ترامپ: «اول آمریکا» – تغییر در راهبرد یا تشدید امپریالیسم؟ گفتگو با ورنر روگِمر – ترجمه‌ی: الف. کیوان

امپریالیسم معاصر، پشت نقاب صلح و بازسازی، همان منطق سلطه و غارت را در شکل‌های عریان‌تری بازتولید می‌کند. نگاهی تحلیلی، تناقض میان گفتار صلح‌طلبانه و واقعیت جنگ‌طلبی سرمایه جهانی را آشکار ساخته و بر آن است که تا ساختارهای امپریالیستی باقی‌اند، صلح پایدار توهمی بیش نیست.  مترجم

منتقدان سلطه جهانی ایالات متحده امیدوارند که با روی کار آمدن رئیس‌جمهور جدید آمریکا، دونالد ترامپ، این سلطه به پایان برسد و نظمی چندقطبی در جهان شکل گیرد. اما ورنر روگمر، نویسنده آلمانی، در مصاحبه‌ای با راشاتودی (RT) توضیح می‌دهد که چرا با آمدن ترامپ هیچ‌گونه عقب‌نشینی از هژمونی جهانی ایالات متحده رخ نخواهد داد.

از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد، ایالات متحده در جایگاهی از سلطه جهانی قرار داشته که هیچ مخالفتی را تاب نمی‌آورد. با انتخاب ترامپ به عنوان رئیس‌جمهور جدید، بسیاری از منتقدان سلطه‌طلبی آمریکا امیدوار شدند که ایالات متحده از این جایگاه عقب‌نشینی کرده و جهانی چندقطبی پدید آید. اما این دسته از «بسیاری از منتقدان» کاملاً در اشتباه‌اند.

ترامپ نیز، همچون پیشینیان خود از آغاز پیدایش ایالات متحده، به سیاست «اول آمریکا» پایبند است. این کشور که خود را «سرزمین برگزیده‌ی خدا» می‌داند، همچنان در پی تنظیم نظم جهانی به نفع خود است – اکنون در تلاشی جدید و با اتکا به میلیاردرهای جوان‌تر، رادیکال‌تر و صهیونیست.

ترامپ در آغاز دوره‌ی ریاست‌جمهوری خود در سال ۲۰۲۵ اعلام کرد: «ایالات متحده کشوری است که رفاه ما را افزایش می‌دهد، قلمرو ما را گسترش می‌دهد و پرچم ما را به افق‌های تازه می‌برد. ما قوی‌ترین ارتشی را خواهیم ساخت که جهان تاکنون به خود دیده است.»

اما این رویکرد چیز جدیدی نیست. در سال ۱۹۰۷، وودرو ویلسون – از حزب سرمایه‌داری دیگر ایالات متحده، یعنی دموکرات‌ها – که از سال ۱۹۱۳ رئیس‌جمهور شد، پیش‌تر گفته بود: «همان‌طور که کارآفرین جهان را بازار خود می‌داند، پرچم کشور نیز باید به دنبال او حرکت کند و درهای بسته‌ی ملت‌ها باید گشوده شوند.»

در نتیجه، ابتدا در آغاز جنگ جهانی اول، وال‌استریت به متحدین وام‌هایی داد تا از آمریکا تسلیحات بخرند. و پس از چند سال، ارتش ایالات متحده وارد اروپا شد تا آلمان را به‌عنوان مسئول بازپرداخت این وام‌ها معرفی کند.

ترامپ امروز آنچه را که سیاستمدارانی با ظاهر موجه و گفتار نرم، مانند کلینتون، اوباما، بایدن و هریس پنهان می‌کردند، به‌صراحت بیان می‌کند. او آشکارا از پاکسازی قومی فلسطینی‌ها و نسل‌کشی علیه مردم فلسطین توسط اسرائیل حمایت می‌کند و می‌گوید: «بگذار نتانیاهو کارش را انجام دهد!» ترامپ برای چندین دهه تحت حمایت اصلی شلدون آدلسون، میلیاردر صهیونیست اسرائیلی و سلطان کازینوها بود؛ آدلسون و بنیادش نه تنها پشتیبان اصلی ترامپ، بلکه از حامیان اصلی مالی بنیامین نتانیاهو نیز بوده‌اند – هم در گذشته و هم امروز.

