
هرچه بیشتر نیروی کار تحت تبعیت عقلِ عمومی درآید، هرچه ارزش شناختیِ والای آن و شأن کارْ درون همکاری رشد کند، نیروی کار بیش از پیش بهعنوان پتانسیل فرد اجتماعی ظاهر میشود: فرد اجتماعی، نام امروزیِ طبقهی کارگر است….فرد اجتماعی، انبوههوار، امروز در سطح اجتماعی استثمار میشود، همانطور که کارگر صنعتی در گذشته درون کارخانه استثمار میشد. بنابراین، با حفظ تفاوتها میتوان گفت، مبارزهی طبقاتی، امروز در سطح اجتماعی اعتبار دارد
توضیح مترجم : آنچه میخوانید سخنرانی آنتونیو نگری در فولکسبونه {تئاتر مشهوری در برلین} به تاریخ ۲۹ آوریل ۲۰۱۹ و به مناسبت انتشار ترجمهی آلمانیِ کتابِ مارکس فراسوی مارکس است. این سخنرانی به دلیل بیماری نویسنده برگزار نشد.
***
- نمیتوانم به شما بگویم چقدر از اینکه قرار است شرح و تفسیری بر ترجمهی آلمانی کتاب مارکس فراسوی مارکس از سوی انتشارات معتبرِ برلینی دیتس فرلاگ در فولکسبونه بدهم، خرسندم.[۱] این کتاب در پایان دههی طولانی ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۹ نوشته شد که در خلال آن عمیقاً در مبارزهی طبقاتی در ایتالیا و اروپا درگیر شده بودم. این پروژه با سلسله درسگفتارهایی آغاز شد که در ۱۹۷۸ به دعوت لویی آلتوسر در اکول نرمال سوپریور برگزار کردم[۲]. این کتاب حاصل بازخوانی گروندریسه بود تا به امید انقلاب کارگری مارکس را در سطح مبارزات آن سالها قرار دهد. کتاب از دل مبارزات عبور کرد و سرنوشتی برای خود رقم زد و در این مسیر، دوباره جایگاه مارکس را بهمثابهی سرچشمهای برای سوژهسازی انقلابی تثبیت کرد. بهدرستی میتوان گفت: کتابها سرنوشت خود را دارند.
- بازنگری امروزهی این کتاب (و همراه با آن، بازخوانی مارکس) چه چیزی برای ما به ارمغان میآورد؟ یا اگر بخواهیم مستقل از این اثر خاص و شرایط تاریخی الهامبخشاش مطرح کنیم، گروندریسه دربارهی سرمایهداری کنونی چه چیزی میتواند به ما بگوید؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید خصیصههای مهم و بنیادی سرمایهداری در قرن بیستویکم را بهدرستی بشناسیم. در این چارچوب سه نکتهی اساسی را یادآور میشوم: یکم: سلطهی سرمایهی مالی؛ دوم: ابعاد استخراجی، لجستیکی و زیستسیاستیِ انباشت سرمایه در وضعیت کنونی؛ سوم: تلاش برای تعریف و ساخت فضاهای نوین، سوژههای ضدسرمایهداری و شکلهای معاصر مبارزهی طبقاتی امروز.
۱-۲. دربارهی نکتهی اول. روشن است که با ترکیب نظریهی سرمایه مالی در جلد سوم سرمایه و «فصل پول» در گروندریسه، جنبهای بنیادین از سرمایهداری امروز گشوده میشود. یعنی خودمختاری «همارز عام» {پول} و پیوند آن با بازار جهانی («که پیشفرض و همهنگام حاصل همه چیز است») به ما امکان میدهد فراتر از مقولههای «سرمایهی مجازی»، «سفتهبازی» یا «فعالیت انگلوار» خصیصههای معاصر سرمایهی مالی را درک کنیم، مقولههایی که اغلب در نظریهی انتقادی کارکرد و جایگاه هژمونیک سرمایهداری مالی را خنثی میکنند. امروز سرمایهی مالی بیش از هر چیز به مرکز ثقل فرماندهی سرمایهداری تبدیل شده است: پول، بهمثابهی «همارز عام»، دیگر صرفاً نقش اندازهگیری و تنظیم تولید جهانی را ایفا نمیکند بلکه بهعنوان بستر مولد و موتور اصلی انباشت سرمایه عمل میکند. دقیقاً از رهگذر سرمایهی مالی است که تقسیم کاری نوین در مقیاس جهانی شکل گرفته و همینجاست که مبارزات، درون و میان اجزای مختلف سرمایهی جمعی جهانی رخ داده یا متوقف میشود. مبارزات برای تعیین توازن قوا، مناسبات سلطه و تبعیت بار دیگر آغاز شده است.
۲-۲. موضوع دوم به این نکته مربوط است که چگونه مفهوم سرمایه امروز بهسوی زیستسیاست گسترش یافته است. میدانیم که در جهان معاصر، سرمایه به «تبعیت واقعی» یعنی جذب و دربرگیری کامل جامعه دست یافته است. این گذارِ تاریخیِ بزرگ کاملاً در پایان قرن بیستم به سرانجام رسید. در چنین چارچوبی، مفهوم استثمار دگرگون میشود: یعنی استثمار اکنون بر خودِ زندگی اعمال میشود و مشتمل بر استخراج ارزش از طبیعت و همکاری اجتماعی است. این استثمار در خلال تولید و گردش ــ یکی در دل دیگری ــ و از طریق ماشینهایی انجام میشود که قلمروهای تبعیتیافته را دربرگرفته و بههم پیوند میزند. لجستیک، همین ماشین عملیاتیِ ارتباط و توزیع چیزی است که از همکاری استخراج شده. بنا به تحلیل مارکس از توسعهی سرمایهداری، در دل همین درهمتنیدگی است که شهودی «فراسوی» تولید صنعتی به کار گرفته میشود، شهودی که در قطعهی ماشینها برساخته شده است. این قطعه {در گروندریسه} درکی را از شیوهی تولید کنونی و از نقشی که ماشینهای دیجیتال بهعنوان ابزاری برای استثمار کارِ شناختی در دوران پساصنعتی ایفا کرده و همچنان میکنند، در اختیار ما میگذارد. زمانیکه ما از همان سال ۱۹۷۸ این نوع خوانش از قطعه را به پیش بردیم، واقعاً تنها بودیم. اما این خوانش بعدها مورد توجه بسیاری از نویسندگان قرار گرفت، بهطوریکه امروز میتوانیم بگوییم تبعیت واقعی بر کل جامعه تاثیر میگذارد و این استثمارْ عمدتاً در قالب استخراج از همکاری اجتماعیِ و تصاحب مازاد (ارزش اضافی) حاصل از این همکاری صورت میگیرد. چند بند از گروندریسه کافیست تا درستیِ شهود ما و دگرگونیهای شگرفی که شاهدشان بودهایم، نشان دهد: «درست همانطور که با تکوین صنعت بزرگمقیاس، پایهای که این تولید بر آن استوار است ــ یعنی تصاحب زمان کار بیگانه ــ دیگر ثروت را ایجاد یا خلق نمیکند. هنگامیکه این تکوین رخ میدهد کار بیواسطه دیگر، پایهی تولید نیست. این تکوین از آنرو رخ میدهد که از سویی، کار بیواسطه به فعالیتی عمدتاً نظارتی و تنظیمکننده تبدیل میشود؛ و از سوی دیگر، از آنجا که محصولْ دیگر حاصلِ کار بیواسطه و فردی نیست، بلکه ترکیبی از فعالیتِ اجتماعی است که بهمثابهی تولیدکننده به نظر میرسد.» (گروندریسه، ص. ۵۶۲، تاکیدها افزوده شدهاند.) پیامدهایی شگفتانگیزی از این تحول پدید میآید که به آنها بازخواهیم گشت («زیرا ثروت واقعی عبارت از نیروی بارآور توسعهیافتهی همهی افراد خواهد بود. آنگاه ثروت دیگر نه با زمانِ کار، بلکه با زمانِ دردسترس اندازهگیری خواهد شد.» (گروندریسه، ص. ۵۶۱)
۳-۲. نکتهی سومی که در گروندریسه با برجستگی بیان شده و به ما امکان میدهد تا خوانشی از سرمایهداری امروز ارائه دهیم، به این گزاره بازمیگردد که: «ناسرمایهی واقعیْ کار است.» اینک این گزارهْ گسست از هر نوع تفسیر و نگرشی است که بخواهد میان رشد نیروهای مولدِ کار انسانی و توسعهی سرمایه، پیوند ضروری و اجتنابناپذیر برقرار کند. نه! این رابطه، رابطهای ضروری یا طبیعی نیست؛ بلکه رابطهای مبتنی بر نیرو است که شکلها و ترکیببندیهای متنوعی از آن گسست بنیادی را رقم میزند (یعنی همان شکاف میان «ارزش مصرفی» و «ارزش مبادله»ی نیروی کار) که شالودهی مفهوم سرمایه است. همانطور که ماریو ترونتی مینویسد: «وقتی سخن از طبقهی کارگر در نظام سرمایهداری است، نیروی مولد را واقعاً میتوان دو بار به حساب آورد: یکبار، بهمثابهی نیرویی که سرمایه را تولید میکند و بار دیگر، بهمثابهی نیرویی که از تولید آن امتناع میکند. یکبار، درونِ سرمایه و بار دیگر، علیه سرمایه»( Operai e capitale , Turin, 1966, p. 180). تثبیت و تسلط بر همین پیوند متناقض مظهر پیروزی تاریخی سرمایهداری جمعی است. اما از همیین گسست، از این نیروی کارزنده که در آن جلوهگر است، توسعهی سرمایه پدید میآید. این همان چیزیست که گروندریسه به ما میآموزد: «هیچ ارزش اضافی وجود نداشت، اگر کار اضافی وجود نداشت؛ اما کار اضافی اگر صرفاً بهصورت ارزش اضافی درآید، سرمایه تولید نمیکند چرا که از آغاز، در اصل، یک «ناسرمایه» است و آن همانا «مازاد خلاقانه» است.
