رویا


خسرو باقرپور


• لبانت را می شناسم:
مهر و عسلند!
و بندرگاهی سرخ از گلهایِ کاغذی
و من! کشتی ی یونانی،
مات شده در نهایتِ وصل
در ساحلِ کیش! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۷ آبان ۱٣۹۷ -  ٨ نوامبر ۲۰۱٨



 
گیسوانت را می شناسم:
چون اشگِ معطرِ نارنج؛ خوب!
هنگامه ای از شورشِ غروب
در موج موجِ ساحلِ چالوس.

بازوانت را می شناسم:
طلوعی از سپیدی ی روشن
بر شانه های من
در بیداری ی نیلوفر های نیشابور.

چشمانت را می شناسم:
هوشیاری ی خماروَش
در کُنده های مستِ تاکستان های مهاباد.

لبانت را می شناسم:
مهر و عسلند!
و بندرگاهی سرخ از گلهایِ کاغذی
و من! کشتی ی یونانی،
مات شده در نهایتِ وصل
در ساحلِ کیش!

بی قراری هات را می شناسم:
بردبار و عاشقانه و "عاشق" وار
چون نغمه های سازِِ حماسی و شورانگیز
در رمز و رازِ شب های تبریز.

اندوهانت را می شناسم:
چون تن لرزه های پُرهراسِ زمین
و چون بغض های تاریخی ی نقشِ کتیبه ها
در کوه های پر غرورِ کرمانشاه.

گیسوانت را می بویم، بی قرار
در آغوشت آرام می گیرم، کودک وار
تو را می نوشم، مست
در چشمانت بیدار می شوم، هر صبح
و هر شب:
بی تو می میرم، دور از میهن.


تصویر متن: شهر کرمانشاه و کوهِ پَراو