با شتابی باورنکردنی، بیخبر از پیامدها، نسل آینده را برای از دست دادن خانهمان آماده کردهایم.
آنها در کلاسها و شبکهها میآموزند، اما نمیدانند که دستشان را روی کبریتِ روشن گذاشتهاند و در کنار دینامیتی خاموش نشستهاند.
مدام در حال تا زدن چمدان و رؤیای فرار به سیارهای تازهاند.
فرض کنید آن سیاره را یافتند و برای ساختن خانهای نو میلیاردها دلار خرج کردند — آیا بدخواهی و طمعِ آدمی آنجا هم مهاجرت نخواهد کرد؟
آیا جنگ، خیانت و دزدی ریشهکن میشود؟
ما نسلی بودیم که آینده را گول زدیم؛ نسلی که در آینهاش گم شد.
گذشته، هرچند دشوار، دلش گرمِ یک چیز بود: جمع خانواده.
نشستهای ساده اما پرشور، بازیهای محلی، خندهٔ کودک و نصیحتِ بزرگتر — همهٔ اینها سرمایهای بود که امروز کمیاب شده است.
احترام به سالخوردگان، گفتوگوی روزمره، نگاه کردن در چشمان یکدیگر — جای خود را به پیامهای کوتاه و نگاههای خیره به صفحه داده است.
شستشوی ذهن، قطعِ پیوندها و مهارِ اطلاعرسانی ما را از هم دور کرده است؛
دیگر از حالِ یکدیگر بیخبریم.
ما علمی را که روزی رؤیا مینامیدند، به حقیقت تبدیل کردیم؛
اما آیا این پیروزی، خود کاشتنِ بذرِ نابودیمان نیست؟
دنیای دیروز از ما بازگشت میطلبد.
شاید وقت تنگ است، اما هنوز دیر نشده — اگر بخواهیم.
دستِ هم را بگیریم و نگذاریم نسلهای بعدی، میراثِ ما را با خاک یکسان کنند.
—————
۲۰۲۵/۱۰/۱۰




