متنی خطرناک تر از خود شاه! - بهزاد کریمی


بهزاد کریمی



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۱ بهمن ۱٣۹۷ -  ۱۰ فوريه ۲۰۱۹


رویکرد بازگشت ایران به حکومت پادشاهی، پدیده ای است نه همخوان با دمکراسی و از اینرو درخور چالشی دمکراتیک. خیز برای پادشاهی اما آنگاه چهره ناشایست به خود می گیرد و هشدار دهنده تر می شود که آقای پهلوی چشم به راه پادشاهی، خواسته باشند بر پایه این واپسین بیانیه خود تاج بر سر نهند. سخن در باره جانمایه و درونمایه نوشتاری است که ایشان به مناسبت سالگرد انقلاب بهمن با عنوان "از قرنطینه شدن و حصر ایران چهل سال گذشت" بیرون داده اند. نوشتاری نیازمند درنگ بسیار.
این مهم نیست که چه ناشناخته ای متن بیانیه را قلمی کرده است. چون کم نیستند آن گرد آمدگان سال های اخیر پیرامون "شاهزاده" که نوباوگی شان در فضای زهرآگین جمهوری اسلامی گذدشته و میانسالی شان را می خواهند در پهنه سلطنت بگذرانند. درآمیزی دو واژه "حصر" و "قرنطینه" در تیتر بیانیه به روشنی می گوید که نگارنده کیست و در پی چیست. "حصر"، برگرفته از برساخته های جمهوری اسلامی است و "قرنطینه"، بیانگر رویکرد نوستالوژیک و آرزومندانه طیف سلطنت در نگاه به دیروز و فردا. اینان، دلسوختگانی اند قربانی اقتدار اسلامی که اکنون با افتادن در دامن شیفتگی نسبت به اقتدار سلطانی، در آتش اشتیاق برگشت ایران به پادشاهی هم می سوزند و هم می سوزانند.
سخن آنست که: یک) نوشتار را آقای رضا پهلوی امضاء کرده و بنابراین خود را در ترازوی سنجش و داوری برپایه همین نگاه نشانده است، و دو) بسی بیشتر چشمگیر و برآشوبنده، آن درونمایه و جوهر بیانیه، که نشان از واپسگرایی، برتربینی، مردم فریبی، نفرت افکنی، انتقام جویی و اقتدار منشی دارد.


بیانیه چه می گوید؟

سراسر نوشتار تکیه بر واقعیتی مسلم دارد تا بتواند در استناد و اتکاء به آن، ایده ای دروغین به خورد مخاطبان دهد. این واقعیت نهفته در آن: ایران و جمهوری اسلامی یک چیز نیستند و موجودیت و تداوم این نظام، علیه هستی کشور بوده و هست و امروز آن را به "ابر بحران" کشانده و در آستانه فاجعه بزرگتر نشانده است. ولی سخن با این دو گزاره درست آغاز می شود تا بنای پوشالی برپا شده نوشتار، در چشم ایرانیان به ستوه آمده از حکومت ولایی یک کاخ شکوهمند جلوه کند.
بنا به رهنمود بیانیه، نجات ایران از جمهوری اسلامی وابسته به خود بازیابی است در راستای "هویت ملی"، "گفتمان ایرانی"و "اراده ملی" و اینها نیز، زمانی نشسته به میوه که "نیروی ملی" و "حکومت ملی" ایران را به "عظمت" گذشته برگرداند! بیهوده نیست که در یک بیانیه ۷۰ سطری بیش از ۶۰ بار واژه "ملی" و "ایران" و "ایرانی" زیر چتر پررنگ ترین ستایش ها از بزرگی های ایران باستانی و شیفتگی بی اندازه نسبت به "مرز پرگهر" آمده است! نوشتاری انباشته از آورده هایی همچون "کهن ترین چهار راه" تمدن و "کلیدی ترین چهار راه جغرافیایی و تاریخی" جهان! این آیا، چبز دیگری هم است جز سزاوار نام گرفتن گفتمان پوپولیستی به خود در اکنون ایران؟
بیانیه، رهیافت برای رهگشایی ایران را در گونه ای از "بازسازی" می جوید و می نمایاند که بخواهد و بتواند کشور را دیگربار زیر درخشش "درفش کاویانی" برد. درفشی که، نام رمزی است برای نماد شاهنشاهی، پس گرفتن کیان فرهی از دست ضحاک غاصب و سپردن تاج سلطنتی به فریدون شاه! نشانه ای برای باز نشاندن آن "امانت" دار "هویت ایرانی" بر تخت "راستی"، که نماینده یزدان است در ایران زمین و پایان دهنده به هر "خیانت در دیانت"! درفشی که، به اهتزاز درآمدنش اگر دیرکرد یابد و هرگاه که "حکومت ملی" نتواند این بوم را بهنگام از "حصر" بیرون کشد و از "قرنطینه" به سوی "نور" و "عشق" گذر دهد، "ایرانستان" را باید چشم براه بود و چشم نگر "گسست" در "تمامیت" آن شد! درونمایه بیانیه اینهایند!
اما اینها همراه یک" روانپریشی" تکاندهنده در آنجا که بیانیه فریبکارانه سراغ مرز کشی میان نسلی می رود و بر آن می شود تا در هیمه ملی دلسوزان کشور آتش دشمنی و رودررویی برافروزد. در زمانه ای که گستره کشور را نیاز به همبستگی گسترده و اراده ای یگانه برای گذار از جمهوری اسلامی به آزادی و دمکراسی است؛ نیاز به درآمیزی همه اندوخته های ارزشمند نسل دیروز با نیروی جوشان نسل امروز. چنین رویکردی در چهل سالگی انقلاب، نه روشنگری "ملی" که جدا سازی ناساز است!
این "روانپریشی" که، پیشینیان زیسته در زمانه سال ۵۷ گویا جملگی "بداندیشانه" راه "انحطاط" در پیش گرفتند و با "انتخاب" خود برای "سقوط ایران"، پیامد "انقراض ایران" را فراهم آوردند. در برابر این سرتاپا گنهکاران ولی، یک "نسل نو" تا به امروزش نه دست یافته به "فرصت شکل گیری فکری، سیاسی و اجرایی منسجم" بپا خاسته است که از هرگونه "انحصار محافل سنتی صد ساله اخیر" رهاست. نسلی که بر آن شده چونان آلترناتیو "مکاتب مارکسیستی و مذهبی و جهان‌سومی و ائتلاف‌های اختلاطی" یک "دولت ملی" برپا کند و "حکومت ایرانی" همچون "برابر نهاد حکومت اسلامی" بر سرکار آورد. پیشینیان همگی سر شکسته و ورشکسته اند، "نو"آمدگان ولی پاک سرشت هایی همه ناجی "ایران" و گرد آمده دور نماد "نجات ایران"! این، اگر راه انداختن کارزار بیزار سازی نیست، پس چیست؟


برگشت به آن دو: پدر بزرگ و پدر تاجدار؟

آقای رضا پهلوی از سی و اندی سال پیش که گام در چهره نمایی سیاسی گذاشته است تا به امروز، در یک زمینه بسیار گفته و در زمینه دیگر کاملاً ساکت نشسته است. به فراوانی از آزادی و دمکراسی و حق مردم برای گزینش سخن رانده و پی در پی خود را مشروطه خواه از طراز نوین شناسانده است. اما از سوی دیگر، ایشان تاکنون یک کلمه هم در باره استبداد و دیکتاتوری این خاندان بر زبان نیاورده و این میدان پر از مین را دور زده است. ایشان به پرسش مبنی بر کیستی خود نیز هیچگاه پاسخ نداده اند که اگر نماد شاه مشروطه اند پس چرا از جایگاه رهبری سیاسی فراخوان می دهند و اگر می خواهند سیاست بورزند، ارث و میراث بری از سلطنت پهلوی دیگر برای چه؟ به اینهم نپرداخته اند که اگر برای همه طیف سلطنت از اقتدار طلب تا مشروطه خواه یک نماد اند که چنین هم هست چگونه به خود حق می دهند تا نماد همگان و از جمله جمهوریخواهان باشند؟ پدر و رهبر همه ملت، هم این و هم آن؟!
این دوگانگی در ایشان و این سیاسی کاری، بازتاب گرایش های پایه اجتماعی سلطنت پهلوی است. بیشترینه آنها، رضا شاه و محمدرضا شاه را می پرستند و آشکارا به اقتدار گرایی پادشاهی در ایران درود فرستاده و آفرین می گویند. بخش دیگری از این طیف اما در پسا انقلاب به هر دلیلی گرایش به مشروطه طلبی یافتند. خموشی گزینی آقای رضا پهلوی در باره سیاهکاری های پدر بزرگ و پدر برای دلجویی از اولی ها بوده است و در مشروطه خواهی اش، در کنار خردجویی های خود و رهنمایان هوشیار و آگاه به نیاز زمان، بازتاب گرایش های مشروطه خواهان دوستدار سلطنت.
اکنون اما همزمان با چرخش ها در گرانیگاه سیاسی جهان و امریکا، دگرگونی هایی در نیروی پشتیبان ایشان پدید آمده است. نیرویی نونفس پر و بال ایشان را گرفته که اگر از موضع رادیکالیم سیاسی، ضد جمهوری اسلامی است از جایگاه برنامه ای اما، راست ترین دیدگاه های اقتصادی و ایدئولوژیک را دارند و از زاویه کاربردی نیز چشمشان دوخته به ترامپیسم. ویژگی شناساننده این اکنون شاهپرستان، ملی گرایی باستان گرایانه، آریایی پرستی تند، چپ ستیزی و خود برتربینی فرا ناسیونالیستی است: ایران، مرکز جهان؛ فارسی، شیرین ترین زبان دنیا؛ بالیدن به تمدن چند هزار ساله تا حد باد کردن؛ بازگشت به "ایرانیت" و "اصالت" و نفرت پراکنی به عرب و پیشه کردن ترک ستیزی؛ بهترین خوبرویان در غرب و خاورمیانه آنانی که با جمهوری اسلامی بیشتر بدند؛ و چپ ها اول و آخر هر بدبختی در این سرزمین! جهان برای آینان، ایران است و ایران نیز بگفته همین بیانیه "آوردگاه" میان دو اردو: اردوی "نور و راستی" و جیش اسلامگرایان. یکسو، اهورا مزدا و دیگرسو اهریمن! مانده نیز همگی "جهان سومی" و کارشان تمام! این رویکرد، در زبان بر اقتدارگرایی است و پس زننده "حصر" آدمی، ولی با نگاهی که دارد در کردار در پی اقتدار گرایی نوین و آماده برای برکشاندن آن.
آقای رضا پهلوی در این بیانیه، چنین نگاهی را نگهبان و پاسدار شده که در آن، تار مویی هم از زبان و ادبیات چندی پیش شان به چشم نمی خورد. تهی از آن گفتارهایی که، سخن از آزادی و دمکراسی می راند و گاه آنچنان بزرگنمایانه که دست ساز می نمود! میان این بیانیه اما، در برابر ۶۰ بار به کارگیری سه واژه "ایران"، "ایرانی" و "ملی"، ولو برای یکبار هم از دو واژه آزادی و دمکراسی سخن نرفته است؟! برای یک بار هم که باشد، چیزی از این فراموش شده ها به چشم نمی آید! بخوانید آن را. و این، چه می تواند باشد مگر رساننده پیامی که بنا به آن ایشان هنوز ننشسته بر تخت سلطنت، در همان غلتکی افتاده اند که دو پهلوی پیشین با سوار بر آنها پسامدهایش را دیدند و دیدیم!
رضا شاه به قانون اساسی مشروطیت سوگند خورد که پایبند آن بماند ولی تا به سلطنت رسید شرط و شروط زیر پا گذاشت و بساط دیکتاتوری "ایرانی" راه انداخت و پشتگرم ایدئولوژی باستانگرایانه "ایرانشهری" شد. محمدرضا شاه برخوردار از آموزش سویسی نیز در آغاز سلطنتش با زبانی "متمدن"، زیر پیمان نامه پایبندی خود به قانون اساسی مشروطه انگشت نهاد، اما تا بر خر مراد سوار شد سلطان بازی را به راه اندازی جشن های دو هزار و پانصد ساله دوخت و خود را جانشین کوروش شاه شاهان اعلام داشت. او آنجا سخنانی گفت که همانندهایش اکنون در همین بیانیه موج می زند! بیانیه ای بیانگر حلول روح خاندانی وارث "باستانگرایی" ایرانی و در آن به تمرین نشستن پیشاپیش فرجام پدر بزرگ و پدر. ولی سخن بیشتر بر سر نگاه بسیار خطرناک راهبردی کهنه اندیش و پیامد شوم است در سیمایی "نو" و "ملی" که از هم اکنون به مرزکشی برخاسته و اقتدار پروری، نادیده انگاری و "حصر" به نمایش می نهد!


زمینه و پسزمینه این بیانیه

این بیانیه، پسزمینه دارد و زمینه. اولی مایه گرفته از گذشته و دومی برخاسته از دل هم شرایط ایران همروزگار که جمهوری اسلامی باشد و هم موقعیت روز شاخص در ترامپیسم. پسزمینه اش برگشت به "ایرانشهری" است و در اکنون خویش البته بس کمیک نیز، و زمینه اش همانا در بهره برداری نیروی سلطنت از فاجعه بار آمده توسط حکومت دینی از یکسو و به شادی نشستن آن از برخاستن بوی کباب از حباب رودررویی ترامپ و جمهوری اسلامی از سوی دیگر.
مشروطه در ایران، جوهراً ورود کشور بود به دولت – ملت مدرن با همه تناقضاتش، که چه در دوره روشنگری و چه بعد ۱۲٨۵، بر پایه الگوهای نهادینه شده در اروپا به ترویج و تشویق گفتمان ملی گرایی رو آورد و برای زایش روح نوین ملی نوستالوژی باستان را فراخواند. این سیر اما در دوره رضا شاه هم جنبه دولتی به خود گرفت و هم با پیدا کردن خصلت نژاد محوری، گفتمان ملی گرایی را در سطح ستایش نژاد آریایی و "اصالت ایرانی" بالا کشید تا تجدد آمرانه رضا شاه پهلوی را یاری رسان افتد. در برسازی این آئین حکومتی برای پهلوی، بسیاری از روشنفکران برخاسته از دل مشروطیت و یا زاده آن نقشی چشمگیر داشتند. بی یاری اندیشه سازان و ذهن پرورانی چون فروغی، تقی زاده، کاظم زاده ایرانشهر، افشار، داور، تیمورتاش و کسروی و بسیاری دیگر، ایران پهلوی در برابر ساخته هایی مانند "انیران" جا نمی افتاد! روشن است که اینجا برای بررسی چند و چون این رویکرد مجال نیست که پرداختن به آن و پیامدهایش جای سخن بسیار دارد. قصد، فقط انگشت نهادن بر این نکته است که رفتار ایران گرایی و تز "ایرانشهری" چیزهای تازه ای نیستند. داغی بازار آن در امروزه روز را، تنها باید یک برگشت به همان تاریخی دانست با کژی ها و بدکرداری هایش؛ با این تفاوت که امروز جای آن بهرحال "افق نگر"های رضاشاهی را کوته فکران بنیادگرایی "مدرن" گرفته اند.
محمد رضا شاه که در دهه بیست هنوز توان آن نداشت تا خط پدر برافتاده از قدرت را در سیمای پیشین ادامه دهد که البته صلابتش را هم نداشت، از نیمه های دهه سی و در پی از میدان بدر بردن همه آنانی که برای خود جایگاهی داشتند، به آنی برگشت که از پدر به ارث داشت. این بار البته و بویژه پس از اصلاحات دهه ۴۰، در ترازی نو و زیر ایدئولوژی "به سوی تمدن بزرگ" بر پس زمینه "تمدن ایران باستان". "دروازه هایی" که از یکی شان در مراسم ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی رونمایی شد. همان پسزمینه ای که، نگاه و رویکرد همین بیانیه را جان داده و تار و پودش را رشته و در آن بافته است!
زمینه سازی و بستر آفرینی برای چنین بیانیه ای اما، به تراوش زهر خانمان برانداز در روزگار کنونی ایران بر می گردد و نیز در واپسین ایستگاه به چیستی لحظه سیاسی حاضر. فراهم آورنده ظهور جدی و دگرباره گرایش جان سخت ایران پرستی، همین حکومت جمهوری اسلامی است! حکومتی واپسگرا و هستی سوز ایران. تاکید بر ملت در برابر امت یک واکنش همگانی پیش ایرانیان در برابر حکومتی است تبعیض بنیاد که قانوناً و عملاً حقوق شهروندی و ملی را لگد مال ولایت فقیه کرده است. هم از اینرو، ناسیونالیسم ایرانی را باید طبیعی ترین گرایش در برابر این حکومت مبتنی بر دین دانست. رو آوردن به کوروش در این سال ها، پیش از هر چیز یک واکنش ملی است. بهره گیری همه جانبه طیف سلطنت چه سپیدموهای آن و چه نوکیشان اش از همین حس و واکنش ملی به سود برگشت سلطنت، یک واقعیت است. اما نه در معنی حقانیت سلطنت که سلطنت طلبان و نمادشان بر آن می کوبند.
نکته اینست که واکنش از نوع ملی در این چهل سال و همواره نیز رو به پروارشدگی بیشتر در برابر هنجارها، باورها و رفتارهای جمهوری اسلامی، خود را درچهره های گوناگون نشان داده و می دهد. این واکنش ملی، آمیزه ای است از خردجویی شهروندانه ایرانی تا بنیادگرایی "ایرانی"، و در یک جا بودن شان، چونان جنبش ملی چند رنگه برای ایستادگی برابر حکومت هستی سوز ایرانیان. جنبشی آنسان فراگیر که تا درون جمهوری اسلامی هم سر کشیده و به ویژه میان اصلاح طلبان یارگیری هایی کرده و می کند! باز بر همین بستر است که خط فریبنده "ایرانشهری" را کسان بسیاری در برونمرز و درونمرز پیش می برند و در زمره آنها آقای سید جواد طباطبایی "ایرانشهر" جدید و مجلاتی همانند "اندیشه پویا" و مکمل های آنها در برونمرز از طریق رسانه ها و شبکه های جمعی متنوع. جملگی نیز همدم یکدیگر در چپ ستیزی به اندازه های متفاوت! این نگاه که پیش برخی از "ملیون" پیشینه تاریخی دارد، در سال های گذشته برخاً و بگونه ای تا درون خانه چپ هم راه یافته است! از اینروست که همه واکنش گرایان ملی علیه حکومت ولایی چه دچار آمده به شوینیسم و چه در اندازه های مختلف آلوده به آن، خواسته یا ناخواسته همراه و همسوی این گرایش همه گستر و رو به گسترش اند که خوشه چین سیاسی آن، بیش و پیش از همه سلطنت طلب عظمت گرای "ایرانی" و بنیادگرای "ملی" است!
انگیزه اصلی در به نگارش درآمدن فراخوان تازه آقای رضا پهلوی، خیمه زدن ایشان و همراهانش است بر این روانشناسی ملی. رمز و راز گره خوردگی نیروی تازه نفس "شوینیست" و ایشان، در پدیدایی این روانشناسی بر سپهر سیاسی کشور، جستنی و یافتنی می شود! پایه کوشای سیاست سازی، سمت دهندگی و پیشبردی "شاهزاده" در حال حاضر، با این جریان و نگاه است. کهنه پایگاه اقتدارگرای سلطنت، بیشتر به درد چماق کشی می خورد. شمشیر تیز اکنون به دست این نوآمدگان فرود آمده بر زمین سلطنت خواهی است. بیانیه اخیر آقای پهلوی، نماد اینهاست.
مقابله با این رویکرد اندیشگی – سیاسی بنیادگرای مدرن "ایرانی" و بیگانه با مشروطه طلبی، از مبارزه پیگیر با جمهوری اسلامی می گذرد. از یاد نباید داشت که چنین رویکردهایی، از نظر سیاسی بیشتر از ناپیگیری ها میان برخی از جریان های دمکرات سکولار جمهوری خواه است که بهره برداری می کنند تا بتوانند با چهره سیاسی ضد جمهوری اسلامی، کالای راست گرایانه و شوینیستی را بفروشند.
جامعه ایران در برابر این نظام ضد ملی، آزادی کش، دمکراسی ستیز و تبعیض بنیاد، نیروی سترگی از دمکراسی خواهان سکولار در دل خود دارد و پرورانده است که بر خرد بنیادی شهروندی ایستاده اند. اینان پایگاه اجتماعی جریان های باورمند به گذر از جمهوری اسلامی به مدرنیته، آزادی و دمکراسی هستند. بر این باید ایستاد تا ایران را بر نگین فردای آن ساخت و نه در دیروز اسیر دست یا سلطنت و یا دیانت و یا هر دو باهم.

بهزاد کریمی
۲۱ بهمن ۱٣۹۷ برابر با ۱۰ فوریه ۲۰۱۹