در اینجا فرمول هگلی مفید واقع میشود: نفی آنچه زنده و حیاتی است زمینهساز آن چیزی است که تولید میکند و به آن تعیّن میبخشد. اما در اینجا، استعارهی هگلی (که نزد نظریهپردازان مکتب فرانکفورت بسیار محبوب است) متوقف میشود، چرا که این شکاف هرگز التیام نیافته و برطرف نمیشود. اینکه مبادله قسمی دزدی و همارز نوعی فریب است، توضیح میدهد که ارزش اضافی صرفاً نشانهای از استثمار است. مارکس، بهگفتهی لِو ویگوتسکی، این مفهوم را در گروندریسه کشف شد و مفهوم «ارزش اضافی نسبی» نیز در همینجا از سوی مارکس متناسب با کار زندهی صرف شده در فرایند تولید سرمایهداری تثبیت شد.[۳] این مفاهیم، بر پایهی همان ترجیعبند همیشگی که «ناسرمایهی واقعیْ کار است»، فرآیند گسترش نیروی مولد سرمایه را تفسیر میکنند. درواقع، این نیرو از ارزش اضافی نسبی سرچشمه میگیرد اما ما را به وضعیتی میکشاند که در آن، ارزش اضافی، دیگر صرفاً با افزایش کار مازاد از طریق تطویل روز کاری تعریف نمیشود بلکه از طریق کاهش کار لازم شکل میگیرد؛ یعنی از راه بازارزشگذاری مثبتِ نیروی کار زنده و افزایش ظرفیت بارآور آن. این امر، بهشکلی متناقض، بهمثابهی «ناسرمایه» پدیدار میشود. در اینجا به بنیانِ ستیزی میرسیم که کارِ زنده تعیّن میبخشد، یعنی آوردن نیروی کارِ شیئیتنیافته به عرصهی مبارزه. این همان گذار تاریخیایست که گروندریسه زمینهساز آن بوده و تبیین میکند: از «تبعیت صوری» به «تبعیت واقعی» سرمایه ــ و تنها در این مرحله است که زندگی بهطور کامل در توسعهی سرمایهداری گنجانده میشود. اما درست همینجاست که مبارزهی طبقاتی در مواجه با نخستین تضاد رابطهی سرمایهای فوران میکند: چرا که این رابطه همانا یک رابطهی ستیزنده است.
- بیایید خلاصه کنیم تا بتوانیم تحلیل را از نو آغاز کنیم. پدیدارشناسیِ تبعیت واقعی، همکاری و فزونی یا مازادِ کار زنده، همراه با نظام پولی جهانی، تصویری از سرمایه به ما ارائه میدهند که آنرا بهمثابهی استخراج، لجستیک و مالیه نشان میدهد. ما درون این شکل از سلطه، زندگی میکنیم.
- «فرد اجتماعی» چیست و کیست؟
۱-۴. پیش از هر چیز، بیایید ببینیم کارگرِ امروزی به چه چیزی تبدیل شده است. او کسی است که در یک شبکهی غیرمادی فعالیت میکند؛ شبکهای که کارفرمایش از طریق آن بارآوری را افزایش میدهد و همزمان از آن ارزش اضافی استخراج میکند. اما از سوی دیگر، این کارگر، که در چارچوبی از همکاری فشرده و روزافزونِ کاری قرار گرفته، ظرفیت تولیدی روبهرشدی را پرورش میدهد و بارآوریِ همیارانه و جمعی خود را بهعنوان نیروی محرکهی نظام تولیدی تصریح میکند.
اجازه دهید دقیقتر توضیح بدهم: در دلِ همکاری جمعی است که کار، بهتدریج هرچه بیشتر «مجرد» میشود؛ یعنی بیشتر و بیشتر بیانگر تولید ارزش میگردد و نقش مرکزیتر در سازماندهی فرایند تولید پیدا میکند. با اینحال این مجموعهی تثبیتشده از «کار مجرد»، بیش از پیش تابع عملیاتی میشود که ارزش تولیدشده را استخراج میکند. به زبان دیگر، کارگر از یک سو هرچه بیشتر در موقعیتی قرار میگیرد که همیاری و در نتیجه بارآوری ایجاد میکند و از سوی دیگر، بهشکلی فزاینده، تحت فشار استخراج ارزشِ تولیدشده از سوی سرمایه قرار میگیرد. کارگر در رابطهاش با ماشینآلات، بهشکلی فزاینده، روح همکاری را بهصورت خودگردان پرورش میدهد اما در همین روند، فرآیند استخراج انرژی مولد خودش را نیز سازمان میدهد. آیا در وضعیت کنونی، یعنی در وضعیت «تبعیت واقعی» همچنان میتوانیم از نوعی «خودگردانی» نسبی کارگر سخن بگوییم، به همان معنا که میتوانستیم در مرحلهی «تبعیت صوری» کار از سرمایه از آن سخن بگوییم؟ یعنی آن زمانیکه صنعتگر یا کارگر مستقل، درون نظام صنعتی، جایگاهی مولد مییافت و دقیقاً از رهگذر همین تفاوت/ درونیبودگی واجد ارزش میشد. [اما] امروز چنین نیست، چرا که درجهی خودگردانی کارگرِ پساصنعتی دیگر صرفاً بر پایهی جایگاهی متفاوت در چرخهی تولید استوار نیست، بلکه بر مشارکت او در فرایندهای همیارانهی تولید بنا شده است. با اینحال، این جایگاه ــ حتی با آنکه تحت سلطهی سرمایه قرار دارد ــ بهطرزی متناقض واجد نوعی خودگردانی است. در اینجا با وضعیتی روبهرو هستیم که در آن، ابتکار خودگردان مولد مداوم (در زمان) و بسطیافته (در مکان)، یعنی نوعی نوآوری جمعی و همیارانه، تابع فرایند استخراج ارزش توسط سرمایه قرار میگیرد. هنگامی که رابطه بین فرایند کار (که در دست کارگران است) و فرایند ارزشافزایی سرمایهدارانه، که همیشه بهطور صوری منفک بودهاند، اکنون بهطور واقعی از هم تفکیک میشوند، با یک جهش واقعی روبهرو هستیم: فرآیند کار به خودگردانی کار زنده و فرایند ارزشافزایی به فرماندهی صرف سرمایه سپرده میشود. این به معنای آن است که کار به سطحی از قدرت و منزلت رسیده که با شکل تحمیلشدهی ارزشافزایی بر آن در تضاد قرار میگیرد.
مثلاً، در خطابههایی که دربارهی کارآیی «نامتعارفِ» قدرت سرمایه ایراد میشود ــ همان خطابههایی که از دل «اندیشهی واحدِ» کارفرمایان و سوسیالدموکراتها برمیخیزد («بدیل دیگری در کار نیست») ــ هرچه بیشتر ستایش از فرمانروایی «الگوریتم» میشنویم. اما این الگوریتم چیست که امروزه به آن نقشِ حاکم بر فرایندهای اطلاعاتمحورِ ارزشافزایی سرمایهدارانه نسبت داده میشود؟ چیزی نیست جز «ماشینی» زادهی همیاری کارگران، زادهی خردِ لجستیکی، که کارفرما آن را بر این همیاری، بر این خردِ تودهوار تحمیل میکند. الگوریتم، ماشینِ کارفرما بر فرازِ خردِ جمعی است. تفاوتِ بزرگ میان فرایندهای کاریای که مارکس بررسی کرده بود و فرایندهای امروز در این واقعیت نهفته است که همیاری دیگر از سوی کارفرما تحمیل نمیشود، بلکه از درونِ خودِ همکاریِ نیروی کار پدید میآید؛ فرایند تولید و ماشینها دیگر از «بیرون» بهدستِ کارفرما آورده نمیشوند، بلکه «درونی» شدهاند، بهدستِ کارگران در تملک گرفته شدهاند. از اینرو میتوان بهدرستی از «تصاحب سرمایهی پایا» از سوی کارگران سخن گفت و بدینسان به فرایندِ شکلگیریِ الگوریتمِ شناختی اشاره کرد ــ الگوریتمی که برای ارزشافزاییِ کار در همهی پیوندهایش سامان یافته و توان آن را دارد که زبانهایی بیافریند که خودْ فرمانروای آنها شود. این زبانها را در نتیجه همان کارگرانی پدید آوردهاند که کلید و نیروی محرکهی همیاری را در اختیار دارند.
[باید روشن باشد که در اینجا منظور ما از همیاری کار و خودگردانی نسبیاش چیزی نیست که بتواند بیدرنگ به یک «سوژه» یا «فردِ جمعی» تبدیل شود، چه رسد به آن که سوژهای آماده و از پیشساخته باشد. گذار از ترکیب فنی {نیروی کار بهمثابهی ساختار سازمانیافتهی تولید} به ترکیب سیاسی {نیروی کار بهمثابهی نیروی کنشگر سیاسی}، همواره گسسته، پیشبینیناپذیر و تنها در بستر شرایط تاریخی مشخص امکانپذیر است. اما این به آن معنی نیست که «فردِ اجتماعی» شکل نمیگیرد یا وجود ندارد. به گمان من آنچه در اینجا باید بهروشنی درک شود، این است که نیروی کار، در روند توسعهی سرمایهداری، شأن و مرتبهای فزاینده یافته است. تأکید دوباره بر این موضوع، در عصری که آکنده از فاجعههای مابعدالطبیعی و نفرینهای سیاسی علیه نیروی کار است، بسیار ضروریست. این عصری است که به شکل روزافزون نیروی کار را فردیسازی میکند، به فرمانبُرداری همچون تقدیر تنزل میدهد و از شأن و توانش میکاهد.
۲-۴. اگر واقعیت چنین باشد، آنگاه تنها از طریق دنبالکردن انتزاع تدریجی فرایند کار است که فرمانروایی سرمایهداری اِعمال میشود. بیدلیل نیست که دیگر صرفاً از استثماری سخن نمیگوییم که به ابعاد صنعتیِ سازمان کار مربوط است، بلکه از «استثمار استخراجی» از همیاری اجتماعی سخن میگوییم. در این گونه ارزشافزایی، سازمان کار پیش از هر چیز در حکم آرایشی (پیوند، تمرین، سازوکار…) برای «تولیدِ سوژگی» است؛ و مقصود از «تولیدِ سوژگی» از یکسو تولید از رهگذرِ سوژهسازی است (یعنی بهکارانداختنِ ویژگیها و دانشهای یگانهی سوژهی کارگر)، و از سوی دیگر، تلاشی مداوم برای فروکاستنِ این سوژه، این یگانگی، به «سوژهای» فرمانپذیر. سوژهسازی به این معناست که در شکل نوین سازماندهی کار (یعنی در «تبعیت واقعین کار از سرمایه و از طریق عمل زیست ـ سیاست تولیدکننده) کارگر به یک سوژه تبدیل میشود. این از دو جهت اهمیت دارد: نخست به این دلیل که همیاری میان کارگران یک واقعیت اجتماعی است و بنابراین مستلزم شکلگیری جمعی و متکثر در قالب یک کلِ هماهنگ و عملیاتی است. دوم به این دلیل که کارْ بیش از پیش «غیرمادی» شده، یعنی کار اکنون بیشتر شامل فعالیتهای شناختی (ذهنی)، عاطفی، و خدماتی است. (بنابراین، بیانگر یک تکینگی خلاقانه است که ظرفیت تولیدیاش را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک متغیر آماری در چارچوب قانونِ ارزشْ سنجهی کار گنجاند.) مارکس با پیگیری رادیکال همین منطق مینویسد: «سرمایهی پایا خودِ انسان است.» یعنی انسانی که در قالب یک فردِ جمعی، فرایند تولید را درونِ خویش و از دلِ اجزای خویش بازسازی میکند.
در این وضعیت، شکلهای گوناگونِ کارِ زنده در ساختار پساصنعتیاش پدیدار میشوند. توجه داشته باشید زمانیکه سرمایه آن بستر جدید و پُربار را شناسایی کرد، بستری که کار زنده خود را در آن ابراز میکند و آنرا تحت سلطهی خود قرار داد، در دو مسیر (بهطور همزمان) عمل کرد. از یکسو، فرماندهی سرمایه با فرایند زندهی تولید زبانها پیوند یافت و از سوی دیگر، نیازها و خواستههای کارگر به شکلی سازماندهی شد که در خدمت فرمان سرمایه عمل کنند. سرمایه (در چارچوب نولیبرالیسم) میخواهد که سوژهسازی مولد خود را بهعنوان سوژهی رابطهی سرمایه بازشناسد. سرمایه بهدنبال قسمی بردگیِ داوطلبانه است. اما اگر از منظر طبقاتی به این وضعیت نگاه کنیم، اعتقاد دارم که این تجربهی متناقضْ حد و مرزی را بر سر راه فرایند ارزشافزایی سرمایهداری به وجود میآورد.
۳-۴. حال که به اینجا رسیدهایم، میتوانیم با وضوح بیشتری پرسش مذکور را دوباره مطرح کنیم: فردِ اجتماعی کیست؟ یا دقیقتر، امروزه فردِ اجتماعیِ چیست؟ برای پاسخ به این پرسش، میتوانیم دو مسیر را دنبال کنیم که با دوگانگی جایگاهِ فردِ اجتماعی در سلطهی کنونی رابطهی سرمایه همخوان است. مسیر نخست به ما این امکان را میدهد که فردِ اجتماعی را از منظر ابژکتیو در نظر بگیریم؛ یعنی بهمثابهی ماشینی در خدمت سرمایه. اما مسیر دوم، فرد اجتماعی را از منظر سوبژکتیو به ما نشان میدهد؛ یعنی بهعنوان سوبژکتیویته، سوژهسازیای که ظرفیت رهایی دارد.
در نتیجه، بحث دوباره به رابطهی کار و سرمایه و همچنین رابطهی سرمایهی پایا و سرمایهی متغیر بازمیگردد اما اینبار در دورانی که دیگر ماهیت جمعی، همکاریمحور و خودگردانی نسبیِ فرایند تولید انکارناپذیر است. سرمایهی متغیر در چنین شرایطی شکل جمعی به خود گرفته، در بطن همکاری ساخته شده و در سطح شناختی تعریف میشود. بدینترتیب نقطهی تضاد، که با رابطهی ستیزندهی سرمایه تعیین میشود، در بستر شناختی شکل میگیرد. اقتصاددانان خواهند گفت: این تضاد، در بستر «اقتصاد مبتنی بر دانش» روی میدهد در این بستر، دو فرضیهی پژوهشی مطرح میشود، در فرضیهی نخست، دانشْ بهاصطلاح بیرونی است. در این دیدگاه، دانشی که در کار تجسم مییابد و بسیج میشود، در چارچوب تقسیم فنی و اجتماعی کار و سازوکارهای نهادهایی توصیف میشود که یک سطح عمومی فرهنگ (آموزش، پرورش) را برای کل طبقهی کارگر تعیین میکنند. فرضیهی دوم، بهاصطلاح درونی است. در این دیدگاه، دانش در سرمایه مجسم میشود و به طریقی خود را به عنوان شکلی از «سرمایهی پایا» عرضه میکند. اما این نمود به عنوان سرمایهی پایا بهشدت مبهم است. نیروی کار جمعی، از یک سو، در ناوری و سازوکارهای مدیریتی سرمایهدار جذب میشود (یعنی همچنان سرمایهی متغیر باقی میماند)؛ اما از سوی دیگر ــ همانطور که پیشتر دیدیم ــ ظرفیت آن را دارد که به شکلهایی خودگردان بیان کند و در نتیجه «سرمایهی پایا» را تصاحب کند».
