
مقاله اخیر آقای علمداری در «ایران امروز» که در آن طیفی از نیروهای چپ ضدامپریالیست و«محور مقاومتیها» بهعنوان «ابزار جمهوری اسلامی» معرفی شدهاند. این همان روش و رویکردی است که تحلیل سیاسی را قربانی انگیزه خوانی و برچسبزنی میکند. مشکل اصلی در یادداشت آقای علمداری، نه طرح اختلاف نظر با یک جریان چپ افراطی و سنتی ، بلکه تبدیل اختلاف فکری به نوعی اتهام امنیتی است؛ روشی که نه روشنگر است و نه کارآمد، و در تاریخ سیاسی ایران نیزبارها نتایج زیانباری داشته است.
آقای علمداری در نوشته خود به تجربه تاریخی پیش از انقلاب نیز اشاره میکند و میگوید که حزب توده با بهرهگیری از شیوههای امنیتی متأثر از شوروی، در برخی سازمانهای چپ – از جمله سازمان چریکهای فدایی خلق – نفوذ کرده و زمینهساز جمعآوری اطلاعات و ایجاد انشعاب شده است. این روایت تاریخی، هرچند بخشهایی از آن می تواند مبتی بر واقعیت باشد، اما این موضوع توصیح دهنده تمام ماجرا نیست . بسیاری از پژوهشگران چپ نیز امروز معتقدند که هرچند حزب توده در دورههایی تلاش کرده در سازمانهای رقیب نفوذ کند، اما تقلیلِ و نسبت دادن همه اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی به «دستهای پنهان» یا «عملیات امنیتی» نگاه را از فهم دقیقتر واقعیت منحرف میکند. در خود سازمان چریکهای فدایی خلق اختلافات نظری و سیاسی در فردای انقلاب ۵۷ شکل گرفته بود. همین اختلافات پایهای منشأ در پیش گرفتن سیاست تحت عنوان « اتحاد و انتقاد» و یا «پیروی از خط امام در مبارزه ضدامپریالیستی» شده بود. درست است که حزب توده از انشعاب در سازمان چریکهای فدائی خلق و تولد سازمان فدائیان اکثریت به سود نظرات خود استقبال میکرد، اما اگر عامل انشعاب را به نقش و نفوذ حزب توده محدود کنیم، به معنای ندیدن تاثیر بافتار جامعه ایران در دوران پس از انقلاب در این انشعاب یا انشعابها و بزرگ کردن نقش نفوذی یا توطئهگرانه این حزب است. نگاه «تودهای» به جهان دو قطبی آن زمان حتی میان چپهای مذهبی نیز مرسوم بود.
مسئله اصلی آن است که اختلاف نیروهای چپ بر سر امپریالیسم، آمریکا، و نسبت میان آزادیهای داخلی و مبارزه با سلطهجویی خارجی، یک موضوع جهانی است نه مختص ایران. این اختلاف فکری، ریشهای عمیقتر از فعالیت حزب توده یا روشهای امنیتی شوروی دارد. از فرانسه و آلمان گرفته تا یونان، اسپانیا، بریتانیا و کشورهای آمریکای لاتین، چپها دهههاست بر سر این پرسش اختلاف دارند: آیا مبارزه با امپریالیسم آمریکا باید در اولویت باشد، حتی اگر به چشمپوشی بر سرکوب داخلی در کشورهایی که «ضدامپریالیست» معرفی میشوند منجر شود؟
امروز نیز در اروپا شاهد آن هستیم که بخشی از چپ بهخاطر دشمنی با آمریکا، با دولتهایی مانند روسیه پوتین همموضع میشوند. این رویکرد تناقضآمیز، پدیدهای جهانی است. بنابراین، اختلافی که علمداری آن را نشانه «ابزار شدن» برخی نیروها میداند، در واقع اختلافی نظری و سیاسی است که در سراسر جهان چپ وجود دارد؛ نه نتیجه نفوذ، نه عملیات، و نه تکرار تجربۀ حزب توده.
نقد اندیشه زمانی سازنده است که بر مواضع، استدلالها و پیامدهای سیاسی آنها متمرکز شود. اگر بخواهیم جریانهای ضدامپریالیست را نقد کنیم، پرسشهای واقعی فراوانی وجود دارد.
