نگرشی به ایجاز بر مقاله‌ی “صحنه‌ی سیاسی کشور، آوردگاه استراتژی‌های متعدد!” از بهزاد کریمی – حسن افراز

نگرشی به ایجاز بر صورت‌بندی پنج‌گانه‌ی استراتژی‌های اپوزیسیون ِ  ایران ، در خوانش مقاله‌ی “صحنه‌ی سیاسی کشور، آوردگاه استراتژی‌های متعدد!” از  بهزاد کریمی

درباره‌ی عدم تقارن داوری ، شناوری مرزهای راهبردی،  و بحران ائتلاف‌سازی در میدان سیاست

تحلیل و طبقه‌بندی استراتژی‌های سیاسی در اپوزیسیون ایران ، ضرورتی انکارناپذیر در شرایط انسداد ِ ساختاری کنونی ،  و بحران مشروعیت نظام حاکم است . مقاله‌ی “صحنه‌ی سیاسی کشور، آوردگاه استراتژی‌های متعدد!” ، که با هدف نظم‌بخشی به این تکثر نگارش شده است  ، پنج راهبرد اصلی را از هم متمایز کرده ، و می‌کوشد نسبت هر یک از راهبردها را ،  با امکان گذار سیاسی روشن سازد .  با این‌همه ، هر صورت‌بندی نظری، خود نیازمند تحلیلی با طبیعت ِ نقد تواند بود  . 

به‌ویژه آنجا که داوری‌ ها با نبود ِ  برخورداری از قرینه گی ها  محل پرسش می شوند  ، مرز میان استراتژی‌ها بیش از آنچه که تصویر و  ترسیم شده ، سیال گشته   ،  و پیامدهای عملی این شناوری در انجماد ، و یا حتی تخریب ِ ائتلاف‌های اپوزیسیون نادیده گرفته می‌شود . نوشتار حاضر ، با اتکا به همان چارچوب پیشنهادی ، به نقد این کاستی‌ها می‌پردازد.

اگر چه مقاله‌ی “صحنه‌ی سیاسی کشور، آوردگاه استراتژی‌های متعدد!” نوشته‌ی بهزاد کریمی ، تلاشی جدی و قابل اعتنا برای نظم‌بخشی به تکثر راهبردهای سیاسی در اپوزیسیون ایران بوده ، و  این نوشته ، برخلاف بسیاری از تحلیل‌های دوقطبی، کوشیده است  ، پیچیدگی میدان سیاست را بازتاب داده ،  و امکان هم‌سنجی میان استراتژی‌های گوناگون را فراهم آورد ،  با این حال ،  مقاله در کنار قوت‌های توصیفی خود ، با کاستی‌های تحلیلی مهمی ، از جمله سکوت معنادار ِ نگارنده ی آن ،  جناب کریمی ، در آسیب‌ شناسی ِ شکست برخی از تلاش ها برای هم افزایی میدانی روبه‌روست . یعنی کاستی در ورود به  مواردی  که پرداختن به آنها برای روشن‌تر شدن بحث راهبردی در اپوزیسیون ،  نه تنها  ضروری ، بلکه برای تبدیل ِ تجربیات به شعور سیاسی لازم ، حیاتی می نماید .

نخستین مورد ، عدم تقارن آشکار در داوری نسبت به استراتژی‌هاست. اگرچه قلم زیبا و صد البته پر محتوای پژوهشگری چون جناب بهزاد کریمی ،  بار ِ وزین ِ تبیین  و صورت‌بندی راهبردها را بر دوش خویش دارد ،   اما در عمل ،  “استراتژی گذار” با زبانی مثبت ، عقلانی ، آینده‌نگر ، و مسئولانه توصیف می‌گردد ، در حالی که استراتژی‌های سرنگونی، پادشاهی‌خواهی یا حتی اصلاحات ساختاری، با احتیاط ، بدبینی یا بزرگ‌نمایی ِ  مخاطرات همراه‌ می شوند . در اینجا تحلیل از توصیف فاصله می‌گیرد و به تجویز هنجاریِ ضمنی نزدیک می‌شود. مسئله این نیست که استراتژی گذار الزاماً نادرست تواند بود  ، بلکه این است که برتری آن بیش از آنکه اثبات شود ، مفروض گرفته می‌شود. این پرسش کلیدی بی‌پاسخ می‌ماند که بر اساس کدام تجربه‌ی تاریخی مشخص در سرزمین ما ، گذار کم‌هزینه‌تر، محتمل‌تر یا موفق‌تر از دیگر مسیرهای تغییر قدرت ارزیابی شده و می‌شود .

دومین محور نقد، ابهام مفهومی در بکار گیری  از اصطلاح “پایگاه اجتماعی” و “در صحنه بودگی ” ست . در این مقاله تقریباً درباره‌ی همه‌ی استراتژی‌ها از وجود پایگاه اجتماعی بالقوه‌ی وسیع سخن گفته می‌شود ، اما روشن نیست این پایگاه چگونه سنجیده شده است. آیا معیار آن، توان بسیج خیابانی است ، سازمان‌یافتگی سیاسی، استمرار کنش جمعی، یا برخورداری از نیروی تسلیح شده؟ 

این ابهام زمانی پررنگ‌تر می‌شود که برخی نیروها “در صحنه” تلقی می‌شوند و برخی دیگر نه، بی‌آنکه معیار روشنی ارائه شود . به‌ویژه ، برجسته‌سازی برخی احزاب کوردی به‌عنوان نیروهای “حاضر در میدان”، ناخواسته ( و یا خواسته ؟ ) این شائبه را پدید می آورد  که حضور سیاسی با برخورداری از بازوی مسلح ،  با رابطه‌ی خارجی ِ فعال هم‌معنا گرفته شده است . در حالی که تجربه‌ی دیگر نیروهای اجتماعی و ملی نشان می‌دهد اشکال مدنی، گسترده و پایدار ِ کنش سیاسی نیز می‌توانند ( و باید ) تعیین‌کننده باشند .

سومین کاستی مقاله، کم‌رنگ بودن مسئله‌ی قدرت است . استراتژی گذار با تأکید بر خشونت‌پرهیزی ، بسیج مدنی و محاصره‌ی اجتماعی نظام ترسیم می‌شود ، اما پرسش بنیادین درباره‌ی نسبت این استراتژی با ساخت قدرت بی‌پاسخ می‌ماند . اگر نظام عقب ننشست، اگر شکاف مؤثری در بالا ایجاد نشد و اگر سرکوب ادامه یافت، این استراتژی چگونه می‌خواهد از بن‌بست عبور کند؟ مرز میان ایستادگی مدنی و فرسایش سیاسی روشن نمی‌شود و بدون پاسخ به این مسئله، استراتژی گذار بیش از آنکه نقشه‌ی راه باشد ، به احتمالاتی در   افق اخلاقی فروکاسته می‌شود .

چهارمین محور، جایگاه مردم  در این صورت‌بندی است. در این  مقاله ، شهروندان عمدتاً به‌عنوان پایگاه اجتماعی جنبش‌های مطالباتی دیده می‌شوند، نه به‌مثابه کنشگرانی که قادر به تعیین آلترناتیو سیاسی‌اند . آیا  نقش و توان شهروند در تعیین بدیل سیاسی در مقاله ی بهزاد کریمی محل سخن بوده است ؟ این نگاه، ولو ناخواسته، تصمیم‌گیری راهبردی را به نخبگان سیاسی و تشکل‌های سازمان‌یافته واگذار می‌کند .مگر نه اینکه ،  اگر مردم صرفاً نیروی بالقوه تلقی شوند و نه سوژه‌ی بالفعل سیاست ، آنگاه کم‌رنگ کردن ، و یا حتی حذف برخی نیروها از “صحنه” ،  بیش از آنکه طبیعت یک  تحلیل را داشته باشد ،  به داوری سیاسی نزدیک شده است  ؟

محور پنجم و شاید مهم‌ترین خلأ تحلیلی مقاله، فرض صلب بودن مرز میان استراتژی‌هاست . در واقعیت سیاسی، این مرزها به‌شدت شناورند و در بسیاری نقاط بر هم منطبق می‌شوند . این هم پوشانی و تبیین ما از گسترده گی آن دلایل عملی با خود دارد  . این شناوری به‌ویژه در مورد دو جریان مشخص برجسته است : جریان پهلوی‌خواه و بخشی از احزاب کوردی  که در چارچوب استراتژی سرنگونی تعریف می‌شوند .

با وجود تفاوت‌های ایدئولوژیک ، این دو در منطق عملی سیاست به یکدیگر نزدیک می‌شوند :

 اتکا به مداخله‌ی خارجی ، امید بستن به فشار یا دخالت آمریکا و اسرائیل، و هم‌زمان تلاش برای تأثیرگذاری بر بخش‌هایی از ساخت قدرت درون جمهوری اسلامی ، چه از مسیر وعده به نیروهای مسلح و چه از طریق مذاکره‌ی مستقیم یا غیرشفاف .

تمرکز این نقد مشخصاً بر شماری از احزاب کوردی  ست که هم‌زمان از مداخله‌ی خارجی دفاع می‌کنند و مذاکره با جمهوری اسلامی را نیز در دستور کار داشته‌ و دارند . حتی  اگر نپنداریم که این احزاب  برای مذاکره با ارتجاع ِ طهران  ، سرپیچی از هیچ اصلی (و یا حتی زیر پا نهادن  اصول  را )  تا به اکنون غیر عملی ندانسته اند ، دوگانگی های اینچنینی محل پرسش هاست . در عصر ارتباطات دسترسی به بده و بستان های پشت پرده ، غیر ممکن نیست ،  بی‌آنکه این  تشکلات محتوای مذاکرات را در گذشته به‌طور شفاف با جامعه‌ی خود در میان گذاشته  ، و یا در زمان کنونی بگذارند  . البته‌ اراده ای نیز در اِعمال اندکی شفافیت در این باره دیده نشده و نمی شود .

پیامد عملی این شناوری، تخریب و انجماد ائتلاف‌های اپوزیسیون است. تجربه‌ی سال‌های اخیر نشان داده است که چه در ائتلاف‌هایی که جریان پهلوی در آنها حضور داشته و چه در ائتلاف‌هایی که این بخش از احزاب کوردی عضو بوده‌اند ، مسئله‌ی مداخله‌ی خارجی ،  و نسبت با قدرت‌های بیرونی به خط گسلی تبدیل شده که عملاً هرگونه همگرایی پایدار را ، نه تنها  از درون به فرسایش کشانده ، بلکه روند ِ اضمحلال را نیز کلید زده است . تلاش برای ساخت روابط هژمونیک بر گرفته از ساختار برخی از احزاب کوردی  ،  و در همین راستا  وتوی بیانیه‌ ها ،  که خود مولد ِ بی‌اعتمادی های  متقابل ِ روز افزون بوده است ،  منجر به رکود تشکل‌ها ،   و حتی  فروپاشی ائتلافات شده ، و به عنوان ِ  نتیجه‌ی مستقیم همینگونه از  رویکرد ها  فهمیده می شود .

در چارچوب یک جمع‌بندی می‌توان نوشت :

مقاله‌ی مورد بحث، با وجود تلاش ارزشمند برای دسته‌بندی استراتژی‌ ها ،  نیازمند بازاندیشی جدی در سه سطح است : 

● نخست : پرهیز از داوری نامتقارن و ترجیح‌گذاری ضمنی .

● دوم : شفاف‌سازی مفاهیمی چون پایگاه اجتماعی و حضور سیاسی .

 ● و سوم : به رسمیت شناختن سیالیت مرزی میان  استراتژی‌ها و پیامدهای واقعی اینگونه از شناوری  برای اپوزیسیون .

بدون نقد ِ  صریح ِ  اتکای هم‌زمان به مداخله‌ی خارجی و نفوذ در ساخت قدرت ، هیچ صورت‌بندی ئی از استراتژی‌های اپوزیسیون ،  نمی‌تواند راهگشای همگرایی و کنش مؤثر باشد. مسئله‌ی محوری، نه انتخاب یک راهبرد “بهتر” در خلأ، بلکه پاسخ‌گویی سیاسی، شفافیت در عمل و به رسمیت شناختن شهروندان  به‌عنوان سوژه‌ی تعیین‌کننده‌ی آینده است .

صد البته هم داستانی ِ  نویسنده ی این سطور  با بهزاد کریمی  آنجایی که وی فراخوان  به ” بیرون آمدن از لاک ها ، و انجام کار جمعی ، و …” دارد ،   نمی تواند مورد تاکید قرار نگیرد . اما با نگر به کنشگری های مولد ِ  انحصار گری برخی از تشکلات ، بی پاسخ ماندن ِ پرسشی چون ، چرایی ِ شکست ِ کار جمعی در برخی ائتلافات سیاسی در صورت بندی ایشان ، اذن ِ ذکر ِ مصیبت ِ قبیله گرایی مدرن را ، و حتی چپ نمایی ها و راست روی های برخی از تشکیلات ِ اتنیکی را  به ما می دهد .

جریانات سیاسی که خاستگاه کنشگری شان ، فقط و فقط ، مختصاتی هژمونیک را باز شناخته ، و به جز رفتار سلطه طلبانه ،  هیچ نشات دیگری را به زمان کنونی متصور نیستند  ، عملا پای در راه ِ خود سترونی (  و البته  دگر نازایی ) توانند نهاد .

زمان آن فرا رسیده است که  چماق ِ رفتار ِ هژمونیک  در میان جریان های سیاسی ،  با هدف ِ   فلج کردن ائتلافات را به کناری نهاد . چرا که ، برای فراگیر شدن ، باید که فراگیر اندیشید .

تلاش برای کوردیزه کردن مطالبات یک جنبش آزادی خواهی  ، و مصادره به مطلوب ِ دستاوردهای کمابیش میدانی ِ شهروندانی که نه با تکیه بر خود آگاهی اتنیکی خویش ، بلکه با انگیزه ای ( انگیزه هایی ) بر گرفته از وجدان عدالت طلبی ، آزادی خواهی ، و رهایی از اسارت  ،  سیمای واقعیت به خود گرفته اند ، حقایقی در خور توجه هستند که نباید از پرداختن به آنها در یک صورت بندی ، به مانند ِ نوشته ی فاخر ، در خور ، و  مفاهمه گرای بهزاد کریمی ، به ناگزیری رسیده ، و ای بسا در جلوه و جوهر  ناکام بمانند  . 

  1. https://akhbar-rooz.com/1404/09/30/36382/

حسن افراز 

۲۳.۱۲.۲۵ نروژ 

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. اقای افراز،
    با تشکر از نگاه نقادانه تان در این دوران حساس تاریخی کشورمان.
    وهمچنین با تشکر از اقای بهزاد کریمی برای ترسیم دسته بندی های فعلن موجود در جامعه: مقاله ی ایشان “صحنه‌ی سیاسی کشور، آوردگاه استراتژی‌های متعدد”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی