پیشگفتار
از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، بربریت جنگ در خاورمیانه به سطحی بیسابقه رسیده است. پیش از این تاریخ، حملات متعددی از سوی تروریستهای ملیگرا علیه جمعیت اسرائیل صورت گرفته بود، اما هیچکدام با شدت و ابعاد جنایاتی که حماس در ۷ اکتبر مرتکب شد قابل مقایسه نیست. و در حالی که نیروهای مسلح اسرائیل در گذشته بارها به سرکوبهای خونین علیه جمعیت غزه دست زده بودند، اما هیچ چیز با ویرانسازی نظاممند خانهها، بیمارستانها، مدارس و دیگر زیرساختهای حیاتی در سراسر غزه و با شمار هولناک کشتهها و زخمیهایی که در نتیجهٔ کارزار انتقامجویانهٔ اسرائیل برای ۷ اکتبر به وجود آمد، برابری نمیکند، کارزاری که هرچه بیشتر آشکارا شکل پاکسازی قومی کل منطقه را به خود گرفته است، پروژهای که اکنون آشکارا از سوی دولت ترامپ در آمریکا حمایت میشود. افزون بر این، نه تنها منازعه میان اسرائیل و حماس به نابودی حزبالله در لبنان، به حملات علیه حوثیها در یمن و عملیات نظامی علیه خود ایران گسترش یافته، بلکه منطقه همزمان درگیر درگیریهای موازی دیگری است که به همان اندازه لاینحل به نظر میرسند: مانند جنگ میان ترکها و کردها در سوریه، یا نبرد میان عربستان سعودی و ایران و نیروهای حوثی تحت نفوذ آن برای کنترل یمن. خاورمیانه، یکی از گهوارههای اصلی تمدن، اکنون به نشانهای از ویرانی آیندهٔ آن بدل شده است.
در مقالهٔ «بیش از یک سده منازعه در اسرائیل/فلسطین۱» در شمارهٔ ۱۷۲ بررسی بینالمللی، ما تصویری تاریخی از مناقشهٔ «اسرائیل–فلسطین» در بستر کشاکشهای وسیعتر امپریالیستی برای کنترل خاورمیانه ارائه دادیم. در دو مقالهٔ بعدی، تمرکز ما بر توجیههای ایدئولوژیکی است که اردوگاههای امپریالیستی درگیر برای مشروعیتبخشی به این «چرخهٔ جنایات» به کار میگیرند.
بدینترتیب، دولت اسرائیل پیوسته به یادآوری موجهای گذشتهٔ آزار یهودیان، و بهویژه هولوکاست نازی، متوسل میشود تا استعمار صهیونیستی فلسطین را بهمثابهٔ یک جنبش مشروع رهایی ملی جلوه دهد و بهویژه برای آنکه حملات خونین خود را چیزی جز دفاع از مردم یهود در برابر یک هولوکاست آینده معرفی نکند.
در مقابل، ناسیونالیسم فلسطینی و حامیان چپگرای آن، کشتار غیرنظامیان اسرائیلی و دیگران در ۷ اکتبر را بهعنوان کنشی مشروع از مقاومت در برابر دههها ستم و آوارگی، که به تأسیس دولت اسرائیل بازمیگردد تصویر میکنند. همچنین، در شعار «از رودخانه تا دریا، فلسطین آزاد خواهد شد»، ناسیونالیسم فلسطینی آینهای تیره از مطالبهٔ راست صهیونیستی برای برپایی اسرائیل بزرگ عرضه میکند: در اتوپیای تاریکی که نخستین شعار ترسیم میکند، این سرزمین باید از یهودیان خالی شود، حال آنکه پروژهٔ اسرائیل بزرگ از مسیر آوارگی تودهای جمعیت عرب غزه و کرانهٔ باختری پیگیری میشود.
این ایدئولوژیها صرفاً بازتابهای منفعلِ نیازهای «مادی» جنگ نیستند؛ بلکه بهطور فعال در خدمت بسیج مردم منطقه و حتی فراتر از آن، در سراسر جهان، در پشت سر اردوگاههای متخاصم قرار میگیرند. از این رو، تحلیل و افشای آنها وظیفهای ضروری برای کسانی است که پرچم مخالفت انترناسیونالیستی با همهٔ جنگهای امپریالیستی را برافراشتهاند. هدف ما نیز ارائهٔ تحلیلهای بیشتر برای برملا کردن ریشههای دیگر ایدئولوژیهایی است که نقش مشابهی در منطقه ایفا میکنند، همچون اسلامگرایی و ناسیونالیسم کردی.
بخش نخست: یهودستیزی و خاستگاههای صهیونیسم
انقلاب بورژوایی علیه فئودالیسم در اروپا، در اواخر سدهٔ هجدهم و اوایل سدهٔ نوزدهم، عموماً در قالب مبارزات برای وحدت یا استقلال ملی از شاهزادهنشینهای کوچک و امپراتوریهای بزرگ تحت سلطهٔ سلطنتها و اشرافیتهای در حال زوال نمود یافت. در این شرایط، مطالبهٔ حق تعیین سرنوشت ملی (برای نمونه، لهستان در برابر امپراتوری تزار) میتوانست عنصری آشکاراً پیشرو در خود داشته باشد—چنانکه مارکس و انگلس نیز، برای مثال در مانیفست کمونیست، آن را قویاً پشتیبانی کردند. نه به این دلیل که آن را تحقق یک «حق» انتزاعی برای همهٔ گروههای ملی یا قومی میدیدند، بلکه به این دلیل که چنین مطالباتی میتوانست دگرگونیهای سیاسی لازم برای رشد مناسبات بورژوایی تولید را تسریع کند، در دورهای که سرمایهداری هنوز مأموریت تاریخی خود را به پایان نرسانده بود.
اما پس از کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ که نخستین نمونهٔ بهدست گرفتن قدرت توسط پرولتاریا بود، مارکس به این تردید رسید که در کشورهای پیشرفتهٔ سرمایهداری دیگر نمیتوان از وجود جنگهای واقعاً ملی سخن گفت. دلیل او این بود که طبقات حاکم پروس و فرانسه نشان دادند که در برابر خطر انقلاب پرولتری، بورژوازیهای ملی حاضرند اختلافاتشان را کنار بگذارند تا خطر طبقهٔ استثمارشده را در نطفه خفه کنند، و بنابراین «دفاع از ملت» را به بهانهای برای درهمکوبیدن پرولتاریا بدل ساختند.
تا زمان جنگ جهانی اول که نشان داد سرمایهداری دیگر دوران رشد و پیشرفت خود را پشت سر گذاشته و وارد مرحلهای شده که ویژگی اصلیاش بحران، جنگ و نابودی است، روزا لوکزامبورگ در جزوهٔ یونیوس۲ نتیجه گرفت که مبارزات رهاییبخش ملی بهطور کامل محتوای پیشرو خود را از دست دادهاند، زیرا در تار و پود دسیسههای قدرتهای امپریالیستی رقیب گرفتار آمده بودند. نه تنها این، بلکه ملتهای کوچک خود به قدرتهای امپریالیستی بدل شدند، و «ملتهای ستمدیدهٔ» دیروز به ستمگران ملتهای کوچکتر تبدیل گشتند، و همان سیاستهای غارت، تبعید و کشتاری را علیه دیگران به کار بستند که خود قربانیاش بودند.
