
فاشیست ها دارند می آیند
و من کنار پنجره ایستاده ام
و به سنفونی شماره ۹ بتهوون گوش می دهم
خیابان زیر پاها
پر از قدم هایی ست که فکر نمی کنند
پرچم ها مثل زخم
در باد باز و بسته می شوند
در موومان چهارم
آواز شادی با لا می آید
انگار بتهوون
دستش را از قرن ها عبور داده
و روی شانه ام گذاشته است
می گوید « برادرشو»
در حالی که آن ها
سلول ها را تنگ تر می کنند
دیوار ها را بلند تر
و صدا ها را کوتاه تر
من صدا را زیاد تر میکنم
نه برای فرار
برای مقاومت
برای آنکه یادم بماند
داشتن تفکری زیبا
هنوز یک عمل سیاسی ست .
.
.
فاشیست ها که آمدند – عاطفه گرگین
فاشیست ها که آمدند
من داشتم به مومان چهارم
از سنفونی پنجم بتهون
گوش می دادم
جایی که سرنوشت
برای لحظه ای
به نور ایمان می آورد
آنان به بها نه ی
ایمان من به نور
مرا دستگیر کردند
اما نمی دانستند
که من پیش تر
به همین جرم
از زندان عبور کرده بودم
دست ها یم را بستند
ولی اندیشه ام
همچنان آزاد بود
و با گام های ماژور
حرکت میکرد
آهنگ
چیزی شبیه امید بود
که حتی تاریخ
قدرت مصادره اش را ندارد
در سلول
دیوار ها گوش داشتند
من برایشان سنفونی را
سوت می زدم
بتهون
در من راه یافته بود
« آزادی »
نه یک مکان است
نه یک پرچم
بلکه لحظ ای ست
که انسان
با وجود ترس
هنوز زیبایی را انتخاب می کند
و من فهمیدم
فاشیست ها
تن را می گیرند
اما روح نه
روحی که در آغوش هنر
با کام های ماژور
حرکت کند
همیشه ماندنی است .



2 پاسخ
عاطفه عزیز، قدر آن آموخته ، غریزه یا میراثی را بدان که به تو توانایی عبور از بادها، سیل ها و آتش ها را با حفظ همه کرامتهای انسانی داده است و هنر روایت آن را.
اوه عالی چقدر مناسب زمانه ماست