مفعوم انقلاب در فلسفه سیاسی، تغییر ساختاری سیستم حاکم است، فارغ از اینکه منجر به بهبود شرایط بشود یا نشود.
همگان معتقدند که انقلابی خوب است که دستاورد آن به اهداف انفلابکنندگان نزدیک باشد.
اما در شرایط واقعی جهان، چطور میتوان تضمین کرد که نتایج مثبتی حاصل خواهد شد و به عبارتی به دیکتاتوری دیگری ختم نشود.
هرچند، میتوان با فراهم کردن بستر مناسب (عمدتا افزایش آگاهی سیاسی ، تشکیلاتی مردم) تا حدودی احتمال مصادره شدن انقلاب را کاهش داد. اما بازهم تجربه نشان داده است که جهان سرمایهداری، مولفههای قدرتمندتری را در دست دارد تا هم مانع روشنگری مردم شود و هم روشنگران جریانساز را محدود و متوقف (حذف یا منزوی ) کند.
در این شرایط، چه باید کرد؟
آیا باید تا فراهم شدن شرایط مطلوب برای روشنگری صبر کرد؟
یا اینکه همچنان از فرصتهای موجود برای انقلاب، استفاده کرد (حتی در شرایط فقدان آگاهی عمومی برای گذر از انقلاب و جلوگیری از مصادره آن).
در حالت اول (صبر) چه اتفاقی در حال وقوع است؟ ریشههای دیکتاتوری هر لحظه، عمیقتر و مستحکمتر و تنومندتر میشود.
نهادینه شدن اصول دیکتاتوری در ذهن مردم، خطر بزرگتری است بدین معنا که روز به روز باور مردم تغییر را غیرممکن و محال خواهند پنداشت. اراده خلق دجار جمود شده و انسان از معنا، تهی میگردد و انسانها به مردگان متحرک و گوش به فرمانی تبدیل خواهند شد. (همان اتفاقی که در شکنجه سفید برای انسان رخ میدهد.) یا مانند آبی که راکد میماند و گندیده و مرداب میشود.
در این شرایط، امید به آماده سازی شرایط انقلاب، تا زمان بسیار طولانیتری به تعویق خواهد افتاد.
اما در حالت دوم، (تلاش و انجام حرکت انقلابی در همه فرصتها حتی در شرایط مهیا نبودن شرایط سیاسی) همانند موج دریاست که به صخره برمیخورد، صخرهای را میافکند (انقلابی انجام میشود) اما صخره دیگری در پس آن ظاهر میگردد.
آیا این انقلاب بیفایده است؟
به نظر من قوائد بسیاری دارد.
اولا آب (جریان انقلابی خلق) با جریان انقلابی خود، خود را میپالاید، تجربه کسب میکند، طراوت مییابد، نیروهای تازه نفس از درون خود میآفریند و آماده انقلابی موثرتر در صخره بعدی میشود.
در مقابل، صخره دوم و … (باور دیکتاتوریسم) ترک برمیدارد و با هم ضربه ای که صخره قبلی را فرو ریخته است، سست میگردد، متزلزل میشود و فرصت ریشه دواندن نمییابد. پس به ناچار، نسبت به صخرههای قبلی، طول عمر کوتاه تری خواهد داشت.
(این نظریه طبعا تفاوت آشکاری با نظریه انقلاب مداوم تروتسکی دارد و شرایط دیگری را تعریف میکند)
مهمترین عامل طراوت و تجربیات یک انقلاب، آزادی زندانیان سیاسی و فعالان و رهبران از زندان است که کوهی از تجربه، شهامت و روحیه انگیزشی به جامعه اضافه میکنند.
دکتر حسن کریمزاده
تهران
3 پاسخ
مطالب شما کاملا درست اما وقتی به نمونه کشورمان میرسیم بنظر میرسد مردم ایران بیشتر مایلند با نافرمانی مدنی و اعتراضات, رژیم را به عقب نشینی وادار کنند تا با انقلابی آن را سرنگون کنند. از جمله علل متعدد آن یکی عدم تبلور و رویش رهبر و یا سازمانیست که بازتاب کننده آمال و امیال نسل خود باشد و دیگر اینکه مردم به هیچیک از شخصیت ها و سازمان های سیاسی قدیمی تمایلی ندارند. با در نظر گرفتن چنین شرایطی, شورش هر چقدر هم عظیم و سراسری بدون رهبریت به انقلاب فرا نمیروید. بدون اتحاد اپوزیسیون در تبعید و بدون تشکیل دولت در تبعید با شرکت اساتید و کارشناسان معتبر در تدوین برنامه های دولت موقت نمیتوان اعتماد عموم را کسب کرد و قیام آتی آنان را به انقلاب متحول کرد.
“…بدون اتحاد اپوزیسیون در تبعید و بدون تشکیل دولت در تبعید با شرکت اساتید و کارشناسان معتبر…. ”
منظور از اتحاد: پهلوی چی ها + نادمین از “فتنه” ۵۷+پاسداران و اصلاح طلبان رانده شده از حکومت+بعضی از اتوبوس مجانی نشینان + ….
با تشکر از شما . البته مقاومت مدنی و اعتصاب و اعتراض ، مسیر ایدهآل است.
منظور من در مورد شرایطی است که مردم برای هماهنگی و نافرمانی مدنی ، تلاشی نمیکنند.
با تشکر