ترامپ از جنگ نیابتی اسرائیل در راستای بازسازماندهی خاورمیانه به رهبری ایالات متحده حمایت و آن را تأمین مالی و تسلیحاتی می‌کند؛ از جمله عملیات نظامی و جنگ‌های اسرائیل در کرانه باختری، لبنان، سوریه و علیه ایران. در آمریکای جنوبی نیز ترامپ از خودکامگی سرمایه‌داری خشن خاویر میلی حمایت می‌کند؛ در ونزوئلا باید مادورو سرنگون شود، و همین‌طور کوبای سوسیالیستی. این‌ها تنها چند نمونه از سیاست سلطه‌جویانه‌ی ترامپ در سطح جهانی‌اند. ایده‌ی «جهان چندقطبی» حتی در دورترین افق ذهنی او نیز جایی ندارد.

در برخی حوزه‌ها، به نظر می‌رسد که ترامپ تغییری بنیادین در سیاست‌گذاری ایجاد کرده باشد – مثلاً در زمینه‌ی سیاست اقلیمی. پیش از این، الیگارشی حاکم از راکفلر تا «بلک‌راک*» بر این باور بودند که بدون «توافق سبز» و کاهش مصرف CO₂، جهان نابود خواهد شد. حال آیا ترامپ علیه این جریان عمل می‌کند؟ ترامپ نیازی به انجام هیچ کاری ندارد.

بلک‌راک با چندین مدیر در دولت‌های اوباما و بایدن حضور داشت و در نقش «مبلغ محیط‌زیست» ظاهر شد، اما پس از انتخاب ترامپ، از ائتلاف اقلیمی کنار کشید. این خطابه‌های محیط‌زیستی جریان لیبرال اصلی هیچ‌گاه جدی نبوده‌اند. اوباما، که خود را پیام‌آور محیط‌زیست معرفی می‌کرد، بزرگ‌ترین مروج «گازشِیل*» بود – گازی که به‌شدت به محیط زیست آسیب می‌زند و برای ساکنان نزدیک به سایت‌های حفاری، مرگبار است. او حتی این گاز مضر را با تغییر نامش به «گاز طبیعی» دوباره قابل‌قبول ساخت.

از زمان پروتکل کیوتو در سال ۱۹۹۸، که به ابتکار کلینتون شکل گرفت، فعالیت‌های نظامی – از جمله جنگ‌ها، مانورها، حضور دائمی نیروهای مسلح در خشکی، دریا، هوا و فضا و تأمین هزاران پایگاه نظامی آمریکا – کاملاً از ارزیابی‌های زیست‌محیطی معاف شدند. این معافیت‌ها با تأیید بلک‌راک، سایر مؤسسات مالی و اتحادیه اروپا تصویب شد و هنوز هم برقرار است.

علاوه بر این، بلک‌راک و شرکایش همچنان بزرگ‌ترین سهام‌داران در صنایع تسلیحاتی، گاز شِیل، نفت، گردشگری دریایی، سیمان، داروسازی، کشاورزی صنعتی و صنایع شیمیایی هستند. مصرف مواد خام، محیط‌زیست و انرژی در زنجیره‌های تأمین دیجیتال، خودروهای برقی و سایر بخش‌ها نیز کاملاً از مباحث اقلیمی کنار گذاشته شده‌اند. سرمایه‌های اقلیمی که با تبلیغات رسانه‌ای بزرگ‌نمایی شده‌اند، در واقع تنها بخش ناچیزی از تلاشی بوده‌اند برای ادغام نسل جوانِ «سبزپوش‌شده» در پروژه سرمایه‌داری – هم به‌عنوان همکار سیاسی و هم به‌عنوان سرمایه‌گذار جدید.

