حکایت آخوند هیز و دختر ناشنوا


فریبا صفری نژاد


• دید آخوندِ عنتر و هیزی
دختری را و گفت: عجب چیزی!

به… ! عجب پشت و روی زیبایی
چه سر و سینه ای ، عجب پایی ! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۴ مرداد ۱٣۹۷ -  ۵ اوت ۲۰۱٨


 دید آخوندِ عنتر و هیزی
دختری را و گفت: عجب چیزی!

به… ! عجب پشت و روی زیبایی
چه سر و سینه ای ، عجب پایی !

چشمهایش دو کاسه ی خون شد
اختیارش ز دست بیرون شد

دید در محضرِ چنین دافی
باید آرَد ادله ی کافی

تا به تدبیرِ پند و اندرزی
رخنه در او کُند ز هر درزی

رفت و گفت «از حجاب، بیزاری
که بدین وضع توی بازاری؟

حیف این دُر که در صدف نَبُوَد
خلقت زن که بی هدف نبود

زن نباید رود ز خانه برون
عرض اندام و ساق سینه و کون

در حضور کسی مجاز بوَد
که شب و روز در نماز بوَد

بالاخص شیخ های روحانی
که ندارند نفس شیطانی

گرچه بی میل و اهل پرهیزم
کس ندیده خطایی از چیزم

ناگزیرم به امر نزدیکی
تا در آیی ز بند تاریکی

این دخول از برای ایمان است
راهِ رفع و خروج شیطان است

طالعت سعد و وقت تو عالی ست
چون که امروز خانه ام خالی ست

هیچکس پاپی و وبالم نیست
شکر، از بختِ خوش عیالم نیست

صیغه ام شو که طبق عرف و اصول
برسانم تو را به فیض وصول

تا به کی مست این و آن باشی؟
آلتِ دست این و ان باشی؟!».

لفظِ آلت بگفت و شد بی تاب
طاقتش طاق شد ز حال خراب

پس از آن مخ زنی طولانی
وان همه حجت و سخنرانی

گفت آخوندِ خوش خیال به او
که «جواب تو چیست؟ زود بگو!»

دخترک در سکوت مطلق بود
توی افکار خود معلق بود

هر چه پرسید شیخ، هیچ نگفت
شیخ بیچاره نیز سخت آشفت

یقه اش را گرفت و گفت «بگو!»
دخترک با اشاره و ابرو

کرد حالیش «کرده ای پکرم
بی پدر زر نزن ! که بنده کَرَم»

راه خود را گرفت و رفت و نمود
شکر از اینکه نکرده هیچ شنود.

*

زین حکایت نتیجه می گیریم
که اگر در حصار درگیریم

این چنین زار و دست و پابسته
شیخ هم کرده است تا دسته

عیب ما از خِرَد بریدن بود
نقطه ی ضعف ما شنیدن بود

گوش آنچه شنید باور کرد
حرف باطل، من و تو را خر کرد

هی شنیدیم و هی به گا رفتیم
پشتِ شیطان پیِ خدا رفتیم!


t.me