تاریخ صهیونیسم بهتمامی تحلیل روزا لوکزامبورگ را تأیید کرده است. صهیونیسم در واکنش به «بازگشت» یهودستیزی در اواخر سدهٔ نوزدهم به جنبشی ملی مهم بدل شد؛ و بنابراین، درست مانند همان موج تازهٔ یهودستیزی، اساساً محصول جامعهٔ سرمایهداریای بود که پیشاپیش به مرحلهٔ زوال خود نزدیک میشد. همانطور که در مقالات بعدی نشان داده خواهد شد، صهیونیسم بارها ثابت کرده که چیزی جز یک «مسیحای دروغین*» نیست؛ همانند همهٔ ملیگراییها، نه تنها همواره به مهرهای در بازیهای گستردهٔ امپریالیستی تبدیل شده، بلکه بهطور پیوسته از سرکوب و کشتار هولناک یهودیان در اروپا و خاورمیانه برای توجیه اخراج و قتلعام جمعیت «بومی» فلسطین بهرهبرداری کرده است.
اما ردّ کامل هر شکل از ملیگرایی توسط رزا لوکزامبورگ، به همان اندازه با تاریخ شکلهای گوناگون «ضدصهیونیسم» نیز تأیید میشود. چه این ضدصهیونیسم پرچم سبز جهادیسم را بر دوش کشد و چه پرچم سرخ جناح چپ سرمایهداری را، این ایدئولوژی بهظاهر «ضدامپریالیستی» درست به اندازهٔ خود صهیونیسم ارتجاعی است. چرا که پیروانش را به صفوف جنگی سرمایه میکشاند و پشت سر قدرتهای امپریالیستی دیگری قرار میدهد که هیچ راهحلی برای رنج و مصیبت هولناک مردم فلسطین ندارند. ما در بخش دوم مقاله دوباره به این موضوع بازخواهیم گشت.
بازخیز یهودستیزی در اروپای غربی در اواخر قرن نوزدهم
نشریهٔ Arbeiter-Zeitung، شمارهٔ ۱۹، مورخ ۹ مه ۱۸۹۰، نامهای از انگلس را منتشر کرد که در اصل خطاب به یکی از اعضای حزب سوسیالدموکرات آلمان، ایسیدور اهْرنفروند، نوشته شده بود. این نامه بخشی از درک کلیترِ جناح مارکسیستی جنبش کارگری بود که ضرورت مبارزه با رشد یهودستیزی را، که بر طبقهٔ کارگر و حتی بخشهایی از پیشاهنگ سیاسی آن یعنی احزاب سوسیالدموکرات اثر میگذاشت، برجسته میکرد:
«اما اینکه آیا با یهودستیزی بیش از آنکه نفعی برسانید، زیان نمیزنید، چیزی است که از شما میخواهم به آن بیندیشید. یهودستیزی نشانهٔ عقبماندگی فرهنگی است، و به همین دلیل است که تنها در پروس و اتریش و همچنین در روسیه یافت میشود. هرکس در انگلستان یا آمریکا به یهودستیزی بپردازد، تنها مضحکه خواهد شد، در حالی که در پاریس، تأثیر نوشتههای آقای درومون که بهمراتب بامزهتر از آثار یهودستیزان آلمانی است، جز یک جرقهٔ بیاثر نبود.
«در پروس، اشراف خُرد یعنی همان یونکرها۳، معمولاً درآمدی حدود ۱۰ هزار مارک دارند اما خرجشان ۲۰ هزار مارک است، و به همین دلیل گرفتار نزولخواریاند. این قشر است که به یهودستیزی رو میآورد. در پروس و اتریش نیز کسانی که قربانی رقابت سرمایهٔ بزرگ شدهاند، مثل خردهبورژواها، صنعتگران و کاسبکاران کوچک بلندترین صدای یهودستیزی را دارند.
اما سرمایه، خواه یهودی یا آریایی، ختنهشده یا غسلدادهشده، با از میان بردن این طبقات کهنه و ارتجاعی در واقع وظیفهٔ تاریخی خود را انجام میدهد: یعنی جامعههای عقبماندهٔ پروس و اتریش را به جلو میراند تا سرانجام به همان سطحی برسند که در آن همهٔ تفاوتهای اجتماعی قدیمی از میان میروند و تنها یک تضاد اساسی باقی میماند: تضاد میان سرمایهداران و کارگران مزدی.
البته این روند فقط در جاهایی کامل نشده که هنوز نه یک طبقهٔ سرمایهدار نیرومند شکل گرفته و نه یک طبقهٔ کارگر قوی؛ جایی که سرمایه هنوز نتوانسته کل تولید ملی را در دست گیرد و فعالیت اصلیاش بیشتر در بورس خلاصه میشود. یعنی در کشورهایی که تولید همچنان در دست کشاورزان، مالکان زمین، صنعتگران و قشرهای بازمانده از قرون وسطی است. تنها در چنین شرایطی است که سرمایه بیشتر در دست یهودیان قرار دارد و به همین دلیل هم یهودستیزی در آنجا رواج پیدا میکند.»
« در آمریکای شمالی حتی یک یهودی در میان میلیونرهایی که ثروتشان گاه بهسختی با مارک، گولدن یا فرانک ناچیز ما قابل بیان است پیدا نمیکنید؛ و در مقایسه با این آمریکاییها، روتشیلدها واقعاً مانند بینوایان به نظر میرسند. حتی در انگلستان هم، روتشیلد در برابر دوک وستمینستر، مردی با دارایی نسبتاً اندک به حساب میآید. حتی در خود راینلاند، جایی که ما ۹۵ سال پیش با کمک فرانسویها اشراف را بیرون راندیم و صنعت مدرن را برپا کردیم، باز هم بیهوده در پی یهودیان میگردید.
بنابراین، یهودستیزی چیزی جز واکنش لایههای اجتماعی واپسماندهٔ قرون وسطایی علیه جامعهٔ مدرنی که اساساً از سرمایهداران و کارگران مزدی تشکیل شده نیست. به همین دلیل هم فقط اهدافی ارتجاعی را در پوششی بهظاهر سوسیالیستی دنبال میکند؛ این همان شکل منحط «سوسیالیسم فئودالی» است و ما هیچ نسبتی با آن نمیتوانیم داشته باشیم. وجود یهودستیزی در هر منطقهای خود نشانهٔ این است که در آنجا هنوز سرمایه کافی رشد نکرده است. سرمایه و کار مزدی امروز از هم جداییناپذیرند. هرچه سرمایه و در نتیجه طبقهٔ کارگر مزدبگیر قویتر شود، مرگ سلطهٔ سرمایهداری نزدیکتر خواهد شد. بنابراین، آنچه من برای ما آلمانیها—که وینیها را هم جزو آن میدانم، آرزو میکنم، این است که اقتصاد سرمایهداری با شتابی تندتر رشد کند، نه آنکه به کندی در رکود فرو رود.
افزون بر این، یهودستیز واقعیتها را کاملاً وارونه جلوه میدهد. او حتی یهودیانی را که نکوهش میکند نمیشناسد؛ وگرنه میدانست که بهسبب یهودستیزی در اروپای شرقی و بهعلت تفتیش عقاید اسپانیایی در ترکیه، در انگلستان و آمریکا هزاران یهودی پرولتر وجود دارند؛ و دقیقاً همین کارگران یهودی هستند که بدترین بهرهکشی را تحمل میکنند و در شدیدترین فقر به سر میبرند. در انگلستان، طی دوازده ماه گذشته سه اعتصاب توسط کارگران یهودی شکل گرفته است. پس آیا ما باید در مبارزهمان با سرمایه، به یهودستیزی متوسل شویم؟
وانگهی، ما بیش از اندازه به یهودیان مدیونیم. گذشته از هاینه۷ و بورنه۸، مارکس یهودی تمامعیار بود؛ لاسال یهودی بود. بسیاری از بهترین افراد ما یهودی هستند. دوست من ویکتور آدلر۹، که اکنون به خاطر فداکاری در راه پرولتاریا در زندانی در وین تاوان میدهد، ادوارد برنشتاین، سردبیر نشریهٔ سوسیالدموکرات در لندن، پل زینگر، یکی از بهترین یاران ما در رایشتاگ، همه کسانی هستند که به دوستی با آنان افتخار میکنم، و همه یهودی! تازه خود من را هم نشریهٔ گارتنلاوبه۱۰ «یهودی» خوانده است، و راستش اگر قرار باشد انتخاب کنم، ترجیح میدهم یهودی باشم تا یک “هر فون” (اشرافزاده!)»
این نخستین بار نبود که جنبش کارگری، و بهویژه حاشیههای خردهبورژوایی آن، به چیزی آلوده میشد که آگوست ببل آن را «سوسیالیسم ابلهان» نامید—یعنی انحرافِ یک ضدسرمایهداری نوپا به سوی قربانیسازی یهودیان، بهویژه «سرمایهٔ یهودی»، که بهعنوان سرچشمهٔ یگانهٔ همهٔ رنجهایی معرفی میشد که جامعهٔ سرمایهداری پدید آورده است. یهودستیزی پرودون آشکارا خشن و خصمانه بود، و یهودستیزی باکونین نیز تفاوت چندانی با آن نداشت. حتی مارکس و انگلس نیز کاملاً از این بیماری مصون نماندند.
رسالهٔ مارکس با عنوان دربارهٔ مسئلهٔ یهود (۱۸۴۳) صراحتاً در دفاع از رهایی سیاسی یهودیان آلمان و در برابر مغالطههای برونو باوئر نوشته شد، و در عین حال به محدودیتهای رهایی صرفاً سیاسی در چارچوب جامعهٔ بورژوایی اشاره کرد. اما همین رساله در برخی بخشها امتیازهایی به موتیفهای یهودستیزانه داد—مواردی که از همان زمان تا امروز دشمنان مارکسیسم آنها را علیه مارکس به کار گرفتهاند. افزون بر این، در نامههای خصوصی مارکس و انگلس—بهویژه دربارهٔ فردیناند لاسال—تعدادی «شوخی» دربارهٔ یهودیبودن او (و حتی ویژگیهای «سیاهپوستانهٔ» او) دیده میشود که در بهترین حالت فقط میتواند امروز مایهٔ شرمساری باشد. در برخی نوشتههای عمومی نخستینِ انگلس هم گاهی نشانههایی از بهکارگیری بیتأملِ برخی اتهامات یهودستیزانه در نشریاتی دیده میشود که او با آنها همکاری فعال داشت. ما در مقالهای دیگر دوباره به این «زخمها» بازخواهیم گشت.
با این حال، تا زمانی که انگلس نامهٔ خود به اهْرنفروند را نوشت، درک او از کل مسئله دستخوش یک تحول بنیادین شده بود. عوامل گوناگونی پشت این تحول قرار داشتند، که برخی از آنها در همان نامه بازتاب یافتهاند.
نخست اینکه انگلس در دوران انترناسیونال اول و پس از آن، درگیر سلسلهای از نبردهای سیاسی بود که در آن مخالفان جریان مارکسیستی از بهکارگیری حملات یهودستیزانه علیه خود مارکس ابایی نداشتند، بهویژه باکونین، که «اقتدارگرایی» مارکس را به این ربط میداد که او هم یهودی است و هم آلمانی.
در آلمان نیز، اویگن دورینگ، که نظام ادعایی «بدیل» خود در برابر چارچوب نظری مارکسیسم، موضوع جدل مشهور انگلس در آنتی دورینگ شد، نفرت عمیقی از یهودیان داشت؛ نفرتی که در نوشتههای بعدیاش پیشاپیش به نازیها نزدیک شد، تا جایی که آشکارا خواستار نابودی فیزیکی یهودیان گردید. به این ترتیب، انگلس دریافت که «سوسیالیسم ابلهان» چیزی بیش از نادانی یا خطای نظری است؛ بلکه به سلاحی علیه جریان انقلابی بدل شده بود که او در پی پروراندنش بود. از همین روست که او نامهٔ خود را با بیانی روشن از همبستگی علیه حملات نژادپرستانهٔ مطبوعات یهودستیز به بسیاری از انقلابیانی که از زمینهٔ یهودی برخاسته بودند به پایان میبرد.
در عین حال، همانطور که انگلس در نامه توضیح میدهد، اواخر قرن نوزدهم شاهد پیدایش یک پرولتاریای یهودی در شهرهای اروپای غربی بود، «به لطف یهودستیزی در اروپای شرقی». به بیان دیگر، فقر روزافزون یهودیان در امپراتوری تزار و توسل فزایندهٔ این رژیم در حال زوال به پوگرومها۴، صدها هزار یهودی را ناچار کرد تا به اروپای غربی و آمریکا پناه برند. بیشتر آنان چیزی جز لباسهای بر تن خود نداشتند و راهی جز پیوستن به صفوف پرولتاریا، بهویژه در صنایع پوشاک، برایشان باقی نمانده بود. این موج مهاجرت، درست مانند «سیل» پناهجویان امروز از آفریقا و خاورمیانه به اروپای غربی یا از آمریکای لاتین به ایالات متحده، یکی از عوامل کلیدی در رشد احزاب نژادپرست بود. اما برای انگلس هیچ تردیدی وجود نداشت که باید از مبارزات این پرولتاریای مهاجر حمایت کرد؛ همان کارگرانی که به گفتهٔ نامه، روحیهٔ مبارزاتی خود را در سلسلهای از اعتصابها نشان داده بودند (و میتوان افزود که سطح بالایی از سیاسیشدن نیز در میانشان وجود داشت).
در واقع انگلس، همراه با الئونور دختر مارکس، تجربهٔ مستقیم از جنبشهای اعتصابی کارگران یهودی در ناحیهٔ ایست اند لندن داشت. بنابراین برای او کاملاً روشن بود که انقلابیون به هیچوجه نمیتوانند «در مبارزه با سرمایه، به یهودستیزی متوسل شوند».
