جین شارپ روشنفکر جنگ سرد که توانست چپ نو را اغوا کند
مجله ژاکوبن- مصاحبه برانکو مارستی با مارسی اسمیت


گودرز اقتداری


• جین شارپ را کمتر کسی واقعا می شناسد، اما نظریات وی درباره کنشگری خشونت پرهیز بر تمام جنبش های اعتراضی در جهان سایه افکنده است. برای دهه های متوالی او به عنوان اکادمیسین در مرکز مطالعات بین المللی هاروارد کار می کرد و با روشنفکران مزدبگیر صنایع نظامی و تسلیحاتی ایالات متحده همکاری نزدیک داشت و عملا مشاور تجار و اسلحه سازان امریکایی بود. چگونه شد که یک رزمنده جنگ سرد بر جنبش مبارزاتی جهان از امریکای لاتین تا خاورمیانه بدینگونه تاثیر گذاشت؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۷ تير ۱٣۹٨ -  ٨ ژوئيه ۲۰۱۹



 
جین شارپ مهم ترین شخصیت سیاسی آمریکایی معروف است که شاید تا به حال اسمش را نشنیده باشید. چگونه یک رزمنده جنگ سرد به چنین نفوذی در جنبش مبارزاتی گیتی از ونزوئلا تا خاورمیانه دست یافت؟

جین شارپ را کمتر کسی واقعا می شناسد، اما نظریات این متفکر مرحوم درباره کنشگری خشونت پرهیز بر تمام جنبش های اعتراضی در جهان از امریکا تا خاورمیانه سایه افکنده است. گرچه در بسیاری موارد نام او همراه با شخصیت هایی مانند گاندی و مارتین لوترکینگ در یک جمله میاید اما او خودش اصلا انسانی برضد سیستم موجود و مخالف محافظه کاری سنتی نبود. برای دهه های متوالی او به عنوان اکادمیسین در مرکز مطالعات بین المللی هاروارد کار می کرد و با روشنفکران مزدبگیر صنایع نظامی و تسلیحاتی ایالات متحده همکاری نزدیک داشت وعملا مشاور تجار و اسلحه سازان امریکایی بود. چگونه شد که یک رزمنده جنگ سرد بر جنبش مبارزاتی جهان از امریکای لاتین تا خاورمیانه بدینگونه تاثیر گذاشت؟
مارسی اسمیت استاد کالج جان جی دانشگاه شهر نیویورک ماه گذشته در مقاله ای برای سایت Nonsite بخشی از نتایج تحقیقات خود درباره زندگی و کار جین شارپ را به انتشار عمومی گذاشت. در جریان این تحقیق او نشان داد که جین شارپ یکی از مهمترین روشنفکران امنیتی بود که ایالات متحده در تاریخ خود تربیت کرده است. این حقیقت به احتمال زیاد بسیاری از کسانی را که تحت نفوذ او به جنبش مبارزاتی پیوسته اند غافلگیر خواهد کرد. در این مصاحبه با ژاکوبن مارسی اسمیت درباره تحقیق و اموخته هایش از زندگی جین شارپ خواهد پرداخت و ان را گسترش خواهد داد و نشان میدهد که چگونه او از این تضاد غریب برای تزریق ایده های نولیبرال در فضای روشنفکری چپ استفاده کرد.

برانکو مارسِتی: با این شروع کنیم که جین شارپ که بود و چرا چنین شخصیت تاثیرگذاری شد و اصلا چرا شما به این تحقیق کشیده شدید؟

مارسی اسمیت: جین شارپ به قول نشریه پولیتیکو "مهمترین شخصیت سیاسی امریکایی است که شما نامش را نشنیده اید." و به نظر من این تعریف خیلی هم برازنده اوست. او یک محقق علوم اجتماعی بود که درسال 2018 درگذشت، و بیشتر عمرش را به نوشتن درباره دینامیسم کنشگری خشونت پرهیز به عنوان ابزار سیاسی گذراند. اگر شما اسمش را گوگل کنید، هزاران مقاله درباره او خواهید دید که دران همزمان درباره مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ هم صحبت می کنند. او چندین بار برای جایزه صلح نوبل کاندید شد. بویژه پس از مرگ او می توانید سعی و کوششی را در مدیای جریان اصلی شاهد باشید که به دنبال قدیس نمایی اوست. اگر به بی بی سی و یا نیویورک تایمز و واشنگتن پست و یا حتی موسساتی مانند جنگ خشونت پرهیز (Nonviolent War) و سایر نشریات چپ جریان غالب بنگرید معمولا بدون هیچ شک و ملاحظه ای او را به عنوان قهرمان جنبش های مردمی و مبارزه برای آزادی و رفیق جنبش چپ خواهید شناخت.

من ده سال از 2006 تا 2016 در جنبش مبارزاتی برای محیط زیست و گرمایش زمین در سراسر جهان فعالیت کردم. سه چهار سال پیش به تدریج و بشدت به این آگاهی رسیدم که بطور خسته کننده ای دائما با مشکلات و عوارض درونی جنبش روبرو می شوم که نمی دانستم از کجا نشات می گیرد. من این تحقیق را برای یافتن ان حلقه نامرعی آغاز کردم. در این مسیر به تحقیق انتقادی درباره همه عوامل و شخصیت های درگیر و کتابهایی که در جنبش دست به دست می شد پرداختم، که بطور معمول بدون هیچ شک و تردید و انتقاد مانند وحی مُنزَل پذیرفته می شوند.
بسیاری از این کتابچه های راهنما و دستورالعمل سازماندهی بطور مصنوعی غیرسیاسی و حتی ضد سیاسی هستند و هیچ ایدئولوژی را نمایندگی نمی کنند. غالبا کلمه ابدئولوژی همانند یک تعبیر زشت در انها به کار می رود. به هرحال جین شارپ یکی از روشنفکرانی بود که نامش دائما بچشم میخورد و هرچه بیشتر می خواندم و هرچه بیشتر درباره کارهایش می شنیدم بیشتر تعجب می کردم که چرا نام او در ارتباط با جنبش مبارزاتی در امریکا و همه جاهای دیگر جهان به این اندازه مرکزیت دارد. من دو سال و نیم درباره بدنه نوشتاری شارپ مطالعه کردم، به واقع او خیلی پرکار بوده است و هزاران مطلب از وی منتشر شده است.
بحث من سه فصل دارد. من فکر می کنم شارپ بعنوان گاندی دوران مدرن شناخته نمی شود، بلکه بیش از هرچیز به عنوان مهم ترین روشنفکر امنیتی-دفاعی دوران جنگ سرد باید تعریف شود که ایالات متحده پرورده است. او باید در کنار افرادی مانند استراتژیست نیروی اتمی توماس شلینگ شناخته و تعریف شود، که در واقع معرف او به مرکز امور بین المللی هاروارد بوده است. دوم انکه شارپ باید به عنوان یکی از اولین تئوریسین های تحول دولت به سیستم اقتصاد نئولیبرال تعریف گردد، زیرا که وی گرچه بیانی در رئال پولیتیک پیدا کرده بود—که موضوع اصلی و غالب بر نوشتار اوست—در عمل، مانند بسیاری روشنفکران دوران جنگ سرد، جهان را به تضاد خیر و شر خلاصه می کرد. والبته برای انها شر در سیستم های خود محور و توتالیتر تعریف می شد.
اما اگر دقیق تر در اثار شارپ بنگریم، شکایت او در واقع از دیکتاتور ها نیست، بلکه بیشتر از سیستم متمرکز است و بطور عام اعتراض به ایده دولت مرکزی است که مرکزیت دارد. به تعریف او دولت های مرکزی کلید اصلی برای تولید استبداد، نسل کشی و جنگ هستند؛ در واقعیت اما دولت متمرکز نماینده جنگ افرینی ان طور که شارپ ادعا می کند نیست. در دیدگاه شارپ چه چیزهایی شاخصه کنترل مرکزی است؟ انچه به سادگی در تعریف شارپ و همفکران او در دیدگاه چپ از جهان می گنجند همان هایی است که در ایده ال های دولت "قرار داد نوین NEW Deal " دیده می شود؛ نکات کلیدی مانند مقررات و کنترل های دولت بر اقتصاد، حاکمیت عمومی بخش های بنیادی اقتصاد و نیاز های تامین اجتماعی. در گفتمان شارپ و پیروان او از کنترل بیش از اندازه دولت و قوانین و مقررات دولتی بر اقتصاد صحبت می شود. در نهایت او می خواهد دولت متمرکز از بین برود و نکات کلیدی در این گفتمان چپ بر تحول و انتقال مراکز دولتی به موسسات غیر دولتی دلالت دارد. بر این مبنا او معتقد است که سیستم های غیر متمرکز کمتر در خطر ارتکاب خشونت قرار دارند. او تابدانجا پیش می رود که بگوید تئوریزاسیون وی در مبارزه سیاسی خشونت پرهیز می تواند در کاهش نفوذ و کنترل و نضعیف دولت نیز بکار رود.
آنچه در این میان حائز اهمیت است انست که چنین دولت غیر متمرکزی نتیجه انقلابات خشونت پرهیزی است که شارپ انها را توصیه می کند و حاصل ان را در جمهوری های سابق اتحاد شوروی، یوگسلاوی، گرجستان، اوکراین می بینیم. واین ها همه در همان مجموعه ای قرار دارند که ما انها را دولت های نئولیبرال هم می شناسیم.

این موضوع من را به بحث سوم می رساند. فکر می کنم شارپ را باید یک متفکر مهم در جنبش برضد کمونیسم و اقتصاد سوسیالیستی هم تعریف کرد که از اخرین مراحل دوران جنگ سرد تا سالهای دهه اول قرن بیست و یکم وجه غالب در گفتمان چپ بود. جین شارپ هنر مبارزه خشونت پرهیز را به عنوان ابزاری برای مبارزه ضد کمونیستی به دولت ایالات متحده عرضه کرد و ازان بهره هم برد. اگر شما برین اصل واقف نباشید می توان گفت که عملا شارپ را نشناخته اید. جین شارپ و پیروانش در این دوران در میدان عمل بودند و در کنار جدایی طلبان در کشورهای بالتیک و درون جمهوری های شوروی تا یک روز قبل از انحلال اتحاد شوروی به انها مشاوره می دادند. مشابه این در جمهوری های بالکان و یوگسلاوی هم اتفاق افتاد، جین شارپ و کارکنان موسسه آلبرت انشتاین—موسسه ای که او ایجاد کرد تا مبارزات خشونت پرهیز را در نقاط مختلف جهان هدایت کند، انها کارگاه های آموزشی در یوگسلاوی تشکیل داده بودند و افرادی را تربیت می کردند که به گرجستان، اوکراین و بعدها به کشورهای بهار عربی تا ونزوئلا اعزام می شدند. دربسیاری موارد موسسه انشتاین بطور موازی با بنیاد ملی توسعه دموکراسی NED کار می کند.
برای شارپ، اعتقادی سلبی وجود دارد که سیاست جنگ سرد آمریکا و آنچه بطور گسترده به این نام جا افتاده بود یک پیروزی و موفقیت مثبت بوده است. او به طور تصادفی با افرادی مانند توماس شیلینگ همراه و هم مشرب نشده بود، که در مرکزی کار کند که امثال هنری کیسینجر هم از فراورده های ان هستند. دلیل اصلی ان به قلم خود او به تحریر امده است وقتی که می گوید: "من با سیاست های ضد کمونیستی ایالات متحده موافقم، فقط میخواهم این برنامه با تاکتیک های خشونت پرهیز تجهیز گردد بجای انکه برخشونت و نظامیگری استوار باشد. و در واقع به باور من شیوه های خشونت پرهیز شانس بیشتری در پیروزی بر کمونیسم دارند." و به نظر می رسید شارپ درست می گفت، اتحاد شوروی ناپدید شده است و دستاورد های سوسیالیزم در اروپای شرقی و سایر نقاط جهان با انقلابات مخملی و رنگین نابود گردیده است، جسد یوگسلاوی هم بخاک سپرده شده و همه اینها با تاکتیک های خشونت پرهیز انجام یافته است. و در کمال تعجب اکثریت چپ ها این اتفاقات را با شور و هیجان تشویق کرده اند، حتی باوجود انکه در سایه این تغییرات بهداشت عمومی و تامین اجتماعی برای توده های مردم، مسکن و بهبود محیط کار و زندگی و بسیاری دیگر از دست آوردهای جنبش اتحادیه های کارگری و چالش های مبارزاتی برای عدالت اجتماعی نیز از دست رفته اند. چاره ای جز بیدار شدن از این کابوس وجود ندارد.

