
دگر از مایِ سالدیده گذشت،
های
تو کاری بکن اکنون
جوانِ هوشیار.
.
پتکی بزن به سدِّ حصاری که راه بگشائی؛
رودی بشو که نقشِ سراب را
ز دشتِ شب زده بربزدائی.
.
ابری بشو که بر کویریِ دلهایِ تشنه بباری؛
پلی بساز
تا ز هم رمیدهگانِ جهان را به هم آری.
.
دگر از مایِ نفس بریده گذشت،
تو بادِ شُرطه باش و جهازِ زمین را ز ورطههایِ خطر
به ساحلی که امن و امان ببر.
.
ما بی غشان
هر آنچهها که ساختیم
همه بر خاکِ پوده بود
پنداری،
با تلنگرِ بادی فرو ریخت
مثلِ هواری؛
تو بر ستیغِ صخره سارِ باستان
ا ما،
کاخی چنان بساز
که تا دیرِ زمانه بپاید.
.
ما پویندهگانِ چشمه
همه گول خوردهگان سراب بودهایم؛
تو قنات گونه روان باش
تا کویرِ عطش کشیده آب بزاید.
.
باری،
ز مایِ کمر شکستهیِ خسته
گذشته دگر،
آری
وقت است
تا تو به همت کمر برببندی،
و سرنوشتِ جهان را
در دگرگونه طرحی نوین بنگاری.
***
سان رافائل- ۱۲ آگست ۲۰۲۵
جهانگیر صداقت فر






