چگونه ریموند ویلیامز «فرهنگ» را از «نخبگان ادبی» باز پس گرفت؟ – ترجمه محمد جواهرکلام

چگونه ریموند ویلیامز «فرهنگ» را از «نخبگان ادبی» باز پس گرفت؟ ویلیامز یک قرن پس از تولدش، هنوز هم درس‌هایی برای ما  دارد. 

روی جلد کتاب ریموند ویلیامز، به مناسبت صدمین سالگرد ریموند ویلیامز

مرگی زودرس،  ریموند هنری ویلیامز، متفکر و منتقد سوسیالیست انگلیسی را در ژانویه ۱۸۸۸ در ۶۶ سالگی در ربود.، مراسم تدفین او با سخنرانی‌های تمجیدآمیز آمیز همراه شد. روبن بلاکبرن در مقاله‌ای در مجله نیولفت ریویو نوشت که «چپ انگلیسی، صادق‌ترین، پایدارترین و رایکال‌ترین صدای خود» و فرهنگ ملی «دقیق‌ترین منتقد» خود را از دست داده است. 

استوارت هال Hall، نظریه‌پرداز چپ  در اولین مراسم سالگرد او (۱۹۸۹)،  در برابر حاضران گفت «به نظر من ویلیامز مهم‌ترین ناقد، مورخ و نظریه‌پرداز فرهنگی در دوره بعد از جنگ است.»    

از نظر شخصی، فقدان او ضایعه‌ای جبران ناپذیر شمرده شد. در این مراسم ژولیت میشل روانکاو و سوسیالیست مدافع حقوق زنان اعتراف کرد هنوز از مرگ ویلیامز متأثر است.، «زیرا او تقریباً شخصیتی اسطوره‌ای داشت  و آثارش  باقی است.»  کولین مک‌کیب MacCabe که ویلیامز را از دهه ۱۹۷۰  می‌شناخت، و هیلاری وین‌رایت در خلال فعالیت مشترک‌شان در «جمعیت سوسیالیستی» در دهه۱۹۸۰ با ویلیامز حشر و نشر داشت، هر دو از از «قدرت حضور» ویلیامز سخن گفتند. برای تری ایگلتون، دوست، شاگرد سابق و همکارش در بخش زبان انگلیسی در کمبریج، و سایر شاگردانش، ویلیامز «حکم پدر را داشت. (ویلیامز از ۱۹۶۱ تا زمان بازنشستگی‌اش در ۱۹۸۳ در کمبریج  درس می‌داد).   

سلطه اخلاقی و فکری آثار ویلیامز و آثار عاطفی که منبع الهام او بوده‌اند، از فشارهای زندگی و تعهد سیاسی او در نوشتن مایه گرفته‌اند. فرانسیس مولهرن Mulhern ویراستار ویلیامز در انتشارات «نیولفت ریویو» (اکنون ورسو (Verso بعد از مرگش به «احساسات نیرومند یک متفکر، شاعر و سخنور که در آثارش موج می‌زد» اشاره کرد. اما ایگلتون سه دهه بعد از مرگ ویلیامز در ۲۰۱۸ در موردش نوشت: «تأثیر او تا حد زیادی رو به پسرفت گذاشته است.»     

*

ویلیامز از متفکر انگلیسی معاصرش، جان برجر Berger پنج سال بزرگتر بود، (ویلیامز ۱۹۲۱ و برجر ۱۹۲۶). او را  اغلب با برجر مقایسه می‌کنند و تأسف می‌خورند که پیامش به نسل‌های جدید نرسید. او نماینده بزرگ نسلی بود که در دوره میان جنگ جهانی دوم و دولت تاچر زندگی می‌کرد، در حالی نوشته‌های برجر هنوز خوانده می‌شوند.  

می‌توان این مقایسه را ناعادلانه‌ خواند، زیرا ویلیامز  بیش از سه دهه جهان ما را واگذاشته (۱۹۸۸)، در حالی که از مرگ برجر چند سالی بیشتر نمی‌گذرد (۲۰۱۷). مهمتر اینکه ویلیامز در همه آثارش دیدگاه‌های نسلی انگلیسی را بازتاب داده که در حال و هوای جنگ سرد بزرگ شده و فروپاشی اتحاد شوروی و بعدها برچیده شدن دیوار برلین را ندبده است.  با این همه ویلیامز  به انتقاد از آزمون شورایی نیز تمایل دارد. 

مصاحبه‌های مهم او که در ۱۹۷۹،  با عنوان «سیاست و ادبیات» منتشر شدند با مقدمه‌ای همراه‌اند که در آن  شرح حال او آمده و به تعداد فراوان خوانندگان آثارش و وضع یگانه‌اش در میان نویسندگان سوسیالیست جهان انگلیسی زبان اشاره رفته است، با این همه، جف دایر Geoff Dayer  در مقدمه‌اش بر چاپ جدید مصاحبه‌ها در ۲۰۱۵  از «پسرفت آشکار و پیوسته و تأثیر ویلیامز » سخن می‌گوید. برعکس نویسنده سوسیالیست معاصر او، جان برجر کتابهایش در جنبش «اشغال» دست به دست می‌شدند، ویلیامز «ارزش‌های قدیم بریتانیای فروپاشیده قبل از تاچر» را به نمایش می‌گذاشت.

درست است که ویلیامز  به نظر متعلق به دوره‌ای قدیمی است، ولی ایگلتون او را «استادی از حهان قدیم» می‌داند. او زمانی از جهان رخت بر بست که اتحاد شوروی هنوز فرو نپاشیده بود و تاچر هنوز بر سر کار بود.    مک‌کیبی می‌گوید: «ویلیامز اندیشه بنای جامعه‌ای سوسیالیستی را در سر داشت، ولی جامعه سوسیالیستی موجود، یعنی اتحاد شوروی چند سال بعد فرو پاشید  هرچند ویلیامز در آثارش به شدت از کمونیسم شوروی انتقاد می‌کرد، اما کتاب‌هایش در دنیای پس از جنگ سرد «به سختی قابل خواندن» است.

اگر ویلیامز از ما دور به نظر می‌آید،  سببش فقط این نیست که از جهانی دیگرگونه و فروپاشیده می‌آید، بلکه به سبب شیوه خاصی است که مُهر‌ خود را بر آثار خود در آن جهان زده است.تعلق نقادانه او به «فرهنگ  رسمی» انگلیسی به شکلی پایدار ریشه در تجربه زنده دارد.تجربه زنده‌ای   که تحقیقات فکری او از آن ملهم است و در فرهنگ ریشه دارد و انگیزه‌ای برای آن شده است. ایگلتون در ۱۹۷۶ می‌گوید: «آثار او ناشی از نتیجه زندگی، و نه نتیجه برهه‌ای خاص از زندگی فردی تاریخی است..»

*

 زندگی و زمینه آثارش در ۱۰۰ سال گذشته در پاندی Pandy، روستایی در جنوب ویلز نزدیک مرز با انگلیس شکل گرفت. پدر بزرگ‌هایش (پدری و مادری) در مزارع کار می‌کردند. پدرش نخست کشاورز بود ، بعد کشاورزی را رها کرد و کارگر راه آهن شد. او به سیاست طبقه کارگر دلبستگی فراوانی داشت. پدرش زمانی که ریموند هنوز پنج سالش نشده بود، به علت شرکت در اعتصاب عمومی سال  1926 از کار بیکار شد. با این که پدرش بعدها به کارش برگشت، ولی این حادثه اثر دردناکی در فرزند به جا گذاشت که در نخستین رمانش «شهر مرزی» (۱۹۶۰) که سال‌ها بعد از رفتن از پاندی نوشته شد بازتاب یافت.    

«با جایی که در آن زندگی کردیم شروع کنیم»  ویلیامز یک بار نوشت که منظره طبیعی کوهستان سیاه بر او اثر عمیقی گذاشته است: طبقه  کارگر کشاورزی مرجعی همیشگی در آثار او، و منبعی برای تأکید بر همبستگی او و جامعه  در طول زندگی‌اش بود. این امر به خصوص در تکوین وضعیت نقادانه او نسبت به فرهنگ رسمی انگلیسی که در دوران دانشجویی در دانشکده زبان انگلیسی در کمبریج با آن سر و کار داشته مؤثر بوده است.

در کتاب «سیاست و ادبیات»، ویلیامز داستان جالبی از یک سخنرانی در دانشگاه که منتقد برجسته ل. س. نایتس Knights  از پیروان  [فرانک ریموند] لی‌وس  Leavesدر آن حضور داشت، یکی از سخنرانان گفت: «وقتی نایتس می‌گوید  که در تمدن مکانیکی فاسد که «همسایه‌ای» وجود ندارد هیچ کس نمی‌تواند مقصود شکسپیر از کلمه « neighbour» «همسایه» را دریابد. من برخاستم و گفتم من معنی«همسایه» را می‌دانم، چون از اهالی ویلز هستم.

*

بر اساس یک سنت  جاافتاده‌، «خواننده کاردان» هنگام بررسی موضوع‌های فرهنگی به ویژه مقدس، مثل نمایشنامه‌های شکسپیر نباید تجربه‌های خاص خود را دخالت دهد،  ولی عادت همیشگی ویلیامز  به نوشتن شرح‌حال نویسی بخشی ناگسستنی و مداوم برای اجرای ارزش‌های آن در تمام زمینه‌های زندگی و کار او بوده است، چه در کار عادی و چه در کار آکادمیک. در بحث از تأثیر کارگران عادی در منظومه‌های روستائی در کتاب «سیاست و ادبیات»، ویلیامز می‌پرسد: «اگر از این که  [بن‌جانسون] در یکی از منظومه‌هایش کارگر را تحقیر کرده احساس ناراحتی نمی‌کردم، وابستگی من به کارگران چه معنی داشت؟ اگر از این کتمان سنتی احساس ناراحتی عمیق نمی‌کنیم… پس معنی همبستگی چیست؟»

در ۱۹۳۹، بعد از گرفتن بورس از دانشگاه کمبریج، در ابرگاونی Abergavenny, ،  به گروه نیمه فرهنگی جناح چپ که جای همیشگی‌اش در زندگی بود ملحق شد و به باشگاه سوسیالیستی و حزب کمونیست پیوست. در این هنگام که از افکار سیاسی سرشار بود (و شاید تا حدی غافل از جنبه آکادمیک)، ویلیامز با همسر آینده‌اش ژوی دالینگ  Joy Dalling که دانشجوی دانشکده اقصاد و علوم سیاسی لندن بود آشنا شد. این دانشکده بعداز شروع جنگ، تخلیه و به کمبریج ملحق شد. ویلیامز در سال دوم تحصیلش در این دانشگاه در ۱۹۴۱ به خدمت زیرپرچم فرا خوانده شد. درپایان  سال دوم جنگ و بعد از آموزش و انتظار بسیار، در ۱۹۴۴ پا به خاک  نرماندی گذاشت و در واحد ضد تانک برای آزادی بروکسل جنگید.

 بعد از پایان جنگ که برای او تجربه‌ای «هولناک» بود و تمایلات مسالمت‌آمیز او را تقویت بخشید (از پذیرفتن فراخوان  خدمت در کره در دهه ۱۹۵۰ سر باز زد). در این هنگام تحصیلات نیمه‌کاره خود را با جدیت دنبال کرد و تحقیقاتی درباره جورج الیوت و هنریک ایبسن انجام داد. (کسانی که به خدمت نظام رفته بودند از امتحانات معاف شدند). بعد از فراغت از تحصیل در ۱۹۴۶ به آموزش بزرگسالان مشغول شد و ۱۵ سال به عنوان معلم انجمن تربیتی کارگران مشغول کار  شد. شب‌ها درس می‌داد و روزها با انضباطی آهنین می‌نوشت، به استثنای مدت کوتاهی که در نشریه «سیاست و ادبیات» که عمری کوتاه داشت قلم زد..(ویلیامز بعدها در ۱۹۷۹ نام کتابش را از عنوان این نشریه گرفت.) ویلیامز  در اواخر دهه ۴۰ و ۵۰ چون پهلوانی یکه به نقد خود خارج از دانشگاه ادامه داد که حاصلش کتاب «فرهنگ و جامعه» (۱۹۵۸) بود.           

 از رهگذر یک رشته مطالعات هدفمند درباره متفکران اجتماعی انگلیس – از ادموند برک تا توماس کارلایل، و از متیو آرنولد تا ت. س. الیوت- ویلیامز مفهوم فرهنگ را متحول کرد و آن را از سنتی ارتجاعی بیرون آورد و گسترش داد. ویلیامز معتقد بود که، تصور نخبه‌گرایانه این نویسندگان از «فرهنگ»، واکنشی به «گرایش‌های فروپاشی» صنعتی شدن بود..    

اینجا ویلیامز منتقد بانفوذ، ف. ر. لی‌وس را به باد انتقاد گرفت که فکر می‌کرد فرهنگ «والای» اقلیتی تحت فشار، آخرین پناهگاه برای ارزشهای متمدنانه‌ای است که از نیروهای هرج و مرج طلب و منحط مدرنیته صنعتی و «جامعه توده‌گرا» نجات یافته است. ویلیامز می‌گوید، تصور لی‌وس از مدرنیته صنعتی بسیار ساده‌انگارانه است. برای مثال او دستاوردهای نیروی بخار و برق را انکار می‌کند. گذشته‌گرایی او هم نابجاست: صنعتی سازی دشمن نیست؛ دشمن سرمایه‌داری است. ویلیامز  علت ناامیدی و فساد روحی را نه در وسایل نوین ارتباطی – تلویزیون، رادیو، فیلم،  بلکه در شکاف‌های طبقاتی و توزع ناعادلانه ثروتی می‌بیند که هر دو به انگیزه سود و مالکیت خصوصی جمع می‌شوند.  

انتقاد جدید ویلیامز منظورش از فرهنگ هدفش تنها  لی‌وس نبود، بلکه متوجه «مارکسیسم بازاری» بود که فرهنگ را دنباله‌ای برای  اقتصاد می‌داند. ویلیامز همچون مارکسیست ایتالیایی، آنتونیو گرامشی فرهنگ را حوزه‌ای اساسی می‌بیند که قدرت و تجربه را منعکس می‌کند و به چالش می‌خواند. خود می‌گوید: «یک طبقه اجتماعی معین سلطه اجتماعی  خود را اساساً  نه فقط از طریق قدرت، اگرچه ضروری است، و نه تنها از طریق مالکیت، که همیشگی است، بلکه به طرز چاره ‌ناپذیری از طریق فرهنگ معیشتی –  آن اشباع عادت، تجربه و دیدگاه – حفظ می‌کند.» 

در کتاب «انقلاب مداوم» (۱۹۶۱) که از لحاظ نظریه‌پردازی و تأمل عمق بیشتری از کتاب «فرهنگ و جامعه» دارد و مکمل آن است، ویلیامز  توجه خود را از «سنت= میراث» به بریتانیای معاصر معطوف می‌کند و می‌‌گوید که فرهنگ امری «عادی» است و فعالیتی تخصصی نیست که  در انحصار نخبگان مرفه و تن‌آسا باشد. «شیوه کاملی از زندگی» است ، چنانکه امری بنیادی است: «شکر  نعمت بعد از غذا» نیست؛ نسخه تکامل یافته‌ای است که از تلاش‌های ضروری هرروزه انجام می‌گیرد (تا از رهگذر توصیف و تحلیل) محیط خود را بشناسیم و «با کامیابی بیشتر در آن زندگی کنیم.» منظور او از «فرهنگ» تنها آن نیست که در کمبریج درس می‌دهند یا در تالارهای سخنرانی در ماه اوت از آن سخن می‌گویند یا در موزه‌ها عرضه می‌شود، بلکه تمام فعالیت‌ها را در بر می‌گیرد: سرودهای مردمی، اشعار خانواده‌های روستایی، تلویزیون و آثار شکسپیر. به اعتقاد ویلیامز،    حوزه‌های دیگری هم هستند  که معمولاً به چشم «فرهنگی» به آنها  نگاه نمی‌کنند، مثل سازمان‌های بزرگ طبقه کارگر، چون اتحادیه‌های کارگری.