نگاهی به تمام نوشتار و زندگانی جین شارپ به ما نکاتی از استراتژی امپریالیسم مدرن می اموزد. آیا کارگران وقتی که نیروهای ایالات متحده در سنگر های طبقاتی مبارزه –گیرم که با پرهیز از خشونت—پیروز می شوند باید هلهله و شادی کنند؟ بسیاری از طرفداران شارپ چنین می اندیشند. شارپ به ما می گوید که چگونه اعتراض و تظاهرات می تواند بکار گرفته شود، و یا حتی چگونه از ان سوء استفاده کرد. بسیاری مواقع ما اموخته ایم که وقتی مردم را در خیابان و در تظاهرات می بینیم انرا عادلانه و مبنی بر حقیقت ارزیابی کنیم چرا که بر اساس این دیدگاه این انتهای سوال و جواب ما خواهد بود.

برانکو مارسِتی: فکر نمی کنید همین الان این سناریو در ونزوئلا در حال اجراست؟ برای کسانی که در میدان نیستند بسیار دشوار است، چرا که در محلی مانند ونزوئلا حتی نسبت به مادورو در طرفداران شاوز هم علاقه ای دیده نمی شود، اما یک جنبش راستگرا هم هست که بر علیه او مبارزه می کنند. بالطبع برای خارجیان از صحنه بسیار دشوار است که در این شرایط قضاوت درستی داشته باشند.

مارسی اسمیت: البته ما چنین ترتیبی را در همه عملیات تغییر رژیم شاهدیم. عموم مردم در ونزوئلا حق دارند که از شرایط ناراضی باشند—گرچه شفاف تر بگویم، من بر این باورم که بسیاری از مشکلاتی که مادورو سعی دارد بدان پاسخ گوید ساخته و پرداخته او نیست. عامه امریکائیان هم دلایلی برای اعتراض به دولت خودمان دارند، و در واقع بسیاری به شدت عصبانی هستند. با این وجود ما مداخله خارجی در امور خودمان را نمی پذیریم و روزانه از چپ و راست به مداخله روسیه در ان اعتراض می کنیم. این همان مساله ایست که من درباره وقوع ان در اتحاد شوروی و یوگسلاوی صحبت کرده ام.
ما بطور مجرد درباره جنبش های مردمی در اعتراض به دولت ها برای استحقاق ازادی و حقوق بشر و شکست دیکتاتوری صحبتی نداریم. ما بخصوص درباره جاهایی صحبت می کنیم که امریکا و سایر متحدانش در آن منافع ژئواستراتژیک دارند، و اهداف و خواسته های امریکا و معتلفین دائما نئولیبرال سازی اقتصاد—ریاضت اقتصادی، خصوصی سازی، ایجاد بازار ازاد تجاری و گشودن بازار به سرمایه بین المللی و جهانی سازی و در نتیجه نابودی نورم و استاندارد زندگی برای شهروندان معمولی ان کشور هاست.
در حالیکه مردم دلایلی دارند که از رژیم های مادورو، میلوسوئیچ، و رهبری اتحاد شوروی ناراضی باشند، سوال اینجاست که ایا ایالات متحده باید در انجا مداخله کند و تا کجا این مداخله پیش خواهد رفت؟ مضاف بر آن ابراز این نظر که "مادورو یک دیکتاتور است" بخودی خود یک آنالیز دقیق از شرایط نیست.

برانکو مارسِتی: شما در مقاله از تعریف شارپ از خشونت صحبت می کنید. کمی توضیح بدهبد که شارپ چگونه خشونت را تبیین می نماید و آن تعریف چگونه برفلسفه او تاثیر گذاشت و در آن منعکس شده است؟

