فراز آمدن بر شانه های کوهِ بلند… خسرو باقرپور

خسرو باقرپور

گریختم!

از رنگِ تندِ خونِ سعید

و پیراهنِ مُشبّکِ سیامک

روزها منگِ ماهتاب بودم

و شبها مستِ آفتاب.

گریختم!

از ماهی که بویِ باروت می داد

و آفتابی که شراره هاش همرنگِ دود و جنون بود.

نامه ی نیلوفر،

مدادِ نسترن،

چینِ پیشانی ی کسرا،

و چشمانِ اندوهگینِ بهروز را

با خود بردم.

از گُرده ی گَردنه ها گذشتم

گردنم از ابرها بیرون زد

هوهوی باد بود

و فراخی ی حیرت

مشامم پر بود از بویِ کهنه ی کاغذ.

گوزنی دیدم بی قرار

در حاشیه ی سردِ کارخانه ای متروک

که شاخِ تنهایی اش را

بر سرخداری پیر می کوبید

و در حسرتِ شکوفه و زنبق

می گریست.

جغدی دیدم دانا

که پادشاهِ فرزانگان بود

و پرندگان از او می گریختند

بال از بال نمی گشود

مگر به شوقِ شکارِ موشی بیمار.

صخره ای دیدم صبور

به تو ماننده بود

و اشگش می چکید

بر زانوانِ ویرانش.

بر صخره برآمدم

آسمان غُرّید

و نیزه ی صاعقه،

بر شانه ی افق فرود آمد

باران امّا نبارید

نَه شب بود و نَه روز

درّه ی پیشِ پا؛

پر از استخوانِ پلنگ بود.

برچسب ها

مردم ايران غم بسیار دارند و شور و سرور اندک، اما نمی‌توان سنتِ گرامی‌داشتنِ شعله‌ی امید را در دل ایرانیان پاس نداشت. پس، می‌روم تا در این هنگامه‌ی غم، با قلم؛ به سپاس و ستایش امید برخیزم و یلدای پُر امید را گرامی بدارم

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی