
پاییز!
ارغوان تو، امسال
خونی است
از شکاف نومید زانویی
فواره می زند.
.
.
در چنبره به پایش صد مار،
بی میوه وُ پُربرگ،
درخت انجیر با باغ می لرزد.
به هر باد، از شاخه
برگِ خِرَد فرو می ریزد
چه توفانی!
.
.
غبار عطر نرگس در اتاق می پیچد
مبادا پنجره باز شود وُ توفان به درون آید!
ما
گسسته از فصول،
ناتوان از فهمِ خیزِ بلند آهویی
که مادرش را در بهار گم کرد
وَ بی درکِ آواز نهنگان
وقتیکه رقصِ موج را پژواک می دهند
هنوز به آواز خروس دل بسته ایم
سکه ی غار در دستمان.
باد، خاطره ها را نیز به خاک می سپرد!
.
بی تردید
روزی مرده ها سر از خاک برمی آرند
بی تردید
هزار مشعل سبز در دست،
باز بهار می رسد
اما نمی پاید
شمشیر
در تداومی خود خواسته، غمگین
از غلاف بدر می زند
تا اسطوره ی خیال باز بر صدر نشیند.
.
شادی، اما تو
نی یی از نیزار بچین وُ بدم
تا بید مجنون، شاد به رقص درآید
پنجره شکند وُ
باغ را
به رَستنی نو
برانگیزد!
.
.
آتلانتا، نوامبر ۲۰۲۵
مرضیه شاه بزاز
divanpress.com