مارسی اسمیت: تقریبا در پایان دوران کاری جین شارپ او به جایی رسیده بود که رسما خشونت را نتیجه آسیب و صدمه مستقیم تعریف کرد، که البته وزن کلمه "مستقیم" در این تعریف بسیار مهم است. باید توجه داشت که اسیب غیر مستقیم از دید او جزو خشونت نیست و به نوعی تابعی از مسایل دیگر است. با این تعریف می توان به این نتیجه رسید که بسیاری صدمات و اجحاف هایی که در نتیجه سلطه بازار ازاد به کارگران و صاحبان مشاغل کوچک وارد می شود غیر مستقیم و بمثابه خشونت نیست: چیزهایی مانند فقر، سوء استفاده و تبعیض همه انواع غیر مستقیم اسیب هستند و به تعبیر شارپ در کمال سادگی خشونت به حساب نمی آیند.
بر همین اساس برای شارپ تحریم های کمرشکن هم به انداره کافی اسیب مستقیم وارد نمی کنند که بتوان ان را در قلمرو خشونت به حساب آورد. بطور مشخص یکی از واضعین اولیه تئوری استفاده از تحریم خود اوست. او در موسسه مرکز امور بین الملل در هاروارد برنامه ای تحت عنوان "تحریم خشونت پرهیز در رفع اختلاف و امور دفاعی" ایجاد کرد که به تحقیق و پژوهش در استفاده از تحریم به عنوان یک استراتژی می پرداخت. او ان پروژه را از سال 1983 یعنی در آغاز شروع سیاست خارجی ریگان "عقبگرد Rollback" کلید زد. در سال 1983 او مرکز خودش را در دست داشت و در همین سال او موسسه البرت انشتین را بنیاد نهاد، که در ظاهر موسسه ای غیر انتفاعی بود و برای حمایت از کنشگری خشونت پرهیز در جهان تاسیس شده بود، بویژه برای مبارزاتی که ظاهرا برای توسعه دموکراسی در جهان به کار می رود.
نگاه به عقب و ان دوران، حالا می توانیم ببینیم که نئولیبرالیسم در خانه با ما چه کرده است، اما درعین حال تضاد دیگر در کمونیست ستیزی به شکل سیاست عقبگرد حاکم بود. در"عقبگرد" شارپ به پروژه ی تحریم روی می اورد و توماس شلینگ استراتژیست هسته ای او نقش راهنما را بازی می کند. شلینگ می گوید که وقتی که شارپ بنیاد تحقیق استراتژیک درباره تحریم را راه اندازی کرد، هاروارد ان را به عنوان یک دامنه پژوهشی و اقدام قانونی برسمیت شناخت و به ان وجهه و مشروعیت اخلاقی داد. گرچه در ان زمان شناخته شده نبود ولی در عمل شارپ بنیان روشی را گذاشت که تا اکنون و دهه های بسیار با تمام مرگ و میری که برای مردم جهان بوجود آورده است، به عنوان روشی خشونت پرهیز رسمیت قانونی یافته بدون انکه خشونت دولتی شناخته شود. بنابرین اگرچه رسما این روش به نام جین شارپ نوشته نشده در واقع باید دانست که تحریم نیز ایده سرنوشت ساز دیگری از او بوده است.

برانکو مارسِتی: چگونه این فلسفه سیاسی توانست برخی انقلاب هایی را که به همین روش پیروز شده بودند سرنگون سازد؟

مارسی اسمیت: جین شارپ را بعضی وقت ها ماکیاولی خشونت پرهیز هم می نامند و به باور من تعبیر درستی است که شایسته اوست، ولی فکر کنم فلسفه او برعکس ماکیاولی بود. اگر ماکیاولی بدنبال تحکیم و حفظ قدرت بود و می خواست برای رژیم سیاسی مشروعیت ایجاد کند، شارپ بدنبال انست که چگونه می توان قدرت را تضعیف نمود و التزام به ان را مخدوش ساخت و اعتماد و اعتقادی که پایه هر رژیم و سیستم فکری سیاسی است را از میان برداشت.
در "سیاست کنشگری خشونت پرهیزPolitics of Nonviolent Conflict " شاهکار سه جلدی شارپ، او روشی را ابداع کرد که خودش به ان "جوجیتسو در سیاست" نام داده بود. این در عمل یک سیستم مسلح است، ابزاری برای تخریب که می تواند برای سرنگونی دولت از هر نوعش بکار رود، چه نوع دیکتاتوری وچه یک دولت انتخابی مردم، نوع آن دیگر اهمیتی ندارد. نکته اینجاست که شما منابع مشروعیت رژیم سیاسی را هدف می گیرید، رژیم را تحریک می کنید و به بازده خشونت آمیز وامی دارید، سپس نیروی عامل خشونت را افشا می کنید و این چرخه را ادامه میدهید.
تعریف دولت به روایت ماکس وبر، سازمانی با انحصار قدرت و مشروعیت استفاده از نیروی پلیس است. بنابرین وقتی که شما نیروی جدایی طلبی در بالتیک دارید که شامل بسیاری از کسانی ست که خواهان بازسازی روابط مالکیت بورژوایی قبل از دوران شوروی هستند، قابل پیش بینی است که حتی فردی مانند گورباچف هم به اعزام تانک و نیرو هایش به ان دست بزند. در نظر داشته باشید که آبراهام لینکلن هم برای سرکوب جدایی طلبان جنوب عینا همین تاکتیک را بکار برده بود، سیستم جدایی طلبی که می خواست روابط ماقبل بورژوایی و ارتجاعی برده داری را در ایالات جنوبی آمریکا بازسازی کند. خوب من می خواهم مشکلات مقابل داستان هژمونیک که سعی دارد روایتی بدست دهد که جنبش هواداران شارپ همه خشونت پرهیز و برعلیه دولت حاکم متمرکز هستند پس لزوما باید مترقی باشند، را در مقابل چشمان همه قرار دهم، و این ادعا را زیر سوال ببرم که کسی مانند گورباچف نیز در اقدام برای بازگردان نظم به اتحاد نامشروع بود، در حالی که اکثریت مطلق شهروندان اتحاد با او موافق بودند. امار و نظرسنجی ها نشان می داد که اکثریت مردم اتحاد شوروی خواهان ازادی بیشتر سیاسی و اقتصادی بودند اما در عین حال نمی خواستند که شاهد سرنگونی کل اتحاد شوروی باشند.
بنابرین من مطمئن نیستم که فلسفه سیاسی شارپ یک انقلاب سیاسی را متزلزل کرد، در کشورهای بالتیک مثلا استفاده جنبش از ایده شارپ افشاگر فلسفه سیاسی پشت سر ان و کاملا هماهنگ با دستاورد های اولیه انست.
این را هم بگویم که من باور دارم که جنبش های چپ که سعی کردند اهداف خود را در چارچوب کنشگری شارپ تبیین نمایند—و سعی دارند او را به عنوان یک فیلسوف کلیدیِ مدرن در عصر ما معرفی کنند—بزودی با مشکلات معرفتی بزرگی روبرو خواهند شد. چرا که برای شارپ شرارت همیشه در دولت قرار دارد و خیر همیشه متعلق به ادم هایی است که مشت های گره کرده شان را در خیابان بالا برده اند. ناگفته نباید گذاشت که جین شارپ تنها بُردار در این میدان نیست، سنت طولانی آنارشیستی در آمریکا وجود دارد که همین پرچم مبارزه با دولت را مدتها در مبارزه در دست داشته است. اما به باور من تمرکز شارپ بر دیکتاتوری و تمرکز دولتی به این حساسیت گاه وسواس گونه نسبت به دولت تاثیر بسیار گذاشته است. در طرح کلی شارپ دولت چیزی نیست که در رقابت برای در اختیارگرفتن ان باید مبارزه کرد، برعکس برای پیروان شارپ دولت چیزی است که همیشه برای انحلال و سرنگونی اش مبارزه می کنند.
پس اگر هدف شما گرفتن دولت و توسعه ان مثلا با عرضه بیمه درمانی و یا تامین اجتماعی برای همه باشد، چه؟ شما در این صورت کاملا خود را با یک معمای لاینحل روبرو می بینید. و یا اگر انها که در خیابان تظاهرات می کنند، بست می نشینند و مشت گره می کنند فاشیست باشند، آنوقت چه؟ من مطمئن نیستم که چپ در آمریکا درک درستی دارد که ناهمگونی ایدئولوژیک و ضعف منطقی در عین حال ضعف استراتژیک هم هست. نظر من اینست که در چپ انعطاف خطرناکی در مقابل استدلال غلط وجود دارد حتی اگر که از نظر اخلاقی در جای درست ایستاده باشید.
ما وقتی که می خواهیم چارچوب شارپی را در تفسیر روابط مدرن بین الملل بکار ببریم با مشکل روبرو هستیم. بخش های عمده ای از چپ تربیت شده اند که جهان را بر اساس انکه چه کسی دیکتاتور است ارزیابی و قضاوت کنند. این معیار بسیار ابتدائی و نا کافی است. رفتار مستبدانه در تمام سیستم های اداری در یک سپهر وسیع وجود دارد؛ اگر سرزمینی در خطر تهاجم است، نظامی یا اقتصادی هرچه که باشد، و اگر در تلاش برای دفاع از خود است، روابط سیاسی نیز میلیتاریزه می شود—یعنی هم هرمی و ازبالا و هم با تحکم. اما بگذار برای ساده سازی بحث بپذیریم که مشکل جهان بیشتر دیکتاتوری های بد است. اقلیت رادیکالی از مردم این دیکتاتور بد را از کار برکنار می کنند. خوب سوال من اینست، بعدش چه؟
شما رهبر بد و شرور فعلی و رژیمش را برانداختید، حالا چه می کنید؟ باز هم تکرار همان حرکت، بزودی مردم با اهداف خیرخواهانه بر این ایده سلبی سرنگون سازی دیکتاتور ها در سراسر گیتی سوار شده اند اما درباره چه باید کرد بعدی چندان نوشتاری موجود نیست و تحقیقی صورت نگرفته است، برنامه مثبت و ایجابی برای دوران جایگزینی تدوین نشده است یا بسیار کم صورت گرفته است. در موارد مشخص برنامه شما برای سازماندهی و راه اندازی مجدد اقتصاد و توسعه ملی چیست؟ آیا روش امتحان شده ای موجود است، و آن برنامه را چطور به عموم منتقل می کنید؟ آیا این برنامه با آگاهی از مبارزه عینی طبقات در روند توسعه اجتماعی همخوان است؟ اینها سوالاتی ست که چپ باید به آن بپردازد، حداقل به همان تناوبی که از خود سوال می کند چگونه از شر سیستم حاکم باید خلاص شد. دلایل کاملا روشن هستند، اگر ما این سوال ها را ازقبل جواب نداده باشیم، قدرت به دست کسانی خواهد افتاد که برایش برنامه ریزی کرده اند، برایش سرمایه گذاری کرده اند و از امکانات کافی برای رسیدن به هدف خود برخوردارند. در بهار عربی این به پیروزی نیروهای ارتجاعی ختم شد و در اروپای شرقی به نولیبرالیسم و بازار ازاد امریکایی که سیستم عدالت اجتماعی موجود را نابود کرد.
نتیجه نهایی سوالی که من مطرح می کنم در اینجا این نیست که ما باید تمام دستاورد های شارپ را نفی کنیم و یا تکنیک شارپی را کلا از جنبش اجتماعی دفع نماییم. برعکس ما باید شارپ را در کلیت آن ببینیم و محدودیت های مهم آن را همواره در نظر داشته باشیم، وگرنه ریسک بزرگ و واقعی وجود دارد که ما خود را بزودی در میان دشمنان قسم خورده خودمان در محیطی به مراتب خشن تر و ناعادلانه تر پیدا کنیم که خروج از ان باتلاق به مراتب از شرایط فعلی مان سخت تر است.

برانکو مارسِتی: شما به تغییرات جوی و مبارزات محیط زیستی حول مساله گرمایش زمین اشاره کردید و گفتید که تحقیق درباره شارپ از درون مبارزه زیست محیطی شما زاده شده است. توضیح بدهید که تئوری های شارپ چگونه جنبش مبارزه برای عدالت زیست محیطی را تحت تاثیر قرار داد؟

مارسی اسمیت:من به این موضوع در بخش دوم گزارش پرداخته ام که بزودی منتشر خواهد شد—بخش دوم پژوهش در باره انست که ایده های شارپ چطور به درون مبارزات چپ مهاجرت کرده و چگونه در جای جای آن تظاهر یافته است. نکته ای که من به مروز شاهد ان بودم و دیگران هم درباره اش اظهارنظر کرده اند—و این تنها در بحث مبارزات زیست محیطی هم نبود بلکه بیشتر در صحنه اعتراضات و مبارزات خیابانی در ایالات متحده هم به گسنردگی دیده می شود— و آن ابزارسازی از اعتراض و تظاهرات خیابانی ست. منظور من انست که اعتراضات را به خودی خود هدف غایی فرض کنیم به جای انکه ان را وسیله ای برای رسیدن به یک هدف سیاسی مشخص در نظر داشته باشیم. این ایده که از تظاهرات خیابانی لزوما نتیجه مثبتی به دست خواهد آمد. اگر ما به کنش خیر دست بزنیم قدرت حاکم توجه خواهد کرد و ما به عدالت و آزادی که خواستار آنیم دست خواهیم یافت، هرچه که معنی ان و مقصود مان است. حاصل این نگاه آنست که تظاهرات خیابانی بالاتر از همه مهارت های دیگر جای خواهد گرفت، و تاکتیک های دیگر مانند سازماندهی، آموزش سیاسی، کار روشنفکرانه، مناظره، مهارت سازماندهی اتحاد ها، دیپلوماسی، ایجاد شبکه های اجتماعی مدرن و غیره همه یا فراموش خواهند شد و یا از اولویت خواهند افتاد چرا که در روی صحنه و برای رسانه های تجاری جندان هیجان انگیز و توجه بر انگیز نیستند.
خود من هم در این امر دخیل هستم. من یک فعال دانشجویی محیط زیست بودم که برای اکتیویست خیلی هم جذاب است که درگیر سازماندهی تظاهرات و دمونستراسیون خیابانی بشود، و در خیابان با دیگران پیوند یابد که به درستی از بی عدالتی و واقعیات امروزین جهان اطراف خشمگین هستند و اعتراض انها در خیابان های شهر سرریز شده است. اما در هر لحظه ماباید برایمان روشن باشد: ما چرا در خیابان هستیم؟ خواسته هایمان چیست؟ از که و چه این خواست را طلب می کنیم؟ و آیا این بهترین راه و از نظر استراتژی مناسب ترین روش برای رسیدن به هدف با امکانات موجود است؟ و آیا تاریخ بر این خواسته صحه می گذارد و در مبارزه برای عدالت طبقاتی در اجتماع چه هدفی را دنبال می کند؟
من فکر می کنم جنبش هایی با مقطع چندلایه از نسل ها ضرورت امروز برای پاسخ دادن به این مشکل است. و اما باور من این است که جنبش های شارپی بیشتر توانسته است که طبقات میانه، جوانان پرانرژی و دانشجویان شهری، پیرو شعائر اخلاقی مدرن را جذب کند که هنوز در حال مذاکره برسر رابطه شان با قدرت حاکم هستند و صورت حساب و بدهی چندانی ندارند که نگران عقب افتادن سررسید ان باشند؛ آنها عملا در دیدگاهشان از جهان جزء شهروندان فراملی قرار می گیرند. وقتی که جنبش "از" و "برای" طبقه کار بوجود میاید که جمعیت شهری و حاشیه ای و مقطع گسترده ای از مردم کشور را در بر میگیرد ان وقت کمربندها سفت تر می شوند و تصمیمات منطق محکم تری بخود می گیرند، آنطور که در جنبش های نزدیک به برنی ساندرز دیده می شود.
بگذارید اینطور بگویم، وقتی که نوشته های شارپ را می خوانید، واضح است که او روشنفکرست و به نوعی یک فیلسوف. اگر حرفش را بدون شکیاتی که من در اینجا مطرح کرده ام و مستقل از سایر همفکرانش، در نظر بیاورید، انوقت تصویری را خواهید یافت که می گوید دیکتاتور ها و دولت متمرکز شرورند و ما لابد می خواهیم از شرشان خلاص شویم و اگر چنین شود جهانی لطیف، فاقد خشونت، و انباشته از صلح، هارمونی و عدالت برپا خواهد شد. بنابرین ما با این طبقه بندی های اخلاقی وارد عمل شده ایم که شکل عملی جهان مورد نظر ما را تبیین نمی کند، پاسخ نمی دهد که چه روابط مولدی را می خواهیم جایگزین کنیم و در عمل چه هزینه ای را قادریم در مبارزه با قدرت حاکم برای رسیدن به آن تقبل نماییم.
خطر در آنست که چنین جنبش اعتراضی به سادگی قابل سوء استفاده است، و گرچه مانند منجنیق برای نابودی قدرت بکار می رود اما بلافاصله با ریختن سد و ریزش آن دیوار متخصصین نولیبرال با ایده های خوب از راه می رسند و برنامه بعدی را به روی میز می گذارند. انچه ازاین ها تا بحال دیده ام مرا به شدت وحشت زده می کند، چرا که ظاهرا مترقی ها پیروز شده اند ولی زندگی مردم عادی به فنا رفته است—خوب مگر این نهایت هدف فاشیسم نیست.

*ژاکوبن: www.jacobinmag.com
1- برانکو مارستی مقیم تورنتو و از نویسندگان ژاکوبین است.
2- مارسی اسمیت دکترای حقوق از دانشگاه کارولینای شمالی ست و در دپارتمان اقتصاد در کالج جان جی در دانشگاه شهری نیویورک درس می دهد.