شنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴

آی خاک وسوسه برانگیز – مرضیه شاه بزاز

نفسهای تند و سرگردان ساحل بود و 

آنشب

دیدار آن قوی! *

آه تپه های سبز                            

باز بال و پر ریخته را هنوز

بیاد می آرید؟

یورش خونین نوک بود بر حریر ماهور 

وَ قربانی معصومیت پیش پای مهر      

جوانه های تلخ بر شاخه ی زیتون!               

خاک سبز در دست کودکان سنگپاره شد.

.

.

در خانه “هراسِ زیستن” نشسته بود، آری

پیکرش اما  لاغر

تخمه می شکست و چای می خورد 

بوران، کوبه می کوبید

در را باز نباید کردن

اما . . . .؟

کوزه بر شانه، دخترک **             

فروتنانه از پله  فرود می آید     

تا زخمهایش را 

در خفای نمک و تاریکی      

بسوزاند         

مبادا هرگز                          

قویی باز 

در هوسی به دیدار برآید.

.

.

اکنون پژواک فریاد کودکان است

با مردمکهای باز

چالش تیغ و تن را به تماشا نشسته اند *** 

اکنون انسان 

به سنجشی نو                        

آنسوی های و هوی و ایده 

فرا خوانده می شود!

.

.

پس شعری فجیع باید

تا مردمکهای معتاد به فاجعه را                     

غبار از پنجره بروبد!

آه . . .

کودکان سرگردانی، گرسنه، هراس                        

کودکان آرزوی شانزده سالگی ****

با دو دست و دو پای!

.

.

آتلانتاُ جولای ۲۰۲۵

divanpress.com

———————-

*گویند که Leda لدا، دختر زمینی, و ملکه ی اسپارتا، را زئوس بدید و این دیدار، هوس همآغوشی  را در او شعله ور  گرداند، پس به شکل قویی در آمد و  به تظاهر که شاهینی قصد جانش کرده و به لدا، دختر زمینی پناه آورده. لدا را مهربانی برافروخت و شاهین را بکشت و سپس قوی در کنار او بخسبید و در او بپیچید و به او تجاوز کرد که لدا از آن پس، دو تخم را به بار آورد، یکی هلن بود و دیگری پولکس. این اتفاق، بسی اتفاقها و جنگهای تاریخی-سیاسی را پیش آورد.

**بحرالمیت، دریایی بسته (دریاچه ای) که به اقیانوس راهیش نیست و بدنه ی آبی است که سطحش از سطح دریا ۴۴۰ متر پایین تر است و بسیار شور است و بین اردن و کرانه ی غربی!

***بچه های غزه را در این جنگ، دکترها و جراحان شریف، به دلیل ممانعت اسرائیل از رسیدن غذا و کمکهای اولیه و دارویی، گاه بدون بیهوش کردن، جراحی می کنند و دست و پایشان را می بُرند. من هر وقت برای معاینه به دکتر میروم، مجسم می کنم که اکنون دست و پایم را بدون بیهوشی باید دکتر ببرد، منی که مانند میلیونهای دیگر از تصور فرو بردن یک سوزن کوچک به بدنم، تمام بدنم منقبض می شود، منی که کودک نیستم و دیده ام زشتی ها را و تجربه کرده ام دردها را فراوان.

****نوجوانی غزه ای، در اوایل جنگ، شب بزیر نوری کمرنگ رپ می خواند و می گفت خدایا بذار شانزده ساله شوم، و شاید که اکنون، پیش از شانزده سالگی، کشته شده باشد مانند هزاران کودک و نوجوان فلسطینی دیگر.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی