علی آکتور


محمود طوقی


• علی آکتور ظرف شیره رالاجرعه سر کشید و تلخی هولناکی سراسر وجودش را فراگرفت.و با خود گفت :«بهتر،چند ساعتی دیگر از دست این کابوسی که زندگیش می گویند خلاص می شوم .»
و نا غافل دلش بحال مادر و خواهرش زری سوخت .از فردا چه کسی جلو آدم های بی مقداری مثل علی بی بی سینه سپر می کند و از مادرش که مثل بید مجنون می لرزید دفاع می کند . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۵ مهر ۱٣۹۷ -  ۷ اکتبر ۲۰۱٨


 علی آکتور ظرف شیره رالاجرعه سر کشید و تلخی هولناکی سراسر وجودش را فراگرفت.و با خود گفت :«بهتر،چند ساعتی دیگر از دست این کابوسی که زندگیش می گویند خلاص می شوم .»
و نا غافل دلش بحال مادر و خواهرش زری سوخت .از فردا چه کسی جلو آدم های بی مقداری مثل علی بی بی سینه سپر می کند و از مادرش که مثل بید مجنون می لرزید دفاع می کند .
کار یک روز و دو روز که نبود .کار مطربی کفاف خرج عمل دو نفر را نمی داد.باغ مادر و خواهرش را هم سرما زده بود و کسی حاضر نبود برای دو پیرزن عملی پولی هزینه کند . می ماند دهاتی هایی که از بدبختی می خواستند خود شان را جوری خالی کنند . این هم سرجمع برای آب و نانشان هم کافی نبود .
یکی دو باربه سرش زد عطای همه چیز را به لقایش ببخشد و راهی تهران شود . تا دروازه تهران هم رفت و سوار اتوبو س هم شد تا پلیس راهم رفت . اما دلش رضایت نداد و بر گشت . و با خودش گفت :«علی آکتور تو که در رفاقت کم فروش نبودی.بر گرد . از لطف خداهم غافل نشو بلاخره روزی یک گوشه چشمی هم بتو می کند .»
اما هر کاری که می کرد قاپش بد می نشست. بدی کار در این بود که چپش خالی بود . بهر کس هم که رو می زد چشم در چشم که چیزی نمی گفتند اما پشت سر می گفتند:« پسر فاطی خمینی است . از فردا هر چه در می آره باید خرج مواد مادر و خواهرش کنه .»
کاری هم که بلد نبود تا چشم باز کرده بود مادر و خواهرش را دیده بود آن هم توی قلعه،توی خانه ای که مال دیگری بود .نه کسی و نه کاری و نه پدری .
اول ها که کوچک تر بود فکر می کرد همه مثل اویند . اما کمک کم فهمید که نه داستان جور دیگریست . پدر او غریبه ای بود که روزی یا شبی آمده بود برای این که کیفی بکند پولی داده بود و رفته بود .تا مادر او فاطی خمینی باشد و در خانه خانم آغا اصفهانی کار کند .
بیشتر از خودش دلش برای زری خواهرش می سوخت . هنوز ده سالش نشده بود که کشیدندش زیر کار . خانم آغا می گفت :«پیر مرد ها برای دختر بچه پول خوبی می دهند .»در همین رفت و آمد ها به خانه پیر مرد های پولدار بود که او را معتاد کردند .
علی ظرف شیره را به کناری انداخت و در پستوی خانه دراز کشید . و یاد در گیریش با علی بی بی افتاد. طرف های عصر بود که از قهو خانه می آمد . مادرش را دید فرش کوچه شده است و دارد زیر دست و پای علی بی بی جان می دهد . خونش بجوش آمد و علی بی بی را مهلت نداد وعلی بی بی تا آمد بفهمد از کجا می خورد خاک کوچه شده بود .
همسایه ها آمدند و میانجی شدند .اما وقتی به حرف های علی بی بی گوش داد دید حق با علی بی بی است و از کار خودش پشیمان شد . و بلند شد صورت علی بی بی را بوسید . علی بی بی راست می گفت . او یک فروشندخرده پا بود واگر چوب خطش پر می شد به او مواد نمی دادند .
طلب علی بی بی ۷۰ تومن بود رو انداخت و یکی از همسایه ها رویش را گرفت و با علی بی بی بی حساب شد . اما مگر کار با رد کردن علی بی بی درست می شد . پس باید کار را یکسره می کرد بهمین خاطر رفت پیش حسین جیگرکی صاحب کارش و از او خواست دونگ او را بدهد تا بتواند بیک طرفی برود .و حسین جیگرکی گفته بود:«امشب بیا بعد از برنامه اول دونگ ترا می دهم .»
دیگر دل و دماغ کار نداشت . و دلش برای اون روزهای نخست تنگ شد که لحظه شماری می کرد لباس بپوشد و نشان دهد او در چنته اش چه دارد . تنها در نمایش بود که او می توانست بدیگران نشان بدهد او تنها پسر فاطی خمینی نیست او علی آکتور است که اگر از بازیگران روی حوضی در تهران چیزی اضافه نداشته باشد کم هم ندارد.
دو سه باری هم پیشنهاد کار در تهران به او داده شد . ومدام به خودش می گفت :«علی آکتور برو تهران و نمایش رو حوضی را در تهران بترکان .» اما کمی بعد ازخودش می پرسید :«چگونه؟» و دلش نمی آمد مادر و خواهر ش را تنها بگذارد و برود.
امشب هم که برای نمایش رفت دیر وقت رفت . با خودش بگو مگو داشت که برود یانرود . و قتی رفت برنامه شروع شده بود . کریم آستانه ای ویلون می زد و عبدالعلی رقاص می رقصید و علی درویش داشت تنبک می زد و آهنگ فاتلو از علی مدنی را می خواند که آن روز ها گل کرده بود :
فاتلو بل بمیرم
به غم تو اسیرم
غم دوری تو والله
بخدا کرده پیرم
وعلی یادش افتاد که او هیچ زمانی عاشق نبوده است . و از خودش پرسید چرا ؟و با خودش گفت :شاید بخاطر آن که او پسر فاطی خمینی بوده است .و پسر فاطی خمینی را چه به عاشق شدن.
حسین جیگرکی خودش را به او رساند و پرسید :«چرا دیر آمدی؟ تا صبح که نمی توانیم مردم را منتظر نگه داریم. جَلدی لباس بپوش تا برنامه را اعلام کنم .
وعلی از کنار پرده دید که حسین آقا زیر گوش کریم چیزی گفت و کریم سروته آهنگ را بهم آورد و غلامعلی که آرایش زنانه غلیظی کرده بود چرخی زد و با چند پا بازی رقص را به آخر رساند .
واو در حالی که گوشش به اعلام برنامه از سوی حسین جیگرکی بود لباس شاهی را پوشید و آماده رفتن به روی سن نمایش شد .
حسین جیگرکی داشت به افتخار آن دو گل نو شکفته و خانواده محترم عروس و داماد از حاضران می خواست تا کف مرتبی بزنند و با اعلام برنامه« مرد عاشق در بارگاه شاه عباس» سن را آماده رفتن او کرد .
و علی با خود اندیشید چند صد بار این نمایش را اجرا کرده است و در هربار تلاش کرده است از بار قبل بهتر اجرا کند تا به جان تماشاچی ها بنشیند و در آخر نمایش با کف زدن های ممتد خستگی را از تن او بدر کنند .و از خود پرسید :«چرا این آدم ها فقط روی سن نمایش برای او کف می زنند . اما وقتی او علی فاطی خمینی است کسی جواب سلام او را نمی دهد .؟ »

نخست حسن بی ننه روی سن رفت در نقش جارچی ،که دورشید و کورشید شاه عباس وارد می شود و بعد او به روی سن رفت با جلا و جبروتی اما پا هایش مثل همیشه با او همراهی نمی کرد . و همراهش حسین بی بی کوکب که صدراعظم بود وارد صحنه شد .
جمعیت را می دید و نمی دید . می خواست ذهنش را جمع و جور کند ولی بد جوری پراکنده بود . برای اولین بار بود که از خودش می پرسید چه باید بگوید . مثل این بود که دستی از نا پیدای جهان می آمد و ذهن او را پاک می کرد .
باید مثل همیشه می پرسید :«وزیر اعظم چه خبر» و وزیر اعظم مثل همیشه می گفت :«سفیر چین و ماچین با هدایایی آمد ه است و اذن ورود می خواهد» و او مثل همیشه باید می گفت :«اذن ورود داده شد» و سیاه یکسره بیاید و روی زانو های او بنشیند و جمعیت از خنده روده بر شوند . اما بنظرش تمامی این دیالوگ ها بیگانه می آمد و بازهم بنظرش رسید برای اولین بار است که می خواهداین دیالوگ ها را روبروی جمعیت با صدای بلند ادا کند .
حسین جیگرکی خودش را به او رسانده بود و گفته بود :«علی چه مرگته امشب»
و او بنظرش رسیده بود که از خواب بیدار شده است و مثل همیشه بادی به غبغب انداخته بود و گفته بود :«وزیر اعظم چه خبر» و وزیر اعظم گفته بود:«سفرای چین وماچین با هدایایی آمده اند و اذن ورود می خواهند »و او گفته بود «اذن ورود دادیم .» و سیاه یکراست آمده بود وروی زانوهای او نشسته بود واو بخاطر این گستاخی جلاد را صدا کرده بود که سر از تن او جدا کند .
همه چیز همان گونه بود که همیشه بود اما علی علی همیشگی نبود ، ویادش نیامد که چه شد و او چه گفت و چگونه جوان عاشق با دختر شاه عباس ازدواج کرد .فقط دید که نمایش به آخر رسیده است و مثل همیشه ابراهیم خندان دارد می رقصد و جمعیت کف می زنند . وحسین جیگرکی روی صحنه آمده بود و شب خوشی را برای همه آرزو کرده بود .
علی یادش نیامد چگونه به اتاق لباس رفتند و چرا او بر گشت و رو به جمعیت تعظیم کرد و گفت :«همه شما را دوست دارم و بخاطر مهر شماست که در تمامی این سال ها روی صحنه آمده ام برای شما شاه شده ام . این افتخاربرای من بس است که شاه شما بوده ام .» و باز یادش نمی آمد تا کی جمعیت کف می زد و او به سختی گریسته بود و حسین آقا او را دعوا کرده بود که :«چه مرگته بچه . مگه عقلت رو از دست دادی .» و بعد دونگش را گرفته بود و بدون این که از کسی خداحافظی کند راهی خانه شان شده بود .
دیگر تلخ نبود و اون تلخی هولناک شیره از لب و دهان و زبانش پاک شده بود و کم کم احساس خوشی بسراغش آمده بود و احساس کرد دیگر آن سنگی که روی سینه اش سنگینی می کرد برداشته شده است و آن دو دست ناپیدادیگر گلوی او را فشار نمی دهد.
ویرش گرفت بلند شود وبرای بار آخر برود بالای سر زری و مادرش و هردو را سیر دل نگاه کند و بر گردد و برای همیشه بخوابد . اما احساس کرد دیگر پا هایش بفرمانش نیست .و سرمایی ملس کم کم دارد از پاهایش بالا می آید و مثل شمدی روی او پهن می شود .