ترامپ وعده داده که به جنگ در اوکراین پایان دهد و با روسیه صلح کند. این مایه امید است، نه؟ امیدی برای زمان حال و برای بُعد نظامی ماجرا، آن‌هم در کوتاه‌مدت. اما واقعیت این است که اوکراین، این کشور کوچک و جنگ‌جوی نیابتی، از ابتدا هم شانسی برای پیروزی نداشت. با این حال، جنگ برای بلک‌راک و شرکای آن فوق‌العاده سودآور بود. اکنون، پس از چند صد هزار سرباز کشته‌شده، اوکراین دیگر نیرویی برای اعزام به جبهه ندارد: فرار سربازان وظیفه و فرسایش ارتش، این کشور را ناتوان از ادامه جنگ کرده و به‌شدت بدهکار ساخته است.

اولین خوکچه‌ی آزمایش نظام سلطه از پای درآمده، و حالا کشور برای غارت و واگذاری گسترده تحت هدایت ایالات متحده آماده شده است. از پایان سال ۲۰۲۲، بلک‌راک رسماً به عنوان هماهنگ‌کننده «بازسازی» اوکراین معرفی شده است.

گام نخست روشن است: ایالات متحده به عناصر نادر خاکی و سایر منابع معدنی اوکراین دسترسی می‌یابد. الیگارش‌های اوکراینی که تا اینجا در خدمت پروژه بودند، کنار گذاشته می‌شوند و سرمایه‌گذاران آمریکایی جای آن‌ها را می‌گیرند – از جمله در خاک سیاه و حاصلخیز کشاورزی اوکراین.

همزمان، ترامپ از کشورهای اروپایی عضو ناتو می‌خواهد که بودجه نظامی خود را به پنج درصد تولید ناخالص داخلی افزایش دهند. کشورهای قدیمی و جدید ناتو در اروپا باید جنگ علیه روسیه را در مقیاسی بسیار وسیع‌تر و در بلندمدت ادامه دهند. با این حال، رهبری ناتو همچنان در اختیار ایالات متحده باقی می‌ماند، و هیچ دولت اروپایی – چه ماکرون در فرانسه، استارمر در بریتانیا، شولتس و مرتس در آلمان، توسک در لهستان یا دیگران – که در این روند بازتسلیح مشارکت دارند و درباره «حاکمیت اروپایی» داد سخن می‌دهند، قصد خروج از ناتو را ندارند.

در چنین شرایطی، ایالات متحده قرار است چه نقشی در ناتو ایفا کند، اگر واقعاً طبق وعده ترامپ، قرار باشد از موقعیت سلطه‌جویانه خود عقب‌نشینی کند و به نفع جهانی چندقطبی کنار برود؟ پاسخ روشن است: ایالات متحده همچنان رهبری ناتو را حفظ می‌کند و آن را به آسیا گسترش می‌دهد – از جمله به استرالیا، ژاپن، نیوزیلند، کره جنوبی، سنگاپور، تایلند و فیلیپین – علیه دشمن ژئواستر‌اتژیک اصلی که در عین حال پشتیبان روسیه نیز هست: جمهوری خلق چین.

و ترامپ می‌خواهد گرینلند را هم تحت کنترل درآورد، یا حتی آن را بخرد؟ این نیز چیز جدیدی نیست.

ایالات متحده در سال ۱۹۴۱ پایگاه هوایی تول (Thule) را در آنجا تأسیس کرد. از سال ۱۹۵۱، این پایگاه به‌طور پیوسته گسترش یافت، از جمله با استفاده از اسکان اجباری مردم محلی. هدف از ساخت این پایگاه، مقابله با اتحاد شوروی بود و بعدتر نیز علیه روسیه به‌کار گرفته شد. در طول زمان، کاوش منابع طبیعی و عناصر نادر خاکی در منطقه‌ی قطب شمال، نظارت بر مسیرهای دریایی و فضای ماورای جو نیز به کارکردهای آن اضافه شد. در سال ۲۰۲۳، این پایگاه به «پایگاه فضایی پیتوق» تغییر نام یافت. این پایگاه دارای باندی به طول سه کیلومتر برای چندین پرواز روزانه، آپارتمان‌های مسکونی، بیمارستان، مرکز تناسب اندام، سوپرمارکت، دو نیروگاه، خطوط لوله و پایگاه‌هایی در شعاع تا ۲۴۰ کیلومتری است.

