درگذشت سمیه رشیدی، زندانی سیاسی، بار دیگر پرده از حقیقت تلخی برداشت که سالهاست فعالان حقوق بشر درباره آن هشدار میدهند: مرگهای خاموش در زندانهای جمهوری اسلامی ایران بهدلیل عدم رسیدگی پزشکی. او نه نخستین قربانی این سیاست نانوشته است و نه آخرین خواهد بود، اما نامش به فهرست طولانی زنانی پیوست که صدایشان در دیوارهای سرد زندان خاموش شد.
سمیه رشیدی، زنی جوان و مقاوم، بهخاطر فعالیتهای سیاسی و ایستادگی در برابر بیعدالتی در زندان بود. او دچار بیماری شد و بارها درخواست درمان و رسیدگی پزشکی داد. خانواده و همبندیهایش نیز بارها هشدار دادند که جان او در خطر است. اما مسئولان زندان و نهادهای امنیتی با بیتفاوتی و بیرحمی، از اعزام او به مراکز درمانی جلوگیری کردند.
سرانجام همانطور که فعالان حقوق بشر پیشبینی کرده بودند، بیتوجهیها جان او را گرفت. مرگ او نه یک حادثه، بلکه نتیجه مستقیم سیاست سیستماتیک محرومیت درمانی است.
مرگ سمیه رشیدی نه تنها یک فاجعه انسانی، بلکه نمادی از وضعیت زنان زندانی در ایران است. زنانی که در کنار تبعیضهای مضاعف جنسیتی، با شکنجههای روحی و جسمی نیز مواجهاند. سکوت در برابر این مرگها، به معنای پذیرفتن تداوم چرخه ظلم است.
مرگ سمیه رشیدی ما را به یاد دهها زندانی دیگر میاندازد: کاووس سیدامامی، استاد دانشگاه، که به شکل مشکوکی در زندان جان باخت. بهاره بهکیش و مریم اکبری منفرد که سالهاست از بیماری رنج میبرند اما از حق درمان محروم شدهاند. وحید صیادی نصیری که در اعتراض به شرایط غیرانسانی زندان اعتصاب غذا کرد و جانش را از دست داد. اینها تنها چند نام از فهرستی طولانی هستند. در همه این موارد، وجه مشترک یک چیز است: بیاعتنایی عامدانه به جان زندانیان.
زندان در تعریف حقوقی باید محلی برای اجرای حکم باشد، نه شکنجه و مرگ تدریجی. اما در ایران، سالهاست زندانها از جایگاه قانونی خود خارج شده و به مکانی برای اعمال فشار مضاعف بر زندانیان سیاسی و عقیدتی تبدیل شدهاند. یکی از اصلیترین روشها، محروم کردن زندانیان از درمان و خدمات پزشکی است.
بسیاری از گزارشها نشان میدهد که زندانهای ایران نه تنها امکانات ابتدایی درمانی ندارند، بلکه مأموران و مقامات امنیتی عمداً مانع اعزام زندانیان به بیمارستان یا دسترسی آنان به دارو میشوند. این رفتار، عملاً نوعی شکنجه سفید و کُشنده است.
جمهوری اسلامی، طبق قوانین داخلی و تعهدات بینالمللی، موظف است سلامت زندانیان را تضمین کند. اما آنچه در عمل دیده میشود، تبدیل شدن بیماری به ابزاری برای فشار و حتی حذف مخالفان است. عدم دسترسی به دارو، جلوگیری از اعزام به بیمارستان، و تهدید خانوادهها، نشان میدهد که این روند یک خطای فردی نیست، بلکه سیاستی سازمانیافته است.
زندانهای ایران صرفاً با مشکل پزشکی مواجه نیستند؛ خودِ شرایط نگهداری زندانیان بهتنهایی نوعی شکنجه است: ازدحام شدید سلولهایی که برای چند نفر ساخته شدهاند ولی گاه دهها زندانی را در خود جای میدهند.
کمبود امکانات بهداشتی: حمام و سرویسهای بهداشتی محدود و آلوده، آب ناسالم، و نبود مواد شوینده، بیماریهای پوستی و عفونی را شایع کرده است.
تغذیه نامناسب: غذای زندان اغلب بیکیفیت، فاسد یا ناکافی است و زندانیان دچار سوءتغذیه میشوند.
خشونت و آزار: زندانیان سیاسی عمداً در کنار مجرمان خطرناک و زندانیان عادی با جرایم سنگین نگهداری میشوند تا امنیت روانی و جسمی آنها را تهدید کنند.
حبس انفرادی طولانیمدت: استفاده گسترده از سلولهای انفرادی بهعنوان ابزاری برای شکستن روحیه، نمونهای از شکنجه روانی است.
در پایان باید گفت، درگذشت سمیه رشیدی یادآور این واقعیت است که در ایران امروز، زندان تنها محدود به چهاردیواری سلول نیست، بلکه تبدیل به جایی شده که جان انسانها به بازی گرفته میشود.
سمیه رفت اما نامش به نمادی از مقاومت و مظلومیت بدل شد. وظیفه جامعه مدنی، رسانهها و نهادهای بینالمللی این است که اجازه ندهند خون او و دیگر قربانیان بیعدالتی فراموش شود.
تا زمانی که جمهوری اسلامی ایران سرنگون نشوند، هر روز باید منتظر شنیدن نام دیگری باشیم که قربانی بیرحمی این سیستم شده است.



خانم ریزان حمیدی گرامی.
دست شما درد نکند بابت این نوشته.
ولی لطفا از کلمه مرگ، درگذشت،…..استفاده نکنید! این نمونه ای از یک قتل آشکار حکومتی و نوعی شکنجه اسلامی است. که پنج دهه ادامه دارد.
ممنون . نقدتون خیلی به جاست