مارکس و روزگار ما


ناصر زرافشان


• پیام اصلی و هشدار آثاری مانند «سرمایه در سده ی بیست و یکم» توماس پیکتی و کارهای اقتصادی دیگری که از اوائل سده ی بیست و یکم به وسیله خود اقتصاددانان سرمایه داری و از موضع نقد سرمایه داری نولیبرال رفته رفته منتشر شده این است که سرمایه داری نه در جهت تعادل اقتصادی و کاهش نابرابری ها – آنگونه که کوزنتس و امثال او در قرن بیستم تبلیغ میکردند – بلکه به سوی آخرالزمانی که مارکس پیش بینی کرد در حرکت است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲٣ ارديبهشت ۱٣۹۷ -  ۱٣ می ۲۰۱٨



ویژه اخبار روز
این حرف بسیار درستی است که در حیات مردان بزرگ در تاریخ، دو رویداد یا دو مناسبت – یعنی تولد و مرگ – وجود ندارد؛ بلکه تنها یک تاریخ وجود دارد، آن هم تاریخ تولد آنها است. مارکس شهر کوچک تریر در آلمان را که سالهای بسیاری را در آن گذرانده بود در حالی ترک می کرد که کارگران بافنده ی لیون در فرانسه پرچم خود را برمی افراشتند که بر روی آن، این سوگند نقش بسته بود: «زندگی کردن در حال کار، یا مردن در حال جنگ». مارکس با فراست، گرایش های نوپدید روند حرکت تاریخ را، به شکل درخشانی دریافت. امروز دویست سال پس از میلاد او، به روشنی می بینیم که او همچنان به زندگی خود در تاریخ ادامه می دهد؛ زیرا به یک معنا با روند حرکت تاریخ – که خود چنین سهم عظیمی را در آن ادا کرده – در آمیخته است؛ سهمی که امروز از گرایش اصلی تکامل جهان و از نیروهای اصلی آن جدائی ناپذیر است. او نظریه سترگی را در باره ی تکامل زندگی اجتماعی و شالوده ها و اجزاء اساسی تشکیل دهنده ی آن پدید آورد و نشان داد که سرمایه داری در زندگی بشریت، شکلی موقت و گذرا است.

از آن زمان به بعد ممکن نبوده است که کسی بدون اتکاء به نظریه ی تکامل اجتماعی مارکس و پاسخ هائی که او به مسائلی داده است که در زمینه سرنوشت جامعه ی انسانی و ماهیت جهان آینده و راه های واقعی رسیدن به این آینده پدید می آیند و مطرح می شوند، بتواند با هیچ مسئله ی تازه ای گلاویز شود و به حلّ آن بپردازد. دستاورد بزرگ لنین این است که با آغاز حرکت خود از دستگاه فکری مارکس راه حل مسائل تازه ای را پیدا کرد و نشان داد که مارکسیسم می تواند و باید برروی اساس و شالوده ی خود رشد و تکامل یابد و این کار را باید بدون اعتنا به تلاش های گوناگون بانجام رساند، که تحت این عنوان که «روزگار نو» بنابه ادّعای آنان، نیازمند «سخن های نو» است، درصدد تکمیل مارکسیسم با دیدگاه ها و نظریه های بورژوازی هستند.

۱

مارکسیسم در آن نقطه ی عطفی در تاریخ پدید آمد که اندیشه ی تکامل، پیشروی پیروزمندانه ی خود را آغاز کرده و ردّ و نشان روشن و مشهودی از خود در علوم طبیعی به جا گذارد و در عرصه ی تکنولوژی چشم اندازهای نوینی در برابر بشر گشوده شد. امّا اندیشه ی اجتماعی در همین زمان عقب تر مانده بود، در آن دوره به ویژه در باره ی تسخیر طبیعت بوسیله ی انسان مطالب بسیاری گفته و نوشته می شد، گفتگوی بسیاری پیرامون عصر بخار و پیش بینی هائی راجع به یک عصر الکتریسیته جریان داشت، امّا بیشتر نظریه ی پردازان گمان میکردند سرمایه داری نوعی شکل اجتماعی همیشگی و ماندگار است که همانطور که دانش و تکنولوژی پیشرفت می کند، دائماً و بدون وقفه به آن خوراک تازه می رسد و با محتوای تازه پر میشود. در نتیجه سرمایه داری بعنوان یک شکل دائمی برای وحدت کشیدن به جامعه و طبیعت، و راحت ترین شکل تأمین این وحدت، استقرار یافت. البته مردم هنوز هم تصاویری خیالی از یک جامعه ی عادلانه در نظر داشتند، امّا هیچ کس نمی دانست چگونه باید به این جامعه ی عادلانه رسید.

مارکس نه تنها نشان داد که شناخت انسان از طبیعت مقید و محدود به شرایط اجتماعی است بلکه این را نیز ثابت کرد که ساختار اجتماعی و روابط اجتماعی در جامعه ی طبقاتی به هیچ روی دارای چنان دامنه ی گسترده و بی انتهائی نیست که بتواند پذیرای دستاوردهای علمی که به نیروهای مولّد جامعه تبدیل میشوند بوده، آنها را در خود جای دهد و در خدمت جامعه بکار گیرد. بزرگترین کشف مارکس این بود که رشد و تکامل روابط اجتماعی سرمایه داری حدّ و نهایتی دارد و این روابط اجتماعی در مرحله ی معیّنی به وبال و مانعی برای نیروی مولده ی عظیم کار انسانی، و در نتیجه به وبالی برای قدرت خلاّق ذهن انسانی تیدیل میشوند. امّا در سده ی بیستم و بویژه طی سالهای پس از جنگ، بسیاری این نتیجه گیری درخشان مارکس را کهنه و منسوخ شده میدانستند. از زمان جنگ دوم تا چند دهه ی پیش نظریه ی هائی که «رشد و تکامل هماهنگ» سرمایه داری را ستایش میکردند در اروپای بورژوائی و ایالات متحده رواج داشت. ایدئولوگ های امپریالیسم، با طرح ادعاهای اغراق آمیز در باره ی نقش «سلامت بخش» دولت بورژوائی، که مدعی بودند میتواند تضادهای سرمایه داری را حل کند، نظریه ی مارکس را از هر طریق ممکن مورد حمله قرار میدادند. تجدیدنظرطلبان هم پای خود را جای پای نظریه پردازان بورژوازی میگذاردند. امّا برای این دسته ی همسرایان، بویژه با توجه به بحران شدید پولی مشکلاتی پدید آمده بود. هر روز آشکارتر می شد که این باصطلاح تنظیم دولتی اقتصاد در نظام سرمایه دار عملاً معنائی جز بیان تضاّد اساسی ای که مارکس کشف کرده بود و در نهایت حادتر شدن این تضادّ، یعنی تضاد روبه رشد میان تولید اجتماعی و تصاحب و تملک خصوصی فراورده های آن، ندارد. دولت سرمایه داری انحصاری که در راستای تأمین منافع طبقه ی سرمایه دار بعنوان یک کلّ واحد و در تمامیت آن عمل میکرد، در وضع و جایگاهی بود که بخشی از سود را جابجا کرده و آن را برای مانورهای اجتماعی مصرف کند. امّا این امر – بی آن که ماهیت سرمایه داری را عوض کند – به ناگزیر در جهت حادتر کردن مبارزه بین انحصارات برسر موقعیت و قدرت آنها، بوجود آوردن تضادهای تازه بین آنها و ایجاد بحران های سیاسی و فراهم ساختن فرصت هائی برای حضور و اقدام قوی تر، از سوی نیروهای دموکراتیک حرکت میکرد.

با موج جدید نولیبرال که از اواخر دهه ی هفتاد قرن گذشته براه افتاد و سپس فروپاشی بلوک شوروی، سرمایه داری نظریه های "رشد و تکامل هماهنگ" نظام خود، و تنظیم دولتی سالهای پس از جنگ را هم کنار گذاشت و به همان الگوی تمام عیار قرن نوزدهمی خود برگشت که در آن برخلاف دهه های پیش، دخالت دولت در اقتصاد و تنظیم دولتی آن سمّ مهلک و خط قرمز آن نظام به شمار میرفت. اما با تشدید و علنی شدن بحران پولی بنیان کن ۲۰۰٨ دوباره همان دولتی که مداخله ی آن در امور اقتصادی خط قرمز نولیبرال ها بود وارد معرکه شد و با بازخرید دیون و کسری های بانکها و موسسات مالی ورشکسته ای که فعّالان مالی و مدیران "نابغه" قبلاً دارائی های واقعی آنها را بالا کشیده بودند، آنها را از ورشکستگی نجات داد و به این ترتیب بی سروصدا، دیون خصوصی را به دیون عمومی (بدهی دولت) تبدیل کرد تا از کیسه ی زحمتکشان و به زور سیاست های ریاضت اقتصادی جبران و بازپرداخت شود.

این زیگزاگ زدن های متوالی به روشنی آن تضاد بنیادی را که مارکس کشف کرده بود، و بی اثر بودن سیاست های ضد و نقیض و متفاوتی را که سرمایه داری در دوره های متوالی برای غلبه بر این تضاد به آنها متوسل شده بود، آشکارتر از همیشه نشان داد.

پیام اصلی و هشدار آثاری مانند «سرمایه در سده ی بیست و یکم» توماس پیکتی و کارهای اقتصادی دیگری که از اوائل سده ی بیست و یکم بوسیله خود اقتصاددانان سرمایه داری و از موضع نقد سرمایه داری نولیبرال رفته رفته منتشر شده این است که سرمایه داری نه در جهت تعادل اقتصادی و کاهش نابرابری ها – آنگونه که کوزنتس و امثال او در قرن بیستم تبلیغ میکردند – بلکه به-سوی آخرالزمانی که مارکس پیش بینی کرد در حرکت است.
با این حال حتی هنوز هم برخی به کوشش برای «تصحیح» نظرات مارکس پافشاری میکنند. آنان نشئه پیشرفت هائی هستند که در زمینه های فنی جدید در ایالات متحده صورت گرفته و از بس درباره ی انقلاب علمی و فنّی آن کشور و دره ی سیلیکون فریاد کشیده اند صدایشان گرفته است. این جماعت وانمود میکنند که عملکرد ویرانگر و وحشتناک امپریالیسم را که به امکانات و تجهیزات فنی جدید مجهز است و در پیش روی آنها جریان دارد نمی بینند. به نظر نمی رسد که حتی یک مورد وجود داشته باشد که این نظام دستاوردی را که انسان به زحمت از طبیعت بدست آورده است برای تخریب خود انسان و علیه خود او بکار نبرده باشد. جنگ، بارزترین مصداق این واقعیت است. جنگ ادامه ی سیاست های زمان صلح است و کسانی که میخواهند با جنگ های تجاوزکارانه این نظام را سرپا نگهدارند، در زمان صلح هم تمامی زندگی سیاسی و اجتماعی جامعه را با روحیه ی ویرانگری و نفرت از انسان، مسموم میکنند. آیا یک چنین نظام اجتماعی که مارکس بیماری های درمان ناپذیر آن را به این شکل غیرقابل انکار نشان داده است میتواند معمار آینده ی جامعه بشر باشد؟ آیا نظامی که بیرحمانه مشغول سرکوبی و تباه کردن اصلی ترین نیروی مولد جامعه یعنی نیروی کار است، میتواند در همان حال ادعا کند که قادر است میدان عمل لازم برای شکوفائی و بالندگی نیروهای خلاق جامعه را بطور کامل فراهم سازد؟

اندیشه ی مارکس در ترسیم تصویر آینده ی جامعه انسانی، به همان اندازه نقد وضع کنونی آن ژرف و واقع بینانه است: «در مارکس هیچ ردّ و نشانی از رویا پروری به این معنی که او الگوی یک جامعه ی «نوین» را از خود اختراع کرده باشد، وجود ندارد. نه، او تولّد جامعه ی نوین را از بطن جامعه ی کهن و شکل های گذار از جامعه ی کهن به جامعه ی نوین را بعنوان یک روند طبیعی و تاریخی بررسی کرده است. او تجربه ی عملی یک جنبش توده ای پرولتاریائی را وارسی کرده و کوشیده است از آن درس های عملی استخراج کند.(۱)» علاوه بر این «مارکس از آنچه میتوان آن را مراحل پختگی اقتصادی کمونیسم نامید نیز تحلیلی ارائه میکند. (۲)»

او در تدوین نظریه ی جامعه ی سوسیالیستی، برخلاف سوسیالیست ها و کمونیست های تخیلی پیشین، تأکید را از توزیع به تحلیل تولید و مسائل ایجاد و افزایش ثروت جمعی منتقل می کند. «سوسیالیست های عامی» - نامی که مارکس به تخم و ترکه ی سوسیالیسم تخیّلی میدهد – توجه خود را بر توزیع متمرکز ساخته و رسالات اخلاقی و سیاسی گوناگونی به رشته ی تحریر در آورده بودند، امّا تولید را که عرصه ی اصلی و اساسی فعالیت انسان است نادیده می گرفتند. آنان هیچ گونه تصوّری از مراحل پختگی اقتصادی کمونیسم نداشتند و مسئله ی تکامل و نضج شکلبندی اجتماعی – اقتصادی نوین را حتّی در نظر نمی گرفتند و مطرح نمی ساختند. نظریه ی مارکس و لنین در باره ی نظام اجتماعی نوین، عملاً نظریه ای در زمینه رابطه ی جدید میان طبیعت و جامعه و در زمینه ی سرشت و کیفیت جدید استفاده ی انسان از نیروهای طبیعی است که تنها در صورتی که نظام اجتماعی خود تغییر کرده باشد، میتواند تحقق یابد.

مبارزه ی انسان با طبیعت برای مهار قدرت های عظیم آن، پیش تر هیچگاه چنین چشم اندازهای واقعی و گسترده ای نداشته و ساختارهای اجتماعی کهنه و قبلی، پیش از این هیچ گاه یک چنین تأثیر وحشتناک و مسخ کننده ای را که سرمایه داری امروز دارد، نداشته اند. امروز بسیاری از مردم در کشورهای سرمایه داری به جائی رسیده اند که با واژه های «شناخت» و «دانش» که روزگاری واژه های مقدسی بود، با ترسی خرافاتی برخورد میکنند. نتیجه ی دستکاری های فکری سرمایه داری و بازی آن با افکار عمومی برای حفظ سلطه ی خویش چنین است. امروز استفاده از نیروهای طبیعت از سوی جامعه ی به یک مسئله ی بسیار فوری و مشخص اجتماعی تبدیل شده است که با منافع و زندگی میلیونها نفر از مردم ارتباط و بر آن تأثیر دارد و سرمایه داری با مفاسد و مشکلات جاری خود در جایگاهی نیست که بتواند این مسائل را حل کند یا از راهی که میرود و به اینجا رسیده برگردد.

