
چپ سوسیالیست ایرانی ـ چه ارتدکس و چه دموکراتیک ـ تاکنون نتوانسته به پرسشهای اساسی پاسخ دهد: عدالت چگونه ممکن است؟ رفاه اجتماعی چگونه تأمین میشود؟ نسبت ما با سرمایهداری جهانی چیست؟ با دموکراسی لیبرال تعارض داریم یا میتوانیم همافزا باشیم؟ این خلأ نظری، دست راستها را باز گذاشته تا هر تلاش برای عدالت اجتماعی را به تجربه شکستخورده خمینی و فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم تقلیل دهند
پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک صرفاً یک رخداد محلی در ایالات متحده نیست؛ بلکه در فضای روانی و گفتمانی ایرانیان، بهویژه نسل جوان، به نقطهای حساس و بحثبرانگیز تبدیل شده است. این پیروزی ناگهانی بار دیگر منازعهٔ قدیمی میان «عدالتخواهی» و «ضد عدالتخواهی» را در ذهنها فعال کرده، و همزمان واکنشهایی تند و طنزآمیز در میان سلطنتطلبان و لایههایی از راست ایرانی برانگیخته است؛ واکنشهایی که با نامیدن او به «خمینیِ نیویورک» تلاش دارند مسئله را از یک پیروزی انتخاباتی به سطح یک نبرد گفتمانی ارتقا دهند. هدف روشن است: ترس از بازگشت گفتمان عدالت اجتماعی.
این جریان سوار بر ترومای تاریخی شکست انقلاب بهمن، با طنز، تحقیر و مقایسه میکوشد هر طرح عدالتطلبانه را شبیه پیشزمینههای انقلاب ۵۷ جلوه دهد تا از همان ابتدا امکان بازگشت عدالت اجتماعی به میدان سیاست ایران را خنثی کند.
اما هدف آنها تنها نقد شعارهای عدالتخواهانه نیست؛ استراتژیشان بزرگتر و حسابشدهتر است. آنان گفتمان عدالتخواهی انقلاب بهمن را با شکست «سوسیالیسم واقعاً موجود» در قرن بیستم پیوند میزنند تا به جامعه القا کنند که عدالتخواهی نه فقط در ایران، بلکه در سراسر جهان، تجربهای شکستخورده است. از همین رو، فرمولی ثابت در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی تکرار میشود: «جامعهگرایی و سوسیالیسم سراباند؛ آینده فقط از آنِ بازار آزاد و نئولیبرالیسم است.» این سخنان صرفاً در میان سلطنتطلبان باقی نمانده و بهروشنی در گفتار برخی اقتصاددانان و نخبگان نئولیبرال داخلی ـ مانند موسی غنینژاد و مسعود نیلی ـ نیز تکرار میشود.
هرچند این تاکتیک از لحاظ تاریخی نادرست و مخدوش است، اما از نظر سیاسی مؤثر واقع شده است. جامعه ایران در دهههای اخیر زیر فشار یک رژیم تمامیتخواه زیسته و واکنش طبیعی بخشی از نسل جوان، رویگردانی از هر زبان و نشانهای است که حتی بویی از گفتمان رسمی جمهوری اسلامی بدهد. این را با سکوت در مورد نسل کشی فلسطینیها توسط اسرائیل شاهد بودیم. در چنین وضعیتی، نیروهای راست و نئولیبرال از خلأ موجود استفاده کرده و روایت خود را در رسانهها و حتی پارهای از دانشگاهها تثبیت کردهاند.
در این میان، ضعف چپ ایرانی مسئلهای بنیادین است؛ چپ سوسیالیست هنوز نتوانسته روایتی منسجم، واقعگرا، آیندهنگر و سازماندهنده از خود ارائه دهد. مشکل فقط سرکوب سیاسی نیست؛ نبود سازماندهی، نبود طرح مشخص اجتماعی و ناتوانی در تولید روایت معتبر، معضلهای اصلیاند.