با توجه به اینکه صنعت ماهیگیری با بحران مواجه شده بود، دولت این جزیره که به‌تازگی مستقل شده بود، تلاش کرد از سال ۲۰۱۰ توسعه اقتصادی را از طریق گردشگری و گسترش راه‌ها و فرودگاه‌ها پیش ببرد. اما هیچ سرمایه‌گذار آمریکایی یا اروپایی این پروژه‌ها را ارزشمند ندانست. بنابراین دولت گرینلند به چین روی آورد – اما پیش از امضای قراردادها، دولت آمریکا تحت ریاست‌جمهوری باراک اوباما دولت دانمارک را از انجام این توافق‌ها منع کرد، چرا که دانمارک همچنان مسئول سیاست خارجی و امنیتی گرینلند است. در آن زمان، ایالات متحده نه در دوره اوباما و نه در دوره اول ترامپ، علاقه‌ای به تصاحب این جزیره یا منابع آن نداشت. اما این وضعیت زمانی تغییر کرد که چین به‌تدریج صادرات عناصر نادر خاکی به آمریکا را به‌دلیل تحریم‌های ایالات متحده محدود کرد.

همانند اوباما، ترامپ نیز ترجیح می‌دهد گرینلند و مردمش را از نظر اقتصادی توسعه‌نیافته نگه دارد – به نام «امنیت ملی» و توسعه اقتصادی ایالات متحده. بنابراین آنچه ترامپ انجام می‌دهد، فقط به‌روزرسانی دسترسی ابرقدرت به گرینلند است.

و آیا ترامپ واقعاً می‌خواهد کانادا را به‌عنوان پنجاه و یکمین ایالت ایالات متحده ضمیمه کند؟ این صرفاً زبان صریح‌تری برای توصیف وضعیت واقعی است. کانادا از جهات بسیاری ضمیمه‌ای از ایالات متحده است. پیوندهای آمریکا با کانادا بسیار زیاد است: کانادا عضو موسس ناتو است و همکاری نظامی آن با آمریکا حتی نزدیک‌تر از دیگر اعضای ناتو است. همچنین از زمان جنگ جهانی دوم، کانادا عضوی از نزدیک‌ترین ائتلاف اطلاعاتی به رهبری ایالات متحده یعنی «پنج چشم» (شامل آمریکا، کانادا، بریتانیا، استرالیا و نیوزیلند) بوده است. از نظر اقتصادی نیز، از طریق پیمان تجارت آزاد آمریکای شمالی (NAFTA) که در سال ۱۹۹۴ امضا شد، کانادا پیوندی نزدیک با اقتصاد آمریکا دارد.

برای ایالات متحده، آبِ کشور همسایه مسئله‌ای حیاتی برای بقاست. سهام‌داران آمریکایی در تمام بانک‌ها و شرکت‌های بزرگ کانادا حضور دارند، به‌ویژه در شرکت‌های نفت و گاز که برای اقتصاد آمریکا اهمیت زیادی دارند – چه منشأ آن‌ها کانادایی باشد چه آمریکایی، در هر حال آزادی عمل گسترده‌ای برای تولید ارزان‌قیمت و مخرب محیط‌زیست در اختیار دارند. هرچند اقتصاد کانادا از نظر قدرت تولیدی و رشد از کشورهایی مانند برزیل، اندونزی، مکزیک، ترکیه و اسپانیا عقب‌تر است، اما ایالات متحده تضمین کرده که کانادا همچنان عضو گروه هفت (G7) باقی بماند.

در ضمن، «ایالت پنجاه‌ویکم» بودن برای چند کشور دیگر هم کاملاً عادی است. برای مثال، پورتوریکو مستقیماً به دفتر رئیس‌جمهور ایالات متحده گزارش می‌دهد. یا مثلاً ایالت پالائو که عمدتاً از تجارت با آمریکا، سنگاپور و تایوان و همچنین از یارانه‌های دائمی ایالات متحده تغذیه می‌کند. پالائو تحت پوشش امنیتی و دفاعی ایالات متحده قرار دارد و در ساختارهای نظامی آمریکا در آسیا ادغام شده است. در سازمان ملل نیز، پالائو یکی از معدود کشورهایی است که به‌طور منظم در موضوعات حساس، مانند فلسطین، به نفع مواضع ایالات متحده رأی می‌دهد.

در مورد آلمان، فریدریش مرتس، رهبر جدید حزب دموکرات‌مسیحی (CDU) که به‌تازگی در انتخابات پیروز شده، پیش‌تر به‌عنوان هماهنگ‌کننده بلک‌راک در آلمان فعالیت داشت و همچنان منافع ابرثروتمندان بین‌المللی را نمایندگی می‌کند – نه منافع مردم آلمان را. او در ظاهر به‌شدت ترامپ را نقد می‌کند. اما مرتس واقعاً مشکلی با ترامپ ندارد. مرتس، این آفتاب‌پرست ایدئولوژیک، فقط از سر ناچاری و برای هماهنگی با جریان اصلی لیبرال در اتحادیه اروپا ترامپ را نقد می‌کند، چرا که حزب CDU در بحران است و نیاز به مشروعیت سیاسی دارد.

با این حال، مدیرعامل بلک‌راک، لورنس فینک، از ترامپ حمایت کرده و حتی اجازه یافته در تعیین وزیر دارایی به او مشاوره دهد. مرتس نیز از همین خط پیروی می‌کند. در واقع او نسخه‌ای ارزان‌قیمت از ترامپ است: با تحریک علیه پناه‌جویان به نفع شرکت‌ها، با کاهش بیشتر مالیات شرکت‌ها، با حمله به «چپ‌ها و سبزهای خل‌وضع» و در نهایت با شعار «آلمان را دوباره بزرگ کنیم».

مرتس به ترامپ پیشنهاد معامله داده: آلمان و اتحادیه اروپا گاز شِیل بیشتری از آمریکا بخرند، همین‌طور تسلیحات، و در عوض ترامپ تعرفه‌ها را بردارد. بنابراین، مرتس از ترامپ تقلید می‌کند، اما در نهایت در برابرش سر فرود می‌آورد.

در هر حال، مرتس کاملاً با موضع بنیادی ترامپ هم‌سو است: حمایت بی‌قید و شرط از دولت راست‌گرای افراطی، نژادپرست و نسل‌کش نتانیاهو. مرتس نیز آشکارا خواستار محافظت از نتانیاهو در برابر حکم بازداشت صادرشده از سوی دیوان کیفری بین‌المللی است – درست مانند کاری که ترامپ پیش‌تر انجام داده بود.

از همین رو، ترامپ پیروزی انتخاباتی مرتس را تبریک گفت و نوشت: «روزی بزرگ برای آلمان!»
اما در واقعیت، این یعنی: مرتس، روزی بزرگ برای سیاست «اول آمریکا» است.

آیا اتحادیه اروپا و آلمان قرار است روند صلح احتمالی میان ایالات متحده و روسیه را، برخلاف خواست واشنگتن، به شکست بکشانند؟ چرا اتحادیه اروپا و بسیاری از دولت‌های کشورهای عضو به دولت جدید آمریکا پشت کرده‌اند؟ این مخالفت عمدتاً جنبه‌ای لفظی دارد. اتحادیه اروپا و آلمان نه می‌توانند و نه می‌خواهند مذاکرات بین ایالات متحده و روسیه را بر هم بزنند. آن‌ها از دهه ۱۹۹۰ تاکنون، در مسیر سرمایه‌گذاری نولیبرالی، تقویت راست‌گرایی سیاسی و بازتسلیح اوکراین در کنار رهبری آمریکا بوده‌اند – و امروز هم در جنگ نیابتی فعلی. اکنون نیز آماده‌اند خواست ترامپ برای افزایش بیشتر بودجه نظامی را محقق کنند. اتحادیه اروپا و سرمایه‌داران تنزل‌یافته اروپایی، تنها در پی آن‌اند که از «کیک اوکراین» سهمی کمی بزرگ‌تر نصیبشان شود.

ترامپ با افتخار اعلام می‌کند که مهاجرت به ایالات متحده را محدود کرده – و طبق گفتار او، می‌خواهد مهاجران بیشتری را نسبت به رؤسای‌جمهور دموکرات پیشین اخراج کند. اما در واقع برای الیگارش‌های ثروتمند، مهاجران غیرقانونی یک موهبت‌اند، چرا که دستمزد کل طبقه کارگر را پایین می‌کشند. ترامپ فقط این واقعیت را آشکارتر بیان می‌کند. کلینتون در دهه ۹۰ ساخت حصار الکترونیکی مرزی با مکزیک را آغاز کرد و قوانین اخراج را وضع نمود. این بازی که دو حزب اصلی در آن هم‌دست‌اند، چنین است: میلیون‌ها مهاجر را وارد کن، غربال کن، با تحریک و فشار، آن‌ها را به کار با دستمزد پایین وادار کن و باقی را اخراج کن.

اوباما نیز همین کار را می‌کرد: در دوران ریاست‌جمهوری او، سالانه حدود ۴۰۰ هزار مهاجر اخراج می‌شدند – در سال ۲۰۱۳، این عدد به ۴۳۸,۴۲۱ نفر رسید. در دوران نخست ترامپ، این رقم به‌طور قابل‌توجهی کمتر بود، چرا که مشتریان میلیاردر ترامپ در خودِ ایالات متحده به نیروی کار ارزان بیشتری نیاز داشتند. در حالی که شرکت‌های سیلیکون‌ولیِ حامی اوباما، میلیون‌ها کارگر ارزان‌قیمت را در کشورهای فقیر و ناپیدا در سطح جهانی استثمار می‌کردند. این‌که این موضوع در اروپا ناشناخته مانده، فقط بیانگر میزان «تحمیق لیبرال» در اینجاست.

بلافاصله پس از آغاز دوره دوم ریاست‌جمهوری، ترامپ پیشنهاد اخراج کامل فلسطینیان از سرزمین فلسطین را مطرح کرد. اما فریاد مخالفت با این پاکسازی قومی، در اتحادیه اروپا چندان بلند نبود. دولت جدید آمریکا در خاورمیانه چه سیاستی را دنبال می‌کند؟

با کمک جنگ‌جوی نیابتیِ اسرائیل – که هم به‌شدت یارانه می‌گیرد و هم به‌شدت مسلح است – ایالات متحده قصد دارد خاورمیانه را بازسازماندهی کند. این پروژه دهه‌هاست که در جریان است. تمام شرکت‌های سیلیکون‌ولی و بلک‌راک در اسرائیل حضور دارند و در آنجا با همکاری ارتش و سرویس‌های امنیتی، پیشرفته‌ترین فناوری‌های نظارتی جهان را توسعه می‌دهند و استارت‌آپ‌های فناوری را تأمین مالی می‌کنند. ترامپ در دوره اول ریاست‌جمهوری خود، توافق‌نامه‌های ابراهیم را سازمان داد؛ توافقی که همکاری میان سرمایه‌داران پیشرو اسرائیل و دولت‌های خلیج‌فارس را رسمی کرد. اکنون میلیاردرهای ترامپ در این کشورها – که به‌دنبال رهایی از وابستگی به نفت هستند – سرمایه‌گذاری می‌کنند، و شرکت‌های سیلیکون‌ولی نیز با ترامپ آن‌ها را همراهی می‌کنند.

ترامپ نماینده منافع چه کسانی است؟ و اهداف عمومی دولت او چیست؟

در ابتدا، در دوره اول ریاست‌جمهوری‌اش، ترامپ نماینده گروه اصلی میلیاردرهایی مانند خودش بود: غول‌های املاک، سرمایه‌داران حوزه لجستیک و ورزش، و خاندان کوک (مالک والمارت) که فقط در ایالات متحده حضور دارند. اما در سال‌های اخیر، نسل جوان‌تر میلیاردرهای سیلیکون‌ولی – مانند پیتر تیل (پی‌پال، فیسبوک، پالانتیر)، الکس کارپ (پالانتیر / فناوری شناسایی چهره و حرکات)، و ایلان ماسک (تسلا، اسپیس‌اکس، استارلینک، X)  به‌همراه کارآفرینان حوزه رمزارز و گاز شِیل، به تدریج به جمع حامیان ترامپ پیوسته‌اند. نسل قدیمی‌تر سیلیکون‌ولی نیز، شامل شرکت‌هایی چون اپل، آمازون، فیسبوک/متا و بلک‌راک، یکی‌یکی از دموکرات‌ها جدا شده و به ترامپ نزدیک شده‌اند.

این‌ها می‌خواهند با شعار «اول آمریکا» منطقه سود جهانی خود را گسترش دهند و در کشورهای خلیج‌فارس، اسرائیل/فلسطین، سوریه و هند سرمایه‌گذاری کنند. همچنین به‌دنبال تصاحب منابع طبیعی نه فقط در اوکراین، بلکه در گرینلند، کانادا و حتی بازگشت مجدد به «حیاط خلوت» آمریکای لاتین هستند. میلیاردرهای جوان ترامپ اکنون همانند نسل پیشین سیلیکون‌ولی به‌دنبال جهانی‌سازی هستند – با این تفاوت که آن نسل به حزب دموکرات وابسته بود، که اکنون از نظر ایدئولوژیک فرسوده شده؛ حالا نوبت جمهوری‌خواهان نوسازی‌شده ترامپ است.

به همین دلیل است که این گروه در تلاش‌اند تا ساختار دیوان‌سالاری فدرال ایالات متحده را فلج کنند – ساختاری که پر شده از هزاران مشاور لیبرالِ دموکراتِ پُردستمزد – و به‌جای آن، ساختار قدرت خود را، مستقیم‌تر در درون شرکت‌هایشان، مستقر کنند. این جنگ داخلی در طبقه سرمایه‌دار ایالات متحده، اکنون شدت ایدئولوژیک بیشتری نیز یافته است: با تحریک علیه پناه‌جویان و چپ‌گرایان، با تأکید بیشتر بر شعار «ملت ما زیر نظر خدا»، و با تلفیق آشکار صهیونیسم. بخشی از اعضای دولت ترامپ از میلیاردرهای صهیونیست تشکیل شده‌اند، که برخی از آن‌ها صهیونیست‌های مسیحی‌اند.

اما این محافظت افراطی از موقعیت ایالات متحده به‌عنوان «تنها ابرقدرت جهان» و «سرزمین برگزیده خدا»، در اصل پاسخی است به یک عامل بیرونی: بخش بسیار بزرگ‌تری از جهان در حال سازمان‌دهی مجدد خود است. حتی «دوستان نزدیک» آمریکا نیز تحریم‌های این کشور علیه روسیه را دور می‌زنند. ائتلاف‌هایی مانند بریکس (BRICS)، سازمان همکاری شانگهای (SCO)، سلک (CELAC)، فوکاک (FOCAC) و فروم اقتصادی شرق (EEF) در حال گسترش‌اند – و در کنار جمهوری خلق چین قرار دارند، که اکنون بزرگ‌ترین قدرت صنعتی، اقتصادی و تجاری جهان است.

از این‌رو، از منظر ساختاری و در بلندمدت، شعار «اول آمریکا» بیش از هر زمان دیگری در معرض تهدید قرار گرفته است. جهانی‌گرایان دوره کلینتون و اوباما، و حال سرمایه‌داران ترامپی، در واقع اکثریت جمعیت ایالات متحده را از محاسبات خود حذف کرده‌اند. کشورهای اتحادیه اروپا نیز، که زیر فشار سیاست‌های آمریکا فقیرتر از پیش شده‌اند – به‌ویژه «دوست نزدیک» یعنی آلمان – اکنون باید فقیرتر هم بشوند، اما در عین حال باید بیشتر مسلح شوند و خود را برای جنگ نیابتی بزرگ‌تر و پرسودتری علیه روسیه آماده کنند و همچنین در جنگ بلندمدت علیه چین و نظام آن مشارکت نمایند.

سرمایه‌داران آمریکایی تازه‌جهانی‌شده، که اکنون پشت ترامپ صف کشیده‌اند، پایان‌بازی خطرناک حاکمیت الیگارشی اقلیت فقرزُدای فوق‌ثروتمند را سازمان‌دهی می‌کنند – حاکمیتی که به پایان ساختاری خود نزدیک می‌شود. آن‌ها در حال یافتن شرکای تازه هستند، و دست‌نشاندگان قدیمی‌شان را در کوتاه‌مدت یا میان‌مدت قربانی خواهند کرد.

و ابزارهای خشنی که در این روند به‌کار گرفته می‌شوند، اکنون به‌وضوح در حال اجرا هستند – مثلاً در نسل‌کشی «مأموریت‌دار الهی» که توسط جنگ‌جوی نیابتی در خاورمیانه صورت می‌گیرد.

بشر امروز بیش از هر زمان به رهایی از این پایان‌بازی مرگبار نیاز دارد.
این رهایی نزدیک است، اما باید در قلب اروپا و با اراده‌ای قوی‌تر از پیش سازمان داده شود.

منبع: World Marxist Review  

https://worldmarxistreview.org/index.php/wmr/article/view/105/71

توضیحات:

Werner Rügemer 

ورنر روگمر، نویسنده و پژوهشگر آلمانی، پیش‌تر سردبیر مجلۀ آموزش دموکراتیک بوده و عمدتاً در حوزه‌های روابط مالی، حقوق بشر و روابط کار تحقیق کرده است. 

(BlackRock Inc.) 

بلک‌راک بزرگ‌ترین شرکت مدیریت سرمایه‌گذاری در جهان است که مقر آن در نیویورک قرار دارد. این شرکت بیش از ۹ تریلیون دلار دارایی را مدیریت می‌کند و سهام‌دار عمده یا صاحب نفوذ در هزاران شرکت، بانک، نهاد نظامی و بخش‌های انرژی، فناوری، داروسازی و کشاورزی در سطح جهانی است.
بلک‌راک تنها یک نهاد مالی نیست، بلکه یکی از بازوهای مرکزی ساختار قدرت سرمایه‌داری جهانی و ابزار کلیدی امپریالیسم مالی آمریکا محسوب می‌شود. این شرکت در بازسازی اقتصادی کشورهای جنگ‌زده مانند اوکراین، نقشی تعیین‌کننده دارد و به عنوان «هماهنگ‌کننده بازسازی» از سوی دولت آمریکا معرفی شده است. 

Shale Gas

گازی طبیعی که از لایه‌های سنگی رسی با روش‌های حفاری افقی و شکست هیدرولیکی (Fracking) استخراج می‌شود؛ این روش با آسیب‌های جدی زیست‌محیطی و خطرات بهداشتی  مانند  آلودگی آب‌های زیرزمینی، زمین‌لرزه‌های کوچک، و آسیب به اکوسیستم‌های محلی همراه است .

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x