۱-۳-۴. نخست مهم است که بر رابطهی بیرونی تأکید شود؛ چرا که در همینجاست که شرایط اجتماعی همیاریِ مولد و تولید جمعیِ دولت رفاه شکل میگیرند. در اینجا شیوههای «تولید انسان برای انسان» توسعه مییابند، شیوههایی که قطبیت نیروی کار را در رابطهاش با سرمایه شکل میدهند و نیز خودگردانی نسبیِ سرمایهی متغیر (و نیز خودگردانی کار زنده) را شکل میدهند و به دفاع از آن میپردازند. اقتصاد مبتنی بر دانش، که در همین بستر از مواجههی هوش جمعی، گسترش نهادهای مرتبط با رفاه و سرانجام نهادهای فنی انقلاب دیجیتالی زاده میشوند (اگر از دیدگاهی انتقادی بدان نگریسته شود)، نیرویی زنده و پُرقدرت را درون جامعه نشان میدهد. و این پویش مستقیماً منطق سرمایهداریِ شناختی را، که بر پایهی کالاییسازی، مالکیت خصوصی و شرکتیسازیِ دانش بنا شده، نقض میکند. این نوع رابطهی بیرونی میان سرمایه و کارِ شناختی به واقع بنیادی است. برای نشاندادن اهمیت این موضوع باید تأکید کرد که کارکرد نهادهای رفاهی، یک فضای عظیم برای تولید دانش و یک پادقدرت واقعی می سازد. کارلو وِرچلونه بر همین نقشها و شکلهای رفاه بسیار تأکید کرده است.[۴]
۲-۳-۴. این تأکید راه را برای برجستهکردن رابطهی دیگری که آن را «درونی» نامیدهایم میگشاید و در نتیجه میتوانیم علاوه بر بررسیِ پیامدهای رویاروییِ میان سرمایهی ثابت و سرمایهی متغیر در عرصهی اجتماعی، تصاحبِ سرمایهی پایا از سوی کارگران، یعنی از سوی کارِ زنده را نیز تحلیل و بهمنزلهی شکل اصلی در نظر بگیریم. اهمیت این وضعیت زمانی بیشتر میشود که شیوهی تولید سرمایهداری با کار زنده در شکل شناختیاش برخورد میکند، یعنی آنرا استثمار میکند، از آن ارزش استخراج میکند و میکوشد آن را به تصاحب خود آورد اما همزمان با آن، با خودگردانی نسبیاش برخورد میکند. کسیکه این برخورد را مطالعه کرده گفته بود: «صدای غرش نبرد به گوش میرسد». اگر کارِ زندهی شناختی، که در پهنهی زیستسیاسی گسترده و پراکنده است، به نیرویی بدل شود که در برابر انباشتِ سرمایهدارانه مقاومت میکند (چنانکه آن را «سناریوی بیرونی» نامیدهایم)، در همان حال درست است که سرمایهی ثابت نیز در این رویارویی هرچه بیشتر انعطافپذیر و در عرصهی اجتماعیِ تولیدی حلوفصل میشود و با عملکردهای یکتای سوژههای مولّد، با خودارزشافزاییِ کارِ زنده، در ستیز قرار میگیرد. در این عرصه یعنی جایی که سرمایهی ثابت در برخورد با کارِ زنده بهگونهای انعطافپذیر درمیآید، و در جایی که نیروی مولّدِ سرمایه در برابر توانِ کارِ زنده (سرمایهی متغیر) پس مینشیند ــ مسیر درونیِ تصاحبِ سرمایهی پایا از سوی کارِ زنده هرچه بیشتر به جایگاهی مرکزی و مستحکم دست مییابد.
- و اینک به موضوعِ مرکزی میرسیم، تا بتوانیم پیامدهای نظریِ آموزهی عقل عمومی را در مقام امری تحققیافته ببینیم. در اینجا میتوان گفت که با تکیه بر پیوستگیِ فرایندِ تبعیت، از شکل «صوری» به شکل «واقعی»، نوعِ سومی از تبعیت جامعه از سرمایه پدیدار میشود: «تبعیت از عقل عمومی». همانطور که میدانیم شکلگیری عقلِ عمومی با بحران ساختاری سرمایهداری صنعتی همزمان شد، بحرانی که عمدتاً برآمده از مبارزات طبقهی کارگر بود (هرچند نباید فراموش کرد که افزایش نقش دانش در کار زندهای که در سرمایهی پایا گنجانده شده، از قبل هم اهمیت کیفی زیادی پیدا کرده بود). در همین راستا، همانطور که کارلو ورچلونه یادآوری میکند، مکتب تنظیم پیشتر این فرضیه را مطرح کرده بود که ما وارد مرحلهی سومی از تبعیت شدهایم، مرحلهای که با شناسایی عقلِ عمومی مرتبط است.[۵]
۱-۵. اما این تبعیت سوم چگونه اتفاق میافتد؟ اجازه دهید پیش از هر چیز، نگرانیای را با شما در میان بگذارم. نباید این تبعیت (سوم) را طوری در نظر گرفت که با نوعی توالی غایتمند روبرو هستیم، گویی این مرحله بهصورت طبیعی و خودکار، پس از دو شکل قبلیِ تبعیت بهوجود آمده است. توسعهی مراحل مختلف تبعیت، غایتمند نیست؛ تاریخ فرایند تکراستایی نیست بلکه بیشتر از مسیرهایی چون آمیختگی، همپوشانی، درهمتنیدگی و شکلگیری گزینههای متنوع در میان شیوههای مختلف انباشت پیش میرود. شکلهای مختلف تبعیت نیز همینطور هستند: آنها بهشکلی گسسته، تکهتکه، ترکیبی و همپوشان پدیدار میشوند. واقعیت این است که این یک فرایند گرایشی است. اما منظور از گرایشی چیست؟ گرایش بههیچوجه بهمعنای یک مسیر جبری یا یک حرکت تکاملی داروینی نیست. گرایش صدالبته به معنی یک روندِ تحول هست اما این تحول، در دل تعامل پیچیدهای میان گرایش و پادگرایش شکل میگیرد (چنانکه مارکس در جاهای مختلف کتاب سرمایه بهخوبی آن را توضیح داده است). در نتیجه، ترکیب ارگانیک سرمایه نیز همواره بهشکلی متغیر و متفاوت پدیدار میشود و تأثیرات گوناگونِ شکلهای مختلفِ تبعیت، جنبشهای اجتماعی و مبارزات کارگران را بازتاب میدهد. از اینرو، میتوان آنرا همواره بهعنوان ترکیبی دانست که بهطور تاریخی و مشخص براساس توازن قوا میان طبقات تعیین میشود. اگر گرایشی هست، آنگاه پادگرایشی نیز هست. در وضعیتی که اکنون بررسی میکنیم، هم تصاحب سرمایهی پایا از سوی کارگران و هم نهادهای مرتبط با رفاه بهمثابهی فضایی برای بازشناسی خودگردانی سرمایهی متغیر سبب میشوند که ترکیب ارگانیک سرمایه کاهش یابد. و دقیقاً همین شکاف است که به ما اجازه میدهد تا زایش فردِ اجتماعی را در چارچوب تبعیت از عقلِ عمومی دریابیم.
۲-۵. بنابراین، بیایید ببینیم مارکس در اینباره چه میگوید تا دقیقتر متوجه شویم فردِ اجتماعی چگونه در تبعیت از عقلِ عمومی ظاهر میشود. مارکس مینویسد وقتی به بالاترین مرحلهی «تبعیت واقعی میرسیم»، «از یکسو روشن میشود که این مرحله به سطحی از رشد تاریخی نیروهای مولد که پیشتر بهدست آمده، وابسته است که شامل علم نیز هست، و از سوی دیگر آنها را برمیانگیزد و به پیش میراند»(گروندریسه، ص. ۵۵۴) در این مرحله «کارِ بیواسطه، هم به لحاظ کمی به عاملی کم اهمیت و کممقدار تقلیل مییابد و هم به لحاظ کیفی، به وجه وجودیای، هر چند غیرقابل چشمپوشی، اما زیردست در مقایسه با کار علمی عمومی تبدیل میشود، یعنی کاربرد فناوریهای برگرفته از علوم طبیعی، از سویی، و همچنین در مقایسه با آن نیروی مولدی که از سازمانیافتگی جامعه در کل فرایند تولید بهوجود آمده است، نیروی مولدی که همچون موهبتی طبیعی به نظر میرسد اگرچه محصولی تاریخی است.»(گروندریسه، ص. ۵۵۵) اینجاست که عقلِ عمومی بهمثابهی نیروی تبعیت، به هستهی مرکزی توسعهی سرمایه بدل شده است. «[…] به میزانی که صنعت بزرگمقیاس توسعه مییابد، آفرینش ثروت واقعی بیشتر به نیروی عاملانی که در خلال زمانِ کار به جریان انداخته میشوند اتکا میکند تا به زمان کار و کمیت کارِ اِعمال شده. نیروی آنها ــ کارآیی قدرتمندشان ــ به نوبهی خود هیچ نسبتی با زمانِ کار بیواسطهای که صرف تولید آنها شده ندارد، بلکه به سطح کلی توسعهی علم و پیشرفت فناوری یا به کاربرد علم در تولید متکی است»(گروندریسه، ص. ۵۵۸)
۳-۵. اینجا شکافی سر برمیآورد: فردِ اجتماعی، درون عقل عمومی و علیه آن، قدعَلَم میکند. فرد اجتماعی نامی است که طبقهی کارگر، در فرایند تبعیت از عقل عمومی به خود میگیرد. کارگر «به جای آنکه عامل اصلی فرایند تولید باشد، کنار آن میایستد. هنگامیکه این دگرگونی رخ میدهد، نه کارِ بیواسطهی انجام شده توسط خود انسان است و نه زمانی که برای آن کار میکند، بلکه تصاحب نیروی مولد عاماش، درک و فهمش از طبیعت و تسلط بر آن به واسطهی هستیاش بهعنوان یک پیکرهی اجتماعی است. بهطور خلاصه تکوین فردِ اجتماعی به مثابه سنگبنای تولید و ثروت ظاهر میشود.»(گروندریسه، ص. ۵۵۹) و در نهایت: «طبیعتْ ماشینها، راهآهنها، تلگرافهای برقی، ماشینهای ریسندگی خودکار و غیره را نمیسازد. آنها محصولات صنعتِ انسان؛ مواد طبیعیِ دگرگونشده به اندامهای ارادهی انسان بر طبیعت یا فعالیتِ انسان در طبیعت هستند. آنها اندامهای عقلِ انسان هستند که بهدست انسان ساخته شدهاند، قدرتِ شیئیتیافتهی دانش. توسعهی سرمایهی ثابت درجهای را نشان میدهد که علم عمومی جامعه، دانش، به نیروی مولد بیواسطه تبدیل شده است و تا چه اندازه شرایط بنیادی زندگی اجتماعی تحت فرمان عقل عمومی درآمده و بنا به آن از نو قالبریزی شده است. تا چه اندازه نیروهای مولد اجتماعی نه فقط در شکل دانش، بلکه بهعنوان اندامهای بیواسطهی پراکسیس اجتماعی، فرایند زندگی بالفعل، تولید شدهاند.»(گروندریسه، ص. ۵۶۰)
- اکنون میتوانیم مستقیماً به سوژهسازی فرد اجتماعی درون تبعیت از عقل عمومی بپردازیم. میدانیم که فرد اجتماعی به تجریدِ کارْ تجسم میبخشد (گوشت و استخوان میبخشد). همچنین میدانیم که از این راه تجرید کارِ به یک قدرت مشترک تبدیل میشود، چرا که درون همکاری فرایندهای تولید شکل گرفته است، همکاریای که در روند توسعهی سرمایهداری هرچه گستردهتر و فشردهتر شده، تا جاییکه کاملاً در عقلِ عمومی و در مرحلهی سومِ تبعیت تحقق مییابد. این همکاری به شکل گستردهای توسعه یافت، زیرا همانطور که دیدیم پاسخ سرمایهداری به مبارزات کارگری دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ این بود که از کارخانه بگریزد یا اگر هم کارخانه حفظ میشد، آنرا از کارگران خالی کند. اما اگر فرار از کارخانه برای سرمایه به این معنی بود که کل جامعه را با خدمات تولیدی سرمایهگذاری کند و کل جامعه را به کار برای تولید کالاها وادارد، این وضعیت برای کارگران به آن معنی بود که شکلهای تازهای از همیاری را در سطح اجتماعی بسازند، همیاریهایی که اگرچه همچنان در تبعیت انجام میشدند اما اغلب مستقل از فرمانِ مستقیمِ سرمایه عمل میکردند. تحرک مکانی و انعطافپذیری زمانی شکلهایی بودند که خودگردانی نسبی کارگر برای مدتی در جنبش همیارانهی جدید نمایان شد. سپس سرمایه این وضعیت را به سمت بیثباتسازی کارگر مزدی سوق داد، اما این فرایند به ناپایداریهای و عدمتوازنهای جاری انجامید که بهسختی قابلترمیم بود.
و این همکاری به نحو فزایندهای فشرده بود. چون دومین واکنش سرمایهداری به چرخهی بزرگ مبارزات کارگرِ تودهای (l’operaio massa)، علاوه بر گسترش فضایی و اجتماعی فرآیندهای کار، شامل ورود گستردهی خودکارسازی در خطوط تولید و دیجیتالیسازی و اطلاعاتیشدنِ کار هم بود. بدینترتیب هم زمان با سلطهی سرمایه بر فضاهای همیاری اجتماعی، نیروهای جدیدی از توان فکری و زبانی یعنی نیروی کار آموزش دیده نیز به درون تبعیت از عقلِ عمومی کشیده شدند. همانطور که مارکس میگفت، اگر الگوریتم را «ماشینی بدانیم که جایی به حرکت میافتد که اعتصابی در کار است» یعنی جایی ظاهر میشود که مقاومت و اختلالی ــ و بنابراین بازسازی ــ در روند ارزشافزایی سرمایه ایجاد شده، پس باید گفت که امروزه این ماشینی است که با همان نیروی خودگردان تولید میشود که تجلی کیفیت جدید کار زنده است.
به این ترتیب، بارآوری سراسری کارْ جهشی بزرگ کرد. اما مهمتر از آن، همیاری اجتماعی میان سوژههای مولد شدت گرفت، زیرا کارِ شناختی بر اساس همیاری زبانی، دانشی که آنرا شکل میدهد و نوآوریای که خودش میآفریند، زندگی کرده و معنا مییابد. استقلالِ کارِ زنده در برابر کارِ مردهای که میخواهد آن را سازمان دهد، رشد میکند. به همین سیاق، امر مشترکِ ناشی از همکاریْ خود را تحمیل میکند.
۱-۶. این دگرگونی ریشهایِ کارِ زنده سرچشمهی دشواریهای کنونیِ سرمایه در مهار نیروی کار و هدایتِ روندِ توسعه است. فردِ اجتماعی در معنای مارکسی، نه صرفاً امکانی بالقوه، بلکه گونهای از واقعیت، دادهای از مبارزی طبقاتی است. این همان استقلالِ نسبیِ کارِ زنده، اجتماعی و شناختی، همان اشتراکِ همیارانه است که سرمایه دیگر نمیتواند آن را جز از راهِ مدیریتی از بالا تابع خود سازد. بار دیگر ضربالمثل قدیمی اپرائیسم (کارگریگرایی) تأیید میشود: نخست مبارزه، سپس دگرگونی، و پس از آن بازسازیهای سرمایهدارانه. در واقع، استثمارِ مستقیمِ کارِ فردی، که ویژگیِ فنونِ پیشین مدیریت بود، از طریق حکمرانی هرچه سختگیرانهتر بر فرآیندهای اجتماعیِ کار جای خود را به استخراجِ ارزشِ اجتماعی از سویِ مالیه میدهد. در اینجا بار دیگر بر ویژگیهای سرمایهداریِ امروز انگشت میگذاریم، همان تعاریفی که از آنها آغاز کرده بودیم اما اینک آنها را در رویارویی میانِ قدرتِ عقلِ عمومی و ظهور فردِ اجتماعی بررسی میکنیم. در این چارچوب باید در تمایزِ سنتی میانِ سطحِ «واقعیِ» تولید و مدیریت پولیِ آن بازنگری کنیم. حفظِ این تمایز، از منظرِ درونیِ فرآیندهای اقتصادیِ کلی، دیگر ناممکن است. در این ابعاد، سرمایهداریِ امروز بر رانت استوار است. سرمایهدارانِ بزرگ، بهجای بازسرمایهگذاریِ سود، آن را در سازوکارهای رانت به گردش درمیآورند. در چرخهی ارزشافزایی، خونِ سرمایه امروز نامش رانت است، و همین رانت نقشی اساسی در حفظِ نظامِ سرمایهداری دارد: منظورم حفظِ سلسلهمراتبِ اجتماعی و وحدتِ فرمانِ سرمایه است. پول نیز بدل به یگانه سنجهی تولیدِ اجتماعی بدل شده است: همان صورت، خون، گردش و بازتولیدی که در آن، ارزشی که بهگونهای اجتماعی ساخته و از سراسرِ نظامِ اقتصادی استخراج شده، استحکام مییابد. در همینجاست که تبعیت کاملِ جامعه از سرمایه روی میدهد نیروی کار، و بنابراین فعالیتِ جامعه، تحت تبعیت این پول قرار میگیرد، پولی که همزمان هم سنجه است و هم ابزارِ نظارت و فرمان. خود طبقهی سیاسی نیز یکسره در همین فرایند گرفتار است، و شکلهای سیاست بر ریسمانی میرقصند که این سازوکار کشیده است.
۲-۶. بحران سال ۲۰۰۷، که هنوز پایان نیافته است، را میتوان بر پایۀ همین پیشفرضها تفسیر کرد. این بحران از نیاز به حفظِ نظم از راهِ افزایشِ بیمهارِ پول پدید آمد (وامهای سابپرایم[۶] و تمام سازوکارِ هولناکی که پس از آن شکل گرفت، در واقع از سوی نظامی بانکی که در حال تسخیرِ سلطهی جهانی بود برای تأمین هزینهی بازتولیدِ اجتماعیِ نیروی کاری سرکش بهکار میرفت). بنابراین باید دست بر روی همین چیز گذاشت تا توانِ مقاومتش را در هم شکست. در این نکته هیچ جای سوءتفاهمی نیست. در برابرِ هر دیدگاهی که علتِ بحران را به گسست میانِ مالیه و تولیدِ واقعی نسبت میدهد، ما بر این امر پافشاری میکنیم که مالیشدن نه انحرافی است غیرمولد و انگلوار از بخشهای فزایندهی ارزشِ اضافی و پساندازِ جمعی، بلکه شکلِ نوینِ انباشتِ سرمایه درونِ فرآیندهای تازهی تولیدِ اجتماعی و شناختیِ ارزش است. بنابراین، بحرانِ مالیای که شاهد گسترش آن بودهایم، باید بهمنزلهس پاسخی فهمیده شود به انسدادِ روندِ انباشتِ سرمایهای که از کارِ زنده در مقیاسِ جهانی پدید میآمد. و نیز چونان پیامدِ درونریختی ناتوانی در انباشتِ سرمایه، ناتوانیای در سازماندادنِ شکلهای نوینِ انباشت.
۳-۶. به مفهوم فردِ جمعی در گروندریسه بازگردیم. مارکس آنجا که میگوید سرمایهی پایا به «خودِ انسان» تبدیل شده است، شاید در نگاه اول جملهای پرطمطراق، شاعرانه یا بلاغی به نظر برسد، اما در واقع، او در اینجا پیشاپیش به تحول سرمایه در زمانهی ما اشاره میکند. هرچند سرمایهی پایا محصولِ کار است و چیزی جز کارِ تصاحبشده توسط سرمایه نیست؛ هرچند انباشت فعالیت علمی و بارآوری «عقل اجتماعی» در ماشین تحت کنترل حک شده است؛ و نهایتاً، هرچند سرمایه همهی اینها را ــ همانطور که پیشتر نیز اشاره کردیم ــ بهمثابهی ماهیت جامعهگرایی (همیاری) بهرایگان بهچنگ میآورد؛ اما دقیقاً همین دگرگونی است که به ما امکان میدهد کارِ زنده را همچون نیرویی برای درهمشکستن مناسبات سرمایهداری درک کنیم. در این نقطه است که فردِ اجتماعی شروع به نشاندادن برتریاش بر سرمایه و بر مدیریت سرمایهدارانهی تولید اجتماعی میکند. بهعبارت دیگر زمانیکه کارِ زنده به نیرویی اجتماعی هر چه بزرگتری تبدیل میشود و همچون بخشی از طبیعت ظاهر میگردد؛ وقتی فعالیتی میکند که هرچه بیشتر از ساختارهای انضباطیِ تحت فرمان سرمایه فاصله میگیرد؛ در اینصورت، دیگر فقط بهشکل نیروی کار ظاهر نمیشود، بلکه بهطور کلی، خود را بهعنوان فعالیتی زندگیساز نشان میدهد.[۷] یکسو، فعالیت گذشته و عقلِ انسانی انباشت میشود و در قالب سرمایهی پایا تبلور مییابد؛ از سوی دیگر، با وارونهکردنِ این جریان، انسانهای زنده میتوانند سرمایه را دوباره به خود و به زندگی اجتماعیشان بازگردانند. سرمایهی پایا، در هر دو معنا همانا «خودِ انسان» است.
در اینجا تملکِ سرمایهی ثابت دیگر استعارهای نیست، بلکه به ابزاری بدل میشود که مبارزهی طبقاتی میتواند در اختیار گیرد و خود را بهمنزلهی برنامهای سیاسی تحمیل کند. در این وضعیت، سرمایه دیگر صرفاً رابطهای نیست که تولیدکننده را در بر گیرد و سلطهاش را به زور بر او اعمال کند، بلکه رابطهای سرمایهدارانه است که اینک در درون خود تضادی نهایی را دربر دارد: تضادِ تولیدکننده، طبقهای از تولیدکنندگان، فردِ اجتماعیای که بخشی یا کلاً ــ در هر حال بهگونهای مؤثر ــ قدرت را از سرمایه تهی کرده است. و خود را بهمنزلهی سوژهای هژمونیک نشان میدهد. همسانی با ظهور «رستهی سوم» درون ساختارهای رژیم پیشین، چنانکه مارکس در تاریخ مبارزهی طبقاتی روایت کرده، و شیوهی انفجاری و انقلابیِ روایتِ او، در اینجا بار دیگر بهکار میآید.[۸] بهاختصار، مبارزهی طبقاتی برای قدرت در اینجا از نو زاده میشود.
- در اینجا، باید بر شکلهای نوین کار تمرکز کنیم، بهویژه آنهایی که در بستر کار دیجیتال و توسط خودِ کارگران پدید میآیند. اینها همان کارگرانی هستند که تواناییهای تولیدیشان در نتیجهی همکاریِ فشرده و فزاینده توسعه یافته است. آنها بخش پیشروی فردِ اجتماعی را تشکیل میدهند. اکنون بیایید ببینیم اینجا چه اتفاقی در حال رخدادن است. کار، در چارچوب همیاری، بهویژه در ارتباط با ماشینها توان بالایی برای سازماندهی خودگردان تولید دارد. با اینحال، همچنان تابع سازوکارهای استخراج ارزش به دست سرمایه باقی میماند. آیا این خودگردانی همانی است که در شکلهای خودگماشتگی مراحل اولیهی تولید سرمایهداری دیده بودیم؟ همانطور که پیشتر گفتیم، مسلماً پاسخ منفی است. فرضیه این است که امروزه درجهای از خودگردانی به وجود آمده که به فرایند تولید محدود نمیشود، بلکه به شکلی هستیشناختی خود را تحمیل میکند؛ یعنی حتی زمانیکه کار کاملاً تحت تبعیت سرمایه قرار دارد باز هم دارای قسمی واقعیتِ هستیشناختی است و فرد اجتماعی دقیقاً همین است. در اینجا با وضعیتی روبهرو هستیم که فرایندهای تولیدی در دست کارگران است اما سازوکارهای ارزشافزایی و سلطهی سرمایهداری، بیشازپیش از آن جدا شدهاند. کار، امروز به چنان شأن و قدرتی دست یافته که پتانسیلِ امتناع از شکلِ ارزشافزاییِ تحمیلی سرمایه را دارد و بنابراین میتواند حتی درون سلطهی سرمایه، خودگردانی خویش را توسعه دهد.
۱-۷. قدرت فزایندهی فرد اجتماعی نهفقط در گسترش خودگردانی همکاری بلکه در قدرتهای اجتماعی و شناختیِ کارْ درون ساختارهای تولید نیز دیده میشود. یکم: گسترش همیاری بدون شک ناشی از افزایش تماس فیزیکی میان کارگران دیجیتال در جامعهی اطلاعاتی است، اما فراتر از آن (چنانکه پائولو ویرنو همیشه ما را به اندیشیدن در اینباره فراخوانده[۹]) این گسترشْ به شکلگیری «عقلانیتِ توده» مرتبط است که از مهارتهای زبانی و فرهنگی، مهارتهای عاطفی و قدرتهای دیجیتال جان میگیرد. این تواناییها و خلاقیت کار، بارآوری را هرچه بیشتر افزایش میدهند، بهویژه زمانیکه تکین باشند یعنی در توانایی برای ایجاد نوآوریْ استقلال داشته باشند. از اینرو بیایید به این مساله بیندیشیم که چگونه نقش دانش در تاریخ روابط میان کار و سرمایه دگرگون شده است. همانطور که پیشتر بررسی کردیم، در دورهی «تولید کارگاهی»، دانش و مهارت صنعتگر در روند تولید به کار گرفته و جذب میشد اما نه بهعنوان بخشی زنده، بلکه بهصورت نیرویی جدا از فرایند تولید، بنابراین در چارچوب یک ساختار سلسلهمراتبی، تابع نظم و تحت کنترل سرمایه قرار داشت. در دورهی «صنعت بزرگمقیاس»، برعکسِ دورهی پیشین، کارگران دیگر واجدِ دانشی که تولید به آن نیاز داشت تلقی نمیشدند؛ بلکه این دانش در سطح مدیریت و کنترل مرکزی متمرکز شده بود. در دورهی معاصر عقلِ عمومی، دانش در فرایند تولید به شکل انبوهه وجود دارد؛ هرچند از منظر سرمایهدار، این دانش باید همچون دورهی تولید کارگاهی، بهصورت عنصری جداافتاده و مجزا از صنعت حفظ شود. در واقعیت، از منظر سرمایه، نحوهی خودسازماندهی کار همچنان یک معمای حلنشده باقی میماند، حتی زمانیکه به پایه و اساس تولید بدل شده باشد.
