در آستانه ی رفتن


مرضیه شاه بزاز


• عالیجناب!
آینه ای که تو بدستم می دهی، از آه کدر شده است و
مرا باز نمی تاباند
پشت این شیشه، هر نگاه شادابی مات می گردد.
وَ چه خوب که بر این ساحلِ امنِ پای خورده
گُلی تازه به پایبندی ام نمی روید ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۱ خرداد ۱٣۹٨ -  ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹


 
 میان من
و
پرنده و جنگل و آواز
خورشید را ناپدید و
به ترفند، مه و باران می شوی و            
با شرحی از کاسبرگِ بوته ای کوچک                              
آنچنان حواسم را پرت می کنی
که آلبالوی پر آبی که دزدانه از جنگل چیده بودم، از چنگم به ته دره می افتد.               

وَ هنگامیکه از یورش توفان، پهنه ی جزیره را در آغوشم پناه می دهم                        
آغوشت را می بندی و
با طمطراقِ خیالی
شُکوه تک صخره ای را می ستایی و
بر آن قله ای می تراشی، ورای دسترسِ من و تو و توفان
بهانه ای یا گریزگاهی!

وَ من
از آنجا که دو اقیانوس به هم می پیوندند
از زلال کفْ آلود
از میان صدفهای شکسته که گذر پای رهروان را گواهی می دهند
ستاره ای بر گردنم می آویزم
تا نقشم را
در میان نهنگهای پیر و بچه ماهی ها
به تماشا و تامل بنشینم
عالیجناب!
آینه ای که تو بدستم می دهی، از آه کدر شده است و
مرا باز نمی تاباند
پشت این شیشه، هر نگاه شادابی مات می گردد.
وَ چه خوب که بر این ساحلِ امنِ پای خورده
گُلی تازه به پایبندی ام نمی روید
که از تکرار این بیت دو سر محدود و هشت هجا و دو قافیه      
کلافگی، کوزه ی شیر را شکسته و
شال به باد سپرده، چون مرغی سرکنده بر خود می پیچد.
         
وَ من
می روم
تا شام آخر را
میهمان نهنگها باشم.

آتلانتا، ژوئن ۲۰۱۹
divanpress.com