
کارگر پیر پرسکاری از فشار کار شکایت دارد، اما کارمند جوان بخش زمانسنجی بیاعتنا به او، کلاسور را زیر بغل زده و از لابلای دستگاههای غیرفعال پرس که کارگرانش اخراج شدهاند عبور میکند. از مقابل دستگاه گیوتین اتوماتیک میگذرد که با هر کوبش، نواری از ورق فولاد میبُرد تا در پل شناوری نصب شود که برای جبهه میسازند. چاهک فاضلاب محوطه را که بخار متعفنی از دریچه آن برمیخیزد دور زده و به سوی ساختمان اداری در مجاورت مسجد و انجمن اسلامی میرود. به راهرو که میپیچد، صنیعی مسئول آموزش از پشت پنجره مربعی اتاق دستی به اشاره بلند میکند. وارد اتاق آموزش میشود. صنیعی روی صندلی چرخان تاب خورده و خندان با او دست میدهد. عیسوی، کارمند آمار نیز از پشت میزش برخاسته و دست میدهد. مرد لاغراندام سیهچردهای روبروی دو میز نشسته است. صنیعی میگوید: «استاد نظیف که معرف حضور هست؟» کارمند جوان مردد میماند. صنیعی میگوید: «خاک عالم، چطور نمیشناسی؟ رئیس هیئت پاکسازی!» کارمند جوان یکه خورده و بیمناک حین نشستن بر صندلی سری رو به نظیف خم میکند.
– البته رئیس سابق هیئت پاکسازی کارخونه. فعلا منصب چربی دارن در تعاونی تاکسیرانی…
این را عیسوی میگوید. کارمند جوان ناخودآگاه کلاسور را به خود میفشارد. صنیعی حرف را از دهان عیسوی میقاپد: «آخ گفتی؟ قیمت گوشت بدون چربی چند شده حالا؟» و رو به جوان میچرخد: «تورم بیداد میکنه آقا.»
جوان با نیمنگاهی به نظیف زیر لب میگوید: «بالاخره جنگه، مملکت در حالِ محاصرهس…»
– محاصره کدومه قربونت، بگو احتکاره. یک عده قواد با یک کپه ریش و پشم ارزاق عمومی رو احتکار میکنند.
صنیعی میگوید و برای تایید چشمکی به نظیف میزند. نظیف ابرویی بالا انداخته و رو به کارمند جوان میکند: «برادر، شنیدم تُو محیط کارگاه بحث سیاسی راه میندازی، علیه مسئولین شایعهپراکنی میکنی!»
کارمند جوان رنگ میبازد و سیب گلویش میلرزد. عیسوی با تهریش سیاه و متراکم سر فرو انداخته و با کاغذهای روی میز ور میرود. صنیعی میانه را میگیرد: «استاد نظیف، ایشون همین تازگی شیرینی ازدواج دادهن، استدعا میکنم رعایت حال دامادیشون رو بفرمایید، اگر مطلبی به گوش مبارک رسیده، به بزرگواری خودتون زیرسبیلی در کنید…»
– زیرسبیلی در نمیشه صنیعیجون. ما از برادرهای زمانسنجی انتظار بیشتری داریم، دلیل نمیشه که هر کی داماد شد و هزینههای ازدواجش سر به فلک کشید به چهار نفر مسئول دیوث مملکت ناسزا بگه!
عیسوی سر برمیدارد و با لبهای پر باد به جوان مینگرد که چون سنگ به صندلی چسبیده و مژه نمیزند. یکباره چهره منقبض عیسوی از خنده منفجر میشود: «ول کن بابا، بیچاره باور کرد!»
صنیعی کف دو دست به هم کوبیده و برمیجهد: «آره، به مرگ آقام باور کرد!»
نظیف با لبخندی رذیلانه تهریش تُنکش را میخاراند. جوان دست بر عرق پیشانی میکشد. صنیعی با تکرار حرف نظیف دَم گرفته و خندهکنان جوان رنگباخته را مینگرد. جوان برمیخیزد. صنیعی جا میخورد: «کجا شادوماد؟»
– برم کارگاه.
– کارگاه برا چی؟ تو که تازه از اونجا اومدی. بشین در جوار استاد نظیف یک چای دبش بزن تُو رگ!
صنیعی به سمت قوری روی بخاری میرود. جوان مردد پا به پا میکند. عیسوی با چین خنده بر گونههای پرمویش، دستی به تعارف اشاره میدهد: «بشین بابا شوخی کردیم. استاد نظیف دیگه اون آدم پارسالی نیست. مگه نه استاد؟»
نظیف در صندلی جا به جا میشود: «عیسوی جون، این گوشت گرون تاثیر مخربی روی ذهن آدم میذاره، ملتفی که؟»
عیسوی از ته حلق قهقهه میزند: «بله استاد… تاثیر گوشت گرون و ارزاق احتکاریه!»
