سه شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴

چراغی که خاموش نمی‌شود – مسعود شب‌افروز 

گیسوانش به سفیدی برف بود و نگاهش، آمیخته‌ای از مهربانی و آن جذبه‌ی آرامی که فقط مادران بزرگِ دنیا در چشم دارند. سال‌های بسیاری از عمرش در کلاس‌ها گذشت؛ میان تخته و گچ، میان دفترهای خط‌دار و واژه‌هایی که با شوق از دهانش بیرون می‌لغزیدند. حتی در سالخوردگی، شوق آموزگاری رهایش نکرده بود؛ انگار معلمی برای او نه شغل که شیوه‌ی زیستن بود .

جمعه‌ها همیشه بوی کلاس فارسی می‌داد. او با همان شوق همیشگی می‌آمد، گویی هر لحظه‌ای که از آموزش می‌گذشت، فرصتی از دست‌رفته بود. شاگردانش این را خوب می‌دانستند؛ هر کلمه‌ای که از او می‌شنیدند، بر قامت زندگی‌شان چیزی می‌افزود .

یک روز خبر رسید که به‌خاطر زمین خوردن در بیمارستان بستری شده است. به دیدنش رفتم؛ درد را در چهره‌اش می‌شد دید، اما نگاهش همان بود—محکم، روشن، زنده. تنها پرسید که «کلاس چطور پیش می‌رود؟» و لبخندی زد که انگار می‌خواست بگوید درد از او بزرگ‌تر نیست .

جمعه‌ی بعد، طبق معمول به محل کلاس رفتم تا همه‌چیز را آماده کنم. راهرو ساکت بود. اما از دور سایه‌ای دیدم—سایه‌ی صندلی چرخداری که با زحمت به‌ سمت کلاس نزدیک می‌شد. چند گام مانده به در، چهره‌اش را دیدم؛ همان معلم پیر با گیسوان سپید و چشمانی که هنوز می‌درخشید .

آمده بود؛ نه برای درس دادن، که برای نشان دادن. برای اینکه بگوید تعلیم حرفه نیست، سبک زندگی است. بعضی چراغ‌ها هستند که حتی درد و پیری هم خاموششان نمی‌کند .

آن روز کلاس، از همیشه روشن‌تر بود

و حالا، که خانم فاطمه الهی از میان ما رفته است، می‌دانم چراغی که او برافروخت، افراشته خواهد ماند—در دل شاگردانی که واژه‌ها را از صدای او یاد گرفتند و در همه‌ی جمعه‌هایی که هنوز بوی فارسی می‌دهد . 

مسعود شب افروز

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی