جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴

یـادداشـت های شـــــبانه: (۱۲۲) – ابراهیم هرندی

۷۴۹. دیکتاتورها از اهل اندیشه و از تاریخ بیزارند. 

دیکتاتورها راهزنان سیاسی اند. هردیکتاتوری می داند که شایسته ی جایگاهی که در آن است، نیست. آگاهی از این حقیقت، از زمان پیروزی دیکتاتور آغاز می شود و مانندِ خوره به جانش می افتد و او را از درون می فرساید. از آن پس، هرچه دیکتاتور در دل و جان خود کوچکتر و درون-تهی تر و زبونتر می شود، بر فیس و افاده ی خود می افزاید، تا فرومایگی و لرزندگی درون خود را با بادی که در زمان بیداری به غبغب می اندازد، پنهان کند. این باد و بُغ مکانیزمی غریزی ست که همه ی پستانداران دارند و درهنگام ترس و لرزِ رویارویی با خطر بکار می افتد.(۱) 

چون هر دیکتاتور، نیک می دانند که بزرگترین جایگاه سیاسی و اجتماعی کشور را با زور و خونریزی و ای بسا که با کمکِ بیگانگان گرفته است، بر آن می شود که “حقیقت” را تحریف کند. اما چون حقیقت تحریف پذیر نیست، او بناگزیر، می کوشد تا روی هر حقیقتی را با واقعیتی سازگار با روز و روزگارِ خود بپوشاند. برای نمونه، ادعا می کند که وی در بزنگاهی تاریخی که به نظر او، کشور دچار آشوب و نابسامانی های فراوان بوده است و خطر تجزیه چندپاره شدن سرزمین باستانی او می رفته است، بناگزیر و علیرغم میل باطنی خود، به ندای وجدان و اخلاق و تاریخ و انسانیت پاسخ مثبت داده است، تا با قربانی کردنِ خود، کشور را نجات دهد! در پی این ادعا، دیکتاتور ناچار است که تاریخ را تحریف کند تا بتواند آن را در قامت ناساز و بدقواره ی خود مهندسی کند و چشم انداز آینده را در راستای ماندگاری حکومت خود بسازد و اخلاقی همساز با آن شکل دهد. او بدین گونه، دیواری بلند از دروغ بر دروغ بر دروغ بنا می کند که البته نمی تواند تا ثریا بالا رود و روزی بناگهان برسرِ او و عمله و اکره اش فرو می ریزد.        

همه ی دیکتاتورها از اندیشیدن، بویژه اندیشه ی انتقادی گریزان اند و از اندیشمند و دانشمند و روشنفکر و تاریخ نگارِ بی طرف که توانایی تمیز دادن راست از ناراست را دارد و می تواند پوسته ی رویین واقعیت های دروغین را از روی حقیقت ها برکند، بیزارهستند. امیلیو جنتیله (Emilio Gentile)؛ مورخ نامدار ایتالیایی که بزرگذاشتِ ابزارگونه و دروغینِ آداب و نمادها و سمبول های افسانه ای کهن را ویژگی بزرگ حکومت ایدئولوژیک می داند، برآن است که اگرچه دشمنی با دانایان و اندیشمندان و نویسندگان در حکومت های فاشیستی نمایانتر از گونه های دیگر حکومت های دیکتاتوری ست، اما حقیقت این است که هیچ فردی که بناحق در جایگاهی که شایشته او نیست، می نشیند، نمی تواند دلِ خوشی از آنان که اهل کندوکاو و بررسی و حقیت یابی در گستره ی همگانی هستند، داشته باشد.(۲)   

دیکتاتورها با تاریخ گرفتاری بنیادی دارند. آنان از تاریخ می هراسند و خوش می دارند که زمان در ذهن شهروندان از نقطه صفر، یعنی زمان به قدرت رسیدن هریک از آن هاست، آغاز شود. هر دیکتاتور تاریخ را به روایت خودش می نویسد که با رفتن او به زباله دان تاریخ انداخته می شود. دیکتاتورها تاریخ را برای بهره گیری ابزاری در راستای ماندگاری حکومت های خود می خواهند. چنین است که هیچ دیکتاتوری از تاریخ درس نمی گیرد. تاریخ نیز از کسی که از آن چیزی نیاموزد، به نیکی یاد نمی کند.

اگر تاریخ را ترنی بسوی آینده بپنداریم، می توانیم بگوییم که نگرشِ تاریخی، بلیطِ این ترن است. تنها کسانی که این نگرش را دارند، می توانند به آن بپیوندند. 

هراس گروه ها و سازمان های سیاسی، قبیله ای، دینی و نیز حزب های فاشیستی و حکومت های دیکتاتوری از اهل اندیشه و تاریخ و پژوهش و روشنگری و ردیابی های بی طرف، هراس از آشکار شدن حقیقت است. از این رو، راهزنان قدرت و دارندگان ثروت، همیشه در پی خریدن و خنثی کردن اندیشمندان و منتقدان خود می شوند. اما اگر این کار شدنی نباشد، از کشتن آن ها هیچ پروایی ندارند. چنین است که گروه ها، سازمان ها و حزب های سیاسی ای که اهل اندیشه و قلم را خوار می دارند و به آنان برچسب های ناشایست و ناروا می زنند، باید دارای گرایش های فاشیستی پنداشت.  

 ……………

  1. موی جانوران مودار و پشمالو در هنگام ترس، بر تن آن ها سیخ می شود تا تن آنان را در چشم دشمن درشت تر از آن که هست بنماید. یوزپلنگ، نمونه ی این گونه جانوران است که در هنگام رویارویی با دشمن، پُفی در موهای تن خود می‏ اندازد و آن‏ ها را سیخ می ‏کند تا جثه خود را درشت تر ازآن که هست نشان دهد. از اینرو، در زبان فارسی، بزرگ نمایی را، ” پُفیوزی” می‏ گویند. یعنی خود را به ناروا بزرگتر و بهتر و برتر نشان دادن. سیخ شدن موی تن در میان جانوران مودار، کرداری طبیعی ست که ارزش زیستیاری ویژه خود را دارد. موهای تن انسان نیز در هنگام رویارویی با خطر سیخ می شوند، گو این که موهای تن انسان، بجز موی و چندجای دیگر، از زمان جدایی وی از رسته میمون ها، ریخته است و امروز تنها دمُبک‏هایی از انبوه موهایی که در روزگار میمونی تن او می ‏پوشاند، به یادگارمانده است. با این همه، این کردار کهن ژنتیک همچنان در فهرست کردارهای خودکارِ وی مانده است و همان دمبک های بی مو نیز هنوز در واکنش به ترس و هراس، بر تن انسان سیخ می شوند. 
  1. https://en.wikipedia.org/wiki/Emilio_Gentile

***

۷۵۰. چگونه محمد رضا شاه سرنوشت خود را بدست خویش رقم زد

در ستونِ بررسی کتاب در روزنامه ی گاردین در ماه ژوئیه امسال، جان سیمپسون؛ ویراستار بخش رویدادهای جهانی در بی بی سی، کتابِ ” شاهنشاه: سقوطِ شاه، انقلاب ۱۹۷۹ و ویرانی خاورمیانه” نوشته ی اسکات اندرسون را بررسی کرد. اسکات اندرسون؛ خبرنگار زبده ی امریکایی و نویسنده چندین کتاب درباره ی رویدادها و روندهای سیاسی در خاورمیانه است. در این بررسی جان سیمپسون به بازنوشتِ چند نکته از کتاب اندرسون پرداخته است که من چندی از آن ها را در این یادداشت، فشرده وار می آورم.  

نخست این که محمد رضا شاه پهلوی مانند قهرمان های تراژیک در نمایشنامه های شکسپیر، نمایی پُرکبکبه و شکوهمند داشت و درونی لرزان و ریزان و ناتوان. او نیز چون ریچاردِ سوم، با خویشخوشخواهی زمینه ی فروافتادن از تخت  پادشاهی خود را بدست خود فراهم آورد. این گونه بود که بسیاری از نزدیکان شاه، او را دوست نمی داشتند. او همیشه دوستان خود را ناامید می کرد، زیرا توان تصمیم گیری نداشت و عادت داشت که اندرزهای آخرین کسی را که درباره موضوعی می دید، بپذیرد. آنتونی پارسون، آخرین سفیر انگلیس در ایران که از هر دیپلمات دیگری به او نزدیکتر بود، درباره شاه گفته است که، “دوست داشتن شاه دشوار بود. او بسیار مظنون بود و شک نداشت که ما می خواهیم او را بی اعتبار کنیم. با این همه، او چنان آسیب پذیر می نمود که دل آدم بحالش می سوخت.”

اندرسون در این کتاب نشان می دهد که شاه سرنوشت خود را بدست خودش، با دخالت در کارهایی که باید از آن ها دوری می کرد، شکل داد. او پس از سفر کارتر به ایران در سال ۱۹۷۸ میلادی، از یکی از وزیران خود خواست که مقاله ای با نام مستعار بنویسد و در آن خمینی را جاسوس انگلیس بخواند و منتشر کند. آن وزیر هشیار و خردمند یاد آور شد که این چنین مقاله ای می تواند در کشور آشوب بپاکند. اما شاه، سرمست از ستایش های کارتر، سخن آن وزیر را ناشنیده گرفت. مقاله منتشر شد و آشوب نیز بپاشد. حتی زمانی که شمار تظاهرات و تظاهر کنندگان رو به افزایش داشت، شاه بی هیچ دلیلِ خردپذیری از صدام حسین خواست که خمینی را که در حومه نجف در کُنجی  نشسته بود و دسترسی به او آسان نبود، از عراق بیرون کند. صدام چنان کرد. خمینی به فرانسه رفت و کانون توجه رسانه های جهان شد و دسترسی به او برای همگان آسان. او نیز پروژه ی خود را بیش و پیش از گذشته به پیش برد وتا شاه رفت، خمینی به ایران آمد و به قدرت رسید.  

به نوشته جان سیمپسون، اندرسون نیز مانند همه نویسدگان امریکایی که درباره ی انقلاب ایران نوشته اند، در کتابِ خود بیشتر به روابط ایران و امریکا پرداخته است و کمتر به عواملِ دیگر بها داده است. البته او برای نوشتن این کتاب، با فرح پهلوی گفتگو کرده است. به نوشته ی اندرسون، فرح می دانست در ایران چه می گذشت، اما ناتوان از تاثیر گذاری برهمسرِ خود در پیش گیری آنچه روی می داد، بود. 

جان سیمپسون در پایان بررسی خود نوشته است: از خاورمیانه تا جنگ در اوکراین، جهان همچنان شاهدِ پس لرزهای فروافتادن شاه از اریکه ی قدرت است. این چگونگی آدم را وسوسه می کند که بگوید چون این ریچارد دوم – یعنی محمدرضا شاه- نمی توانست دست از دخالت های بیجای خود در اموری که باید دست نخورده بمانند، بردارد، این تراژدی پدید آمد. تراژدی ای که دامنه آن فراگیرتر از حکومت پهلوی بود.       

………

https://www.theguardian.com/books/2025/jul/28/king-of-kings-by-scott-anderson-review-how-the-last-shah-of-iran-sealed-his-own-fate

***

۷۵۱. شعـر

نمی دانم کیستم

کجایم

و فردایم 

به کجا می رود

کابوس برهنه ی بیداری

آنگاه که نمی دانی

و می خواهی ندانی

ما وارثان کدام خیانت ایم؟

که درنگاه خود

به دیده ی تردید می  نگریم

و در تکاپوی سیتز و گریز

از هیچ به هیچ می رسیم.

ای ستاره های دور

خاموشی شما 

از هر فریاد وهمناکتر است. 

***

۷۵۲. نادانیِ پنهان

دانایی چیزی ست و پنداره ی داشتنِ آن، چیزی دیگر. انسانِ دانا همیشه از دانا بودنِ خود آگاه است، زیرا که با تماشای پایانداد کارهای خود درمی یابد که گزینه هایش در زندگی درست بوده است. دانایی، توانایی گره گشایی از بسی بیش از بسیاری از گرفتاری های روزمره است. انسانِ دانا، با کاربردِ درست داده ها، راه را از چاه می شناسد و زندگی را پی می گیرد. اما کسی که از این توان بی بهره است، ای بسا که از وجود راه و چاه در زندگی خود نیز آگاه نباشد، چه رسد به توانایی شناسایی آن ها و جدا کردنشان از یکدیگر.

در روزگاران گذشته که دانایی، پیوندِ یکراستی با توانایی داشت، سنجش اندازه دانایی هرکس، کار ساده ای بود. اگر کسی توان کاری را داشت، می دانست که دانش آن را نیز دارد. اینگونه بود که کم و بیش، همگان می توانستند، ژرفای دانش خود را با چشمداشت به توانایی خود بسنجند. اما از زمانی که آموزش و پرورش مدرن پیدا شد، دانایی و توانایی نیز شناسنامه دار شد، به این معنا که گواهینامه آموزشی، نماد دانش و توانش افرادِ درس خوانده شد. از آن پس، پنداره همگانی برآن است که هرکس گواهینامه کاری را ندارد، نمی تواند آن کار را بدرستی انجام دهد. این پنداره درباره بسیاری از توانایی ها، پشتوانه قانونی نیز دارد. گواهینامه رانندگی، نمونه خوبی از این چگونگی ست. راننده ای که گواهینامه رانندگی ندارد، اگر پنجاه سال هم تجربه رانندگی داشته باشد، از دیدگاه قانون راهنمایی و رانندگی، نه تنها راننده نیست، بلکه پنجاه سال قانون شکنی کرده است. نیز چنین است، داستان آموزگاری، مهندسی، پرستاری، درمانگری و همه کارهایی که “رشته های حرفه ای” نام دارد.

شناسنامه دار شدنِ دانش و توانش در روزگارِ ما، به پیدایش ِ پدیده ی تازه ای نیز راه برده است که من آن را، “نادانیِ پنهان” می خوانم. این پدیده یعنی داشتن کارنامه و یا گواهینامه کاری، بدون دانش و مهارتِ آن کار. اکنون در همه سرزمین ها، لشکرهای بزرگی از گواهینامه دارانِ رشته های دانشی بسیاری وجود دارند که چیزی درباره ی رشته هایی که در آن ها پایان نامه گرفته اند، نمی دانند. این کسان، نه تنها خود را کاردان می پندارند، بلکه هر یک، با چشمداشت به دوره ای که دیده است و دانشگاهی که رفته است، خود را یک سروگردن نیز برتر از دیگران می انگارد و ای بسا که روشنفکر نیز بپندارد. این چگونگی در کشورهای پیرامونی، بحرانی تر از کشورهای صنعتی ست، زیرا که موادِ آموزشی در دانشسراها و دانشکده های کشورهای پیرامونی، ای بسا که دارای اطلاعاتِ کهنه ای باشد که از راه ترجمه های نادرست و الکن و پرخطا تهیه شده است و بخش بزرگی از آن ها درک و دریافت ناپذیر باشد. وانگهی، بیشترِ تئوری ها و آزمایش هایی که در سرزمینی شکل می گیرند، در پاسخ به نیازهای بومی آن سرزمین پدید می آید و همخوانی با زیستبوم و منش و روش و هنجارها و رفتارها و کردارهای مردم سرزمین های دیگر ندارد. اما آن که در دانشگاهی در کشوری دیگر، جامعه شناسی، مردم شناسی و یا روانشناسی خوانده است، شاید خیال کند که می تواند مردمان جامعه خود را نیز از چشم اندازِ آن آموزه ها شناسایی و یا روانشناسی کند. این خیالِ باطل، پنداره ای را دامن می زند که پرتوی از همان “نادانی پنهان” است.

پدیده نادانیِ پنهان، پیدایش گروه های بزرگی را در هر جامعه ی پیرامونی سبب می شود که هر عضو آن، “همه کاره ی هیچ کاره” است. هریک از این کسان، خود را دانای کُلِ حال می پندارد، یعنی کسی که از دور چنان می نماید که همه چیز درباره رشته ی خود – (و گاه درباره ی همه چیز)- می داند، اما از نزدیک، به آسانی می توان دید که هیچ دانش و بینشِ سودمندی ندارد. کشوری که گرفتار این بلاست، حکومتی دیکتاتوری دارد و فرهنگی غریزی و اقتصادی وارداتی. نادانی پنهان، یکی از ویژ گی های کشورهای پیرامونی ست. چنان کشوری، براساسِ آمار، هم همه چیز دارد، اما در حقیقت هیچ چیز ندارد. 

