پرستش رهبر وضعیتی است که در آن رهبر، با بهرهگیری از تبلیغات، کنترل رسانه و سرکوب مخالفان، بهصورت اسطورهیی و بیخطا نشان داده میشود و وفاداری به او به معیار اصلی برای سنجش حقانیت حکومت و تعیین هویت جمعی مردم بدل میگردد. چنین بازنمایی اغراقآمیز و تقدسگونه، اغلب از طریق شعارهای رهبرمحور و تکرار آیینی آنها در جمع تقویت میشود؛ شعارهایی که نه صرفاً بیان وفاداری، بلکه سازوکاری روانی-اجتماعی برای تحکیم اقتدار رهبرند. شعارهای رهبرمحورِ اقتدارگرا، همچون «جاوید شاه» بازتاب سازوکارهای پیچیده روانشناختی و جامعهشناختیاند، که بیشتر در شرایط بیثباتی سیاسی، فروپاشی نظم اجتماعی، افزایش نابرابری و فقر، و تجربه تحقیر ملی، شکل میگیرند. در چنین فضایی، اضطراب جمعی و «احساس ناتوانى آموختهشده» شدت میگیرد و نیاز به یک مرجع قدرتمند برای بازگرداندن نظم و معنا تقویت میشود.
شعار «جاوید شاه» اولبار در دوران محمدرضا پهلوی مطرح شد، و شکل سازمانیافته و حکومتی آن پس از کودتای آمریکایی-انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بهطور گسترده رواج یافت. در این دوره، دولت و دربار با استفاده از مراسم رسمی، رژههای نظامی، مدارس، رسانهها و کتابهای درسی، این شعار را به ابزار اصلی مشروعیتبخشی به سلطنت و القای جاودانهگی پادشاه بدل کردند. هدف، ایجاد حس ثبات پس از بحران سیاسی، تقویت کیششخصیت شاه و حاشیهراندن مخالفان بود، بهگونهیی که وى در ذهن حامیان، به نمادی بیخطا و فراتر از نقد تبدیل شود. استمرار این شعار در میان بخشی از ایرانیان امروز سه معنا دارد: نوستالژی نسبت به «عظمت» دوران پیش از قیام ۱۳۵۷، رؤیای قدرت متمرکز برای مهار بحرانهای کنونی، و ترمیم هویت جمعی در برابر احساس تحقیر ملی.
در چنین فضایی، پیوند هویتی با قدرت بهعنوان مکانیسم دفاعی عمل میکند. فرد با یکی دانستن خود با رهبر مقتدر، اضطراب و احساس بیقدرتی را کاهش میدهد. در جوامعی که با بحرانهای حیاتی، فرسایش ارزشها یا بحران اقتصادی روبهرو هستند، نیاز به ثبات افزایش مییابد و «رهبر الهامبخش» به «پدر نمادین» بدل میشود، نقشی که در ناخودآگاه جمعی، مشابه »مرجع نهایی» در روانکاوی لاکانیست؛ یعنی، ساختاری نمادین و بیرونی که بهعنوان منبع نهایی قانون، معنا و مشروعیت دیده میشود، حتا اگر وجود عینی نداشته باشد، و وعده انسجام روانی میدهد. تکرار این شعارها بهمثابه عمل نمادین، این پیوند عاطفی را تحکیم و تصور جاودانهگی رهبر را بازتولید میکند.
اما این الگو محدود به ایران نیست. در آلمان نازی، شعار «هایل هیتلر» اعلام روزانه وفاداری مطلق بود و «یک ملت، یک رایش، یک پیشوا» وحدت ملی را به شخص رهبر پیوند میزد. در ایتالیا، عبارت «موسولینی همیشه حق دارد» به بیخطاسازی و آیینپردازی سیاسی خدمت میکرد. در خاورمیانه معاصر نیز، شعارهایی چون «خدا، سوریه، بشار و بس» یا «با جان و خون، فدایت میشویم ای صدام» با ترکیب تقدس، ملیگرایی و وفاداری شخصی، رهبر را تنها تجسم مشروع ملت معرفی میکردند.
جدا از تفاوتهای فرهنگی و ایدهئولوژیک، این شعارها سه ویژهگی مشترک دارند: رهبر بهعنوان منبع وحدت و معنا، تصویر جاودانهگی و بیخطایی، و تکرار جمعی برای تثبیت وفاداری و سرکوب فردیت. مخالفت در چنین چارچوبی نه انتقاد سیاسى بلکه خیانت به «تمامیت جمع» تلقی میشود و اغلب با برچسبزنی، طرد اجتماعی، سرکوب سیاسی و مجازاتهای سنگین پاسخ داده میشود. چنین مکانیزمى، که وفاداری را با هویت جمعی گره میزند و مخالفت را به خیانت تعبیر میکند، بستر اجتماعی و روانی پایداری برای بازتولید اقتدارگرایی میسازد. آگاهی از این فرایند و شکستن پیوند کاذب میان بقا و اطاعت، نخستین گام برای خروج از این چرخه است. راه رهایی ستمدیدهگان از چرخه تحقیر و بیقدرتی، نه در امید به نجات بیرونی یا تقدیس رهبر، بلکه در شناخت قدرت واقعی خود از راه آگاهی انتقادی، همبستگی جمعی و تشکلیابی سازمانیافته است.
دکتر نورایمان قهارى روانشناس
منبع: تلگرام



2 پاسخ
جاوید شاه یعنی زنده باد فاشیزم و دشمنی آشکار با انقلاب بی رحمانه باید با این فاشیستها علنی برخورد کرد دیگر حفظ وحدت معنا ندارد . ضجه های سلطنت طلبها بدلیل شکست حقارت بار آنها در اولین فراخوان است
در سایت متعلق به کارگران و توده های مردم ، ذکر القاب : دکتر، مهندس، بی معنی است!