غزلواره


اسماعیل خویی


• ـ:«نه،نع!به هیچ روی!
دریای ما قرار نبود که رودی شود:
کآن نیز،
                   در گریز از خویش،
رو سوی ریگزار شتابان رَوَد به پیش! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۰ تير ۱٣۹۷ -  ۱۱ ژوئيه ۲۰۱٨


 
یادِ رکسانا

ـ:«نه،نع!به هیچ روی!
دریای ما قرار نبود که رودی شود:
کآن نیز،
             در گریز از خویش،
رو سوی ریگزار شتابان رَوَد به پیش!

ما،عشق مان
جُفتی نهنگ بود:
جُفتی نهنگ،که در دریا نیز،
جاشان،چو دل هاشان،
پیوسته تنگ بود.

امّا نشد که دریامان
در خود بگُسترد،
                بشود اقیانوس.»
افسوس!

کی بوده بود
که آن نهنگِ تنها جُفتی می داشت؟
آیا
او را هماره با خویش
در خواب دیده بود؟
روشن نبود این.
                      شاید نیز
جُفت اش
جُز او نبوده بود:
                     شاید،
با دیدگانِ رویابین اش،
تا دیده بود،
خود را درونِ آینه ی آب دیده بود؟

افسوس!
انگار
بیدارگشته بود
از خوابی آفتابی:
و دیده بود
رودی ز خود گریزان است
آن هر چه ی شگفت که در خواب می نمود
گُسترده با شکوهی سبزآبی.

افسوس!
اکنون که رودِ عشق را
در چالِ ایست،
                   آبگیرکِ کاهنده ای می دید،
با خود می اندیشید
کانگار
باید که پیشاپیش
آن را به خاک رفته بگیرد:
تا آن که ناگهان
خود را در آفتابِ عطش
بر ریگ های تفته نیابد:
چندین وچند دوزخ
زآن پیشتر که زار بمیرد!

امّا چه گونه؟!
با خود گفت:
ـ:«نه،نع!به هیچ روی،
کاری نمی توان کرد:
وقتی که با شکوه ترین پهنآب
تنگابِ از هراس رو به گریزی می گردد:
زآن پس که،
                                           در عبور از تنگه ی بی عاطفه ای
از سازگارگشتن با ناگزیر،
حتّا نهنگ نیز ماهی ی ریزی می گردد!
آری،به هیچ روی،
کاری نمی توان کرد!»

ودید
بیهوده است زارزدن نیز،
زیرِ حُباب های تُنُک آبی
که با شتاب دارد
در ریگزارِ تشنه فرو می رود؛
و خُردتر شونده ماهیک اش نیز
دارد به ناگزیر همرهِ او می رود.

چهاردهم مهر۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن