پرسه در بی خاطرگی ی محض… خسرو باقرپور

جادو شده ام

میانِ این همه نگاه

گریخته ام به این جزیره ی اندوه.

مشقِ سکوت می کنم

در کابوس هایی که انگار تمامی ندارند.

در گوشِ من صدای تو می آید

پچپچه ای گُنگ

که نه به آوازی می ماند

نه به مویه ای مانند است.

گم شده ای در من

و سیمایت در خاطرم نمانده است

با هم ایم در بی هم بودن

پرسه می زنیم

در بی خاطرگی ی محض.

تنها این درختانِ فروتن اند

که لبخندم را به سر تکان دادنی درود می گویند

و بی هیچ حرفی

مهربانی ی سبزشان را به چشمانم می بخشند.

برچسب ها

مردم ايران غم بسیار دارند و شور و سرور اندک، اما نمی‌توان سنتِ گرامی‌داشتنِ شعله‌ی امید را در دل ایرانیان پاس نداشت. پس، می‌روم تا در این هنگامه‌ی غم، با قلم؛ به سپاس و ستایش امید برخیزم و یلدای پُر امید را گرامی بدارم

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی