پیشگفتار
امروز دیگر کسی نمیتواند فروپاشی آرام ساختار جهانی که برای دههها زیر چیرگی بیچونوچرای ایالات متحده آمریکا و همپیمانان باختریِ آن ریخت گرفته بود را نبیند. روزگار «صلح آمریکایی» و «پایان تاریخ» به پایان رسیده و جهان با شتابی فزاینده به سوی ساختاری چندمرکزی میتازد؛ ساختاری که در آن قدرتهای تازه سر برمیآورند، کشورهای میانه نقش مستقلتری میجویند و بنیادهای اقتصادی و اندیشهایِ سرکردگیِ غرب با پرسشهای نوینی روبرو میشوند.
ویژگی کلان این گذار در این است که خاستگاه این دگرگونی، اقتصادی-ساختاری است. این پدیده ریشه در نمو شتابان قدرتهایی مانند چین دارد که همسنگی نیروهای جهانی را دگرگون ساختهاند. پیدایش نهادهای موازی مانند بریکس، نشانهای عینی از این روند است و فروپاشی آرام سرکردگی غرب، فضایی برای بازیگران نو گشوده است.
حاکمیت بورژوازی انگلی در جمهوری اسلامی این روند را فریبکارانه به گرایشهایی مانند روسگرایی (Russophilia) و انگلیسگرایی (Anglophilia) کاهش داده است که نه تنها سرشت چندقطبی شدن جهان را بازتاب نمیدهد، بلکه ابزاری برای از میدان بدر کردن رقیبان است.
راستش این است که جهان چندقطبی پدیدهای عینی و ساختاری است که بسیار فراتر از جنگ و درگیری لایههای گوناگون بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی است. این روند، جنبشی کلان است که سرنوشت جهان و جهانیان را میتواند دگرگون کند.
هدف این نوشتار، روشنسازی پهنههای گوناگون این دگرگونی تاریخی با بررسی نمونههای عینی و واکاوی روندهای ساختاری است. برای دستیابی به این هدف، نوشتار با کندوکاو در پیشینهی «انساندوستی» استعماری و بازخوانی آموزهی مونرو، لایههای پنهان کشاکشهای کنونی و واکنش قدرتهای کهن به دگرگونیهای نوین جهانی را آشکار میکند و روشن میسازد که چگونه استعمار با درهمآمیزی ابزارهای نرم و سخت، کشورهای جهان را در بند خود نگه داشته است.
نشان داده خواهد شد که با همهی تلاشهای کشورهای امپریالیستی برای پاسبانی از سرکردگی جهانی خود، آنها توان جلوگیری از روند چندقطبی شدن جهان را ندارند. برای روشنتر شدنِ گریزناپذیریِ این دگرگونی، به نمونههایی چون جنگ اوکراین و رویارویی کنونیِ ترکیه و الجزایر با غرب پرداخته میشود.
در پایان، این نوشتار با گردآوری و نتیجهگیری پیامدهای راهبردی این دگرگونی به پایان میرسد و با نگرشی به دشواریها و زمینههای پیشرو، نشان میدهد که اگرچه چهره پایانی این ساختار نوین هنوز در پشت پرده مانده است، اما این دگرگونی، فضایی بنیادین برای جنبشهای مردمی و آرمانهای برابریخواهانه میگشاید. از این رو، این نوشتار نه تنها بازنمایی از فروریزی یک پندار، بلکه واکاوی برای درک ستیزها و توانمندیهای جهانِ در روند پیدایش به دست میدهد.
چهرهی پنهان “انساندوستی” غرب
برای درک این دگرگونیها، باید به ریشههای تاریخی نگاه غرب به جهان غیرغرب نگریست. کمکهای “انساندوستانه” غرب، در واقع روبندی برای چپاول و دزدی از جهان غیرغرب بودهاند.
ریشهی این فریب به سدهی نوزدهم بازمیگردد، زمانی که پادشاه بلژیک، لئوپولد دوم، با شعار “تمدن و آزادی”، بیشتر بخشهای کنگو را از آن خود و طبقهی فرمانروای بلژیک کرد. او “انجمن بینالمللی آفریقا” را بنیان نهاد، سازمانی که با رونمای انسانی، پوششی برای دستیابی به سرچشمههای طبیعی بود. بیش از ۴۵۰ پیمان با رهبران بومی امضا شد. این رهبران درونمایهی سندها را درک نمیکردند، و بدینگونه سرزمین و داراییشان را به دزدان بلژیکی واگذار کردند. نتیجه، بنیانگذاری “دولت آزاد کنگو” بود – نامی فریبنده بر حکومتی خونآشام که به کشتار میلیونها آفریقایی انجامید.
در همین دوره، خیزابی از کشیشان و آوازهگران مسیحی اروپایی برای شستوشوی مغزی به سراسر آفریقا سرازیر شد. آنان با شعار “تمدن و ایمان”، فرمانبرداری را به آفریقاییان یاد دادند. خود لئوپولد در نامهای به کشیشان نوشت: “کار شما این است که نگذارید بومیان دریابند چه سرمایهای زیر پایشان نهفته است و به کودکان بیاموزید که در برابر کشیش سربزیر و سرسپرده باشند.”
مدرسههای وابسته به این نهادهای مسیحی، با پشتیبانی مالی قدرتهای استعماری مانند بریتانیا، جوانان آفریقایی را بر پایهی ارزشهای اروپایی پرورش میدادند تا “فرمان برند و پرسش نکنند”. این “ماموریت تمدنسازی” در واقع برنامهای برای چیرگی فرهنگی و هموار کردن راه چپاول اقتصادی بود.
همانگونه که اسقف بزرگ آفریقای جنوبی دزموند توتو به زبانی گزنده و ماندگار گفته است: “هنگامی که آوازهگران مسیحی آمدند، آنان کتاب مقدس داشتند و ما سرزمین را؛ گفتند بیایید نماز بخوانیم. هنگامی که چشمان خود را گشودیم، ما کتاب مقدس داشتیم و آنان سرزمین را.”
این پیشینهی تاریخی به ما میفهماند که چرا بسیاری از کشورهای آفریقایی و جهان جنوب، امروز به چشم تردید به “کمکها” و “ارزشهای” غرب مینگرند و چرا گرایش به سوی چین و روسیه – با این که آنها هم منافع خود را دنبال میکنند، اما بار استعماری ندارند – برای آنان کشش دارد. این یک بازاندیشی بنیادین در روابط بینالملل است که ریشه در زخمهای کهن تاریخی دارد.
آوازهگران مسیحی در پوشش “گسترش دین” و “آموزش”، بنیادهای فرهنگی و هویتی سرزمینهای آفریقا و آمریکای لاتین را نشانه رفتند. آنان زبانهای بومی را “بیابانی” خواندند و آیینهای کهن را از میان بردند. در این راه، به خوارشماری سامانمند مردمان بومی پرداختند و خودبرترانگاری غربی را جایگزین آن نمودند.
در آمریکای لاتین، کلیسا دست در دست استعمارگران اسپانیایی و پرتغالی، به بهانهی “دینپراکنی” به بهرهکشی ددمنشانهی بومیان پرداخت. میلیونها سرخپوست در کشتزارها و معدنهای زیر مدیریت مسیحیان جان باختند.
آموزشگاههای دینی که در سراسر آفریقا و آمریکای لاتین برپا شد، ابزاری برای جدا کردن کودکان از خانوادهها و فرهنگشان شد. در این آموزشگاهها، کودکان با آموزشهای خوارکننده، از هویت راستین خود بیگانه شده و در برابر استعمارگران فرمانبردار بار میآمدند.
آوازهگران مسیحی با سودجویی از باورهای دینی، به دزدی سامانیافته سرچشمههای طبیعی دست زدند. آنان در برابر “پشتیبانیهای انساندوستانه”، زمینهای بارور و مادههای ارزشمند را به چنگ آورده و داراییهای مردم را به نام کلیسا درآوردند.
این همکاری نهادهای دینی با استعمارگران، به نابودی نژادی فرهنگی و فیزیکی در مقیاس بزرگ انجامید. امروز نیز جای پای ژرف این ددمنشیها در ساختار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آفریقا و آمریکای لاتین به روشنی دیده میشود.
آموزه مونرو، “آمریکا برای آمریکاییان”
هنگامی که قدرتهای پیشین شاهد شکلگیری آرام جهان چندقطبی هستند، برخی از بازیگران کهن در تلاش برای بازگرداندن نظم پیشین میباشند. نمونه روشن این پدیده، بازسازی آموزه مونرو از سوی ایالات متحده در چارچوب “جنگ با مواد مخدر” در آمریکای لاتین است.
راهبرد کلان (دکترین) مونرو در سال ۱۸۲۳ با شعار “آمریکا برای آمریکاییان” برنامهریزی شد و برای چیرگی ایالات متحده بر قاره آمریکا به کار برده شد. این راهبرد در دو سده گذشته، با بهانههای گوناگونی از “نبرد با کمونیسم” تا “جنگ با مواد مخدر” بازآفرینی شده است.
در پایان سال ۲۰۲۵، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، با “کارزار علیه باندهای تروریستی مواد مخدر”، کنشهای نظامی گستردهای را در دریای کارائیب و علیه ونزوئلا آغاز کرد.
پشت این شعارهای امنیتی، هدفی راهبردی نهفته است: بازگرداندن سرکردگی آمریکا و اعمال فشار گسترده بر دولت مستقل ونزوئلا. آمادگی ناوگان آمریکا در کارائیب با هشت ناو جنگی، یک زیردریایی هستهای و هزاران سرباز، اگرچه در پوشش “مبارزه با مواد مخدر” انجام میگیرد، اما در واقع تلاشی است برای نبرد با رقیبان جهانی مانند چین و روسیه در آمریکای لاتین و خاموش کردن فریاد آزادیخواهانه مردم آمریکای لاتین.
راهبرد کلان مونرو در اصل پیامی هشدارآمیز به قدرتهای اروپایی بود که آمریکای لاتین قلمرو یکهتازی ایالات متحده است. در درازنای دو سده، این آموزه ابزاری برای واژگونی دولتهای مستقل و دستیازیهای بیشمار نظامی و اقتصادی شد. امروز، ترامپ همان منطق را در چارچوبی نوین زنده میکند.
برای ترامپ، بازگرداندن آموزه مونرو تنها یک راهبرد نیست، بلکه تلاشی است برای بازسازی امپراتوری یک آمریکای درمانده؛ امپراتوریای که دیگر توان گسترش مرزهایش را ندارد، اما میخواهد جایگاه از دست رفته را بازبیابد. این برنامه، تلاشی ناامیدانه برای پاسبانی از جهان تکقطبی در برابر روند چندقطبی شدن جهان است.
ایالات متحده با پدیدآوری “پیمان امنیت رایانهای آمریکایی”، دایره نفوذ خود را به فضای مجازی نیز کشانده است. همچنین با بایستهای یکسویه علیه کشورهای منطقه که با “شرق” همکاری میکنند، به سرکوب اقتصادی آنها روی آورده است. رویکرد واشنگتن در برابر برنامههای زیرساختی چین در آمریکای لاتین نیز نشان میدهد که دکترین مونرو اکنون رویکرد اقتصادی نیز به خود گرفته است.
پایان یک پندار: فروریزی ساختار تکمرکزی
برای دههها، ساختار جهانی با فرمانروایی بیچونوچرای امپریالیسم آمریکا و همپیمانان غربی آن معنا مییافت. جهانی که با پیام «پایان تاریخ» و چیرگی سرمایهداری لیبرال آغاز شده بود، اکنون در گرداب بحرانهای ساختاری خود گرفتار شده است. جنگهای جانشینی، بحرانهای اقتصادی و افزایش نبردهای طبقاتی، دروغ «صلح آمریکایی» را آشکار ساختهاند.
فیودور لوکیانوف، تحلیلگر نامدار روس، به درستی میگوید که «روزگار سیاست دوستانه بزرگوارانه به پایان رسیده و زمان فشار و چانهزنی آشکار آغاز شده است.» این روزگار نو با بازگشت پررنگ تمدنها و هویتهای ملی به پهنه جهانی همراه است. قدرتهایی مانند چین و روسیه دیگر نمیخواهند در چهارچوب ساختهشده غرب رفتار کنند؛ آنان در پی شکلدهی یک روش بازی نوین بر پایه منافع و ارزشهای خود هستند.
این دگرگونی تنها دربرگیرنده این دو ابرقدرت نمیشود. همانگونه که مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، به روشنی در سئول گفت: «بازرگانی و سرمایهگذاری آزاد بر پایه قانون لیبرالیسم از میان رفته است.» این سخن از سوی یک همپیمان دیرین آمریکا، نشاندهنده ژرفای دگرگونی در روند رخداد است. کشورها در سراسر جهان – از کانادا گرفته تا هند و برزیل – در روند گوناگونسازی همکاران اقتصادی و امنیتی خود هستند تا وابستگی صددرصد به یک قطب را کاهش دهند. رویش پیمانهایی مانند «بریکس»، نهادهای همسنگ برای ساختار غربمحور پدید آوردهاند.
در زیر سه نمونه ـ که مشتی از خروارند ـ برای نشان دادن شکست کوششهای غرب در برابر چندقطبی شدن جهان آورده میشود.
یکم: جنگ اوکراین: پهنه آزمون جهان چندقطبی
جنگ اوکراین برتری جهان چندقطبی و ناتوانی ابزارهای کهنهی امپریالیسم غرب را آشکار میسازد. نبرد اوکراین را باید آزمایشگاهی برای سنجش نظم نوین جهانی به شمار آورد. این جنگ، یک درگیری ساده نیست، بل که صحنه رویارویی دو انگاره است: انگاره امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا، و انگاره جهان چندقطبی.
غرب سالها کوشید که روسیه را در این جنگ شکست دهد و به یوگسلاویسازی روسیه بپردازد. روسیهای که به چندین کشور کوچک، عضو ناتو و اتحادیه اروپا بخش شود، دیگر خطری برای منافع غرب ندارد و میتوان سرچشمههای زمینی و زیرزمینی آن را به آسانی به غارت برد.
رابرت فیتسو، نخستوزیر اسلواکی، از دریافت یک میلیون پوند از سوی بوریس جانسون نخستوزیر پیشین بریتانیا، از یک شرکت جنگافزارسازی پرده برداشت. او گفت که جانسون آگاهانه در هفتههای نخست جنگ، گفتوگوهای آشتی در ترکیه را ناکام گذاشت. این کنشها نشان میدهد که تصمیمهای لندن و واشنگتن بر پایه منافع اقتصادی و نه انسانی بوده است.
از هنگام بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، عبارت “بنبست جنگ در اوکراین” در رسانههای غربی پر به کاربرده میشود. ترامپ راهبردی روشن دارد: آتشبس بر پایه مرزهای واقعی کنونی و پایان درگیری. این سیاست نشان میدهد که غرب در جنگی گرفتار شده که نه میتواند آن را ببرد، نه پایان دهد و حتی هزینه آن را بپردازد.
این جنگ همچنین ناکامی ابزارهای دیرین امپریالیسم را نشان میدهد. تحریمها علیه روسیه به پشتوانه همکاریهای اقتصادی با چین و هند با ناکامی روبرو شده است. همزمان، انتقادهای فزاینده از کایا کالاس، رییس سیاست خارجی اتحادیه اروپا، نشان میدهد که رویکرد جنگجویانه و ایدئولوژیک، حتا در درون بلوک غرب، کارایی خود را از دست داده است. هنگامی که یک دیپلمات برجسته اروپایی “بیشتر مانند سرهنگ است تا دیپلمات”، آشکار میشود که ابزارهای دیپلماسی کلاسیک غرب در برابر واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک ناکارآمد شدهاند.
قدرتهای استعماری هنوز به کشورهای غیرغربی با نگاهی بهرهکشانه مینگرند. با این همه، جهان در فرآیند دگرگونی ژرفی است و این کشورها اکنون میتوانند راهبرد دوری از غرب را در پیش گیرند.
دوم: ترکیه: پیروی از ناتو تا کنشگری مستقل
نمونه روشن دیگر، دگرگونی راهبردی ترکیه است. کشوری که برای دههها “پاسدار ناتو” در خاورمیانه بوده است، اکنون در پی پایه گزاری هویتی مستقل است. این گذار یک رویداد پیش آمدی نیست، بل که برآیند دستهای از سازه های ساختاری است:
ناامیدی از اتحادیه اروپا به دلیل فرایند دراز و پیچیده گفت وگو برای پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا، احساس سرخوردگی و بیباوری ژرفی در میان نخبگان و لایه های میانی این کشور پدید آورد. آنکارا دریافت که آینده آن در گرو درهم امیزی سراسری در نهادهای غربی نیست.
پشتیبانی پایدار آمریکا از گروههای کرد در سوریه، از نگاه آنکارا، نادیده گرفتن منافع امنیتی ملی آن از سوی یک دوست دیرین است. رویش اقتصادی و سیاسی چین و روسیه، همراه با بازارهای بزرگ و سرچشمه های انرژی اوراسیا، گزینههای دلکشی را پیش روی ترکیه نهاد. همکاریهای نظامی با روسیه، مانند خرید سامانه پدافند هوایی اس-۴۰۰ که با ناسازگاری ناتو روبرو شد، نشانهی آشکاری از خواست ترکیه برای گرفتن تصمیم های مستقل است. افزون بر این، دلبستگی به امپراتوری عثمانی، آرزوی بازیابی نقشی مستقل، و نه دنبالهروی غرب، را نیرومند کرده است.
این دگرگونی راهبردی در سپتامبر ۲۰۲۵، هنگامی که دولت باهچلی، رهبر حزب حرکت ملی (MHP) و متحد اردوغان، پیشنهاد تشکیل یک “پیمان سهجانبه راهبردی” میان ترکیه، روسیه و چین را داد، به اوج نمادین خود رسید. او این پیمان را پاسخی شایسته در برابر “هم پیمانی آمریکا-اسرائیل” خواند. این پیشنهاد نشاندهنده دگرگونی ژرفی در اندیشه ملیگرایی ترکیه بود. پانترکیسم از دیرباز همواره گرایش غربی داشت. از این رو، سخن باهچلی برای هم پیمانی با مسکو و پکن، گسستی نمادین از این الگوی پیشین بود. این کنش، پیامی روشن به غرب فرستاد: ترکیه دیگر نمی خواهد که “پاسدار” آمریکا در خاورمیانه باشد، بل که خود را “کنشگر اصلی” در ساختار چندمرکزی در روند پیدایش میداند.
اگر چه فراموش نشود که در ترکیه، بورژوازی ستمگر با درهمتنیدگی ژرف با نهادهای دولتی، به دنبال انباشت سرمایه است. این الیگارشی مالی با بهرهکشی از قانون و نهادهای دولتی، شکاف طبقاتی را ژرفا بخشیده و آزادیهای مردمی را سخت در تنگنا گذاشته است. این سخنان بی گمان برای فشار بر ناتو و ایالات متحده هم گفته شده است، با این همه حتا گفتن این سخن گذر از مرزهای گذشته است.
سوم: الجزایر و فرانسه: نبرد تاریخی برای حافظه و استقلال
بر پایه برآوردهای تاریخی، میان نیم تا یک و نیم میلیون الجزایری، یعنی ۱۵ درصد از جمعیت آن زمان الجزایر، در هشت سال جنگ استقلال (۱۹۶۲-۱۹۵۴) جان خود را از دست دادند.
نظام استعماری فرانسه با برپایی شبکهای از اردوگاهها، دست کم ۳۰۰ هزار الجزایری را زندانی کرد که بسیاری از آنان زیر شکنجههای سیستماتیک بودند. سندهای تاریخی از شکنجههایی چون شوک الکتریکی، غرق کردن و اعترافگیری به زور پرده برداشتهاند. فرانسه با انجام ۱۷ آزمایش هستهای در صحرای الجزایر در سالهای ۱۹۶۶-۱۹۶۰، ۴۰ هزار نفر را زیر پرتوهای مرگبار بیمار کرد و جای پای مرگبار آن حتا امروز دیده میشود.
سیاستهای نظامی فرانسه هم چنین به آوارگی به زور بیش از ۲ میلیون الجزایری و نابودی ۴۰۰۰ روستا انجامید. افزون بر این، دست کم ۱۲ هزار رزمنده بدون دادگاه تیرباران شده و هزاران تن دیگر ناپدید شدند. سیاستهای استعماری فرانسه، سرمایه های ملی الجزایر را به یغما برد و اقتصاد این کشور را برای سالها وابسته نگه داشت. حتا پس از استقلال الجزایر، فرانسه با ابزار امنیتی خود این کشور را ناپایدار کرد.
هم اکنون، در آستانه هفتاد و یکمین سالگرد انقلاب، درگیری دیپلماتیک میان پاریس و الجزیره یکی از بدترین دورههای خود را سپری میکند. بیرون کردن دیپلماتها، فروهشتن همکاریها و پشتیبانی فرانسه از مراکش در باره ی صحرای غربی که از نگاه الجزایر یک تودهنی آشکار به شمار میرود، از نمونه های این درگیری هستند. الجزایر هم چنان خواستار یافتن حقیقت و پرداخت زیان از سوی فرانسه است، هم زمان فرانسه بیشتر دوست دارد که گذشته خود را به فراموشی بسپارد. بسیاری از سندهای کشتارها، شکنجهها و آزمایشهای هستهای فرانسه در صحرای الجزایر همچنان در پشت پرده تاریک پنهان مانده اند.
سخنان مکرون درباره این که خلقی به نام “ملت الجزایر پیش از استعمار” نبوده است، خشم الجزایری ها را برانگیخت و درگیری دو کشور را به بحران کشاند. این نبرد، تنها بر سر منافع اقتصادی نیست، بل که کارزاری است برای بازپسگیری حافظه تاریخی و هویت ملی.
درگیری کنونی میان الجزایر و فرانسه نمونه دیگری از دگرگونی در هم سنگی قدرت در جهان چندقطبی است. الجزایر که روزگاری مستعمره فرانسه بود، اکنون با پشتوانه ی درآمدهای انرژی و گسترش دوستی با روسیه و چین، در جایگاهی قدرتمندتر خواستار “پژوهش در باره حقیقت و پرداخت زیان” از سوی فرانسه برای تبهکاری ها و آدمکشی های دوران استعمار شده است.
پیامدهای راهبردی و آینده نظم جهانی
گذار به سوی جهان چندقطبی برای بسیاری از کشورها بازکننده دروازههای نوینی است، ولی این به معنای برپایی “آرمانشهر” نیست. توان چانهزنی کشورها در برابر امپریالیسم افزایش یافته است، و ابزارهای دیپلماتیک و اقتصادی کشورها نیرومندتر شده است. دسترسی به بازارهای گوناگون، وابستگی به دادوستد با غرب را کاهش و امنیت اقتصادی را افزایش داده است. کشورها هماکنون میتوانند بر پایه منافع ملی خود، و نه پایبندی به غرب، تصمیمگیری کنند.
ولی کشورهایی که امروز در سنگر رویارویی با سروری آمریکا ایستادهاند، از ساختارهای اقتصادی-اجتماعی بسیار ناهمسانی برخوردارند. از سرمایهداری وابسته تا دولتهای با گرایشهای صنعتمحور مستقل، همگی در کنار هم ایستادهاند. سرنوشت آینده جهان چندقطبی به برآیند نبرد طبقاتی در درون این کشورها گره خورده است.
گذار به سوی جهان چندمرکزی، آزمونی سخت برای توان درونی کشورها در نگهداری راه استقلالخواهی است. شمار بسیاری از این کشورها با چالشهای درونی ژرفی روبرو هستند که پایداری این راه را دشوار میسازد.
وابستگی اقتصادی به کشورهای پیشرفته غربی هنوز هم چون بازدارنده بنیادین برجاست. ساختارهای اقتصادی تکپایه و وابستگی به فرآوردههای وارداتی، حتا با دگرگونی همکاران بازرگانی، الگوی وابستگی را بازمیآفریند.
کشمکشهای درونی و شکافهای اجتماعی نیز توان کشورها برای دنبال کردن راهبردهای مستقل را میکاهد. دستگاه چرکین و آلوده ساختاری و ناتوانی نهادهای دولتی چالشی دیگر است. این ناتوانیها زمینه بهرهکشی قدرتهای بیگانه از راه همکاری با بورژوازی بوروکراتیک در این کشورها را آماده میسازد.
در پایان، نبود یک چشمانداز پیشرفت ملی روشن و همدلی درونی پیرامون آن، جنبش هماهنگ به سوی استقلال راستین را دشوار میسازد. بسیاری از این کشورها در جهان کنونی دچار سردرگمی هستند.
در این شرایط، طبقه کارگر و جنبشهای پیشرو با دوراهی پیچیدهای روبرو هستند. از یک سو، نمیتوانند و نباید به سادگی زیر چتر سرمایهداری بومی جای خوش کنند، حتا اگر این سرمایهداری با امپریالیسم درگیر باشد. از سوی دیگر، نمیتوانند از زمینههای پیشآمده برای پیشبرد نبرد طبقاتی بهرهجویی نکنند. راه برونرفت در گرو سیاستی مستقل و واکاوی ویژه از هر رویداد ویژه است. جنبش کارگری باید بتواند از شکافهای پدیدآمده در نظام جهانی برای ژرفابخشی به نبرد خود و ساماندهی مستقل طبقاتی بهرهبرداری کند.
با این همه، در میان این چالشها، یک فرصت تاریخی بیهمتا نیز پدیدار شده است. برای نخستین بار پس از فروپاشی اتحاد شوروی، با سست شدن امپریالیسم و به چالش کشیدن رهبری بیرقیب غرب، این فضا به گونهای واقعی برای بسیاری از کشورها فراهم شده که در جستوجوی راهی مستقل برای پیشرفت باشند. برگزیدن یک راه رشد غیرسرمایهداری و برپایهی اقتصاد تولیدی مستقل، اگرچه دشوار، اما دیگر یک آرمان دستنیافتنی نیست. جهان چندقطبی گام گزاری در راه رشد غیرسرمایهداری با اقتصاد ملی و تولیدی را آسانتر کرده است. ولی گزینش این راه همچنان بستگی به برایند نبرد طبقاتی در درون این کشورها دارد.
پایانسخن
تاریخ ددمنشی، کشتار، دزدی از سرچشمههای زمینی و زیرزمینی، سرکوب فرهنگی و خوار کردن خلقها از سوی غرب، مردم “جنوب جهانی” را از ارزشهای فریبکارانه غربی بیزار کرده است. حتا با لایههای بالایی این کشورها هرگز مانند انسانهای برابر با سپیدپوستان غرب برخورد نشده است.
فروپاشی نظم تکقطبی، زمینهساز فضای تاریخی برای رنجبران جهان پدید آورده است. این دگرگونی نشان میدهد که امپریالیسم غرب آسیبپذیر است. شکلگیری جهان چندقطبی روندی گریزناپذیر است، اما سرانجام آن هنوز روشن نیست.
آینده نظم جهانی را دیگر نه یک اندیشهگاه، بل که گوناگونی تمدنها و توانایی گفتوگوی واقعبینانه میان آنها برنامهریزی خواهد کرد. اما ما، باورمندان به سوسیالیسم، باید بر این واقعیت پای بفشاریم که این تمدنها خود با ستیزهای طبقاتی ژرفی روبرو هستند.
آینده رهاییبخش در گرو پیکار مستقل طبقه کارگر در سراسر جهان است. ما باید همزمان با رویارویی با امپریالیسم غرب، در برابر هر شکل نوینی از چیرگی بورژوازی بومی نیز بایستیم. جهان چندقطبی بیتردید گامی به پیش است، اما تنها هنگامی که برایند نبرد طبقاتی به سود جنبشهای مردمی و برابریخواهانه باشد، میتوان از چندقطبی شدن جهان برای گام گزاری به راه رشد غیرسرمایهداری بهرهجویی کرد. این گذار باید به برپایی نظمی جهانی بینجامد که در آن نه تنها حاکمیت ملی، که حقوق کارگران، برابری اجتماعی و دادگری محیطزیستی در کانون باشند.







