آیا ما از استبداد فقط در سیاست میگریزیم یا در خودمان نیز با آن مواجهایم؟
با نزدیک شدن به سومین سالگرد جنبش زن، زندگی، آزادی و قتل مهسا (ژینا) امینی، پرسش از ریشههای استبداد و راههای رهایی از آن از اهمیت بیشتری برخوردار است.
استبداد را معمولاً بهعنوان یک ساختار سیاسی از بالا به پایین میشناسیم: حکومتی که مردم را سرکوب میکند. اما اگر استبداد فقط یک نظام حکومتی نباشد؟ اگر نوعی ذهنیت باشد که حتی پس از مهاجرت، تحصیلات بالا، و زندگی در جوامع آزاد، همچنان در وجود ما بماند؟ تجربهی بسیاری از مهاجران ایرانی نشان میدهد که الگوهای عمیق سلطه گری و سلسله مراتبی بودن، در روابط اجتماعی ما هنوز حضور دارند، حتی دور از ایران.
با وجود دستاوردهای علمی و حرفهای بالا، آیا در جامعهی ایرانی خارج از کشور، فرهنگ گفتوگوی آزاد، مسئولیت پذیری، و احترام متقابل هم رشد کرده است؟ در بسیاری از موارد، پاسخ منفی است. شکافهای نسلی و سیاسی عمیقاند، گفتوگوی باز نایاب است، و صداهای متفاوت بهسادگی حذف یا بیاعتبار میشوند، چه در فضای مجازی، چه در نهادهای مدنی، و چه در جمعهای سیاسی.
حتی در کشورهای آزاد، تلاشهای جمعی ایرانیان اغلب با مقاومت، تخریب، یا برچسب زنی روبهرو میشود. هر تلاشی برای ایجاد پلتفرم مشترک یا گفتگو میان تفاوتها، بلافاصله متهم به خیانت یا وابستگی به بیگانه میشود. این رفتارها نشان میدهد که ذهنیت استبدادی هنوز در ما زنده است: میل به حذف، ترس از تفاوت، و نیاز به کنترل، به جای گفت وگوی سازنده.
در پشت این رفتارها، روانشناسیای نهفته است که تابِ شنیدنِ نقد، تحملِ آسیب پذیری، یا پذیرشِ عدم کنترل را ندارد. ذهنیتی که بیشتر نگران ظاهرو تصویر و قضاوت دیگران است تا حقیقت.
همین ذهنیت سلسلهمراتبی، اغلب با تبعیض نسبت به گروههای دیگر همراه است. نگاه تحقیرآمیز به مهاجران افغان یا بیتفاوتی نسبت به رنج مردم فلسطین، در بعضی از محافل ایرانی، چه داخل کشور و چه در دیاسپورا، دیده میشود. این واکنشها پیچیدهاند و تحت تأثیر تاریخ و تبلیغات سیاسی شکل گرفتهاند، اما در نهایت، همان منطق سلطه و برترپنداری را بازتولید میکنند.
واکنش عمومی به افغانستان و فلسطین اگرچه در ظاهر متفاوت بهنظر میرسد، اما در واقع ریشه در یک ساختار فکری مشترک دارد: دیگریهراسی، داوری اخلاقی، و داوری سیاسی مطلقگرا.
در مورد افغانها، واکنش عمومی، چه در رسانههای رسمی و چه در شبکههای اجتماعی فارسیزبان، غالباً سرشار از تحقیر، بیاعتمادی و ترس است. مهاجران افغان نهتنها بهعنوان غیرخودی که بهمثابه تهدید اجتماعی و حتی سیاسی تصویر میشوند. این واکنش در عمل هم راستا با سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی است؛ گفتمانی که مهاجران را غیرقابل اعتماد، فاقد ارزش و مزاحم میداند. در اینجا، جامعهی مدنی ناخواسته یا آگاهانه در کنار اقتدارگرایی قرار میگیرد و در بازتولید خشونت سهیم میشود.
در مورد فلسطین، واکنش عمومی در نگاه اول متفاوت است، اما از همان ساختار داوری مطلقنگر پیروی میکند. بهخاطر سالها تبلیغات دولتی و مصادره آرمان فلسطین توسط جمهوری اسلامی، بسیاری از ایرانیان، بهویژه در دیاسپورا، حمایت از مردم فلسطین را نوعی همراهی با حکومت تلقی میکنند و بنابراین، آشکارا یا تلویحاً موضعی خصمانه نسبت به فلسطینیها اتخاذ میکنند. قربانیان غیرنظامی نادیده گرفته میشوند، مقاومت با تروریسم یکی گرفته میشود، و بیطرفی اخلاقی جای همبستگی انسانی را میگیرد.
در هر دو مورد، یک سازوکار ذهنی واحد در حال عمل است:
واکنشی که نه بر پایهی تحلیل مستقل یا اصول انسانی، بلکه از دلِ تنفر انباشته، خشم فروخورده، احساس بیعدالتی، و تحقیر تاریخی سربرمیآورد. این واکنشها حاصل زخمهایی هستند که هیچگاه فرصت التیام نیافتهاند، و حالا بهجای همدلی با «دیگری»، در قالب داوری اخلاقی و سیاسی فوران میکنند. در این فضا، احساسات جمعی، قضاوتهای مطلقگرا، و کلینگری شتابزده، جای شنیدن، جزئینگری و تحلیل دقیق را میگیرند. ذهنیتی شکل میگیرد که بهجای پرسیدن از درد دیگری، به مجازات اخلاقی او میپردازد؛ و آنگاه حذف و طرد، جای همبستگی و درک متقابل را میگیرد. این وضعیت نشان میدهد که گسست از اقتدارگرایی دولتی به خودی خود به معنای رهایی از اقتدارگرایی نیست. جامعه میتواند در مخالفت با حکومت، همان ساختارهای فکری خشونت بار، غیراخلاقی و ضدانسانی را تکرار کند، اینبار در نام مردم، یا به نام آزادی. در واقع، رفتار تبعیضآمیز ما نسبت به دیگری، آینهای از لایههای پنهان ذهنیت استبدادی ماست. ما گاه آنقدر درگیر نقد دیگران هستیم که فرصت نمیکنیم خودمان را نقد کنیم.
استبداد در ایران، ترکیبی از دیکتاتوری، پدرسالاری، و سنت دینی هزار سالهای بوده است که چه در ساختار فقهی زرتشتی و چه در فقه اسلامی، نظم سختگیرانه، سلسلهمراتبی و اقتدارگرا را نهادینه کرده است. این الگوها از خانواده به جامعه منتقل شدهاند و حتی پس از مهاجرت هم در ساختارهای ذهنی و روابط ما باقی ماندهاند.
برخلاف قواعد مشروع اجتماعی، این ذهنیت، خلاقیت را سرکوب میکند، از تفاوت میترسد، و با آزادی ناسازگار است. حتی در دموکراسیهای غربی هم ذهنیت اقتدارگرا بهشکلهای مختلف بازتولید میشود: در شرکتهای بزرگ، وفاداری کورکورانه به مدیریت، گاه جایگزین صداقت و اخلاق میشود؛ در شبکههای اجتماعی، اتاق پژواک echo chamber ساخته میشود که مخالفت را خفه و خودسانسوری را رایج میکند؛ در فضای کاری، انتقاد از بالادستی یا بیان نظر متفاوت میتواند به حذف حرفهای منجر شود. البته تفاوت مهم این است که در جوامع باز، امکان نقد، اصلاح، و گفتوگوی ساختاری بیشتر وجود دارد.
در ایران، نظام جمهوری اسلامی تجسم فشردهای از استبداد ایدئولوژیک دینی و جنسیتی بوده است. اما نسل جدید، بهویژه زنان، نشان دادهاند که آگاهانه و با شجاعت با ساختارهای قدرت مقابله میکنند. جنبش زن، زندگی، آزادی نه فقط یک قیام سیاسی، بلکه نوعی بیداری فرهنگی عمیق است؛ ایستادگی در برابر پدرسالاری، مردسالاری، سکوت اجباری، و سازوکارهای سلطهای که در جامعه، دین، و نهاد قدرت تنیده شدهاند.
نمونههایی مثل نرگس محمدی یا نسرین ستوده نشان میدهند که مقاومت اخلاقی و مدنی چقدر پرهزینه ولی قدرتمند است. اما حتی این چهرههای شجاع، گاه در فضای دیاسپورا با تردید، بدگمانی یا سکوت مواجه شدهاند، انگار ذهنیت حذف گر، حتی در آزادی، دست از کار نکشیده است.
سقوط استبداد، صرفاً با انقلاب یا اصلاح طلبی از بالا ممکن نیست. بلکه زمانی آغاز میشود که مردم، مشروعیت اخلاقی و فکری آن را پس بگیرند. یعنی زمانی که افراد از درون، دیگر آن قواعد سلطه را باور و بازتولید نکنند. بی شک این مسیر، نیاز به شجاعت فردی در زبان، در رفتار، در شیوه گفتگو، ودر نوع نگاه به دیگری دارد.
اما آنچه در این مسیر بیش از همه اهمیت دارد، تمایزی ست که نخستینبار در تحلیلهای آقای مهدی خلجی با آن آشنا شدم: تفاوت میان آزادی (freedom) و آزادی قانونی یا حقوق شهروندی (liberty). اقتدارگرایی فقط آزادیهای قانونی را محدود نمیکند، بلکه شکل عمیقتری از آزادی را از بین میبرد: آزادی درونی، اخلاقی و وجودی. آزادی در این معنا، نه آن چیزیست که قانون به ما میدهد، بلکه آن چیزیست که با آگاهی و عمل اخلاقی در خود میسازیم. در آثار واسلاو هاول، بهویژه در کتاب قدرت بیقدرتان ۱۹۷۸، تأکید او بر «زیستن در حقیقت» و پایداری اخلاقی نشان میدهد که او آزادی را نه صرفاً در ساختارهای سیاسی، بلکه در انتخابهای فردی، وجدان بیدار، و مسئولیتپذیری در برابر دیگران میجست.
و همچنین اریک فروم در کتاب گریز از آزادی (۱۹۴۱)، در تبیین مفهوم آزادی مینویسد:
«آزادی واقعی، تنها رهایی از سلطهی بیرونی نیست، بلکه رهایی از ترسهای درونیست.»
او بزرگترین تهدید برای آزادی را زنجیرهای ذهنی میداند وابستگیها و ترسهایی که ناخودآگاه ما را به بردگی میکشانند.
از نگاه فروم، آزادی یک هدف نهایی یا ایستگاه پایانی نیست، بلکه فرایندی زنده، سیال و درونیست که باید با آگاهی، شجاعت، و مسئولیتپذیری از آن مراقبت کرد.
هر دو متفکر به ما یادآوری میکنند: جامعه میتواند آزادیهای قانونی داشته باشد، اما همچنان فاقد آزادی درونی باشد، اگر افراد، از ترس، قضاوت جمعی، یا وفاداری کورکورانه، از زندگی صادقانه و شجاعانه پرهیز کنند.
ایران، سابقه غنی از جنبشهای مردمی، روشنفکری، هنر زیرزمینی و مطالبهگری اجتماعی دارد، از مشروطه تا جنبش “زن، زندگی، آزادی”. اگر بتوانیم این تجربیات را از نو، با نگاهی مبتنی بر کرامت انسانی و آزادی، تفسیر کنیم، میتوانیم راهی تازه بسازیم.
انتقاد از ذهنیت استبدادی، فقط یک بحث فرهنگی نیست، یک راهبرد سیاسی و اجتماعی است. اگر ذهنیت سلطهگر را نقد نکنیم، حتی اگر نظامها تغییر کنند، الگوهای استبدادی در لباسهای نو بازمیگردند. رهایی واقعی، وقتی ممکن میشود که صادق باشیم، به دیدگاههای متفاوت گوش دهیم، از چرخه فقط دیگران را نقد کردن خارج شویم، و بفهمیم که خیرونفع جمعی، در همکاری و گفتوگو شکل میگیرد، نه حذف و تقابل.