نظیف به جوان که سرپا مانده مینگرد: «شما نمیخوای بشینی؟»
جوان به صندلی پشت سرش نگاه کرده و مطیع مینشیند. نظیف میگوید: «هی توی این کارخونه تسمه از گرده کارگرها کشیدیم برای افزایش تولید، که چی؟ که مدیرهای زنجلب توی وزارتخونه پُست بگیرن، ما رو هم سوت کنند تعاونی تاکسیرانی.»
صنیعی لیوان لبریز از چای را جلوی جوان میگذارد: «اِ… استاد، بحث سیاسی نفرمایین، شادوماد ما اهل بحث سیاسی نیست.»
عیسوی باز از ته حلق پقی میخندد: «نه… نیست!»
صنیعی به شانه جوان میزند که عطف کلاسور را در مشت میفشارد: «جونِ من باورت میشد استاد نظیف اینطوری برگشته باشه؟»
جوان معذب رو به نظیف متمایل میشود: «استاد نظیف جسارت نباشه… ولی خدا شاهده هرگز در محیط کارخونه حرف سیاسی… یعنی توی نخ این حرفها نیستم خدا میدونه.»
نظیف با چشمان گردشده به او مینگرد. صنیعی میگوید: «عزیز من، داشتیم شوخی میکردیم. چرا دوزاریت نمیافته؟ مگه نشنیدی استاد رید به هیکل بالا تا پایین مسئولین؟»
جوان چون فنر از جا برمیجهد: «نه آقای صنیعیجون، ترو خدا از این حرفها نزنید… ما چه کار داریم به مسائل سیاسی؟ میآییم سر کار که یه نونی ببریم برای زن و بچه…»
– اَ… ناکس تو دو ماهه ازدواج کردی به این زودی بچه هم کاشتی؟
– بیخیال، بشین چاییت از دهن افتاد. آقای نظیف چای بریزم؟
نظیف با آرامش تکیه داده و به تعارف عیسوی با سر پاسخ منفی میدهد. جوان بی آن که به ظریف پشت کند پسکی میرود و در درگاه اتاق میایستد: «با اجازه شما… برم به زمانسنجی برسم.»
– بابا بیا چای برات ریختم.
– اذیتش نکن صنیعیجون!
جوان سراسیمه به راهرو رفته و در قاب مربع شیشهای از ساختمان خارج میشود. عیسوی متاسف آه میکشد: «بچه ماهیه، حیف فقط سادهس.»
– از بس این استادِ پاکسازی خارچسک توی این کارخونه خوف به دل مردم انداخت.
نظیف در جواب، دستی زیر ران پایش برده و با اشاره به صنیعی حواله میدهد. عیسوی از ته حلق قهقهه میزند.





3 پاسخ
این داستان نگاه تمثیلی بسیار خوبی در موارد حقوق کارگر سفره خالی تورم گرانی احتکار ،اختلاس دارد و در عین سادگی بسیار غنی ایست
داستان تصویریتون رو خوندم و واقعان برام جذاب بود. حس کردم وارد یک کارخونه عجیب و پر از آدمهای خسته و عجیب شدم، جایی که فشار کار، شوخیهای تلخ اداری و سیاستهای سیستم با هم ترکیب شده و زندگی آدمها رو شکل میده.
تضاد بین کارگر پیر و فشارش با کارمند جوان و بیاعتنایی سیستم خیلی خوب به من منتقل شد. همین لحظههاست که داستان زنده میشه و باعث میشه هم بخندی و هم به فکر فرو بری. شخصیت نظیف هم خیلی خیلی جالبه، مثل کسی که تجربه و قدرتش هنوز سایه میاندازه، ولی برخوردش با آدمهای تازهکار هم طنزآلود و هم تلخه.
وقتی میخوندم خیلی دوست داشتم از زندگی و فشار واقعی کارگران بیشتر توو ذهنم تصویر ساخته میشد، منظورم این نیست که چیزی کم داشت، فقط از دید خودم به قصه نگاه کردم، همین که یه لمس کوچیک از احساس آدمها شاید میتونست لایهی انسانی داستان رو کمی پررنگتر کنه.
متن خیلی زنده، تخیلیه و با همین سبک، هم میخندی هم فکر میکنی.
خیلی عالی بود.شخصیت ها به خوبی پرداخته شده اند و بسیار روان فضای ریاکار و پر از اضطراب و وحشت سال های جنگ را توصیف می کنند.