ضعف اصلی نامه [انگلس] این بود که یهودستیزی را اساساً به تداوم مناسبات فئودالی پیوند میداد و تصور میکرد که با گسترش بیشتر سرمایهداری، این پدیده از بنیاد تضعیف خواهد شد و حتی به امری مضحک بدل میگردد.
البته درست است که یهودستیزی ریشههای عمیقی در ساختارهای پیشاسرمایهداری داشت. این پدیده دستکم به یونان و روم باستان بازمیگردد، جایی که تمایل مداوم مردم اسرائیل به شورش علیه فرمانهای سیاسی و مذهبی امپراتوریهای یونانی و رومی، دشمنیها را برمیانگیخت. در دوران فئودالیسم، این خصومت نقش مهمتری یافت. ایدئولوژی مرکزی اروپا در عصر فئودالی، یعنی مسیحیت کاتولیک، بر انگزدن به یهودیان بنا شده بود: آنان را قاتلان مسیح میدانستند، قومی نفرینشده که همواره در حال توطئه برای آوردن مصیبت بر سر مسیحیاناند، چه از طریق زهرآلود کردن چاهها، چه گسترش طاعون، و چه قربانیکردن کودکان مسیحی در آیینهای فِصَح. اسطورهٔ «توطئهٔ جهانی یهود» که در اوایل قرن بیستم با انتشار جعل پلیس مخفی تزار (پروتکلهای مشایخ صهیون۵) بال و پر گرفت، بیتردید ریشه در همین افسانههای تاریک قرون وسطایی داشت.
از نظر مادی نیز، این نفرت پایدار از یهودیان باید در پیوند با نقشی دیده شود که در نظام فئودالی بر آنان تحمیل شد: پیش از همه، نقش «نزولخواری»، که بهطور رسمی برای مسیحیان ممنوع بود. این جایگاه اقتصادی یهودیان را به متحدان سودمند پادشاهان فئودال بدل میکرد (که غالباً خود را «حامیان یهود» معرفی میکردند)، اما در همان حال آنان را در معرض کشتارهای دورهای قرار میداد، کشتارهایی که بهطور همزمان بدهیهای شاهان یا اشراف را هم پاک میکرد. در نهایت، با ظهور آهستهٔ سرمایهداری و شکلگیری یک نخبگان مالی «بومی»، یهودیان از بسیاری از کشورهای اروپای غربی اخراج شدند تا رقبای یهودیِ سرمایهٔ مالی کنار زده شوند.
همچنین درست بود که مخاطبان اصلی یهودستیزی، بازماندگان طبقههایی بودند که پیشروی سرمایه آنها را به نابودی محکوم کرده بود—اشرافیت رو به زوال، خردهبورژوازی و غیره. این همان لایههایی بودند که نسل تازهای از دماگوگهای یهودستیز به آنها رو میکردند: دورینگ و مار۶ در آلمان (که گفته میشود واژهٔ «یهودستیزی» را ابداع کرد و آن را به نشانی برای افتخار بدل ساخت)، درومون در فرانسه، کارل لوگر که در سال ۱۸۹۷ شهردار وین شد، و دیگران.
در نهایت، انگلس درست میگفت که پیشروی انقلاب بورژوایی در اروپا در اوایل سده، تا اندازهای به پیشرفت در رهایی سیاسی یهودیان نیز انجامیده بود. اما این دیدگاه انگلس که «اقتصاد سرمایهداری باید با سرعتی پرشتاب پیشرفت کند» و بدین ترتیب همهٔ بازماندههای در حال پوسیدگی فئودالیسم و همهٔ شکلهای «سوسیالیسم فئودالی» مانند یهودستیزی را به زبالهدان تاریخ بسپارد، میزان واقعی سرعت حرکت سرمایه به سوی دوران افول خودش را دستکم میگرفت.
در واقع، همین نکته در خود نامه هم بازتاب یافته است، آنجا که انگلس میگوید هرچه سرمایهداری نیرومندتر شود، «مرگ سلطهٔ سرمایهداری نزدیکتر خواهد بود». و در دیگر نوشتههایش، انگلس بینشهای ژرفتری را دربارهٔ چگونگی این افول و فروپاشی پرورانده بود.
در سطح اقتصادی: خودِ فتح جهان و تلاش برای کشاندن همهٔ مناطق پیشاسرمایهداری به مدار روابط اجتماعی سرمایهداری، سیلابی از اضافهتولید جهانی را به جریان انداخت؛ چشماندازی که از پایان چرخهٔ دهسالهٔ «رونق و رکود» و با آغاز «رکود طولانی» دههٔ ۱۸۸۰ آشکار شده بود. باید افزود که اثرات همین رکود نیز به رشد تبلیغات یهودستیزانه در اروپا دامن زد؛ تبلیغاتی که اغلب بحرانهای اقتصادی را به گردن «پادشاهان پول یهودی» میانداخت۱۱.
در سطح نظامی: انگلس بهخوبی آگاه بود که این فتح جهان، یعنی رقابت برای مستعمرات، فرآیندی صلحآمیز نخواهد بود. او در یکی از پیشبینیهای شگفتانگیزش وقوع جنگی ویرانگر در اروپا را، بهعنوان نتیجهٔ نهایی رقابتهای میانامپریالیستی، پیشبینی کرد. امپریالیسم همچنین شکلی «مدرنتر» از نژادپرستی را پدید آورد: استفاده از داروینیسم تحریفشده برای توجیه سلطهٔ «نژاد سفید» بر «نژادهای پستتر»، که در میان آنها یهودیان بهعنوان نیرویی بهویژه شریر جلوه داده میشدند.
در سطح سازمانیابی سرمایه: انگلس از همان زمان دریافته بود که دولت نقش مرکزی در مدیریت اقتصادهای ملی به دست گرفته است—گرایشی که در دوران افول سرمایهداری به نقطهٔ اوج خود رسید.
از اینرو، نهتنها توسعهٔ بیشتر سرمایهٔ جهانی یهودستیزی را به زبالهدان تاریخ نسپرد، بلکه این حرکت شتابان سرمایه بهسوی عصر بحران تاریخی، حیاتی دوباره به نژادپرستی ضدیهودی و آزار و اذیت یهودیان بخشید؛ بهویژه پس از شکست انقلابهای پرولتری ۱۹۲۳–۱۹۱۷.
بنابراین:
انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، که خود نویدبخش ورود به عصر انقلاب پرولتری بود، بهسرعت با پوگرومها از سوی رژیم تزار سرکوب شد. تزار از پوگروم بهعنوان روشی مستقیم برای درهمکوبیدن انقلاب و ایجاد تفرقه در میان طبقهٔ کارگر استفاده کرد. این راهبرد ضدانقلابی در مقیاسی حتی بزرگتر توسط ارتشهای سفید در جریان جنگ داخلی روسیه بهکار گرفته شد تا انقلابیون را نابود کنند. از همینجاست که لنین و بلشویکها با قاطعیت هرگونه یهودستیزی را رد کردند و آن را «زهر برای مبارزهٔ کارگران» نامیدند.
در آلمان، شکست در جنگ جهانی اول با افسانهٔ «خنجر از پشت» توضیح داده شد، توطئهای خیالی از سوی مارکسیستها و یهودیان، که به رشد گروهها و احزاب فاشیستی، بهویژه حزب ناسیونالسوسیالیست هیتلر، نیرویی عظیم بخشید. بدیهی است که این دستهها پیوندی نزدیک با واحدهای نظامی داشتند که به فرمان دولت سوسیالدموکرات، قیامهای کارگری در برلین، مونیخ و دیگر شهرها را به خون کشیدند. در دیگر کشورهای اروپایی دههٔ ۱۹۲۰، همچون لهستان و مجارستان، شکست انقلاب با تصویب قوانین یهودستیزانه تحکیم شد، قوانینی که پیشدرآمد سیاستهای آلمان نازی بودند.
بحران اقتصادی دههٔ ۱۹۳۰، محصول تناقضات درونی و غیرشخصی سرمایهداری که اغلب نامرئی و دشوارفهماند، به دست احزاب فاشیست و نازی بهطور کامل مورد سوءاستفاده قرار گرفت. آنها یک «توضیح سادهتر» عرضه کردند: تعیین یک قربانی آشکار. به این ترتیب، «سرمایهدار یهودی ثروتمند» و «بلشویک خونآلود» را در قالب یک توطئهٔ شوم علیه تمدن آریایی کنار هم قرار دادند.
در دل این رویدادهای هولناک، یکی از اعضای جوان جنبش تروتسکیستی، آورام لئون، که در بلژیکِ اشغالشدهٔ نازیها تلاش داشت بر پایهٔ برخی بینشهای مارکس تحلیلی تاریخی از «مسئلهٔ یهود» ارائه دهد، به این نتیجه رسید که این مسئله چیزی نیست که سرمایهداری رو به زوال بتواند حل کند.
همین موضوع دربارهٔ رژیمهای بهاصطلاح «سوسیالیستی» در شوروی و بلوک آن نیز صادق بود. در دورهٔ استالین، کارزارهای یهودستیزانه بارها برای تسویهحسابهای درون بوروکراسی و یافتن قربانی برای فاجعههای نظام استالینی بهکار رفتند. «توطئهٔ پزشکان» سال ۱۹۵۳ بهویژه بدنام است، چرا که پژواک همان افسانهٔ کهن «یهودیان بهعنوان زهرآلایان پنهانی» بود. در همین حال، نسخهٔ استالینی «خودمختاری یهودی» به شکل ایجاد منطقهٔ خودگردان بیروبیجان در سیبری تحقق یافت، اقدامی که تروتسکی درست آن را «نمایش بوروکراتیک» خواند. این آزارها، که اغلب زیر پرچم «ضدصهیونیسم» صورت میگرفت، در دوران پس از استالین هم ادامه یافت و به مهاجرت گستردهٔ یهودیان روسیه به اسرائیل منجر شد.
اگر خیزش یهودستیزی مدرن و بازآفرینی اسطورههای کاملاً ارتجاعی به ارثمانده از فئودالیسم نشانهای از سالخوردگی سرمایهداری بود، همین امر دربارهٔ صهیونیسم مدرن نیز صدق میکند؛ جریانی که در دههٔ ۱۸۹۰ بهعنوان واکنشی مستقیم به موج یهودستیزی سربرآورد.
دریفوس۱۳، هرتسل۱۴ و تکامل صهیونیسم
همانطور که در مقدمهٔ این مقاله اشاره کردیم، صهیونیسم محصول روند عمومیتر رشد ناسیونالیسم در قرن نوزدهم بود، بازتاب ایدئولوژیک بورژوازی در حال عروج و جایگزینی پراکندگی فئودالی با دولتهای ملی متحدتر. وحدت ایتالیا و رهایی از سلطهٔ اتریش یکی از دستاوردهای قهرمانانهٔ آن دوره بود که بر نخستین نظریهپردازان صهیونیسم (مانند: موسی هس۱۲) اثر گذاشت. اما یهودیان با جریان اصلی ناسیونالیسم بورژوایی همخوانی نداشتند، زیرا نه سرزمین واحدی داشتند و نه حتی زبان مشترکی. این یکی از عواملی بود که مانع از آن شد که صهیونیسم تا مدتی جنبشی تودهای شود، تا آنکه در اواخر قرن نوزدهم یهودستیزی رو به رشد آن را به جلو راند.
ایدئولوژی صهیونیستی همچنین بر «ویژگیهای خاص» دیرینهٔ جوامع یهودی تکیه داشت؛ ویژگیهایی که وجود جداگانهٔ آنان را هم از طریق نقش اقتصادی ویژهشان در نظام فئودالی و هم از راه عوامل سیاسی و ایدئولوژیک نیرومند شکل میداد: از یکسو، گتونشینی تحمیلی از سوی دولتها و محرومیت از ورود به عرصههای کلیدی جامعهٔ فئودالی؛ و از سوی دیگر، برداشت خود یهودیان از خویشتن بهعنوان «قوم برگزیده» که تنها با باقیماندن در تمایز از دیگران میتوانستند «نوری برای ملتها» باشند—دستکم تا زمان آمدن مسیح و برپایی پادشاهی خدا بر روی زمین. این ایدهها البته در بستر اسطورهٔ تبعید و بازگشت به صهیون شکل گرفته بودند، اسطورهای که در سراسر پسزمینهٔ کتاب مقدسِ تاریخ یهود رسوخ دارد.
با این حال، برای قرنها، اگرچه بسیاری از یهودیان ارتدوکس «دیاسپورا» سفرهای فردی زیارتی به سرزمین اسرائیل انجام میدادند، اما آموزهٔ اصلی خاخامها این بود که بازسازی معبد و تشکیل یک دولت یهودی تنها با آمدن مسیح ممکن خواهد شد. برخی از فرقههای یهودی ارتدوکس، مانند «ناتوری کارتا»، هنوز هم بر چنین باورهایی پای میفشارند و سرسختانه ضدصهیونیستاند، حتی آنانی که در خود اسرائیل زندگی میکنند.
رشد سکولاریسم در طول قرن نوزدهم این امکان را فراهم کرد که شکلی غیرمذهبی از «بازگشت» میان جوامع یهودی طرفدارانی پیدا کند. اما نتیجهٔ اصلی افول یهودیت ارتدوکس و جایگزینی آن با ایدئولوژیهای مدرنتر مانند لیبرالیسم و عقلگرایی این بود که یهودیان در کشورهای پیشرفتهٔ سرمایهداری کمکم ویژگیهای خاص خود را از دست دادند و در جامعهٔ بورژوایی جذب شدند. برخی مارکسیستها بهویژه کائوتسکی، حتی در این روندِ همانندسازی امکان حل مسئلهٔ یهودستیزی را در چارچوب سرمایهداری میدیدند. با این حال، بازخیز یهودستیزی در نیمهٔ دوم قرن این فرضیهها را زیر سؤال برد و در همان حال به صهیونیسم سیاسی مدرن توانایی تازهای بخشید تا راهحلی دیگر برای رهایی از آزار و تحقق آرمانهای ملی بورژوازی یهود عرضه کند.
عنوان «پدر بنیانگذار» این نوع صهیونیسم معمولاً به تئودور هرتسل داده میشود؛ کسی که نخستین کنگرهٔ صهیونیستی را در سال ۱۸۹۷ برگزار کرد. اما پیشگامانی پیش از او هم بودند. در سال ۱۸۸۲، لئون پینسکر، پزشک یهودی ساکن اودسای امپراتوری روسیه، رسالهای با عنوان خودرهانی. هشداری خطاب به برادرانم. از سوی یک یهودی روس منتشر کرد و در آن به مهاجرت یهودیان به فلسطین فراخواند. پینسکر تا آن زمان همانندساز بود (طرفدار جذب یهودیان در جامعهٔ غیریهودی)، اما پس از آنکه در ۱۸۸۱ شاهد یک پوگروم وحشیانه در اودسا شد، باورش به امکان دستیابی یهودیان به امنیت و کرامت در جامعهٔ «غیریهودی» فرو ریخت.
تحول موسی هس حتی عجیبتر بود. او در اوایل دههٔ ۱۸۴۰ همرزم مارکس و انگلس بود و نقش مهمی در گذار آنان از دموکراسی رادیکال به کمونیسم و در شناسایی نقش انقلابی پرولتاریا ایفا کرد. اما تا زمان نگارش مانیفست کمونیست راهشان از هم جدا شده بود و مارکس و انگلس، هس را در میان «سوسیالیستهای آلمانی» یا «سوسیالیستهای حقیقی» قرار میدادند. بیگمان، تا دههٔ ۱۸۶۰، هس مسیر کاملاً متفاوتی را پیش گرفته بود. احتمالاً تحت تأثیر نخستین نشانههای واکنش یهودستیزانه به رهایی رسمی یهودیان در آلمان، هس بیش از پیش به این ایده گرایش یافت که تضادهای ملی و حتی نژادی در جایگاهی کماهمیتتر از مبارزهٔ طبقاتی قرار ندارند، بلکه همان اندازه تعیینکنندهاند. او در کتاب خود رُم و اورشلیم، آخرین مسئلهٔ ملی (۱۸۶۲) شکلی ابتدایی از صهیونیسم را تبلیغ کرد که در آن رؤیای تأسیس یک جامعهٔ سوسیالیستی یهودی در فلسطین پرورده میشد. مهم اینکه هس از همان زمان دریافته بود که چنین پروژهای نیازمند حمایت یکی از قدرتهای بزرگ جهان است، و او این نقش را بر عهدهٔ فرانسهٔ جمهوریخواه میدانست.
مانند پینسکر، هرتسل نیز یهودی کمابیش همانندساز بود، وکیلی از اتریش که بهطور مستقیم شاهد طلوع تازهٔ یهودستیزی و انتخاب کارل لوگر بهعنوان شهردار وین بود. اما احتمالاً ماجرای دریفوس در فرانسه بیشترین اثر را بر او گذاشت؛ ماجرایی که او را قانع کرد هیچ راهحلی برای پایان دادن به آزار یهودیان وجود ندارد مگر آنکه آنان دولت خودشان را داشته باشند.
در سال ۱۸۹۴، فرانسهٔ جمهوریخواه—جایی که انقلاب حقوق مدنی را به یهودیان اعطا کرده بود—صحنهٔ محاکمهای ساختگی به جرم خیانت علیه یک افسر یهودی، آلفرد دریفوس، شد. او به حبس ابد محکوم شد و به مستعمرهٔ کیفری «جزیرهٔ شیطان» در گویان فرانسه تبعید گردید، جایی که پنج سال آینده را در شرایط بسیار سخت گذراند. مدارک بعدی که نشان میداد دریفوس قربانی توطئه بوده است، از سوی ارتش سرکوب شد. این ماجرا شکافی تند در جامعهٔ فرانسه بهوجود آورد: در یک سو راست کاتولیک، ارتش و پیروان درومون، و در سوی دیگر «دریفوسیها» که چهرههایی چون امیل زولا و ژرژ کلمانسو در میانشان بودند. سرانجام (اما نه تا سال ۱۹۰۶) دریفوس تبرئه شد، اما شکاف در بورژوازی فرانسه هرگز ناپدید نشد و دوباره با رشد فاشیسم در دههٔ ۱۹۳۰ و در «انقلاب ملی» پتن پس از سقوط فرانسه به دست آلمان نازی در ۱۹۴۱ سر برآورد.
صهیونیسم هرتسل کاملاً سکولار بود، هرچند از موتیفهای کتاب مقدسیِ تبعید و بازگشت به سرزمین موعود بهره میگرفت، موتیفهایی که، همانطور که بیشتر صهیونیستها تشخیص دادند، قدرت ایدئولوژیک بسیار بیشتری نسبت به «میهنهای» دیگری داشتند که در آن زمان مطرح بودند (اوگاندا، آمریکای جنوبی، استرالیا و غیره).
بیش از هر چیز، هرتسل درک میکرد که باید آرمانشهر خود را به ثروتمندان و قدرتمندان زمانه بفروشد. از همین رو، او دست نیاز نهتنها به سوی بورژوازی یهودی—که برخی از آنان از پیش مهاجرت یهودیان به فلسطین و جاهای دیگر را تأمین مالی میکردند—بلکه به سوی حاکمان نیز دراز کرد: سلطان عثمانی، قیصر آلمان؛ و در سال ۱۹۰۳ حتی دیداری داشت با «پلهوه»، وزیر کشور پرآوازهٔ روسیه که به یهودستیزی شهره بود و در همان سال در تحریک «پوگروم وحشتناک کیشینف» دست داشت. پلهوه به هرتسل گفت تا زمانی که صهیونیستها صرفاً یهودیان را به ترک روسیه و رفتن به فلسطین تشویق کنند، آزادانه میتوانند فعالیت کنند. مگر نه اینکه پوبدونستسف، وزیر دیگر تزار، آشکارا گفته بود سیاست دولت در قبال یهودیان این است که: «یکسومشان خواهند مرد، یکسومشان کشور را ترک خواهند کرد و یکسومشان کاملاً در جمعیت پیرامون جذب خواهند شد»؟ و حال، صهیونیستها خود پیشنهاد میدادند بند «ترک کشور» را به اجرا بگذارند…
این همگرایی منافع میان صهیونیسم و شدیدترین اشکال یهودستیزی از آغاز در تار و پود جنبش تنیده شد و بارها در تاریخ آن تکرار گردید. هرتسل نیز قاطعانه باور داشت که مبارزه با یهودستیزی کاری بیهوده است—نه فقط به این دلیل که در سطحی معین خود او نیز میپذیرفت یهودستیزان درست میگفتند که یهودیان «عنصری بیگانه» در میان ملتها هستند.
او در یادداشتهایش مینویسد:
«در پاریس، من نگرشی آزادانهتر نسبت به یهودستیزی پیدا کردم، اکنون میآغازم به فهم تاریخی آن و میتوانم برایش تخفیف قائل شوم. بیش از هر چیز درمییابم که تلاشها برای “مبارزه با یهودستیزی” تهی و بیثمر است.»
(دفترچهها، جلد ۱، ص. ۶، مه–ژوئن ۱۸۹۵)
بنابراین، از همان آغاز:
یهودستیزی عامل مرکزی در خیزش و گسترش جنبش صهیونیستی بود؛ اما این جنبش بر این باور استوار بود که غلبه بر نفرت از یهودیان ناممکن است مگر آنکه یهودیان دولتی برای خود، یا دستکم «میهنی ملی» داشته باشند.
از اینرو، صهیونیسم تصمیم گرفت انرژی خود را صرف مبارزه با یهودستیزی در «دیاسپورا» نکند و حتی به همکاری با اصلیترین حاملان این نفرت روی آورد.
از همان ابتدا، پروژهٔ صهیونیستی نیازمند پشتیبانی قدرتهای امپریالیستی مسلط بود؛ چیزی که در سال ۱۹۱۷ با صدور اعلامیهٔ بالفور از سوی بریتانیا آشکارتر شد. این امر پیشنمونهٔ واقعیتی بود که در همهٔ جنبشهای ملی در عصر افول سرمایهداری دیده شد: آنها تنها زمانی میتوانستند پیش بروند که خود را به یکی از قدرتهای امپریالیستی حاکم بر جهان پیوند بزنند.
جستوجوی پشتیبانی از قدرتهای امپریالیستی کاملاً منطقی بود، زیرا صهیونیسم درست در دورهای زاده شد که امپریالیسم هنوز بهشدت سرگرم تصرف مستعمرات تازه در مناطق پیرامونی جهان بود. صهیونیسم نیز خود را تلاشی برای ایجاد یک مستعمره میدید—در سرزمینی که یا بهعنوان «بیسکنه» اعلام میشد (شعار معروف اما مشکوکِ «سرزمینی بدون مردم برای مردمی بدون سرزمین») یا سرزمینی که «قبایل عقبمانده» در آن میزیستند و تنها میتوانستند از یک «ماموریت تمدنبخش» تازه توسط جمعیتی غربی و پیشرفتهتر سود ببرند.
خود هرتسل هم رمانی اتوپیایی نوشت به نام سرزمین کهن- نو (Alt-Neuland) که در آن مالکان زمین فلسطینی بخشی از زمینهایشان را به یهودیان میفروشند، در ماشینآلات مدرن کشاورزی سرمایهگذاری میکنند و بدینسان سطح زندگی دهقانان فلسطینی ارتقا مییابد. مشکل حل شد!
«کارگران صهیون»: همزیستی ناممکن مارکسیسم و صهیونیسم
صهیونیسم سیاسی هرتسل آشکارا پدیدهای بورژوایی بود، بازتابی از ناسیونالیسم در دورانی که سرمایهداری به آستانهٔ عصر افول خود نزدیک میشد و بدینترتیب ویژگی پیشرو جنبشهای ملی رو به پایان بود. بااینحال، بهویژه در روسیه، در همان دوره شکلهای دیگری از جداییطلبی یهودی وارد جنبش کارگری شدند: از یکسو بوندیسم۱۶ و از سوی دیگر صهیونیسم سوسیالیستی. این امر نتیجهٔ جداسازی مادی و ایدئولوژیک طبقهٔ کارگر یهود در زیر سلطهٔ تزار بود.
«ساختار طبقهٔ کارگر یهود با ترکیب ارگانیک ضعیف سرمایه درون محدودهٔ اسکان (Pale of Settlement) انطباق داشت، که به تمرکز کارگران در مراحل پایانی تولید منجر میشد. ویژگیهای فرهنگی خاص پرولتاریای یهودی، که پیش از همه با دین و زبان آن پیوند داشت، با جدایی ساختاری از پرولتاریای روسی تقویت میشد. تمرکز کارگران یهودی در نوعی گتوی اجتماعی–اقتصادی خاستگاه مادی پیدایش جنبش کارگری خاص یهودیان بود.»
بوند—اتحادیهٔ عمومی کارگران یهود در روسیه و لهستان—در سال ۱۸۹۷ بهعنوان یک حزب آشکارا سوسیالیستی تأسیس شد و نقش مهمی در رشد حزب کارگر سوسیالدموکرات روسیه ایفا کرد، حزبی که خود را بخشی از آن میدانست. بوند ایدئولوژی دینی و صهیونیستی را رد میکرد و طرفدار نوعی «خودمختاری ملی–فرهنگی» برای تودههای یهودی در روسیه و لهستان بود، آن هم در چارچوب یک برنامهٔ سوسیالیستی وسیعتر. این حزب همچنین مدعی بود که تنها نمایندهٔ کارگران یهود در روسیه است، و همین جنبه از سیاستش بیشترین انتقاد را از سوی لنین برانگیخت، چرا که به دید او این رویکرد نوعی چشمانداز فدرالیستی و شکلی از «حزبی درون حزب» بود که تلاش برای ساختن سازمان انقلابی متمرکز در سراسر امپراتوری را تضعیف میکرد[۱۸]. این اختلاف در دومین کنگرهٔ حزب کارگر سوسیالدموکرات روسیه در ۱۹۰۳ به جدایی انجامید، هرچند همکاری و حتی تلاش برای اتحاد دوباره در سالهای پس از آن ادامه یافت.
کارگران بوند اغلب در خط مقدم انقلاب ۱۹۰۵ روسیه بودند. اما توانایی کارگران یهودی و غیریهودی در اتحاد در شوراها (سویِتها) و مبارزه در کنار یکدیگراز جمله در دفاع از محلههای یهودی در برابر پوگرومها، از همان زمان چشمانداز فراتررفتن از همهٔ اشکال جداییطلبی را نشان داد و مسیر را به سوی وحدت آیندهٔ کل پرولتاریا، چه در سازمانهای عمومی و یکپارچهٔ کارگری و چه در پیشاهنگ سیاسیشان، گشود.
در مورد «صهیونیسم سوسیالیستی»، پیشتر به دیدگاههای موسی هس اشاره کردیم. در درون روسیه، گروهی پیرامون ناحمان سیرکین۱۷، «حزب کارگران صهیونیست سوسیالیست»، شکل گرفت که مواضعش به سوسیالیستهای انقلابی نزدیک بود. سیرکین از نخستین کسانی بود که از ایدهٔ سکونتگاههای جمعی (کیبوتص) در فلسطین دفاع میکرد.
اما این گروه پوئله صیون۱۸ (کارگران صهیون) به رهبری بِر بوروخوف (Ber Borochov ) بود که کوشید صهیونیسم را با مفاهیم نظری مارکسیستی توجیه کند. بنا به دیدگاه بوروخوف، مسئلهٔ یهود تنها زمانی حل خواهد شد که جمعیتهای یهودی در جهان دارای یک ساختار طبقاتی «طبیعی» شوند، و از «هرم وارونهای» که در آن لایههای میانی وزن بیش از اندازهای دارند، رهایی یابند. این امر تنها از راه «تسخیر نیروی کار» در فلسطین ممکن بود.
این پروژه در عمل به ایدهٔ «فقط کار یهودی» در شهرکهای کشاورزی و صنعتی جدید بدل شد؛ ایدهای که برخلاف دیگر شکلهای استعمار، ظاهراً قرار نبود مستقیماً بر استثمار نیروی کار بومی استوار باشد. در نتیجه، بهزعم بوروخوف، پرولتاریای یهودی شکل میگرفت تا در برابر بورژوازی یهودی قرار بگیرد و برای انقلاب سوسیالیستی در فلسطین آماده شود.
اما در واقع، این چیزی نبود جز شکل تازهای از منشوویسم، یعنی همان «نظریهٔ مراحل» که بر اساس آن هر ملت باید نخست یک مرحلهٔ بورژوایی را پشت سر بگذارد تا شرایط برای انقلاب پرولتری فراهم شود، حال آنکه جهان بهسرعت به سوی عصری میرفت که در آن تنها انقلاب در دستور تاریخ، انقلاب جهانی پرولتری بود، حتی اگر بسیاری مناطق هنوز وارد مرحلهٔ بورژوایی توسعه نشده بودند.
افزون بر این، سیاست «فقط کار یهودی» در عمل سکوی پرش یک شکل تازهٔ استعمار شد که طی آن جمعیت بومی فلسطین بهتدریج از زمینهایشان خلع ید و اخراج شدند. در واقع، هر وقت بوروخوف به جمعیت عرب فلسطین اشارهای میکرد، نگاهش هیچ فرقی با صهیونیستهای جریان اصلی نداشت:
«بومیان فلسطین از نظر اقتصادی و فرهنگی با هر کسی که نظم را به کشور بیاورد و توسعهٔ نیروهای مولدهٔ فلسطین را بر عهده گیرد، همانند خواهند شد.»
بنابراین، بوروخوفیسم بهطور کامل به یک بنبست رسید، و این امر در سرنوشت نهایی پوئله صیون بازتاب یافت. هرچند جناح چپ آن در سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۰ خصلت پرولتری خود را نشان داد—با مخالفت با جنگ امپریالیستی و حمایت از انقلاب کارگری در روسیه، و حتی تلاش (ناموفق) برای پیوستن به کمینترن در سالهای نخست آن—اما واقعیت زندگی در فلسطین باعث شکافهای آشتیناپذیر شد. اکثریت جناح چپ از صهیونیسم جدا شدند و در سال ۱۹۲۳ حزب کمونیست فلسطین را بنیان گذاشتند. در مقابل، جناح راست (که شامل دیوید بنگوریون، نخستوزیر آیندهٔ اسرائیل، میشد) به سوی سوسیالدموکراسی رفت و نقش رهبری در مدیریت «یشوُف۱۹» (جامعهٔ پیشادولتی یهودی در فلسطین) پیش از ۱۹۴۸ و سپس در دولت اسرائیل پس از «جنگ استقلال» ایفا کرد.
در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، بوروخوفیسم که تقریباً از میان رفته بود، دوباره زنده شد، اما این بار بهعنوان ابزار تبلیغات دولتی اسرائیل. با رویارویی با نسل تازهای از جوانان یهودی در غرب که بهویژه پس از جنگ ۱۹۶۷ و اشغال کرانهٔ باختری و غزه نسبت به سیاستهای اسرائیل انتقادی بودند، احزاب صهیونیست چپگرا که ریشههایشان در پوئله صیون قرار داشت، انرژی خود را صرف جذب این جوانان کردند که به سوی ضدصهیونیسم «چپ نو» کشیده میشدند. طُعمهٔ تبلیغاتیشان این بود که: «شما میتوانید هم مارکسیست باشید و هم صهیونیست؛ صهیونیسم یک جنبش رهایی ملی است، درست همانند جنبش ویتنامی یا فلسطینی.»
در این بخش از مقاله، ما دقیقاً برعکس این را استدلال کردیم: صهیونیسم که در دورهای زاده شد که «رهایی ملی» بیشازپیش ناممکن شده بود، نمیتوانست از پیوند با قدرتهای امپریالیستی مسلط زمانه بگریزد. در بخش دوم نشان خواهیم داد که نهتنها کل تاریخ صهیونیسم با این واقعیت مهر خورده است، بلکه ناگزیر پروژههای امپریالیستی خود را نیز زایید. اما در مقابلِ جناح چپ سرمایه که صهیونیسم را نوعی شرّ یگانه معرفی میکند، ما استدلال خواهیم کرد که این سرنوشت همهٔ پروژههای ملیگرایانه در دوران افول سرمایهداری بود، و ناسیونالیسمهای ضدصهیونیستی که همزمان با آن سر برآوردند نیز استثنایی بر این قاعدهٔ کلی نبودهاند.
*****
توضیحات:
منبع: International Communist Current
۱- More than a century of conflict in Israel/Palestine
۲- Junius Pamphlet
نوشتۀ رزا لوکزامبورگ ۱۹۱۵، در جریان جنگ جهانی اول، زیر نام مستعار یونیوس منتشر شد.
۳- Junkers
اشراف زمیندار پروس در آلمان، مالکان بزرگ کشاورزی با نفوذ سیاسی و نظامی، پایگاه اصلی ارتش و حامیان سلطنت، که در دوران گذار به سرمایهداری به طبقهای محافظهکار و ضدپیشرفت بدل شدند.
۴- Pogroms
واژهای روسی به معنای «ویرانسازی»، و در تاریخ به حملات خشونتآمیز و سازمانیافته علیه یهودیان، بهویژه در امپراتوری روسیه اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، گفته میشود که شامل قتلعام، غارت و اخراج اجباری بود.
۵- the Okhrana forgery Protocols ft he Elders of Zion
۶- Wilhelm Marr, 1819–۱۹۰۴
نویسندۀ کتاب پیروزی یهودیت بر آلمانیت (Der Sieg des Judenthums über das Germanenthum)
نخستین کسی بود که «یهودستیزی» را از قالب تعصب مذهبی قدیمی بیرون آورد و به شکلی ایدئولوژیک و سیاسی بازتعریف کرد. همین برداشت بعدها الهامبخش جریانهای راست افراطی و در نهایت نازیها شد.
۷- Heinrich Heine, (1797–۱۸۵۶)
۸- Ludwig Börne, (1786–۱۸۳۷)
۹- Viktor Adler
بنیانگذار و رهبر اصلی حزب سوسیالدموکرات کارگران اتریش (SDAPÖ)
۱۰- Gartenlaube
۱۱-https://en.internationalism.org/ir/141/capitalist-decline-revisionism
۱۲- Moses Hess
۱۳- Alfred Dreyfus
۱۴- Theodor Herzl
۱۵- Leon Pinsker, (1821–۱۸۹۱)
۱۶- Bundism
۱۷- Nachman Syrkin
۱۸- Poale Zion
۱۹- Yishuv