۲

امّا در مورد انسان، اگر چه دغدغه ی اصلی و نقطه ی عزیمت تفکر مارکس و هسته ی مرکزی دستگاه فکری او، انسان و سرنوشت و آینده ی او، در پرتو محیط اجتماعی و زندگی واقعی او و عوامل نیرومند و موثری است که به هویت و هستی او شکل میدهند. امّا برخی نظریه پردازان بورژوازی بخاطر تأکید و مارکسیسم بر نقش زندگی مادّی و معاشی انسان در این روند، از عدم توجه مارکسیسم به انسان سخن میگویند. گوئی عوامل موثر در زندگی و سرنوشت انسان از آسمان نازل میشوند و بیرون از محیط واقعی زندگی و مناسبات اجتماعی او هستند.
مارکسیسم که راه حل های مسائل اساسی تکامل اجتماعی را یافته و آنها را به تفصیل بیان و به ضابطه کشیده است. نخست برای دانش انسان شناسی یک شالوده ی علمی محکم فراهم ساخته است. مارکس ثابت کرد که انسان در خارج از روابط اجتماعی-اش وجود ندارد. برای مطالعه ی انسان، نقطه ی قطعی آغاز حرکت، سرشت اجتماعی او است. نیازمندی هائی که مارکسیسم آنها را برای تکامل فرد لازم میداند تغییر شرایط اجتماعی، محو هرگونه سرکوب اجتماعی و ایجاد روابط اجتماعی تازه مبتنی بر کار خلاقانه-ای است که رها از استثمار باشد. بدون پیوندها و روابط اجتماعی سالم، ذهن انسان به ناگزیر خفه و مکدّر و زندگی ذهنی و روحی او فقیر و تهی میشود. همه ی این ها اکنون به واقعیت های بدیهی و روشنی تبدیل شده اند که فقط خشکه مغزانی که هنوز در قرون گذشته زندگی میکنند و عوامفریبان ریاکاری که خود را معیار جامعه تصور و جز خود و منافع خود به کسی اعتنا نمی کنند می توانند آنها را انکار کنند و مورد حمله قرار دهند. با این همه اخیراً در میان مخالفان مارکسیسم این عادت پیدا شده است که بدون هیچ مبنا و منطقی بگویند مارکس و پیروان او «انسان را نادیده گرفته اند». عملاً برخی از نظریه پردازان آنها اعلام میکنند مارکسیسم نیاز به این دارد که با انسان شناسی «تکمیل» تا از این طریق «انسانی» شود.

این ها نسخه های تازه ای از همان قصّه های کهنه ی قدیمی است، برای مدت مدیدی نظریه پردازان بورژوازی سخت تلاش میکردند جامعه را مجموعه ای تصادفی و درهم و برهم از افراد معرفی کنند. مارکسیسم – لنینیسم ثابت کرد پس از آن که جامعه از درون نظام ابتدایی پدید آمد به طبقات تقسیم شد که اساس ساختار اجتماعی آن را تشکیل میدهد. در روزگار ما هیچ فرد منزوی و «خارج از طبقات اجتماعی» وجود ندارند. تکامل اجتماعی و مبارزه طبقات همستیز با یکدیگر منجر به الغاء انقلابی استثمار و سرکوب و نابودی طبقات همستیز میگردد. با این تغییر اجتماعی عالی تر، جامعه به هیچ معنا – آنگونه که باکونین آنارشیست در زمان حیات مارکس میگفت – متلاشی و به افراد تجزیه نمی شود. به عکس برای تکامل هر فرد، روابط اجتماعی عاری از استثمار، هر روز ضروری تر میشوند. درخواست «آزادی» از روابط اجتماعی برای فرد، و در نتیجه «آزادی» از وظیفه و تعهدات اجتماعی، درخواستی عمیقاً ارتجاعی است. انسان در یک چنین حالت «بی وزن اجتماعی» به سمت از دست دادن مفهوم شخصیت خودش متمایل میشود. چنین تحولی فقط میتواند به انحطاط شدید و تباهی آگاهی و شعور فردی و تخریب و ویرانی تمامی سازوکار انگیزش اجتماعی که در پس فعالیت انسانی قرار دارد، منتج شود.

در حقیقت، مارکسیسم لنینیسم روابط اجتماعی را در پرتو رشد و تکامل انسان و منافع او بررسی میکند و بطور علمی مورد ارزیابی قرار میدهد. این دستگاه فکری، برای این منظور، مقولات توانائی های انسانی و نیازهای انسانی را ابداع و مطرح ساخته است که دستاورد بزرگی در دانش انسان شناسی است. بدون نیازها و توانائی ها هیچ گونه ابراز فردیت نمی تواند وجود داشته باشد، هیچگونه پیوندی بین این فردیت و جامعه، و هیچ گونه ساختار درونی شخصیت یا فردیت نمی تواند وجود داشته باشد. تاریخ فرد، درست مانند تاریخ بشریت، تاریخ رشد و تکامل نیازها و توانائی های انسانی است. تجزیه و تحلیل تاریخ مفهوم انسانیِ «شناخت» حقیقت این گفته را ثابت میکند. خواسته «آزادی فرد» وقتی پیوندهای بورژوازی آن را بزدائیم، هیچ مایه و مضمون واقعی دیگری غیر از ارضاء نیازهای سالم انسانی و رشد و تکامل و کاربرد توانائی های او ندارد. امر فردی که نظریه پردازان بورژوائی همواره آن را در برابر امر اجتماعی قرار میدهند، در واقع به شکل جدایی ناپذیری مرتبط با او اجتماعی از کار در می آید.

کمونیسم علمی، نیاز به یک ساختار اجتماعی را که بتواند فضای لازم برای رشد و تکامل بی حد و مرز توانائی های انسان و کاربرد آنها در روندکار را فراهم سازد، و نیازهای او را به کامل ترین شکل برآورد، ثابت کرده است.
جامعه ی استثماری، - بویژه جامعه سرمایه داری – شکل بیرحمانه همین توانائی ها و نیازها را تحریف و مسخ میکند. نظریه پردازان بورژوائی، به قصد استتار، این نظریه ی مسخره را درآورده اند که سرمایه داری جامعه ای مبتنی بر «فرصت های برابر برای همه» است. آنان ادعا می کنند سرمایه داری برای همه فرصت هائی را فراهم می سازد تا میلیونر شوند و این حق را به همه میدهد که «در بشقاب طلا غذا بخورند». اما در عمل تنها کسانی که قدرت داشته باشند میتوانند از این حق استفاده کنند.

این واقعیتی بی چون و چرا است که سوسیالیسم جامعه ای است که در آن پرستیژ اجتماعی انسان به سرمایه ی او بستگی ندارد. بلکه در گرو توانائی و کار او است. به مرور که تاریخ رشد و تکامل می یابد، نیازهای انسان هم رشد میکنند و دیگر نمی تواند بر یک شالوده ی مالکیت خصوصی برآورده شود؛ امّا روابط مبتنی بر مالکیت خصوصی، در برابر رشد و تکامل توانائی های انسان هم سدی را بوجود می آورند. آنچه تکامل انسان و انسانیت به آن نیاز دارد، سوسیالیسم است.

در سالهای جوانی خود، مارکس، در آغاز فعالیت انقلابی خویش تأکید می ورزد که صِرف اندیشه های کمونیستی به تنهائی و بدون عمل نمی توانند نظام مالکیت خصوصی را ملغی سازند: «برای الغاء انگاره ی مالکیت خصوصی، انگاره ی کمونیسم کاملاً کافی است. امّا برای الغاء واقعیت عملی مالکیت خصوصی، اقدام عملی کمونیستی لازم است. او عمیقاً معتقد بود که تاریخ به این سمت حرکت خواهد کرد» و این اقدام عملی کمونیستی را از همان حیات خود آغاز کرد و امروز نیز، علیرغم افت و خیزها، صدها میلیون انسان در زیر پرچمی که او برافراشته مبارزه می کنند.

-------------
*عنوان مقاله:"برگرفته از گئورگی فرانتسوف"

۱) لنین، دولت و انقلاب (فصل سوم - بخش سوم. الغاء پارلمانتاریسم) صفحه ۴٣۰ جلد ۲۵ مجموعه آثار انگلیسی
۲) لنین، دولت و انقلاب (فصل پنجم - بخش چهارم. مرحله ی عالی و جامعه کمونیستی) صفحه ی ۴۷۶ جلد ۲۵ مجموعه آثار انگلیسی