چپ سوسیالیست ایرانی ـ چه ارتدکس و چه دموکراتیک ـ تاکنون نتوانسته به پرسشهای اساسی پاسخ دهد: عدالت چگونه ممکن است؟ رفاه اجتماعی چگونه تأمین میشود؟ نسبت ما با سرمایهداری جهانی چیست؟ با دموکراسی لیبرال تعارض داریم یا میتوانیم همافزا باشیم؟
این خلأ نظری، دست راستها را باز گذاشته تا هر تلاش برای عدالت اجتماعی را به تجربه شکستخورده خمینی و فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم تقلیل دهند.
واقعیت آن است که جای یک «سوسیالیسم دموکراتیک ایرانی» خالی است؛ گفتمانی که هم عدالت را بخواهد، هم آزادی را تضمین کند، و هم از تجربههای شکستخورده قرن بیستم عبور کرده باشد.
در چنین زمینهای، پیروزی ممدانی میتواند نقطهٔ عطفی باشد: اگر شکست بخورد، ضربهای سنگین بر جریان عدالتخواهی خواهد بود؛ اما اگر موفق شود، امکان شکلگیری دوبارهٔ ایدهٔ عدالت اجتماعی فراهم خواهد شد.
آنچه اکنون یک بر هیچ به سود نئولیبرالیسم تصور میشود، میتواند در آیندهای نهچندان دور به دو بر یک به سود سوسیالیستهای دموکراتیک بدل شود؛ البته تنها به این شرط که بتوانند به موقع وارد میدان روایت شوند و موفقیت ممدانی را به پیروزی نظری و روششناختی خود ترجمه کنند.
امروز جهان برخلاف تصویر خوشبینانهٔ نئولیبرالها پیش میرود. بحران سرمایهداری جهانی، بحران محیط زیست، بحران نابرابری، بحران دموکراسی لیبرالی و بحران هویت در جوامع مدرن نشان میدهد که عدالت اجتماعی از دستور کار بشر خارج نشده و خارج نخواهد شد.
پرسش اصلی دیگر این نیست که عدالت ممکن است یا نه؛ پرسش این است که چه کسی برنامه و روایت دقیقتری برای آن ارائه خواهد کرد. از این منظر، پیروزی ممدانی تنها یک خبر انتخاباتی در آمریکا نیست؛ آغاز یک جنگ جدید بر سر روایتهاست ــ جنگی که چپ سوسیالیست ایرانی اگر بهموقع آماده شود، شاید هنوز فرصت پیوستن به آن را داشته باشد.







5 پاسخ
منازعهٔ قدیمی میان «عدالتخواهی» و «ضد عدالتخواهی» (بالا) من درآوردی آقای مقیسه ای است چون هرگونه انتقادی از مثلاً ممدانی را به ضدیت با عدالت خواهی مترادف میداند. انتقاد از ممدانی از طرف گروه پروگرسیو در آمریکا شروع شد به خاطر کرنش در مقابل ترامپ نه سلطنت طلبان ایرانی که عددی نیستند. بنابراین مطرح کردن آنان در این وسط خلط مبحث و مبتذل است. سوسیالیسم ایرانی همانیست که امروز در امثال صداقت، مالجو، و غنی نژاد مجسم است که چپهای قدیمی خارج از کشور منتقدشان هستند. صحبت از “سوسیالیسم واقعاً موجود” از طرف چپهای قدیمی فقط انکار شکست اردوگاه سوسیالیسم و انقلاب اکتبر است. درست مثل مجاهدین که با تکیه بر اسلام راستین “اسلام واقعاً موجود” در ایران را شکست خورده بنامند! ظاهراً ایرانی را از تآسی سوسیالیستهایش به مذهبیون سوسیالیست نما خلاصی نیست.
جناب مقیسه ای, شما به درستی از ذهنیت نسل کنونی و عدم شفافیت چپ در مواردی که برشمردید گفتید. اما مهمترین بخشی که پس از فروپاشی سوسیالیسم واقعا موجود بی پاسخ مانده نوع حکومت است. مردم با نگاهی به رژیم گذشته و حال و اپوزوسیون که همگی ادعای آزادی و دموکراسی/مردمسالاری و عدالت میکنند و همگی در بوته آزمایش دیکتاتوری از نوع سوسیالیستی و شاهنشاهی و اسلامی برای ملت خود آفریدند را شناخته اند و دیگر گول ادعا ها را نمیخورند. چپ اگر به این درک برسد که سوسیالیسم بر بستر رشد و آگاهی توده مردم شکل میگیرد و تکمیل میشود میتواند نه فقط خود بلکه از همه اپوزوسیون بخواهد تا نه یک رژیم “نیست در جهان” بلکه یکی از رژیم های موجود را به عنوان نوع حکومتی که برای ایران در نظر دارند به ملت معرفی کنند و قانون اساسی آن کشور را منتشر و خود را به پایبندی به آن متعهد نمایند. تا زمانی که چپ با ذهنیت رفقای افغان که خیال داشتند انسان های قبیله ای را به سوسیالیسم پرتاب کنند رفتار کند چیزی تغییر نخواهد کرد.
“افشاگری”به معنای پردهبرداری از حقیقتی است که در پشت لایهای از تبلیغات، سکوت یا عادت روزمره پنهان مانده است. افشاگری کار روزنامهنگار صرف نیست که تنها خبر بگوید؛ افشاگری رسالت سیاسی و اجتماعی است، زیرا حقیقتِ پنهانمانده همان چیزی است که اگر آشکار شود مسیر آگاهی و مبارزه را تغییر میدهد. باید میان “توصیف” و “افشاگری” تمایز قائل شد. توصیف آن است که بگوئیم مردم فقیرند، سفرهها کوچک شده، کودکان از تحصیل بازماندهاند. اما افشاگری آن است که نشان دهیم چرا این وضعیت به وجود آمده ، چه نیروهائی آن را تولید کردهاند و چه کسانی از تداوم آن سود میبرند . افشاگری به جای بازگویی درد ، تیرانداز را نشان میدهد؛ دست پنهانی را که ماشه را فشرده و زندگی مردم را به خون کشیده است. از اینرو، افشاگری درباره مردم ایران به معنای آن نیست که به آنها بگوئیم “رنج میکشید:؛ آنها خود بهتر از هر کسی میدانند…
…افشاگری یعنی آشکار ساختن ساختارها، سیاستها و نیروهائی که این رنج را به آنان تحمیل کردهاند.
افشاگری راستین، پرده برداشتن از ریشههاست؛ نشان دادن آن نیروی پنهانی که این رنج را میآفریند.درد مردم ایران تصادفی یا معلول “بیکفایتی فردی” نیست ؛ پیامد مستقیم نظم سرمایهداری نئولیبرال است، نظمی که در ایران به شکلی عریان و بیمانع اجرا شده است. این نظم است که امنیت شغلی را به رؤیائی دستنیافتنی بدل میکند؛ که بیکاری را ابزاری برای حفظ دستمزدهای نازل میسازد؛ که آموزش، درمان و مسکن را از حق انسانی به کالای پرسود بدل کرده است؛ و امنیت اجتماعی را فدای سود حداکثری میکند اما این نظم چگونه بقای خود را تضمین میکند؟ پاسخ روشن است: با اتکا به دو دشمن، یکی بیرونی و دیگری درونی. دشمن بیرونی همان امپریالیسم جهانی است که استقلال ملی ما را نشانه گرفته ؛ و دشمن درونی، نیروهاییاند که آگاهانه یا ناآگاهانه راه نفوذ او را هموار میکنند…
در نظاماتی که ریشه در دیکتاتوری حزبی یا فردی و یا نظام تشکیل شده بر اساس ایده لوژیکی که آزادی را اولویت نمی دانند افشاگری هزینه زیادی دارند چه بسا افشاگر نیز حذف فیزیکی شود
هر تعریفی که برای افشاگر داشته باشیم
اما اعتقادی به آزادی نداشته باشیم
خودمان بطریقی سرکوبگر افشاگر خواهیم بود و خواهیم شد