آزادی فقط به مکانی که در آن زندگی میکنیم وابسته نیست، به چگونگی زندگی کردن وتعامل با دیگران است. حتی در سرزمینی آزاد هم میتوان بردهی ترس، قضاوت و طرد بود؛ همانطور که در سرزمینی سرکوبشده، میتوان با شرافت، همدلی و شجاعت زیست. آزادی، پیش از آنکه امتیازی سیاسی باشد، شیوهای انسانی برای بودن با دیگران است.






4 پاسخ
نوشته ای بسیار به موقع در پاسخ به باورها و رفتارهای زمانه. با گفته ای با شهامت که در این دوران کمتر یافت می شود: “مقاومت با تروریسم یکی گرفته میشود” درود بر شما.
خانم عسگری این درد مشترک را به که میگویی؟ زمانی بود که آزادی در راس آرمان های چپ قلب ها را در سراسر جهان تسخیر میکرد, همان کبوتر سفیدی بود که اقلیت بورژوا آن را به قفس کشیده بود. اگر نتیجه منطقی برای رهایی این پرنده, پیروزی اکثریتِ کار بر اقلیتِ بورژوا بود اما این رهبرانِ کار بلافاصله راهی برای خود زنی یافتند و ان کنار گذاشتن اکثریت نیروی کار یعنی دموکراسی و جایگزین کردن آن با دیکتاتوری حزبی تحت عنوان دیکتاتوری پرولتاریا بود. این انحراف متاسفانه با فرهنگ کشور ها و ملل عقب مانده با زمینه های فرهنگ پدرسالاری همخوانی بسیار یافت بطوری که بر خلاف اروپا در آسیا, آنهم در قرن ۲۱ رفقای ایرانی در شیفتگی خود به دیکتاتوری و در مذمت دمکراسی روزی نیست که مقاله ای ننویسند و به آن نبالند.
بسیار ممنون که به مقاله من توجه کردید و همچنین ممنون از نگاه تیزبین و تاریخیتان. اشاره شما به سرنوشت تلخ آزادی در تجربههای سوسیالیستی، در ذهنیت ایرانی (شاید درست باشه که از این فهم استفاده کنم)، کاملاً بهجا و تأملبرانگیزه. ولی تلاش من در این مقاله این بود که نشون بدم چطور حتی بعد از عبور از نظامهای اقتدارگرا، ذهنیت استبدادی میتونه همچنان در روابط روزمره، فرهنگ سیاسی، و واکنشهای جمعی ما حضور داشته باشه. بهنظرم گفتوگو بین سنتهای دموکراتیک، عدالتخواهی، و نقد اقتدارگرایی ،چه از چپ و چه از راست از همیشه ضروریتره.
از نویسنده گرامی مقاله سپاسگزارم که با طرح دوباره مسئله بنیادین «ذهنیت استبدادی»، بار دیگر تلنگری به وجدان جمعی ما زد. پرداختن به این موضوع تنها بحثی نظری نیست، بلکه یادآور خطری است که میتواند حتی در غیاب قدرت بیرونی نیز در درون فرد ریشه بدواند و ظرفیتهای انسانی را محدود سازد.
ارزش این یادآوری در آن است که نشان میدهد آزادی پیش از هر چیز از رهایی درونی آغاز میشود. چنین رهایی، نهتنها میتواند بنیانگذار تحولات اجتماعی باشد، بلکه بالهای اندیشه فردی را نیز آزاد میکند تا «چهرهای نو» از انسان ـ انسانیتر، آزادتر و جهانشمولتر ـ مجال بروز یابد.
به امید آنکه این بازاندیشیها ما را به سوی آیندهای روشنتر و انسانیتر رهنمون سازد.