آیا نگاهشان به امپریالیسم یک جانبه و غیرتاریخی است؟
آیا نقد سیاستهای آمریکا با نادیدهگرفتن نقض حقوق بشر در کشور خودشان همراه میشود؟
آیا اولویتبندیشان منافع مردم را نمایندگی میکند یا تنها واکنشی هویتمحور به سیاست خارجی آمریکا است؟
آیا به نام مبارزه با آمریکا آمادهاند با دولتهای سرکوبگر یا ارتجاعی در منطقه همحسی کنند؟
اینها پرسشهایی جدیاند و نقد بر مبنای آنها هم معتبر است و هم روشنگر. اما هنگامی که نقد به «نیتخوانی» تبدیل میشود و نویسنده میکوشد با طرح اتهامهایی از جنس امنیتی، جای تحلیل را بگیرد، فضای بحث تیره میشود. تجربه تاریخی نیز به ما آموخته که نسبت دادن اختلافات سیاسی به نفوذ یا عملیات امنیتی، خود زمینهساز تفرقههای بیشتر و بستهشدن راه نقد واقعی شده است.
چپ ایران، چه در دهه ۵۰ و چه پس از انقلاب، هزینههای سنگینی بابت همین نوع سوءظنهای درونی پرداخته است. انشعابهای پی در پی، تخریب نیروهای همسو، و تحلیلرفتن توان نظری و عملی، محصول همین الگوهای رفتاری بوده است. تکرار همان الگو امروز نیز نه کمکی به فهم مسائل جاری میکند و نه امکان همفکری یا همپیمانی نیروهای دموکراسیخواه را افزایش میدهد.
اگر قرار است نقد جریانهای چپ یا ضدامپریالیست به بازسازی خرد سیاسی کمک کند، باید نقد اندیشه را محور کار قرار داد؛ نه انگیزهخوانی و نسبت دادن نقشهای امنیتی. تحلیل سیاسی باید بر پایه شواهد، مواضع و پیامدها باشد، نه بر پایه حدس و گمان درباره نیتها.
جامعهای که از قطبیسازی و سوءظن تاریخی رنج میبرد، بیش از هر زمان به گفتوگوی آزاد، نقد مستدل و پرهیز از امنیتیکردن اختلافات نیاز دارد. راه آینده روشن است: سیاست را باید در میدان استدلال سنجید، نه در میدان ظن. از این گذشته وقتی بنا بر انگیزهخوانی باشد نه اندیشهخوانی، طرف مقابل نیز میتواند بجای نقد اندیشه شما به انگیزهخوانی درباره نقد و نظر شما بپردازد.






5 پاسخ
جناب فتح الله زاده متأسفم که شماای که جوانیتان در نظام استالینی برژنف سوخته کلمه ای در مورد استالینیسم که نوع پیشرفتۀ استبداد آسیایی است نگفته اید و مثل بسیاری از همفکرانتان موضوع اساسی حقوق بشر و دموکراسی را که بدون آن سوسیالیسم حتماً منحرف خواهد شد، کم اهمیت جلوه میدهید. تجربۀ دو قرن اخیر نشان داده که سوسیالیسم در کشورهای شمال اروپا بهتر به بار نشسته تا شوروی و چین، که هر دوتایشان کوشیدند سوسیالیسم را زیر سایۀ استبداد آسیایی بسازند و موفق نشدند و حالا سرتاپا سرمایه داری شده اند و به آن میبالند. دکتر علمداری حق دارد که نقش حزب توده را در انحراف چپ ایران عمده کند و نفوذ آن را عامل اصلی شکست چپ ایران معرفی کند، زیرا همین حزب بود که مطابق مشی استالینی حرکت کرد. این حزب هرگز اهمیت نداد که مارکس عمیقاً دموکرات بود. و حزب ذره ای به این واقعیت ترسناک اهمیت نداد که استبداد دشمن سوسیالیسم است و حکومت اسلامی ایران بدترین نوع استبدادها.
فیلم مستندی از اقدامات آمریکا بعداز جنگ جهانی دوم از آرشیو ها در کانالهای تلویزیونی نشان داده میشود.”The hidden nazification of the world”
آمریکا ۷۰۰ هزار فاشیست آلمانی و ژاپنی را بدون محاکمه استخدام و از آنها در جنگ هندوچین مستعمره فرانسه , جنگ کره و دیگر جنگ ها و دخالت های امریکا استفاده کرد.
ما ایرانیان میدانیم متفقین در شهریور ۱۳۲۰ ایران را اشغال کردند تا رضا شاه را تبعید و نازی های حزب فاشیستی سومکا را دستگیرکنند. نقش آمریکا و متفقین در جنگ جهانی دوم علیه فاشیسم و نازیسم را می شناسیم .در شهریور ۱۳۲۰ تیمسار زاهدی و آریانا , شریف امامی و داریوش همایون و۶۰۰ نازی دستگیر شدند.ولی همیشه این سئوال مطرح بود که چگونه این نازی ها بعداز جنگ دوباره از شاه پست و مقام گرفتند .حتی در کودتای انگلیسی آمریکائی ۲۸ مرداد۳۲ نقش داشتند؟
مستند نشان میدهد که آمریکا , انگلیس وفرانسه از نازی ها در دوران جنگ سرد علیه نیروهای ملی و چپ استفاده کردند موجب اشاعه نازیسم و راست افراطی شدند.علمداری کجائی؟
اتابک گرامی, آقای علمداری در بد ترین حالت همان شیوه ای در اتهامزنی بکار برده که حزب توده نه تنها مخترع آن بلکه در دوران همکاری با رژیم خود نقش همکار و همدست نهاد های امنیتی را داشت و با آمریکایی شمردن هر آنکه با رژیم مخالفتی میکرد عملا جبهه مقاومت را پایه گذاری نمود. توجه شما رابه بخش توضیحات مقالهء ایشان جکب میکنم که مفصلا به نکات مد نظر شما پرداخته اند.
فقر امروز ایران را نمیتوان در چارچوب مرزهای ملی فهمید. فقر در اهواز و سییتان و بلوچستان، بدهی های کمرشکن یونان و آرژانتین، شیلی و غیره.، همه تجلیهای گوناگون یک نظام واحدند. سرمایهداری جهانی زنجیری است که حلقههایش از نیویورک تا تهران و از غزه تا کاراکاس امتداد دارد . این جهانی بودن، بدان معناست که هیچ ملتی نمیتواند صرفاً در چارچوب داخلی با فقر مبارزه کند؛چرا که منطق تولید این فقر فراتر از مرزها عمل میکند. چون آگاهی و همبستگی جهانی به ضرورتی حیاتی بدل شده است. دیدن غزه یا یمن، نه رویگردانی از ایران، بلکه دیدن آینهای است که درد مشترک ما را بازمیتاباند.
به همین دلیل، هم باید رنج کارگر ایرانی را دید و هم خون کودک فلسطینی را ،هم فقر سیستان را باید دید و هم تحریمهای کُشنده بر ملتهای دیگر را. تنها در پرتو این نگاه کلنگر است که مبارزه از سطح گلایه ملی فراتر میرود و به سطح نبردی جهانی برای رهایی ارتقا مییابد …
.
…رنج مردم ایران و بسیاری ملت های دیگر در قرن حاضر، نه حادثهای تصادفی است و نه، تنها نتیجه خطای مدیریتی یک دولت خاص ،این رنج ریشه در منطق مسلطی دارد که بر اقتصاد و سیاست جهانی سایه افکنده است : منطق سرمایهداری نئولیبرال. در این نظام، انسان نه بهعنوان یک موجود دارای کرامت و حق زیستن، بلکه همچون “نیروی کار ارزان” و “مصرف کنندهای مطیع” تعریف میشود . آموزش، بهداشت، مسکن و حتی آب و هوا، همه به کالایی برای سودآوری تبدیل میشوند. فقر و بیکاری نه معضل، بلکه ابزار تنظیم بازار برای حفظ سود حداکثری هستند. در ایران، این منطق با شدتی مضاعف پیاده شد؛ بدون آنکه شبکههای رفاه اجتماعی یا نهادهای کارگری قدرتمند بتوانند سد راهش شوند. حاصل، گسترش فقر، ناامنی شغلی، فروپاشی طبقه متوسط و بیافقی اجتماعی بود. اما این ساختار اقتصادی در خلأ عمل نمیکند؛ بقای آن وابسته به شبکهای جهانی است که مرکز فرماندهیاش در پایتختهای غربی و نهادهای مالی بینالمللی قرار دارد.