگر شمرده می‌شوند و مطالبات‌شان به عنوان مطالبات مردمی به رسمیت شناخته می‌شود.

این همه ابتذال تئوریک از کجا می‌آید؟
آیا این ابتذال آشکار، حاوی مقداری منافع مادی هم هست؟

پیشاپیش ممنون از پاسخگویی …

لافر
لافر
3 ماه قبل

این موضوع و گفتگو بین لوئی آلتوسر و لوسین سو در بحث‌های مارکسیستی دهه ۱۹۶۰ ارتباط نزدیکی با زمینه فلسفه فرانسه در آن زمان دارد.به ویژه باید آنها را در پرتو مواضع روژه گارودی و لویی آلتوسر قرار داد. کناب مراودات بین التوسر و لوسین سو: https://www.humanite.fr/culture-et-savoir/-/parlons-en-letonnant-dialogue-dalthusser-et-de-seve

آگهی

2
0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x