***

۷۵۳. جامعه ی خودرُو، گرایش های طبیعی و گرایش های انسانی 

همه ی جانداران، از باکتری ها و قارچ ها و میکروب ها و ویروس ها گرفته تا جانورانی مانندِ انسان، همانندی ها و نیازهای همگونی دارند که گواهی بر داشتن ریشه ی مشترکِ همه ی آن هاست. یکی‌ از این‌ همانندی ها این‌ است‌ که ‌بخش بزرگی از کالبد همه ی گیاهان و جانوران از کربن‌ و پروتئین ساخته شده است. دیگر آن‌ که‌ همه ‌پروتئین های‌ سازنده ی ساختارِ فیزیکی‌ زیندگان‌، از بیست‌ گونه‌ اسید آمینه‌ ساخته‌ می شود. از همه‌ با اهمیت تر این‌ که،‌ همه‌ گیاهان و جانوران‌، اطلاعات‌ِ ژنتیک‌ خود را از راه‌ اسیدهای‌ هسته‌ ای‌(RNA) و(DNA) به‌ آیندگان‌ِ خود می‌ سپارند. این‌ اسیدها در همه‌ گیاهان‌ و جانوران‌ کُدهای‌ ژنتیک‌ِ همگونی‌ نیز به‌ کار می‌ برند. این‌ گونه‌ است‌ که‌ زیست‌ شناسان‌، ویژگی های‌ کالبدی‌ِ گیاهان ‌و جانوران‌ را از رنگ‌ پوست‌ و چشم‌ جانوران گرفته‌ تا شکل‌ درخت‌ و شاخِ ‌کرگدن‌ و یال‌ِ ستاره‌ دریایی‌، همه‌ را ناشی‌ از کارکردِ ژن های آن ها می‌ دانند. نیازهای همگونِ همه ی جانداران نیز، نیازِ به هوا، خوراک، نوشاک و جایی برای زیستن و زادن است.

گذشته از همانندی ها و نیازهای همگون، گیاهان و جانوران، رفتارها و کردارهای ژنتیکِ مشترکی نیز دارند که بنیادی ترین آن ها، ژن پروری و خودکامگی در راستای بهره وری بیشتر از زیستبومشان برای ماندگاری بیشتر در جهان است. هیچ نهالی خود- زنی نمی کند. هیچ درختی خودش را به زمین نمی اندازد، آنسان که هیچ جانوری (جز انسانِ خود- زُدا) خودکشی نمی کند. البته گاه جانوری براثر کلافه شدن از تب و درد و سرگیجه، از درختی، ستیغِ کوهی و یا بلندای دیوار و بامی فرومی افتد و می میرد و در نگاهِ انسان چنان می نماید که دست به خودکشی زده است.

پذیرش خودکامگیِ بعنوان یکی از بنیادی ترین کردارهای برآیشی انسان، برای آنان که انسان را “اشرفِ مخلوقات” می دانند و یا تافته ی جدابافته ای می پندارد و یا از چشم اندازی سانتیمنتال و رُمانتیک به او می نگرند، آسان نیست. هم اهل دین با این سخن که “انسان گوهری خودکامه دارد” در می افتند و هم پیروان اندیشه های زیستبوم گرا و فرهنگ گرایان گوهرستیزی که انسان را برساخته ای فرهنگی و اجتماعی و یا خودساخته ای سیاسی – اقتصادی می خوانند. اما راست این است که پنداره ی پذیرش “دیگری“، گفتمانی بسیار تازه در جهان است که با آغاز دورانِ روشنگری پدید آمده است و اکنون به دستاوردِ بسیار فرخنده و یگانه ای بنامِ “حقوقِ بشر” راه برده است. پیش از آن، در هیچ دوره ای، در هیچ جای جهان، کسی از حقوق جهانی انسان سخنی نگفته و نشنیده و ننوشته و نخوانده بوده است، زیرا که پیروانِ هرآئین و دین ومرام و مسلک و گروه و قبیله، تنها هم آئینان و همراهان و همپالکی ها و هم قبیله ای های خود را درخورِ داشتن حقوق انسانی می دانسته اند.(۱)
البته از آغاز دوران روشنگری تاکنون، درس خوانده ها در همه ی سرزمین ها، سرگرمِ یافتن نشانه هایی از ریشه های حقوق بشر در تاریخ و فرهنگ و ادبیات سرزمینِ خود بوده و هستند.

گوهرِ خودکامه ی انسان، زمینه سازِ بسیاری از گرایش های ناسازِ دیگر مانندِ: خاک و خون پرستی، قبیله گرایی، دیگری ستیزی و از بیگانه گریزی ست. هرجا که قومی، قبیله ای و یا گروهی با هم زندگی می کنند و با یکدیگر گرفت و دادِ اجتماعی دارند، این گرایش ها خودبخود در میان مردم پدید می آید و به نابرابری و حق کُشی و آزار دیگران و گاه جنگ با آنان کشیده می شود. مرادِ من از “ جامعه ی خودرو” جامعه‌ای ست که ساختارها، هنجارها، قوانین و برآیندهایش نه بر پایه ی برنامه ‌ریزی آگاهانه و هدفمند، بلکه در پی روندها و رویدادهای خودجوش و بی‌ سامان شکل می گیرند. در چنین جامعه ‌ای، نهادها و پیوندهای اجتماعی بیشتر بازتابِ عادت‌ها، رسوم و واکنش‌ های غریزی همگانی هستند تا پروژه ای خِردمدار و کارشناسی شده. نمونه‌های این سازه ها و نهادهای خودرو را می‌توان در جامعه های سنتی یا در محله ‌ها و بازارهایی دید که بدون مهندسی اجتماعی رسمی، در پی کنش‌ و کوشش های مردم و نیازهای روزمره ی آنان سر و سامان می ‌گیرند. 

چنین است که فرهنگِ هر جامعه ی خودرو، آینه تمام نمای خوی جانوری انسان می شود و خودبخود قانونِ جنگل را در آن جامعه حاکم می کند. قانونِ جنگل، قانون جامعه ای ست که خودبخود شکل می گیرد و هیچ گونه ساخت و پرداختِ انسانی و اخلاقی ندارد. چنان جامعه ای تا زمانی که پشتوانه ی زیستبومی آن برجاست، می پاید، اما هرگز گسترده نمی شود. فراتر از آن، هرجا که همزیستی گروهی آدمیان در سرزمینی به پیدایش جامعه کشیده می شود، نیاز به اخلاق و قانون دارد. این دو، پادزهرِ فرهنگ خودکامگی ست و در پاسخ به زیانباری فرهنگِ جانوری پدید آمده است تا گفتمان هایی مانندِ؛ حق، داد، بایستگی، شایستگی، پاداش و پادافره را در جامعه میدان دهد و رفتارها و کردارهای فردی و اجتماعی را قانونمند کند. از این رهگذر، پیدایش پنداره ی “دیگری” و “حقوقمندی” او را که اساس فلسفه ی حقوق بشر است، باید بنیادی ترین ویژگی جهانِ مدرن دانست.

………….
۱. برای نمونه، این دوبیتی سعدی در گلستان، نشان دهنده ی اخلاقِ قبیله ای در قرون وسطاست:

ای کریمی که از خزانه غیبت
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشـمن این نظر داری

در این دو بیت، سعدی کسانی را که با او همدین نیستند، دشمنان خدا خوانده است و در شگفت است که خداوند چگونه و برای چه به آنان روزی می دهد!

***

۷۵۴. رهبری، ای رهبری

رهبری، ای رهبری

الهـی وربپّری

تا که برچیده بشه 

دوره ی خرتوخری

رهبری ای رهبری

تو عجب جانوری

با بسیجی می لاسی

با سپاهی می پری 

رهبری ای رهبری

توی فازِ آخری 

چرا هی زر می زنی 

با زبونِ زرگری؟

رهبری، ای رهبری

توی سوراخ یه وری 

واس چی لم میدی و 

هی میگی دری وری

رهبری ای رهبری

چرا با سبکسری

مردم کشور ما

را می گیری سرسری  

رهبری ای رهبری

شده ای چه منتری

داره از راه می رسه

روزگارِ دیگری 

رهبری ای رهبری

کاری کردی آخری

که بیرونت بکشند

از سوراخ با توسری 

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی