تکمله ای بر نوشتار آقای سیاوش لشگری - محمدعلی مهرآسا


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ٨ تير ۱٣۹۷ -  ۲۹ ژوئن ۲۰۱٨


دوستم آقای سیاوش لشگری مقاله جالبی نوشته که نخست در کیهان لندن به چاپ رسیده است و سپس از راه پست الکترونیکی بسیارانی از جمله صاحب این قلم آن را دریافت کرده و خوانده اند.

نوشتار چنین تیتر و عنوانی دارد که:
«چه کسی در ایران انقلاب کرد؟ که اکنون باید رژیم را براندازد!» و چنین می آغازد:
«بسیاری از هممیهنان ما سخت باور دارند که انقلاب ایران به دست خارجی ها بویژه کارتر و آمریکا انجام شد. این اندیشه ئی نادرست و برای جمهوری اسلامی مخرب و زیان بخش است. ای میلی پخش شده است که که مانند باور بسیاری از ایرانیان می گوید: خارجیها به ویژه امریکا در ایران انقلاب راه انداختند و باعث نابودی کشور ما شدند! و در ایمیل دیگری فقط آخوندها را باعث انقلاب و عقبماندگی ایران می دانند» ادامه می دهد:
«اگر می خواهید موضوع را با واقعیتها و نه با احساس بسنجید که ایران را چه کسانی نابود کردند این چند سطر را فقط در مورد این دو ادعای پرزور(خارجی ها یا آخوندها درایران انقلاب کردند) بخوانید؛ اگر چه نسل قبلی آن را نپذیرد و بخواهد همچنان به «بی.بی.سی و کارتر» نفرین کند و ناسزا بگوید. پس از نوشتن چند سطر در همین زمینه می نویسد:
«اما چه کسانی در میهن ما انقلاب کردند و ایران را چه کسی یا کسانی نابود کردند و به این روز انداختند؟ عزیزان هممیهن، ایران را نه آخوند ها، نه امریکائیها، نه انگلیسیها ونه هیچ کشوری دیگر نابود نکرد جز خود مردم مسلمان، کمونیستهای ایرانی، ایرانیان ضد غرب، و مردم ضد شاه و ضد امریکائیهای ایرانی؛ و حتا آنها که در خانه های خود پنهان شدند و فرصتطلبی کردند و به مقابله با انقلابیون بر نخاستند تا ببینند کدام دسته پیروز می شود، در انقلاب سهیمند. . . حتا مانند منی که آن زمان ضد انقلاب فعال بودم باید یک تنه هم اگر شده با اسلحه ای که آن زمان فراوان بود با دشمنان انقلابی می جنگیدم. اما به بهانه حفظ جان و درس فرزندان، از کشور فرار کردم و ۶ ماه بعد به امریکا آمدم»
بعد از مبارزات خودش در این دیار می نویسد که فزون بر مقالات یک کتاب هم خطاب به ارتشیها نوشته به نام: «تیمسار شما چرا؟» که از همه درست تر است
مقاله اش حدود پنج صفحه است و همه واقعیتهای ملموس و پدیدار را در آن به روشنی نوشته و نشان داده است. اما در این مقاله از کارهای شاه در ۲۵ سال سلطنت استبدادی؛ و عدم مقاومت شاه در برابر انقلابیون چیزی به چشم نمی خورد و سهم خود اعلیحضرت را در این میدان رزم نادیده گرفته است که شاید به دلیل پوشیدن لباس سربازی برتن و داشتن ستاره بردوش محق به این امر بوده است و رعایت جوانب را لازم دانسته است.

اما برخلاف درست گوئی دوست عزیز لشگری که سخنش را چنانکه گفتم من دربست می پذیرم، فاکتورهای دیگری برای این فاجعه وجود داشت. به دید من دو موضوع دیگر نیز درسقوط سلطنت موثر بود. البته بهتر است بگوئیم سه موضوع که به حقیقت نزدیکتر است.

۱- ۲۵ سال حکومت مطلقه شاه ۲- ارتش شاهنشاهی که شاه حاضر نبود هیچ نامی دیگر برآن نهاده شود. ٣- نفوذ و حضور همه ی درباریان در تمام قرادادها و و مراتب بازرگانی دولتی.
۱- سهم شاه و حکومت مطلقه اش در این میدان:
شاه به گواهی خاطرات علم که نزدیکترین فرد از هر لحاظ به او بود و وسائل و اسباب عشرت اعلیحضرت را نیز مهیا و فراهم می کرد؛ سری ترین مطالب کشور را که به نخست وزیر هم نمی گفت با او درمیان می نهاد و حتا توسط او بیشتر اوامرش را به گوش هویدا می رساند، خیلی به خود متکی بود و هیچ مشاور و مشورتی را قبول نداشت و هرچه تصمیم می گرفت باید اجرا می شد. چرا؟...
الف - گرچه از لحاظ مادی وضع ملت تأمین بود و حتا کارگر کافی برای انجام امور محوله وجود نداشت و از کشور کره کارگر وارد می شد، مردم ایران پیش او ارزش حیوان را داشت. آری به حساب نیاوردن ملت از گدا تا وزیر یکی از علل بیرون ریختن مردم به ویژه تحصیل کردگان و دانشجویان بود. فزون براین تا آن زمان بسیاری از جوانان برای تحصیل دانش به اروپا و امریکا رفته بودند و از نزدیک وضع حکومت و کشورداری آنها را دیده بودند و می دانستند که کار به دستان حاکمیّت چه اندازه مطیع مردمند و مواظبند خطائی از آنان سر نزند.
برای اینکه ناحوشنودی ملت بویژه طبقه تحصیل کرده و دانشجو و حتا دانش آموزان سیکل دوم را نسبت به شاه درک کنیم لازم است کارهای خلاف قانون او را نیز که دستکم طبقه دانش آموخته آنها را می فهمید، به خاطر داشته باشیم و از آن یاد کنیم که اعلیحضرت مستبدی شده بود که حرف وزرایش را نیز نمی پذیرفت و نظریاتشان را قبول نداشت. برایتان نمونه می آورم تا سخن من به کذب تعبیر نشود.

می دانیم که «دکتر علینقی عالیخانی» هم معاون ساواک بود هم در دانشگاه درس می داد و هم به وزارت منصوب شد و در چند کابینه وزیر بود و دوست بسیار نزدیک مرحوم اسدالله عَلَم بود. او خاطرات علم را برطبق وصیّت خود اسدالله عَلَم ویراستار کرده و به چاپ رسانده است. در جلد سوم خاطرات می نویسد:

علم این بیانات را وصیّت سیاسی شاه می شمارد – که در خاطراتش در روز یک آذر ۱٣۵۲ به تفصیل شرح داده است - اما دکتر عالیخانی در مقدمه کتاب خلاصه آن را به شرح زیر می آورد:

«شاه در یکم آذر ماه نخست وزیر، رئیسان دومجلس، فرماندهان ارشد ارتش و اعضای برجسته دربار رابه کاخ نیاوران احضار{می کند} و مطالبی در باره روش اداره کشور پس از درگذشت خویش بیان می دارد و علم این بیانات را وصیّت سیاسی شاه می شمارد.
شاه پس از تأکید اینکه ارتش می بایست به طور مطلق فرمانبردار جانشین او باشد، می فرماید که وظیفه ی ارتش دفاع از تمامیّت کشور و حفاظت کلمه به کلمه ی قانون اساسی است. البته آن قانون اساسی که امروز من آن را اعمال می کنم»
سپس دکتر عالیخانی می نویسد:
«سپس با تعبیر شگرف آوری از قانون اساسی می گوید که قوه مجریه طبق قانون اساسی مختص پادشاه است و قوا نباید در وظائف یکدیگر مداخله کنند. مردم باید از طریق انجمنهای ده و شهرستان و استان به وظائف ملی و سیاسی خود آشنا شوند و به این ترتیب در سر نوشت خود دخالت کنند» (یادداشت ۱/۹/۵۲) آنگاه عالیخانی می نویسد:
«گفتار شاه چندان عمقی ندارد و در آن هیچ نکته درونگرایانه و ریشه داری در باره آینده کشوری که به زعم و امید او می بایست پویا باشد، به چشم نمی خورد. شاه حد مداخله مردم را نیز در چارچوب انجمنهای ده و شهر و استان می داند و به نقش مجلس شورای ملی و نیاز به انتخابات آزاد نمایندگان آن اشاره ئی نمیکند. این سند به آشکار نشان میدهد که شاه هرگز به دموکراسی و مشارکت سیاسی مردم اعتقادی نداشته است و هرگونه امتیازی را در این زمینه به مردم زیر فشار و به عنوان تاکتیکی زودگذر ممکن بود بپذیرد»

ب- در روز یکشنبه ۲/۲/۵٣ پادداشتهای علم می خوانیم:
«...عرض کردم باید در الجزیره هیئت مطلعی مرکب از وزیر اقتصاد، رئیس بانک مرکزی، دکتر فلاح، وزیر کشور مسئول اوپک و یک عده کارشناس همراه باشند. فرمودند این خرها چه فایده دارند؟ عرض کردم خر و هرچه باشند لازم است باشند. فرمودند بسیار خوب بگو باشند.

شما نیک بنگرید که شاه به فردی مثل دکتر فلاح که در مورد نفت در تمام دنیا بی نظیر بود می گوید خرو صفت خریّت به او می دهد.
۲- ارتشی که عنوانش شاهنشاهی بود سبب سقوط حکومت شد. چون در حکومت نظامی که در شهرها برقرار شده بود، به جای گذاشتن گروهبانان و استوارها در سر پستهای محافظت، از وجود سربازان دهاتی استفاده می کردند که با گفتن الله و اکبری اسلحه را زمین گذاشته به ده برمی گشتند. و چون عنوان ارتش شاهنشاهی بود، زمانی که شاه کشور را با دیده اشکبار ترک کرد که نشان برنگشتن بود، فرماندهان ارتش در این فکر فرو رفتند که فرمانده ما فرار کرده چرا بی خود برای بختیار انجام وظیفه کنیم؛ درنتیجه اعلام بی طرفی کردند که شکست ملت و حکومت را سبب شد. در ضمن شما را به سخنان شاه در مورد این ارتش در همان روز وصیّت سیاسی جلب می کنم:
«مسلماً هیچ یک از فرماندهان این قدر بی عقل نخواهد بود که با دیگری برای مقاصد شخصی خود و یا با سیاستمداران بند و بست کند. به خصوص که ما الان می بینیم که هیچ یک از فرماندهان زیر بار فرمانده دیگر نمی رود و فقط مطیع پادشاه هستند و فقط پادشاه را می شناسند و به خوبی می دانند در این کشور برقراری دیکتاتوری نظامی امکان ندارد»
البته چنین ارتشی با توصیفی که فرمانده کل قوا از امرای ارتش خود می کند حاضر نیست در غیاب فرمانده اش خود را در عذاب و مصیبت اندازد و در برابر انقلابیونی که بیشتر بازاری و دهاتی های فراری و حاشیه نشین بودند مقاومت کند و خود را آدم کش معرفی کند.
عَلَم در یادداشتهای روز چهارشنه۱۲/۱۱/۵٣ می نوسد:
«...درست است که شاهنشاه روی ارتش حساب می کند و حتا وصیّت سیاسی ایشان مداخله صریح ارتش در کارها بعد از در گذشت شاه است ولی من تا این حد خوشبین نیستم. اگر ارتش بعد از رضاشاه به محمد رضا شاه وفادار ماند به علت این بود که آنها خودشان را همه بچه رضا شاه و برادر یا خدمتگزار محمد رضا شاه می دانستند. در حقیقت مخلوق او بودند. ولی از جوانان امروز ابداً چنین انتظاری نمی توان داشت. به خصوص که دائماً سرهنگها و سرگردها در دنیا کودتا می کنند و چشم و گوش بچه ها باز است. من که نمی دانم و انشا الله زنده نخواهم بود که بدانم چه می شود و امیدوارم که همه ی این افکار من غلط باشد»
من مطمئنم اطبای مهم معالج شاه در اروپا همان روزهای پیش از وصیّت سیاسی به او گفته بودند که ناخوشی اش جدی است و مرگ به همراه دارد. تا آن زمان اطبای اروپائی نیز به توصیه دکتر ایادی نوع ناخوشی شاه را به او نگفته بودند و او از بیماری خویش بی خبر بود. چون همان فصل در اروپا او را از مرضش آگاه کرده بودند، در نتیجه مجبور به تشکیل آن جلسه مهم شد و اخطار پزشکان شاه را مجبور کرد که آن جلسه را در حضور دوربینهای تلویزیون تشکیل دهد و از مرگ خود سخن به میان آورد. و البته اینگونه قدرتنمائی خود را نیز برای چندمین بار به رخ ما بکشد.
٣- محمد رضا شاه به آخوندها و به ویژه آیت الله ها بسیار در ظاهر محبت و دوستداری نشان می داد و آنها از وی تقاضاهای شرعی خلاف تمدن زیاد می کردند. به خصوص آیت الله خونساری چندین بار به شاه سفارش کرده بود که دختران مدارس به کلی چادر سر کنند و با چادر از خانه به مدرسه بیایند. این مطلب را من دستکم در شش جای این یادداشتها خوانده ام!!!

نمی خواهم نوشتارم طولانی شود ولی از گفتن این نکته نیز نمی توان خودداری کرد که مساجد در برانگیختن مردم وظیفه نخست را داشتند و آن جمعیت خیابان شاه رضا هر چند سد نفر یا هزار نفرش از مسجدی بیرون می آمد و به خیابان می ریخت. مساجدی که خود اعلیحضرت تعدادش را در ایران به حدود ۲۵۰ هزار رسانده بود.
در فلسفه ما هم علت داریم و هم انگیزه و این دو با هم فرق دارند و انگیزه است که اتفاق را سبب می شود.
علت انقلاب کارها و سخنان نسنجیده شاه بود که خمینی همین حرفهای شاه را در نوارهای صوتی بزرگنمائی می کرد و به تعداد سدها هزارعدد کپی می شد و مفت به مردم می دادند. همچنین سخن آخوندها بر روی منبر که امام زمان را اعلیحضرت خطاب می کردند و لحن کلامشان به گونه ای بود که شاه را جای یزید می گذاشتند و خمینی را جای حسین کربلا و ساواک نیز چشم پوشی می کرد.
اما انگیزه انقلاب حضور ملیونی مردم بیسواد و با سواد بود و همان نظری که شما در نوشتارتان به آن اشاره کرده اید تقریبا تمام مردم ایران. من خود در پیاده رو شاهد وجود قضات دادگستری در صف راهپیمایان بودم.