۲-۷. برای بررسی عمیقتر موضوع و زدودن نگاه آرمانگرایانهای که ممکن است استدلال ما را تضعیف کند، بیایید ببینیم چگونه برخی از پژوهشگرانِ «سرمایهداری شناختی»ْ شکلگیری فردِ اجتماعی را توضیح میدهند. خیلی کوتاه اشاره میکنم. دیوید هاروی شکلگیری فردِ اجتماعی را از طریق تحلیل فضاهای سکونت و عبور و مرور بدنهایی بررسی میکند که در کلانشهرها به کار واداشته میشوند ــ حرکتهای سرمایهی متغیری که آثار منفی ریشهای بر وضعیت و رفتارِ بدنهای مقهور بر جای میگذارد و بااینهمه توانایی حرکتهای خودآیین و سازماندهی مستقل کار را نیز آشکار میسازد. با اینحال، این تحلیل بسیار سطحی است. تحلیلی که آندره گُرز در زمان خود ارائه داد بسیار تأثیرگذارتر بود؛ او پیچیدگیهای همزمان استثمار و بیگانگی را وارونه ساخت و تأکید کرد که نیروهای فکری تولید در خود «بدن اجتماعی» شکل میگیرند.[۱۰] رهایی از بیگانگی اجتماعیْ توانایی کنشذهنی/سوژهوار را در فرایند تولید امکانپذیر میکند. همچنان که این مسیر را ادامه میدهیم، نباید تعجب کنیم که ــ چنانکه کارلو ورچلونه همیشه یادآوری میکند ــ امروزه «سهم سرمایهای که ”ناملموس“ نامیده میشود (شامل پژوهش و توسعه اما آموزش و بهداشت نیز) از سرمایهی مادی در کل ذخیرهی سرمایهی جهانی فراتر میرود و به عنصر تعیینکنندهی رشد اقتصادی تبدیل شده است».[۱۱] سرمایهی ثابت اکنون درون بدنها حک شده و ظاهر میشود و همزمان تابع آنهاست. این تبعیت حتی زمانی بیشتر میشود که به «فعالیتهایی مانند پژوهش یا تولید نرمافزار بیندیشیم، جاییکه کار در قالب یک محصول مادی جدا از کارگر متبلور نمیشود، بلکه در مغز او باقی میماند و از شخص جداشدنی نیست». در اینجا، سرمایهی پایا همان همکاری اجتماعی است. مرز کار زنده و کار مُرده (یعنی تمایز سرمایهی متغیر و سرمایهی پایا) بهطور قطع دچار بحران شدهاند. از اینرو، کارکردهای رهاییبخشِ همکاریِ کار زنده، بهتدریج به درون قلمرو سرمایهی پایا نفوذ و هرچه بیشتر آن فضا را اِشغال میکند.
باز هم دربارهی این نکته، همراه با دیدگاههای ورچلونه و کریستین ماراتزی[۱۲] جلو میرویم. آنچه سرمایهی غیرمادی یا سرمایهی معنوی نامیده میشود، در واقع بهطور بنیادی در انسانها تجسم یافته و از اینرو، اساساً با تواناییهای ذهنی و خلاقانهی نیروی کار مطابقت دارد. بنابراین میتوانیم نیروی کار را بهعنوان فردِ اجتماعی بازشناسیم. همانگونه که پیشبینی کرده بودیم، اکنون با دگرگونیای اساسی در خودِ مفاهیم سرمایهی ثابت و ترکیب ارگانیک سرمایه روبهرو هستیم، مفاهیمی که از سرمایهداری صنعتی به ارث رسیدهاند. در نسبت C/V (نسبت سرمایهی ثابت به سرمایهی متغیر) که شکل ریاضی ترکیب ارگانیک سرمایه را نشان میدهد، در واقع این V (نیروی کار) است که بهعنوان سرمایهی پایاس اصلی ظاهر میشود، و اگر بخواهیم اصطلاح کریستین ماراتزی استفاده کنیم، «نیروی کار» بهصورت «بدن-ماشین» ظاهر شده است. همانطور که ماراتزی بهدقت اشاره میکند: «بدن انسان نهتنها توانایی کار کردن دارد، بلکه ظرفی برای عملکرد معمول سرمایهی پایاست. بدن انسان مانند ابزار تولید است که دانشهای کدگذاریشده، تجربههای تاریخی، دستورزبانهای تولید، و بهطور کلی، کار انباشته شدهی گذشته را ذخیره میکند».
اینک برای گسست انقلابی درون این چارچوب، فردِ اجتماعی باید به یک نیروی سیاسی تبدیل شود. ممکن است گفته شود: «اما چرا فکر میکنید استثمارشدهترینها، بی ثباتکاران و کارگران شناختیِ به حاشیه راندهشده بتوانند چنین نیرویی را شکل دهند؟» من اینگونه فکر میکنم، چون آنها تمام نیروی تولید و بازتولید زندگی را در اختیار دارند. اینکه این اتفاق چطور ممکن است رخ دهد، نمیدانم. اما در جهت تحقق آن عمل میکنم. هرگز نفهمیدهام چرا سلطه چونان چیزی است دادهشده که نمیتوان سرنگونش کرد، و بنابراین اطاعت کردن تقدیرِ ما نیست. هرچه بیشتر نیروی کار تحت تبعیت عقلِ عمومی درآید، هرچه ارزش شناختیِ والای آن و شأن کارْ درون همکاری رشد کند، نیروی کار بیش از پیش بهعنوان پتانسیل فرد اجتماعی ظاهر میشود: فرد اجتماعی، نام امروزیِ طبقهی کارگر است. جنبشهای اعتراضی و شکلهای اجتماعیِ رد استثمارْ روزبهروز در حال گسترشاند. پس باید این تخیل را بپرورانیم که برای این سوژهی در حال مبارزه، نوسازیِ شوراها چه معنایی دارد؛ این نوسازی یعنی به میدان آوردن نیرو، انبوهه و امر مشترک که درون واقعیت تولیدی وجود دارد؛ یعنی سرنگونی سازماندهی و تمامیتخواهی جدید پول و مالیه. فرد اجتماعی، انبوههوار، امروز در سطح اجتماعی استثمار میشود، همانطور که کارگر صنعتی در گذشته درون کارخانه استثمار میشد. بنابراین، با حفظ تفاوتها میتوان گفت، مبارزهی طبقاتی، امروز در سطح اجتماعی اعتبار دارد. همیشه به یاد داشته باشیم سرمایه یک رابطهی مبتنی بر نیروی ستیزنده است، میان آنکه فرمان میدهد و آنکه کار میکند و دقیقاً درون همین رابطه است که امکانِ گسست وجود دارد. یکی از رفقای آنارکوکمونیست ما، که شناخت عمیقی از دنیای دیجیتال دارد، میگوید این کار را به دو شیوه میتوان انجام داد: نخست همان مبارزهی سنتیِ اتحادیهها، سندیکاها و شبکههای مستقل است؛ مبارزهای که امروز «از مسیر همکاری میان پلتفرمها پیش میرود جنبشی که همین حالا هم وجود دارد و تلاش میکند ساختارهای همکاری و رفاه اجتماعی را بهصورت دیجیتال بازسازی کند و برای پلتفرمهای سرمایهداری معاصر، بدیلهای سیاسی ایجاد کند». دوم؛ «مسیر اشتراکاتِ دیجیتالی است[۱۳]؛ یعنی آن دسته از پلتفرمهایی که شرایط اقتصادی و مادی لازم را فراهم میکنند تا بتوان به پتانسیل واقعاً کمونیستیِ پلتفرمها دست یافت و ماهیت واقعی آنها را آشکار کرد: یعنی گذار از مالکیت خصوصی، لغو کار مزدی و ایجاد حکمرانی جمعی بر منابع مشترک». پیشفرض اساسی این است که «کار، سرمایه نیست»، بلکه برعکس، نیرویی انقلابی است که آزادی و اشتراک را تولید میکند.
* این مقاله ترجمهای است از General Intellect e Individuo Sociale Nei Grundrisse Marxiani نوشته Toni Negri که در این لینک در دسترس است.
** یادداشتها در متن حاضر از مترجم است و از ترجمهی کمال خسروی و حسن مرتضوی از گروندریسه برای ترجمهی عبارات گروندریسه استفاده شده است. بنابراین شمارهی صفحات گروندریسه که در متن اشاره شده منطبق با شمارهی صفحات متن فارسی است.
یادداشتها:
[۱]. از ناشران قدیمی و معتبر آثار سوسیالیستی و مارکسیستی که از دوران آلمان شرقی سابق فعال بوده است. چاپ ترجمهی آلمانیِ مارکس فراسوی مارکس در این انتشارات، از اهمیت نظری و نمادین بالایی برخوردار است.
[۲]. École normale supérieur. از برجستهترین نهادهای آموزش عالی در فرانسه که محل تدریس لویی آلتوسر، نظریهپرداز مشهور مارکسیست، بود. دعوت نگری به این مدرسه نشانهی ارتباط مستقیم او با جریانهای فکری چپ در فرانسه است.
[۳]. لِو ویگوتسکی روانشناس و مارکسیست روسی بود که در تحلیلهای خود از روانشناسی فرهنگی و تاریخیْ به این موضوع اشاره میکند که مارکس در گروندریسه مفهوم ارزش اضافی را نه صرفاً اقتصادی، بلکه به عنوان نشانهی استثمارِ نظاممند تشریح میکند. در گروندریسه بهویژه در بخشهایی که مارکس دربارهی ارزش اضافی مطلق و نسبی بحث میکند، میخوانیم: «افزایش ارزش اضافی نسبی زمانی ممکن میشود که سرمایه از طریق دگرگونی فرآیند کار، موجب صرف زمان کمتری برای تولید کالاهای ضروری زندگی کارگر شود تا بتواند بخش بزرگتری از روز کاری را به تصاحب خود درآورد.» اینجا مارکس با دقت نشان میدهد که ارزش اضافی نسبی تابعی است از کاهش زمان لازم برای تولید کالاهای ضروری کارگر، و این بهواسطهی افزایش بهرهوری و تکنولوژی تحت کنترل سرمایه حاصل میشود.
[۴]. کارلو ورچلونه اقتصاددان ایتالیایی، استاد در دانشگاه پاریس هشت و از متفکران اصلی نظریهی سرمایهداریِ شناختی محسوب میشود. او تأکید دارد که در این مرحله از سرمایهداری، کارِ شناختی نقش محوری دارد اما این نوع کار به آسانی قابل کنترل نیست و پتانسیل مقاومت بالایی دارد. نهادهای رفاهی میتوانند به سنگرهای دفاع از دانش آزاد و همکاری اجتماعی بدل شوند. او همچنین بارها بر این نکته تأکید کرده که سرمایهداریِ شناختی سعی میکند این فضاها را نیز خصوصی و کالاییسازی کند اما هنوز امکانهای مقاومت وجود دارد. ورچلونه همانند نگری از مرحلهی سوم تبعیت صحبت میکند اما آنرا «تبعیت حیاتی» یا «تبعیت فرایند زندگی» هم مینامد.
[۵]. École de la Régulation. مکتبِ تنظیم یک نظریهی اقتصادی- اجتماعی است که در دههی ۱۹۷۰ در فرانسه با هدف بهروزرسانی تحلیل مارکسیستی و بررسی بیثباتی اقتصادی ظهور کرد. اندیشمندان این مکتب سعی کردند مراحل تاریخی و تناقضهای درونی سرمایهداری را بهواسطهی الگوهای نهادی، رژیمهای انباشت و شکلهای تنظیم بررسی کنند. یکی از ایدههای آنها که ورچلونه و نگری نیز بر آن تأکید میکنند این بود که بعد از دو مرحلهی تبعیت (صوری و واقعی)، شکل جدیدی از تبعیت از سرمایه در حال ظهور است: تبعیت از عقل عمومی.
[۶]. Subprime یا وام درجه دو اصطلاحی است که در حوزهی مالی و بانکداری به نوعی وام مسکن گفته میشود که به افرادی با سابقهی اعتباری ضعیف یا نمرهی اعتباری پایین داده میشود. یعنی کسانیکه احتمال بازپرداخت وام توسط آنها کمتر است، اما بانکها به خاطر سود بالاتر، این وامها را به آنها میدهند. این نوع وامها یکی از عوامل اصلی بحران مالی ۲۰۰۷ بودند، چون وقتی این افراد نتوانستند قسطها را پرداخت کنند، کل نظام مالی به مشکل برخورد کرد.
[۷]. .Attività vitale مفهوم فعالیتِ زندگیساز یا آفرینندهی زندگی، به جای «نیروی کار زنده» به کار رفته است. این اصطلاح نزد نگری و در امتداد فلسفهی اسپینوزا، نشان میدهد خودِ زندگی بهمثابهی کنش مولد و خلاق در حال تبدیلشدن به نیروی اصلی تاریخ است. بهعبارت دیگر جوهرْ نزد نگری یعنی کارِ زنده، همان جوهر نزد فلسفهی اسپینوزا یعنی طبیعتِ خلاق است.
[۸]. برآمدن «رستهی سوم» اشاره به فرایند تاریخیای دارد که طی آن بورژوازی و تودههای شهری از دل رژیم کهنهی فئودالی برخاستند و به نیروی انقلاب فرانسه تبدیل شدند. مارکس در آثاری چون هجدهم برومر لویی بناپارت یا مبارزات طبقاتی در فرانسه، این فرایند را تحلیل میکند. نگری این روایت مارکس را نه صرفاً برای گذشته، بلکه بهمثابهی الگویی برای وضعیت کنونی بازمیخواند.
[۹]. Intellettualità di massa. مفهومی کلیدی در تفکر پائولو ویرنو نویسنده و اندیشمند ایتالیایی است. مقصود او ظهور تودهای از کارگران است که دانش، زبان، فرهنگ و احساس را در کار خود بهکار میبرند. آنها روشنفکرِ نخبه و پیشرو نیستند، بلکه سوژههایی هستند که درون تولید روزمره، نقش شناختی- بیانی- عاطفی ایفا میکنند. «عقلانیت توده» در دستگاه مفهومی پائولو ویرنو (و نگری) بهوضوح با مفهوم مارکسیِ عقلِ عمومی مرتبط است، اما با یک تفاوت مهم: اگر عقلِ عمومی در گروندریسهی مارکس بیشتر به دانش عینی متراکم در ماشینآلات و علم اشاره داشت که به نیروی مولد مستقیم تبدیل شده، نزد نگری و ویرنو، عقل عمومی تبدیل به توانش زنده و روزمرهی کارگرانِ متصل و شبکهای شده و عقلانیت توده، بازتاب همین تحول است.
[۱۰]. آندره گُرز، فیلسوف و منتقد اجتماعی فرانسوی، در واکنش به تحلیلهایی مانند تحلیل دیوید هاروی که بیشتر به جابهجایی فضایی و فشارهای بیرونی توجه داشتند، به درون یعنی کل کنشها، روابط و تجربههای زیستهی انسانها نگاه کرد. گُرز بر این باور بود که نیروهای فکری تولید (قدرتهای شناختی) نه تنها در ساختارهای بیرونی و سازمانیافته بلکه در خود «بدنِ اجتماعی» و رابطهی انسانها متبلور میشوند. این نگاه به نوعی تعمیق و گسترش نظریهی مارکس در گروندریسه است، جاییکه بر اهمیت عقلِ عمومی و نیروی فکری جمعی تأکید میکند، اما گُرز این بحث را از منظر بدنِ اجتماعی و تجربهی انسانی پررنگ میکند.
[۱۱]. به زعم ورچلونه، برخلاف سرمایهداری صنعتی که بر ماشینآلات، زمین و کار فیزیکی استوار بود، سرمایهداری شناختی بر دانش، مهارت، نوآوری و ارتباطات اجتماعی تکیه دارد. سرمایههایی مثل تحصیلات، آموزش، اطلاعات، نرمافزار، توجه، و حتی اندام و عواطف انسانی، نقش اساسی در تولید ایفا میکنند. ورچلونه معتقد است سرمایهداری شناختی دچار یک تضاد بنیادی است از یک سو بر همکاری اجتماعی وابسته است، از سوی دیگر میخواهد آنرا به کالا تبدیل کند. دانش، اطلاعات و همکاریهای اجتماعی نوعی سرمایهی ثابت ناملموس هستند که در فرایند تولید مشارکت میکنند اما کاملاً در مالکیت سرمایه قرار نمیگیرند لذا استثمارْ نامرئیتر و زمانِ کار و زندگی در هم تنیده میشوند (مثلاً در کار دیجیتالی، فریلنسری، تولید محتوا، مراقبتی و غیره). و سرمایه حتی زمانهای غیرکاری و بازتولیدی (مثلاً تفریح، آموزش، بهداشت، روابط جنسی و اجتماعی) را هم در خدمت تولید ارزش قرار میدهد. این رویکرد کمک میکند تا فراتر از تحلیلهای صرفاً ساختاری یا اقتصادی، به بُعد زیستی و اجتماعی تولید دانش و قدرت فکری نیز توجه شود و نشان دهد که شیوهی تولید صرفاً یک فرایند اقتصادی نیست بلکه در متن روابط انسانی و اجتماعی شکل میگیرد.
[۱۲]. کریستین ماراتزی، اقتصاددان و نظریهپرداز اجتماعی است که یکی از چهرههای برجسته در تحلیل سرمایهداریِ شناختی و اقتصاد زبانمحور و عاطفی بهشمار میرود. او تغییرات اقتصاد از مدل صنعتیِ کلاسیک (فوردیسم) به سمت اشکال جدیدِ کار غیرمادی، شبکهای و مبتنی بر دانش و ارتباطات را بررسی میکند. ماراتزی معتقد است امروز نه فقط با دستانمان، بلکه با زبان، ذهن و احساساتمان کار میکنیم و زبان، عاطفه، توجه و بدن به ابزارهای تولید و استثمار تبدیل شدهاند. او بهویژه بر تأثیر روانی و زیستیِ کارِ شناختی تمرکز دارد و نشان میدهد که چگونه بدنِ انسانها تبدیل به «ماشینِ زنده» شده است.
[۱۳]. Commons digitali. فضاها یا پروژههای دیجیتال (مثل نرمافزارهای آزاد، پلتفرمهای تعاونی یا مالکیت جمعی دادهها) که نه در خدمت سود خصوصی، بلکه برای استفادهی جمعی و دموکراتیک شکل میگیرند.
منبع: نقد







