کدام راه برای خروج از جهنم ترامپ؟ لیبرالی، سوسیال دموکرات یا کمونیستی؟ – ترجمه ی: داود جلیلی

طبقه‌ی کارگر به‌خوبی می‌داند ترامپ کیست.

گروه‌های نقاب‌دار اداره‌ی مهاجرت، مردم را از محل کار، مدرسه و خانه بیرون می‌کشند. پلیس با باتوم بر سر معترضانی می‌کوبد که علیه نسل‌کشی در غزه فریاد می‌زنند. دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها آموزگارانی را که اجازه می‌دهند دانش‌آموزان درباره‌ی تاریخ صهیونیسم بحث کنند، اخراج می‌کنند. هشتصد کارمند اداره‌ی ملی اقیانوسی و جوی (NOAA) برکنار می‌شوند. و زمانی که فاجعه‌ای رخ می‌دهد، سازمان مدیریت اضطراری فدرال (FEMA) توان اعزام نیروِی کافی به مراکز سیل‌زده یا گرفتار آتش‌سوزی را ندارد. یک میلیون کارگر فدرال از حق قرارداد جمعی محروم شده‌اند. در مراکز درمانی به بیماران گفته می‌شود پیش از آن‌که دکترها آن‌ها را معاینه کنند، باید شغلی پیدا کنند. دانشمندان ناچارند پژوهش‌های خود درباره‌ی درمان انواع سرطان را متوقف کنند؛ همان بیماری‌ای که شاید دامنگیر شما هم بشود. سیصد هزار کارگر بخش خصوصی که در شرکت‌های طرف قرارداد دولت فدرال کار می‌کنند، تضمین حداقل دستمزد ۱۷.۷۵ دلار در ساعت را از دست می‌دهند.

ستمگرانی را که بر زندگی ما چیره شده‌اند، چگونه می‌توان شکست داد؟ ما سه راهبرد اصلی پیش رو داریم:

۱. کارزار لیبرال‌ها: بازگرداندن همان دموکراسی‌ای که در کلاس علوم اجتماعی دبیرستان به ما می‌آموختند. ترقی‌خواهان‌شان از حزب دموکرات می‌خواهند «پیام‌رسانی» خود را گسترش دهد تا تمام زحمتکشان را جذب کند.

۲. کارزار سوسیالیست‌های دموکرات DSA: تلاش برای اصلاح سرمایه‌داری از طریق انتخابات و معرفی نامزدهای خود. آن‌ها امیدوارند با رأی‌گیری و ابزارهای قانونی به سوسیالیسمی که درک خاص خود را از آن دارند برسند.

۳. کمونیست‌ها: پیوستن به خیزش‌هایی که در برابر سرکوب ترامپ شکل می‌گیرند و ساختن وسیله‌ی سیاسی مستقلِ قدرت طبقه‌ی کارگر؛ یعنی یک حزب کمونیست انقلابی، آماده برای پیمودن راه سوسیالیستی–کمونیستی.

ترامپ و نیروهای پشت سر او اغلب فاشیست، یا در مسیر فاشیسم و اقتدارگرایی توصیف می‌شوند. پرسش نخست این است: جایگاه فاشیسم در میان رژیم‌های سیاسی کجاست؟

جمهوری سرمایه‌داری و انواع آن

قدرت دولتی که ما در چارچوب آن زندگی می‌کنیم، یک جمهوری سرمایه‌داری است. جمهوری است زیرا بسیاری از «ما، مردم» هرگز در اداره‌ی آن مشارکت نداریم؛ در صورتی که مشارکت داشتیم، می‌توانست دموکراسی باشد. جیمز مدیسون جمهوری را چنین تعریف کرد: یک جمهوری توسط «تعداد اندکی از شهروندان اداره می‌شود که از سوی بقیه انتخاب‌شده‌اند.» ما تنها حق داریم به یکی از آن‌ها رأی بدهیم.

این نظام جمهوری سرمایه‌داری است زیرا هدف بنیادین آن حمایت از سرمایه‌داران و افزایش ثروت آنان است. قانون اساسی آمریکا بیان می‌کند که نه می‌توان کسی را «از زندگی، آزادی یا دارایی، بدون طی روندهای قانونی محروم کرد»، و نه می‌توان دارایی خصوصی را بدون جبران عادلانه برای استفاده‌ی عمومی ضبط کرد.

به ما گفته می‌شود که دموکراسی و فاشیسم متضاد یکدیگرند. اما هر دموکراسی در واقع دموکراسی‌ای برای طبقه‌ای خاص است. در جمهوری سرمایه‌داری به ما آموزش داده نمی‌شود که کدام طبقه از دموکراسی بهره‌مند می‌شود: طبقه‌ی سرمایه‌دار.

(کلمه‌ی «بورژوازی» در فرانسوی به معنای سرمایه‌دار است و به‌ویژه به نهادهای سیاسی، فرهنگی و اخلاق سرمایه‌داری اشاره دارد. نام «بورژوازی» مترادف با طبقه‌ی سرمایه‌دار است.)

دموکراسی بورژوایی و فاشیسم شکل‌های مقابل جمهوری سرمایه‌داری هستند. هر دو از ابزارهای اصلی طبقه‌ی حاکم یعنی تقلب ایدئولوژیک و نیروی سرکوبگر بهره می‌گیرند. دموکراسی بورژوایی زمانی شکوفا می‌شود که مردم به فریب آزادی، فرصت و ترقی دل ببندند. اما مطمئن باشید، این دموکراسی از نیروی سرکوب علیه هر گروه تهدیدکننده استفاده خواهد کرد.

فاشیسم معمولاً از زور آشکار بهره می‌برد. ایدئولوژی همیشگی، اثر خود را از دست می‌دهد. فاشیسم برتری یا پستی نژادی را به کار می‌گیرد، از کشتار تجلیل می‌کند و نارضایتی‌های توده‌ای را متوجه برخی قوم‌ها، مذهب‌ها یا گروه‌های اجتماعی می‌کند- همه به‌جز طبقه‌ی بهره‌کش.

جمهوری‌های سرمایه‌داری، همراه با حوزه‌ای که توسط دموکراسی بورژوایی و فاشیسم مهار می‌شود، همواره بین پیش رفت و عقب گرد حرکت کرده‌اند. آلمان در دهه‌ی۱۹۲۰ جمهوری وایمار را داشت و در ۱۹۳۳، زمانی که تمام تلاش‌ها برای سرکوب مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر شکست خورد، سرمایه‌داران قدرت را به نازی‌ها سپردند. پس از جنگ جهانی دوم، آلمان غربی جمهوری فدرال شد، با احزاب متعدد، انتخابات منظم و نسبت نمایندگی منظم آرا.

ایتالیا، یونان، اسپانیا، پرتغال و دیگر کشورها، فاشیسم یا دیکتاتوری نظامی را ، صرفا برای بازگشت به دموکراسی‌های بورژوایی تجربه کردند. در طول تمام این تغییرشکل‌ها، طبقه‌ی سرمایه‌دار بالای سر حزب‎ها، یک دسته یا یک دیکتاتور طبقه‌ی حاکم باقی ماند. اقتصاد سرمایه‌داری پابرجا ماند. 

از زمان جنگ داخلی در میانه‌ی قرن نوزدهم، آمریکا به‌طور کلی به نقطه‌ی نهایی دموکراسی بورژوایی نزدیک مانده است. اما هر زمان که بخشی از توده‌ها خواهان دموکراسی غیرقابل قبول شدند، جمهوری آن‌ها را با خشونت غیرقانونی سرکوب کرد.

از تبعیض و سرکوب تا فروپاشی جمهوری سرمایه‌داری

* سیاه‌پوستان، به‌ویژه در جنوب، از حق رأی، دادرسی قانونی، محاکمه توسط هیئت منصفه‌ای متشکل از همتایان خود و دیگر حقوق دموکراتیک بورژوایی محروم بودند. در عوض، قربانی لینچ‌هایی می‌شدند که توسط گروه کوکلاکس‌کلان سازمان‌دهی و از سوی کلانتر محلی نادیده گرفته می‌شد.

* در سال ۱۹۱۷، معدن‌چی‌های فلپس داگز در بیسبی آریزونا اعتصاب کردند. آن‌ها خواستار رهایی از شیفت‌های ۱۲ ساعته در شش روز هفته و دریافت حقوق ثابت—نه دستمزد وابسته به قیمت مس—بودند. شرکت، نیروهای نظامی و شبه‌نظامیان دولت را به مداخله واداشت و ۱۲۰۰ معدنچی را در واگن‌های باری مخصوص دام جا داد و در میانه‌ی صحرای نیومکزیکو رها کرد.

* پس از جنگ جهانی دوم، دولت گرفتن شغل برای کمونیست‌ها، فعالان سندیکایی و لیبرال‌های چپ‌گرا و حتی اجاره‌ی محل زندگی را غیرممکن ساخت، چه رسد به آزادی بیان و تشکل. «وحشت سرخ» تا دهه‌ی ۱۹۵۰ ادامه داشت.

* امروزه افرادی که علیه نسل‌کشی صهیونیستی در غزه فریاد می‌زنند و دیکتاتوری ایدئولوژیک صهیونیستی در آمریکا را به مبارزه می‌طلبند، از مدرسه و محل کار اخراج می‌شوند.

ازهم‌پاشیدگی جمهوری سرمایه‌داری

دولت ترامپ شکلی از جمهوری سرمایه‌داری است و با سرعت به سوی طیف نهایی فاشیسم حرکت می‌کند. نیازی به بحث نیست که آیا دولت ترامپ فاشیستی است یا نه؛ از یک سو، سرکوب هنوز به عمق سرکوبی که نازی‌ها در آلمان اعمال کردند نرسیده است، و از سوی دیگر، قربانیان تاخت‌وتاز اداره‌ی مهاجرت با درد و رنجی مشابه قربانیان گشتاپو مواجه شده‌اند.

دولت ترامپ گام بزرگی در روندی برداشته که طی ۲۵ سال گذشته جریان داشته است و نشان می‌دهد جمهوری سرمایه‌داری آمریکا در حال فروپاشی است.

برخی نشانه‌های فروپاشی:

* در سال ۲۰۰۰، ال گور برنده‌ی انتخابات ریاست جمهوری بود، اما تیم جرج دبلیو بوش از پذیرش آرا در فلوریدا خودداری کرد. دادگاه عالی شمارش آرا را با دستوری آشکارا غیرقانونی متوقف کرد و با (اکثریت) پنج به چهار رأی، رئیس جمهور خود را برگزید. قاضی بریر، یکی از چهار رأی، آشکارا در مورد آسیب دیدگی اعتماد به دموکراسی بورژوایی نوشت: «پدید آمدن این حکم انشعابی می‌تواند اعتماد مردم به دادگاه را تضعیف کند. این اعتماد، گنجینه‌ای عمومی و عنصری حیاتی برای حاکمیت قانون است.»

* وقتی دونالد ترامپ در تابستان ۲۰۱۵ اولین نامزدی خود را برای ریاست جمهوری اعلام کرد، رسانه‌های خبری پوشش بی‌سابقه‌ای به این سلبریتی سرگرمی و دلال مالیات‌گریز املاک دادند. در دهه‌ی ۱۹۵۰، اگر کسی مانند او تلاش می‌کرد در انتخابات شرکت کند، سه شبکه تلویزیونی بزرگ او را نادیده می‌گرفتند. درآن زمان رئیس اجرایی CBS و ناشران نیویورک تایمز و واشنگتن پست گفتگوهای منظمی با آلن دالاس، رئیس سیا برگزار می‌کردند. (استفان کینزر، برادران، نیویورک ، هنری هات، ۲۰۱۳ص۱۲۵) درآن زمان طبقه حاکم متحد تر بود و رسانه‌ها تمام منافع طبقاتی را در راستای جلب مخاطبان بیشتر فدا نمی‌کردند.  اما رسانه‌های خبری در ۲۰۱۵-۲۰۱۶ از این که نمایش ترامپ جایگاه آن‌ها را در رتبه بندی بالا تربرده و مقدارزیادی تبلیغات تجاری فروخته بود نشئه شده بودند و منافع طبقاتی را در راستای جلب مخاطب‌های بیشتر فدا کردند. 

* در ۶ ژانویه‌ی ۲۰۲۱، شبه‌کودتای بی‌سابقه‌ای رخ داد. پیش از آن، هرگز جمعیتی استخدام‌شده از سوی ثروتمندان ساختمان کاپیتول را اشغال نکرده بود. این اقدام تقریباً مانع تأیید رئیس جمهور جدید شد. شکاف میان ترامپ و برخی ژنرال‌ها واکنش فدرال را فلج کرد و نیروی پلیس کاپیتول به سختی جمعیتی را که برای ریختن خون نمایندگان آمده بودند، عقب راند.

فروپاشی دموکراسی بورژوایی و راهبردهای طبقهٔ کارگر

ایالات متحده دیگر توان بازگشت به یک دموکراسی بورژوایی ناب را ندارد؛ دموکراسی‌ای که بر احترام پایدار به حاکمیت قانون در میان سرمایه‌داران، بر مرزهای پذیرفته‌شده‌ی قدرت اجرایی و بر بی‌طرفی دستگاه قضایی میان سرمایه‌داران رقیب استوار باشد. فروپاشی سیاسی، نتیجه و برآیند گریز‌ناپذیر واقعیت‌های اقتصادی است.

پیش از این، سرمایه‌داران با پرداخت دست‌مزدهای رایج می‌توانستند فرصت‌هایی برای سرمایه‌گذاری‌های جدید پیدا کنند؛ رونق و رکود به نوبت جای خود را عوض می‌کردند ، اما روند کلی در حال پیشرفت بود. حتی در طی رکود دهه‌ی ۱۹۳۰، جنبش‌های توده‌ای پیروزی‌های بزرگی به دست آوردند. شرکت‌های جنرال موتورز و کرایسلر، در مقابله با تحصن اعتصابی کارگران خودروسازی در سال‌های ۱۹۳۶–۱۹۳۷، به رسمیت شناختن اتحادیه‌ کارگران متحد اتوموبیل را پذیرفتند (فورد تا سال ۱۹۴۱ مقاومت کرد). جنرال موتورز با افزایش ۲۵ میلیون دلار در دستمزدها موافقت کرد. رئیس‌ها می‌خواستند (هم‌زمان ) به تولید خودرو و کسب سود ادامه دهند و سود جنرال موتورز در سال ۱۹۳۷ به ۱۹۶ میلیون دلار رسید. 

با این حال، پس از آن، انباشت سرمایه- سرمایه‌گذاری دوباره‌ی سود برای کسب سود بیشتر- به مانعی غیرقابل عبور برخورد کرده است. توسعه‌ی صنایع جدیدی که کارگران زیادی را در خط‌های مونتاژ و کارخانه‌ها به خدمت می‌گرفت، مربوط به گذشته است، مگر اینکه نیروی کار ارزان چین در دسترس باشد. انباشت موجود به سوی پیشرفت‌های فن‌‌اورانه هدایت می‌شود؛ پیشرفت‌هایی که تنها بخش ناچیزی از شغل‌ها را ایجاد می‌کند و این شغل‌ها به سرعت انحصاری می‌شوند. رکود در انباشت، دستمزدها و شرایط کار را کاهش می‌دهد و سرمایه‌داران به راه‌اندازی خدمات متکی بر نیروی کار ارزان، مانند اوبر، روی می‌آورند. درآمد هفتگی کارگران غیرنظارتی در بخش خصوصی در سال ۱۹۷۳ به پایین‌ترین سطح رسید و طی پنجاه سال گذشته هرگز بهبود نیافته است. پیش از این، هرگز چنین چیزی رخ نداده بود. سرمایه‌داری وارد آخرین مرحله‌ی زوال خود شده است.

به علاوه، سرمایه‌ی ایالات متحده دیگر بر اقتصاد سرمایه‌داری جهانی مسلط نیست.

ترامپ و سرمایه‌داران

دموکراسی بورژوایی معمولاً با اجرای چند برنامه‌ی اجتماعی کلیدی به ایدئولوژی لیبرالی خود اعتبار می‌بخشد. اکنون طبقه‌ی سرمایه‌دار می‌خواهد از شر آن‌ها رها شود. به کسانی که مراقبت بهداشتی خود را از Medicaid (بیمه درمانی برای اقشار کم‌درآمد) دریافت می‌کنند گفته می‌شود باید جای کارگران کشاورزی را پر کنند. وزیر خزانه‌داری با افتخار می‌گوید که حساب‌های پس‌انداز برای نوزادان می‌تواند دریچه‌ای پنهان برای نابودی تأمین اجتماعی باشد.

راهبرد امپریالیستی که پس از جنگ جهانی دوم برای سرمایه‌ی ایالات متحده کارآمد بود، اکنون درهم شکسته است. سرمایه‌داران دولتی و خصوصی چین در بازارهای جهانی، از جمله آمریکا، بیشتر از ایالات متحده می‌فروشند و در کشورهای درحال توسعه برای تصاحب مواد خام، در ساخت راه‌آهن و فرودگاه‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند. در ماه جولای، یک سیاستمدار دولت بایدن به طور رسمی پذیرفت: «از زمان بحران مالی جهانی (۲۰۰۸) و جنگ‌های شکست‌خورده در افغانستان و عراق، روشن بوده است که ایالات متحده تحت فشار شدید کاری است.» از این رو، آمریکا برنامه‌های کمک پیشین را لغو و با اعمال سیاست تعرفه‌ها، از کنترل خارج شده و به مخارج نظامی شتاب می‌دهد.

دولت ترامپ، که یک خودشیفته‌ی نادان در صف مقدم آن قرار دارد، در حال وحشی‌گری در آمریکا و سراسر جهان است. این بهترین کاری است که طبقه‌ی سرمایه‌دار آمریکا یافته است. جیمی دیمون، مدیرعامل جی‌پی مورگان چیس، در فروم اقتصادی جهان گفت که تعرفه‌ها ممکن است سبب «اندکی تورم» شوند اما «برای امنیت ملی» خوب هستند و افزود که شرکت‌ها زیادی «خود را وقف ارتباط با جامعه‌ی سیاه‌پوست، اسپانیایی‌تبار، جامعه‌ی دگرباشان جنسی (LGBT) و افراد دارای معلولیت کرده‌اند.» او از عقب‌گرد از برنامه‌های رفع تبعیض (تنوع) حمایت کرد و گفت لیبرال‌ها باید بپذیرند که «باید دوباره به عمل‌گرایی بازگردیم.»

برخی سرمایه‌داران آرزو دارند که باند ترامپ کارها را روان‌تر پیش ببرد. برخی دیگر ممکن است بخواهند «دیوانه‌ی بالادست» را برکنار کنند، اما هیچ‌یک علاقه‌ای به بازگرداندن دموکراسی بورژوایی روزگار گذشته ندارند.

راهبرد لیبرالی، سوسیال‌دموکراتیک یا کمونیستی؟

طبقه‌ی کارگر—اکثریت بزرگ مردم—چگونه می‌تواند با جهنم ترامپ مبارزه کند؟

* لیبرال‌ها می‌خواهند آمریکا را به دموکراسی بازگردانند؛ دموکراسی بورژوایی که خودرو انتخابی آن‌ها حزب دموکرات است. این حزب شبکه‌ای از گروه‌های محلی غیرقابل تقسیم دارد که از سوی ازرا لوین ایجاد و تحت هدایت عملی حزب دموکرات قرار گرفته است. شعار دوکلمه‌ای راهپیمایی‌های ۱۴ ژوئن آن‌ها: «نه به شاه‌ها» است و گام اول، بازپس‌گیری کنگره در سال ۲۰۲۶ تعیین شده است.

برخی لیبرال‌ها (ترقی‌خواهان) قبول دارند حزب دموکرات پایگاه گسترده‌ای از طبقه‌ی کارگر را از دست داده است. اما آیا می‌دانند این اتفاق از زمان جیمی کارتر (۱۹۷۶–۱۹۸۰) آغاز شد؟ بیل کلینتون (۱۹۹۲–۲۰۰۰) کنترل شرکتی بر حزب دموکرات را تکمیل کرد و امروز هسته‌ی رأی‌دهنده‌های آن را حرفه‌ای‌های با درآمد بالا تشکیل می‌دهند. ترقی‌خواهان از رهبران حزب می‌خواهند درباره‌ی نگرانی‌های اقتصادی، مراقبت بهداشتی و مسائل زحمتکشان بیشتر سخن بگویند. متأسفانه، این «پیام دادن» فقط بازاریابی شرکتی برای جلب رأی‌دهنده‌ها است.

* سوسیالیست‌های دموکرات، برای اصلاح پس از اصلاح کارزارهایی راه می‌اندازند و انتظار دارند ازاین طریق به سوسیالیسم برسند. در ۱۸۹۹، ادوارد برنشتاین در آلمان استدلال می‌کرد که یک حزب سوسیالیست می‌تواند برای پیروزی به اصلاح‌ها و کسب کرسی‌های پارلمانی ادامه دهد. این روند برای مدتی انجام شد و به توهم دست‌یابی به سوسیالیسم بدون انقلاب دامن زد. اما امروز تقریباً تمام مبارزه به دفاع در برابر کاهش‌های بودجه، خصوصی‌سازی و تجاوز امپریالیستی محدود شده است. 

هسته‌ی سوسیالیسم دموکراتیک در آمریکا، سوسیالیست‌های دموکرات آمریکا (DSA) هستند. بسیاری از اعضای صف و ستاد آن مبارزانی فعال برای نیازهای زحمتکشان‌اند. با این حال، برنامه‌ی DSA که در سال ۲۰۲۱ تصویب شد، بیش از آنکه درباره‌ی سوسیالیسم باشد- بی‌آنکه اشاره‌ای به طبقه داشته باشد- بر دموکراسی تأکید می‌کند. از نظر آن‌ها، دولت نهادی است که هر طبقه‌ای می‌تواند آن را تحت کنترل خود بگیرد و دستگاه دولت به یک طبقه تعلق ندارد.

 راهبردهای سوسیالیست دموکراتیک و کمونیستی

DSA خواهان مالکیت عمومی است، اما بدون برنامه‌ریزی کلی و تخصیص سرمایه‌گذاری. آن‌ها معتقدند: «سوسیالیسم بازار می‌تواند شکل‌های بسیاری داشته باشد، مانند تعاونی‌های تحت مالکیت کارگران یا شرکت‌های تحت مالکیت عمومی با مدیریت کارگران و نمایندگان مصرف‌کننده‌ها.» سوسیالیست‌های دموکرات تا حد امکان از تمرکز قدرت دوری می‌کنند.

شرکت‌ها از نظر ساختار تنوع دارند، اما همه‌ی آن‌ها برای کسب سود کار می‌کنند. تعاونی‌ها به کارگران شغل‌های بیشتری می‌دهند، اما آن‌ها را به کار شدید برای افزایش سهمشان از درآمد شرکت وادار می‌کنند. این «سوسیالیسم بازار» در یوگسلاوی شکست خورد. شرکت‌های گروه موندراگون «تحت مالکیت کارگران» در اسپانیا شکست خوردند و همین مدل در چین یکی از نابرابرترین توزیع‌های درآمد جهان را ایجاد کرد.

سوسیالیست‌های دموکرات آمریکا هرگز از انقلاب سخنی نمی‌گویند و مانع پیوستن اعضای خود به هر «سازمان مبتنی بر مرکزیت دموکراتیک» ( بخوان کمونیستی) می‌شوند. در عوض، آن‌ها به فکر «مجمع مؤسسان دوم قانون‌گذاری برای نگارش اسناد بنیان‌گذار یک دموکراسی سوسیالیستی نو» هستند. بهتر است DSA با روح سالوادور آلنده مشورت کند؛ که در سال ۱۹۷۰ به ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد و بدون برانداختن جمهوری سرمایه‌داری، حرکت به سوی سوسیالیسم را آغاز کرد. دستگاه نظامی در سال ۱۹۷۳ او و هزاران نفر دیگر را کشت.

DSA عضوهایش را به شرکت در انتخابات، تصویب قطعنامه‌ها و قانون‌گذاری در شوراهای شهری و دیگر سازمان‌های دولتی هدایت می‌کند و از مقام‌های اتحادیه‌های کارگری ، تا زمانی که آن‌ها به خیانت‌کاران غیرقابل انکاری تبدیل نشده باشند، حمایت می‌نماید. بیانیه‌ی ۶ فوریه‌ی DSA درباره‌ی ترامپ آن‌چه را که برای آن اولویت دارد پنهان نمی‌کند: «مبارزه برای پیروزی در جنگ برای دموکراسی در صندوق‌های رأی، در جنبش کارگری و در محله‌های ما.» 

کمونیست‌ها مشارکت رزمنده در مبارزه‌های توده‌ای را با ترویج، آموزش و سازماندهی برای ایجاد حزب کمونیست- که اسلحه‌ای ضروری برای سرنگونی انقلابی سرمایه‌داری است- ترکیب می‌کنند. یک نظام سوسیالیستی جایگزین جمهوری سرمایه‌داری می‌شود و اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده، بدون ثروتمند و فقیر، جایگزین بهره‌کشی سرمایه‌داری می‌گردد. سوسیالیسم جهت و هدف دارد، یعنی مجموعه‌ای از پروژه‌های کمونیستی برای زدودن بقایای جامعه‌ی طبقاتی است.

پنهان نیست که انقلاب مستلزم تعهد ژرف است. تاریخ و تحلیل علمی شیوه‌های تولید تایید می‌کنند که انقلاب گریزناپذیر است، اما زمان آن مشخص نیست. انقلاب نمی‌تواند پیش از آماده شدن توده‌ها رخ دهد و زمانی که توده‌ها به پا می‌خیزند، حزب کمونیست باید آماده باشد.

راهبرد لیبرالی نمی‌تواند دموکراسی بورژوایی را زنده کند و توهم سوسیالیست دموکراتیک عملاً جنبش را به عقب می‌راند. تنها یک راه واقعی وجود دارد: طبقه‌ی کارگر باید جمهوری سرمایه‌داری را نابود و دیکتاتوری خود را برقرار کند. اکثریت طبقه‌ای خود را به طبقه‌ی حاکم تبدیل ‌کند و همان‌طور که الزامی هر قدرت دولتی است، دشمنانش را سرکوب ‌نماید. دولت از جامعه‌ی جدید محافظت می‌کند، جامعه‌ای که در آن کارگران برنامه‌ریزی می‌کنند چه باید انجام شود و نیروی کار آزادشده‌ی خود را برای انجام آن سازماندهی می‌کنند.

تحلیل طبقاتی در ارزیابی راهبردهای لیبرالی، سوسیال دموکراتیک و کمونیستی برای مقابله با جهنم ترامپ به ما کمک می‌کند. نظام او اجتناب از انتخاب سیاسی را غیرممکن ساخته است. ما کار درست را تشخیص داده و سپس آن را انجام خواهیم داد.

*چارلزاندروز نویسنده غول میان تهی و کتاب‌های دیگر است.

https://newworker.us/domestic/which-way-out-of-trump-hell-liberal-dem-soc-or-communist

برچسب ها

نپال خود را دروضعیت سرنوشت سازی می‌بیند. ناتوانی چپ در تحکیم دست‌آوردهای خود و تبدیل آرمان‌های انقلابی به ساختارهای پایدار دموکراسی و عدالت اجتماعی خلاء پر خطری ایجاد کرده است. اگر نیروهای استبدادی یا منفعت طلب این خلاء را پرکنند، هدف‌های اصلی انقلاب جمهوری خواهانه سال 2008 می‌تواند با تاخیرها ومصالحه‎ های جدی رو در رو شود.

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
برزو فولادوند
برزو فولادوند
5 ماه قبل

اتفاقا طبقه کارگر آمریکا نمیداند ترامپ کیست بلکه طرفدار او هم هست. در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری گذشته اکثریت اردوی کار به ترامپ که رقیب دو زن بود رای دادند. طبقه کارگر امریکا بطور بیسابقه ای از خود بیگانه شده و در چندین دهه گذشته همواره به راست گرایش داشته، کاهش عضویت در سندیکا ها و اتحادیه های کارگری نمونه بارز آنست. اکثریت نیروی کار در آمریکا مانند اروپا و سایر کشور های صنعتی ضد مهاجر هستند. اشکال روشنفکران مارکسیست و چپ در اینست که ارتباط ارگانیک با طبقه کارگر را از دست داده اند و آنچه را که خود پندار میکنند بحساب طبقه کارگر میگذارند

آگهی

1
0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x