با پیدایش فناوریها، جهان امروز دستخوش بزرگترین دگرگونیها در سبک زندگی بشر شده است؛
دگرگونیای که نهتنها آزادی نیاورد، بلکه شکل تازهای از خفقان را رقم زد.
در این جهان نو، سیاستورزی به بازی قدرت بدل شد و سیاستمداران، چهرهای مافیایی به خود گرفتند؛
دورانی طلایی برای گروههای جاهطلب که چون انگل، بر پیکر جامعه افتادهاند و مردم را نه انسان، که صرفاً ابزار میبینند.
ملتها در نقاط مختلف جهان، هر یک با ترفندهایی متفاوت اما هدفی یکسان، تحت کنترل حرکت میکنند:
در کشورهای جهان سوم با زور و کشتار،
و در کشورهای بهاصطلاح متمدن، با زر و برقهای ساختگی و کنترلشده.
امروز، در عصری که بهترین ابزارها برای رساندن حقیقت در دسترس است،
که میتوان خبر را در لحظه به دورترین نقطهی جهان رساند،
تناقض تلخ اینجاست: سکوت اجباری است.
فرقی نمیکند در دموکراسی زندگی کنی یا دیکتاتوری؛
خفقان پابرجاست و صداخفهکن، سلاح مشترک همهی نظامهاست.
تا زمانی که سر از نمایشگرها برنمیداریم،
تا وقتی اجازه میدهیم تلفنهای همراه و صفحهها ذهنمان را شستوشو دهند،
باید بار نابرابری و بیعدالتی را به دوش بکشیم؛
و این، دقیقاً همان چیزیست که آنها میخواهند.
این سکوت، تصادفی نیست؛
آموخته شده است، تمرین داده شده و پاداش میگیرد.
آنکه حرف نمیزند، امن است؛
آنکه میپرسد، خطرناک.
قدرت دیگر نیازی به زندانهای پر سر و صدا ندارد؛
ذهنِ سرگرم، بهترین سلول انفرادیست.
وقتی انسان را به تماشاگر بدل میکنی،
دیگر نیازی به سرکوب نیست؛
او خودش، خود را سانسور میکند.
ما را آنقدر با بحرانهای ساختگی، ترسهای کنترلشده
و امیدهای مصنوعی مشغول کردهاند
که فرصت اندیشیدن از ما ربوده شده است.
نه برای ندانستن،
بلکه برای نفهمیدن.
نسلی که میتوانست بپرسد «چرا؟»
به نسلی بدل شد که فقط میپرسد «بعدش چه؟»
و این بزرگترین پیروزی قدرت است؛
مرگ پرسش.
در جهانی که همهچیز دیده میشود،
حقیقت پنهانتر از همیشه است.
انبوه تصویرها، واقعیت را دفن کردهاند
و صدای انسان، زیر آوار محتوا گم شده است.
اگر روزی قرار باشد این چرخه شکسته شود،
نه با خشونت خواهد بود و نه با شعار؛
بلکه با بازپسگیری ذهن.
با خاموشکردن نمایشگرها،
با بازگشت به پرسش،
با جرأت اندیشیدن، حتی در تنهایی.
و شاید همین اندیشیدن،
در زمانهای که فکر کردن جرم است،
آخرین شکل مقاومت باشد.
——————
۲۰۲۶/۱/۲۸