بعد از انتشار سه کتاب مهمش: (شهر مرزی؛ فرهنگ و جامعه؛ و انقلاب طولانی)، به عضویت دانشگاه کمبریج درآمد و تا آخر عمر شغلی خود در این دانشگاه در رشته تئاتر به تدریس پرداخت؛ دوره‌ای که از ۱۹۷۴ تا بازنشستگی زودتر از موعد او در ۱۹۸۳ طول کشید. (به این حجم هائل از کتاب‌ها می‌توان کتاب چهارم و شاید مشهورترین کتابش «کلید  واژه‌ها» را افزود که در  1976 منتشر شد [چاپ دوم ۱۹۸۳]). کتاب سترگ اخیر یک کار تحقیقی است و شامل کلمات و اصطلاحات مهمی چون «فرهنگ»، «طبقه»، «صنعت»، «دموکراسی» و …است که به گفته ویلیامز معانی‌ دگرگون شده‌شان تاریخ اجتماعی پیچیده‌ای پشت سر دارند.. 

در این هنگام ویلیامز با پشتکاری بی‌نظیر،  علاوه بر تحقیق در زمینه فرهنگ، به مطالعه و نوشتن رو آورد.  در داستان و جزوه‌نویسی نیز کار کرد و صدها مقاله و بررسی نوشت.     

این همه کار فکری تا حدی مدیون نحوه اداره تدریسش بود، ولی  به گفته آدرین پول Pool  ویلیامز استا راهنمایش بود و رساله دکتری‌اش را در اوایل ۱۹۷۰ زیر نظر او  نوشت، ویلیامز  شخصیتی «مهربان و دلگرم‌کننده» بود، هر چند ویلیامز هنوز شهرتی نداشت، و دلیلش هم آموزش دقیق و سختگیرانه‌اش  بود. با این حال، به قول ایگلتون، «سخنرانی بسیار مؤثر» با «حال و هوای رشک‌برانگیز و مقتدر و متین» بود و «تو را به خاطر اعتماد به نفس و وقارش جذب می‌کرد نه به به خاطر شخصیت کاریزماتیکش.»  

او در سال ۱۹۴۱ که به خدمت فراخوانده شد، از حزب کمونیست جدا شده بود و در سال ۱۹۶۶ به دلیل انزجار از سازش‌های هارولد ویلسون، هرگونه وفاداری باقی‌مانده به حزب کارگر را کنار گذاشت – با این حال همیشه در تلاش‌های نوسازی سوسیالیستی فعال بود. او به عنوان یک چهره کلیدی در چپ جدید، به ویژه در تدوین «مانیفست روز کارگر» (۱۹۶۷)، تلاشی برای ایجاد یک جایگزین سوسیالیستی در برابر تحریفات فابیانیستی از کارگری‌گرایی و انحراف استالینیستی از کمونیسم، ظهور کرد.

با وجود همه اینها، و علاقه فکری‌اش به جامعه و رفتار دوستانه و انسانی، فردی محتاط بود – مک‌کیب به یاد می‌آورد که «شخصی کاملاً دور از دسترس» بود. فرانسیس مولهرن به من گفت یک بار از او پرسیدند آیا ویلیامز دوست اوست: «من فکری کردم و با صدای بلند گفتم:، «مطمئن نیستم که دوست او بودن چه چیزی محسوب می‌شود»، منظورم این بود که همیشه احساس می‌کنید این هسته به خوبی محافظت شده وجود دارد.»

 این دوری شاید یک تکنیک انتقادی بود، راهی برای یافتن، همانطور که ویلیامز در بحث خانه‌های روستایی در اثر انتقادی کلاسیک خود «روستا و شهر» (۱۹۷۳) بیان کرده است: «فضایی برای تنفس، فاصله‌ای مناسب از کنترل‌های فوری و قابل مشاهده». 

ویلیامز با وجود تردیدش نسبت به کمبریج،  این نهاد نخبگان، در این دانشگاه ماند، زیرا «جدلی که دنبالش هستم در مکان‌هایی مانند اینجا در می‌گیرد. در اینجاست که  شما با مخالف اصلی خود روبرو می‌شوید، اما «اگر به دلیل راحتی، سنت، زیبایی مصنوعی مکان» – «ساختمان‌های زیبا، باغ‌های زیبا» – از آن سست شوید، باید عقب‌نشینی کنید. بنابراین متوجه می‌شوم که همیشه در کمبریج و در خارج آن هستم؛ در داخل آن هستم و در بیرون آن.»

بافت نثر او با این کناره‌گیری مشخص می‌شود: گرچه انسجام درونی دارد اما همچنان انزوا گرایانه است، گویی تمام ایده‌های او از مراقبه درونی بر تجربه خودش گرفته شده است. حتی نحوه برخورد او با این تجربه  به طرز عجیبی انتزاعی و غیرشخصی است. ویلیامز به خاطر حس «تاریخی» خود – توانایی‌اش در دیدن بیرون – مورد ستایش قرار گرفته است، اما گاهی اوقات می‌توان لحنی تقریباً تدافعی را در نحوه‌ی پوشش دادن اشارات زندگینامه‌ای با یک سلب مسئولیت تشخیص داد. ویلیامز در کتاب «روستا و شهر» در مورد زادگاهش، روستای بلاک مونتین  Black Mountain  بحث می‌کند و در مورد دلبستگی خود به آن می‌گوید:  «بسیاری از مردمان نیز همین احساس را در مورد زادگاه‌های خود دارند…»

عبارت مشابهی – تقریباً از سر اجبار – برای حل کردن امر شخصی در امر جمعی – در مقاله‌اش با عنوان «ایده فرهنگ مشترک» ظاهر می‌شود: «واقعاً جای تعجب نیست که دراین زمان و مکان، باید سعی می‌کردم فرهنگ را به عنوان یک تجربه خاص که با بسیاری فصل مشترک دارم، با آنها در میان بگذارم..»

سبک متمایز او، که با نحو پیچیده و جملات طولانی و خود-توصیف‌گر پر از انتزاع و وجه وصفی مشخص می‌شود، اغلب با عباراتی مانند «پیچیده»، «فشرده»، «منجمد» و «مبهم» توصیف می‌شود. مولهرن گمان می‌کند که این امتناع از تثبیت حسش تا حدی «به طور منفی تحت تأثیر «تجربه کمونیستی» بوده است، که او را با «اراده‌ای برای عدم پذیرش عقاید خشک» و امتناع از «فرمول‌بندی‌های آسان» باقی گذاشته است. ویلیامز به «سبک ساده» مرتبط با جورج اورول (که سیاست‌هایش نیز مورد انتقاد او بود) بی‌اعتماد بود و «به هر چیزی که طبیعی به نظر می‌آمد» مشکوک بود…..

با این همه، و در صدمین سالگرد تولد او، باید جایگاه او به درستی شناخت و به عنوان متفکری شجاع که نشان خود را بر نسل بعدی در زمینه مطالعات فرهنگی گذاشت حقگزار او بود. شجاعت او در این بود که مسلمات عصر و وضع موجود را به چالش خواند و در کوششی شرافتمندانه برای ایجاد بدیلی عملی برای زندگی، فراتر از سرمایه‌داری، در دهه‌های هفتاد و هشتاد کار کرد. او برای فهم فرهنگ و ادبیات و تاریخ بریتانیا در دوره مدرنیسم، راهی را گشود که هر خواننده جدی ناگزیر از پیمودن آن است.        

نیواستیسمَن، ۲۵ اوت ۲۰۲۱

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی