برآمدگی
The Ledge لارنس سارجنت هال


علی اصغر راشدان


• صبح کریسمس، پیش از سرزدن خورشید، ماهیگیرزن گرمش رابغل زد، بعد رختخواب گرم و نرمش را ترک کرد. صبح کریسمس بود وزن نمی خواست مرد برود. مرد درشت و ساده اندیش و پرزور بود. تو زمستان از شکار اردک های دریائی که نزدیک برآمدگی های بیرون زده از آب دنبال خوراک پرواز میکردند، لذت می برد و در مواقع جزر دریا و جائی که آب پائین بود، کمین می کرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۲ ارديبهشت ۱٣۹۷ -  ۱۲ می ۲۰۱٨


 

Lawrence Sargent Hall
The Ledge
لارنس سارجنت هال
برآمدگی
ترجمه علی اصغرراشدان



      صبح کریسمس، پیش ازسرزدن خورشید، ماهیگیرزن گرمش رابغل زد، بعدرختخواب گرم ونرمش راترک کرد. صبح کریسمس بودوزن نمی خواست مردبرود. مرددرشت وساده اندیش و پرزوربود. توزمستان ازشکاراردک های دریائی که نزدیک برآمدگی های بیرون زده ازآب دنبال خوراک پروازمیکردند، لذت می بردودرمواقع جزردریاوجائی که آب پائین بود، کمین می کرد.
   پاهای لختش کف سرداطاق رالمس کردندوهوای یخزده پوست عریانش راکوبید. صبح تاریک آن روزخاص، بایدتصمیم به رفتنش راعوض میکرد، بایدتوخانه میماندومثل تعدادی جاهای دیگرکه درگذشته اردک شکارکرده بود، به طورطبیعی به برآمدگی های بیرون آمده ازاب فکرمی کرد. به پسر سیزده ساله خودوپسرپانزده ساله ازروستاآمده ی برادرش قول داده بود. روی این قول وقرار، هدیه های کریسمس شان که دوتفنگ اتوماتیک شکاری بود، شب کریسمس بهشان داده بود. ماهیگیربه عنوان مردی خشن شناخته شده بودونه تباه کننده پسرها. وقتی فهمیدپسرها تمایل به شکاردارند، به تعهدش عمل کرد. برای پسرهاهم مثل خودش، بعداز عملیات وهیجانات کامل کریسمس، خانه جای استراحت بود.
    پاهابه قدم زدن پرداختندودستهاش طرف بالاازهم بازشدند. ماهیگیرتاجائی که میتوانست، تواطاق خواب تیره اختصاصیش، خودراکش وقوس داد. ازبالای زمزمزمه های ملایم مخالفخوانی زنش، صدای بادرامیان درخت های کاج شنید، همانطورکه شب قبل پسرهاامیدوار بودندوخودش حدس زده بود، بادشرقی واوضاع باب مذاق بود، به محل که میرسیدند، هیچکس ازفرصت آنهاسوء استفاده نمی کرد. پرنده هادرحال پروازخواهندبود. پسرهااولین ورزش شکارشان راروی برآمدگی بیرون آمده ازآب دریا، شبیه مردهاانجام میدادند.
    پسرسیزده ساله ماهیگیرکوچک اندام امامحکم وتجربه دیده، حریص برزگ شدن وشکاروفارغ التحصیل شدن ازپناهگاههای آب وخیره شدن به سواحل داخل خلیج بود. پسرپانزده ساله برادرش باهیکلی بیش ازاندازه درشت، به عنوان پسری بزرگ شده ی روستا، نمیتوانست یک قدم شناکندواغلب هوای متغیردریاحالش راهم میزد، اماعاشق دریابود. پدرش، برادرماهیگیر، کشاورزبودوبرای خوابیدن صبح روزهای تعطیلی، خانه برادرش راانتخاب می کرد. خیلی از کشاورزهائی که باهاشان بزرگ شده بود، معمولاگرفتاردریازدگی می شدندونمی توانستندشنا کنند، اماازآب نمی ترسیدند. میتوانستندروءیای هرکاری راداشته باشند، جزماهیگیرشدن. مردماهیگیرمیتوانست مثل یک خوک دریائی شناکندوهیچوقت گرفتار دریازدگی نمی شد، هرکاره ی دیگرکه می شد، خیلی زودمیمرد.
    توسرماوتاریکی لباس پوشیدوپسرهارابه سختی بیدارکرد، ازرختخواب بیرون لغزیدند، افکارشان هنوزمبهم وخواب آلودبود، غرایزشان بلافاصله بیدارشد. زن ماهیگیرازاطاق خواب پهلوئی صدای تقلاهاشان رابرای پیداکردن لباسهاومن من کردن شادشان راشنید. شوهرش رفته بودپائین توآشپزخانه گرم که تخم مرغ نیمروکند، میدانست همه شان چقدردوست دارند.
    زن همیشه ازبیرون رفتن شان توزمستان متنفربود، هواخیلی خیانت پیشه بودودرصورت بروزحادثه، آدمهای کمی اطراف بودند. برای مردماهیگیر، این قضیه جای هیچ ترسی نداشت، به حرفهاش باصدای بلندمی خندیدکه خیال زنش راحت باشد. اول ازدواج شان، سرهرچیزی خیلی دعوامی کردند، زنش شدیدادنبالش بودکه تافصل بهارقایقرانیش راکناربگذارد. قیمت هابالابودند وتوفان نرخ رابالامی برد، ماهیگیری توزمستان تعطیل بود. مردماهیگیراماگوشش بدهکارنبود، کارخودرامیکردوهیچ کاری ازدست زنش ساخته نبود.
   مردم فکرمیکردندمردی سخت کوش است وبه این صفت مشهورش کرده بودندکه دربیرون تمام کارهاش رابه تنهائی انجام میدهد، تمایل به لاف زدن ومتکبربودن داشت. اگرقضیه واقعی بودو برادرش یکی ازکسانی بودکه به شدت حس میکردواقعیست، آنهاازدیگران بهترزندگی می کردندوبرادرش حق اندکی داشت که انتقادکند. زن گاهی ازشدت تنهائی چنان می آزردکه میخواست مردماهیگیررارهاکندوبرودسراغ مردی دیگر، اماقضیه خطرناک بود. روی این حساب طی سالهای آزگاریادگرفت ذهنش راروی اقدامات سخت مردببنددوحداکثراستفاده راازشایستگی نادلسوزانه ش ببرد. شایدتنهایک یادوبارتاجائی رفته بودکه دست به اقامت گناهکارانه ای شبیه بیوه زنهابزند. زن فکرمیکردپسرش، به دلیل کوچک بودن، احتمالاشبیه پدرش حساس نخواهدبود.    تق وتوق ظرفهاوبوی سرخ کردن بیکن توآشپزخانه ی طبقه پائین، جداازبقیه خانه تیره، حس دل نشین پیش ازتنهان شدنش تورختخواب رادوباره بهش بازگرداند. بعدازمدتی شنیدکه بیرون رفتندودررا پشت سرشان بستند.
   زیرپنجره، صدای خرت خرت خشک برف زیرچکمه هاودستورات توام بااوقات تلخی شوهرش به پسرهاراشنید. خودراتورواندازگرم پیچیدواندکی برخودلرزید. به صدای گفتگوی سرخوشانه پسرش وپسربرادرشوهرگوش سپرد. همانطورکه توپیاده روطرف ساحل دورمی شدند، دومرتبه پرتوچراغ هاشان راروی سقف بالای پنجره دید. روی قایق وکناره آبهای طرف جنوب باید یخزده می بود. زن جوان که بود، خودش هم میرفت شکار، اماحالابه نظرش رسید، هرکس مثل آنها، روزکریسمس میرودشکار، بایدحالتی یاس آورداشته باشد. تابرگشتن وکپه کردن پرنده های شکارکرده شان روی دستشوئی که تمیزشان کند، هیچکدامشان به اوفکرنمی کردند.
    غرش پرشورشوهرش که پسرهاراطرف قایق میبردوهوای سردپیش ازبرآمدن خورشیدرادرهم میدرید، شنید. صداهاهمانطورکه یکباره زنده شده بودند، ناگهان مردند. دویاسه یاچهاریاپنج دقیقه بعد، صدای موتوربزرگ به شکلی گرم واطمینان دهنده، غرید. ماهیگیربهترین ابزارراداشت ودربهترین وضیعیت نگهداری میکرد. زن چشمهاش رابست. مدت زیادی نمانده بودتادیگران بیدارشوندوروز کریسمس راشروع کنند. وزوزاگزوزعمیق ترشد. به مرورفروکش کرد، سرآخرگم شد، یازن خوابش برد.
    علیرغم هوای یخبندان، موتوربلافاصله روشن شدو حالتی خوش به ماهیگیرداد. به قایقش می بالید. ماهیگیرودوپسرقایق وکرجی راتاجای خاطرجمع کشیدند، جمع وجوروجاش راسفت کردند. پسرش روعرشه جلورفت، تصویرپسرعمویش توشیشه پرزرق وبرق جلومنعکس می شد وصبح قلابش راتوتاریکی می انداخت. ماهیگیرطرف راست چرخید، روقطب نماخیره شد، طرف پائین دریاوساحل مبهم پیش راند.
      به دماغه که برسند، برای رهیابی طرف کانال پرپیچ وخم بین جزایر، روشنائی به اندازه کافی خواهدبود. تنهاخط ممتدی ازآب کثیف بود، ماهیگیراغلب این مسیرراتومه یاشب گذشته بود – همیشه قسم میخوردمیتواندچشم بسته همه جای خلیج براند – اگرمسیررانمی گذشتی، شانسی درکارنبود. ازدهنه ی کانال، توانست یک دورمستقیم تاجزیره گاوقهوه ای براند، پشت جزیره وجائی دورازدید، لنگرانداخت وازقایق، تاسیصدیاردی طرف دریا، غلطک هاراروبریدگی جزیره شیطان تنظیم کرد. تارسیدن به آنجا، جزرومدبرآمدگی راواضح میکندوآنهامیتوانندمتوقف شوندوآماده باشندکه دراطراف نیمه جزرومدشلیک کنند.
    صبح زودکریسمس بودودورترازآن بودکه بیشترشکارچیهادرفصل بسته شدن دفترسال، درفکررفتن به آنجاباشند. رواین حساب ماهیگیراطمینان داشت کسی جلوترازآنهاکمین شکار نکرده. روزهای موفقیتش هزاران اردک دریائی شکارکرده بود. برآمدگی سنگی گرددرفاصله دور، بهترین جای شکاربود. تنهاایرادش این بودکه بایدبرای موقعیتی دقیق برنامه ریزی می شد، وقت خیلی زیادی نداشتی. تمام وقتت چهارساعت بود، قبل ازساعت سه پرنده هاآنجاراترک میکردندو برای شب طرف دریامیرفتند، پیش ازآن بایدکارشکارتمام می شد.
   این قضیه دقیقا همان روزدستگیرشان شد. برآمدگی ئی که رویش بودند، تابعدازتمام شدن شکارشان، روی آب میماندوزیرآب نمیرفت، آنهابهترین وقت، برای شام توخانه خواهندبود. بااندکی شانس، پسربچه هامهارت اولین شکارشان رانشامیدادند. یک قایق پرپرنده خواهندداشت.
   خیلی خب، جلوترازحدودقانونی مقوله ای نبود. گامی رابرمیداری توزندگیت که میتوانستی برداری، یامردبعدی برمیداردوتوبی نصیب می مانی.
   ماهیگیرازروی صخره گردازآب بیرون زده ی شیطان، هیچوقت درشکاراشتباه نکرده بود. این سفرهم احساس وقوع شکاری بالاترازاندازه عادی داشت. بادغربی باشدت کافی می وزید، جزرومدبه اندازه بودومیرفت که فرداصبح زودتوفانی شود، رواین حساب، پرنده هاخواهندرفت. همه اوضاع کامل بود.
    خشم آلودگی کهنه تواستخوانهای ماهیگیربود. نگاهی هواشناسانه توتیرگی پیش روانداخت ودستش راروفرمان سفت کرد، دنبال پسرهاگشت، نزدیک لوله اگزوزکه ازمرکزطرف اطاقک میرفت، بابازیگوشی کنارهم ایستاده بودند، به هرکدام ضربه آهسته ای زد. پسرهاناگهان برگشتندعقب وخیره نگاهش کردند، ازبالای ترترموتوردادمیزدندومثل همیشه، رواین قضبه که درتیراندازی کدام یک بیشترپرنده شکارمیکند، شرط بندی میکردند. دراین سفر، هیجان تفنگ های تازه شان راداشتندکه بابهترین قیمت خریده شده بودومیتوانستند بهترین شکارراباهاشان داشته باشند. سگ سیاه خودرابرای آنهاتکان دادوپارس کرد. سگ خیلی پیروآرتروزی ترازآن بودکه اجازه داشته باشدتوآبهای دسامبرشناکند، اماآنقدرگستاخ بودکه اجازه میافت ماهیگیرهارا همراهی کند.
   ماهیگیرجیبش رادنبال پیپش گشت، ناگهان حالت سرخوشانه ش فروکش کرد، متوجه شدکیسه توتونش راتوخانه جاگذاشته. ناسزاگفت. پیش بینی کردروزی که بدون داشتن وسیله دودبیرون باشد، مایوسش میکند. لباس هاش راجستجوکردودوباره گشت، باورنداشت توتون درجائی نیست. پسرهاپرسیدندقضیه چیست؟ بهشان پرخاش وسرزنششان کردکه رفتارشان غلط ویراهه است. پسرهابلافاصله توهم شدندواظهارتمایل کردندکه برونددنبال توتون، آنها توانستندظاهراچیزی راحس کنندکه تنهامعنی حالت جنون آمیزاوراداشت. ماهیگیرباتلخی قبول نکرد. قضیه تمام برنامه هارابه هم میریخت. ماهیگیرمردی بودکه کارهاراهمانطورانجام میدادکه خودش برنامه ریزی کرده بود. پیپش رامیان دندانهاش گیردادوتوچنددقیقه بعدی دومرتبه دیگربا ناباوری لباسهاش راکاوش کرد. ماهیگیررواقی نبود. به خاطریک لحظه آسایش، میتوانست بپذیردکه شکارراجائی نزدیکتربه خانه برنامه ریزی کند، امابرعکس، برنامه ش رادنبال کرد، پیپ خالی را مکیدوخودراباانعکاسش تسلی دادکه درنهایت اگرروی برآمدگی خیلی ناراحت شد، به اندازه کافی ویسکی داشت. به خاطرراحت شدن خیالش، باتاکیدپسرهاراواداشت جستجوکنند وببینندویسکی توکوله پشتی وبانهارکه فکرکردخودش گذاشته، هست. پسرهاازبودن ویسکی مطمئنش کردند، نفرین به تقدیرش راکمترکرد.
    قضاوت ماهیگیرمثل همیشه درست بود. دراین فاصله پهلوبه پهلوی دماغه بودند، جائی که روشنائی به اندازه کافی بود، بدون کم کردن سرعت، میتوانست ازمیان صخره هابگذرد. سرآخرقوسش راطرف اوقیانوس آزادچرخاند. طلوع روززمستانی درمیان لایه های طولانی دودی ابرهای حاشیه شرقی روبه بالارفت وصاف شدوسرزندگی ماهیگیردوباره اوج گرفت.
    دریچه بنزین رابازومسیررامحاسبه ورودوساعت راندن تنظیم کرد. بادنیرومندتربوداماسرمای کمتری ازدریامیامد. پسرهاخودرااززیرنگاه ماهیگیردورکرده بودند، ازپنجره هاآسمان رانگاه می کردندوباهم گپ میزدند. قایق می لغزیدوداخل یک قطعه روشن پیش میرفت وازقوس شعله ورش افشانه پرت می کرد. دنباله عقب دماغه باسرعت باریک میشدوسرآخرروآب تیره به شکل خوک آبی سیاهی درمیامد. قایق های دیگری بیرون نبودند.
پسرها تفنگ های تازه شان رانوازش می کردند. امتدادبشکه هاومکانیزم کارشان ویادداشتهارا مقایسه میکردندولاف میزدندوبه شکلی متناقض یکدیگرراراهنمائی میکردند. یکباره ماهیگیر توجهشان راجلب وروبه افق اشاره کرد. پسرهاازپنجره هاسرک کشیدندوچیزی شبیه کف سیاه شناورروقله ی ملایم آب متلاطم دیدندکه چرخیدوکج وبازشدوپیچید، بعدبلندشد، خودرارشته رشته کردوتبدیل به دکل عظیمی ازاردکهای درحال پروازرودریاشد. نشانه ای خوب.
    پسرهابیرون پریدندوخوذراروتخته های شسته شده باافشانه های بادتکیه دادندکه پیچ وتاب گله راپائین افق تماشاکنند. بعدرفتندودوراطراف موتورداغ پرسه زدندووسائل شان راآماده کردند. کاش بیرون وآماده بودند. این اردکها بایددیوانه می بودندکه دوباره برگردندولت وپارشوند. اردکهابه احمق بودن مشهورند. طبق مسیرطی شده وبرنامه، درمیانه صبحگاهی، درپناه جزیره گاوقهوه ای لنگرانداختند. کرجی موتوری راتودریاانداختندوازتفنگها، کوله پشتی هاوخرت پرت هاپرش کردند. پسرهاباناشی گری اشتیاق خودرانشان میدادند. ماهیگیرازاین که پسرهاباسکوت جذب بردباری شده وپسربچه بودنشان راپذیرفته بودند، حالت بدوملامت آمیزخودرانشان داد. بدون شک، پسرهاجریان رابه حساب نبودن توتون گذاشتند.
    رودریا، جزیره رادورزدندونقطه ای درجهت حاشیه کف که سفیدیش ازفاصله سیصدیاردی میتوانست دیده شودرانشانه کردند. دامهاراروپهنه ای وسیع ازاقیانوس پهن کردند، ماهیگیربه پسرهااخطارکرددست هاشان راخیس نکنند، پسرهادستهاشان راخیس کردند، ماهیگیرآنهارا باانگشتهای سرخ وپردرد، طرف خودکشیدکه آموزش شان دهد. پسرهاانگشت های بیحس شان رازیربغل گرمشان گذاشتندوفشردندتاگرم شود، ماهیگیرکرجی رابرگردانده بودطرف تکه بزرگ کف وجائی که مثل یک عملیات جادوئی، یک تکه زمین سیاه براق شکم دریارادریده وبالاآمده بود. آنهاباملاحظه، خودراروبرجستگی لغزنده ی تکه ای ازقاره آمریکاساکن کردند. دراین فاصله آتلانتیک ناآرام، همانطورکه دورانهای مختلف سینه روبرآمدگی های سرکش کوبیده بود، ورم کردودوران گرفت. کرجی رادنبال خودکشیدند، رومخزنی نیمه عمیق روبلندبرآمدگی، تاجائی که توانستند، خودراراحت جاگیرکردند، یک فیت یاهمین حدودبالاترازآب، درازشدندو تفنگ دردست، منتظرماندند.
    ماهیگیریک ترموس ازکوله پشتی درآورد، قهوه بخارآلودنوشیدندومنتظرتکان خوردن دامهابرای فریب اولین پروازطرف صخره شدند. پسرهابه مرورگرسنه وناآرام می شدند. ماهیگیراجازه داد نهارپیکنیک رادرآورند، هرکدام یک ساندویچ خوردند. پسرهاباسگ شریک شدند. ماهیگیرتوتون نداشت وچیزی نخورد.
    روزدقیقامعتدل ودوستانه بودوآنهاتولباسهای پشمی ضدباران شان ودستکشهای چرب وچکمه های ساقه بلندشان به اندازه کافی گرم بودند. بااین حال، پسرهاشروع به تنگ حوصلگی کردند. اعصابشان ازبیکاری ناراحت می شد. پسربرادرشاکی بودوبه ماهیگیرگفت. ماهیگیربه سگ که مچاله شده وجزچشم های باحاشیه سفیدش، تکان نمی خورد، اشاره کردوگفت:
« یکی ازکارای شکار، یادگرفتن نوع منتظرموندنه. »
    ماهیگیرشروع کرده بودبه ارتکاب اشتباهات خاص خود. آن روزیکی ازروزهائی بودکه میتوانست یک موج عظیم تمام حسابهای درست وضعیت رابه اشتباه بکشاند.
اگرماهیگیرتنهاآمده بود، مثل همیشه، اوضاع جزرومدتصادفابه هم که میخورد، تورکشیدن رامتوقف میکردوبه موقع طرف خانه میرفت وکلی توتون باخودداشت وبی قراری نمیکرد. عصبی بودن پسرهاماهیگیرراهم عصبی کردودوباره به آنهاتوپید. ناگهان گرفتاراین حالت شدوچندلحظه بعدرفع ورجوع شد. بهشان اخطارکردشل ول نباشندولاابالی گری نکنندوهمیشه آماده باشند. تحت سرزنش های ماهیگیر، پسرها شکنجه گری صلح آمیزشان را دنبال کردند. پسرهانمی توانستندازهم جداشوندوشیطنت شان راادامه دادند. ماهیگیرته مانده حوصله ش راازدست دادوبه روال غلط گذشته، باآنهادرشتی کردوسرآخرخلاصه کلامش راگفت:
« یه اردک میتونه یه پلک زدن روهم ببینه، اگه سگ میتونه بی حرکت باشه، شمام بایدبتونین، اونها، داره وقتش میرسه. »
    پسرهاازهیجانی سریع لرزیدند. گله بابادپائین آمد، پخش شدند، هزارها، سیاه وسریع.
پسرماهیگیرنفس عمیقی کشیدوگفت « خیلی قشنگه! »
ماهیگیرمحکم ودقیق گفت « خیلی خب، توقسمت پرگله، تکی هاروهدف بگیرین. منتظرشلیک من بمونین، بعدتاتفنگاتون خالی نشده، یه نفس شلیک کنین. »
    روساعدچپ خودبالاپیچید، پاهاش رابازودرازکردتابندشلوارش راسفت ببندد. گله پیکانی ولرزان پائین کشیدوصدیاردجلوترازدامهاغرق شد.
پسرهانگاه کردندوفریادزدند « اونادارن دورمی شن! »
ماهیگیرمحکم گفت « هنورنه! دورمیزنن ومیان. »
   گله شکلش راعوض کرد، خودراپیچاندبالاوباقوسی بسته توبادراند.
پسرهاازبین دندانها هیس کردند « هزارها! »
    ناگهان توفانی ازسیاه وسفیدسوت کشیدوروی دامهافروشکست.
ماهیگیرفریادکشید « حالا!کامل! »
ودرلحظه ای که گله بااعتشاش توهم پیچیدوبالای دامها معلق شد، ماهیگیرمیان گله آتش گشود. هرسه نفرماشه هاراکشیدند، پرنده هاپرصداتوآب سقوط میکردند، تااین که آخرین گزارش نشنیده ماند، آخرین پوسته دودآلودبی اعتناازبالای شانه هاشان پروازکردوآخرین مسیرگله پخش وپلاشد، پخش شد، پخش شد، درهمه جهت پخش شد...
    پسرهاسرخوشانه تفنگ هاراانداختند، ازجاپریدندوطرف کرجی به تقلادرآمدند.
ماهیگیرطرفشان فریادکشید « کارای کرجی روخودم میکنم! »
   پسرهاایستادند. ماهیگیرطناب مهارکرجی راچسبیدوتعادل خودراحفظ کرد، اول کرجی راتوستون آب حرکت دادوپارو راشدیدروپهلوی صخره سنگ فشردوبدنه کرجی روش آرام گرفت.
به پسربرادرش گفت « توهمینجاوایستا، لازم نیست هرسه تامون بریم توقایق. »
پسربرادرش روی صخره به آب تیره که به شکلی جنون آمیزدرامتدادبرآمدگی سنک براق بالامی پریدومی خروشید، خیره شد. اززمان رسیدنشان آنجا، صخره سنگ حول وحوش یک فیت توآب فرورفته بود.
باچشمهای خیره به جریان گردابهاوباصدائی عبوس گفت « منم میخوام باشمابیام. »
ماهیگیرباخشونت گفت « میخوای بیای چی کارکنی؟ اگه میخوای بامن تیراندازی کنی، هرچی بهت گفتم بکن. »
    پسرنمی توانست شناکند، ماهیگیرنمی خواست دیگر بیش ازاندازه لازم بالاببردتوکرجی وبیرونش آورد. ازآن گذشته پسربرادرش خیلی گنده بود.
    ماهیگیرپسرخودرابلندکردگذاشت توکرجی ودرمیان دامهاچندباردورزدوپرنده های مرده راجمع کردند. دراین فاصله پسربرادرش روبلندترین بخش برآمدگی سنگ، بی حرکت ایستادوآنهاراخیره نگاه کرد. پیش ازآن که پرنده های مرده رابه طورکامل جمع کنند، ماهیگیر موتوربیرون راازکرجی جداکردوانداخت جلوپاهاش توکرجی وفریادزد:
« پائین! بروپائین! »
حدودیک دوجین پرنده به تیررس نزدیک شدند. پسرماهیگیرازته کرجی روبه پسردیگرروی برآمدگی فریادزد:
« شلیک کن! شلیک کن! »      

         


    سگ که دراطراف دویده وونگ ونگ کرده بود، روشکمش فروکش کردوپوزه ش راروپنچه های جلوش گذاشت، پسرروی برآمدگی اصلابهش خیره نشد. اردکهادیرمتوجه خطرکرجی شدند، ازطرف دیگرتوفضای بازچرخیدند، باغژی دنباله دار، ازپنجاه فیتی بالای سرپسرکه بدون تفنگ، شبیه مجسمه ای روی برآمدگی ایستاده بودودونفرقوزکرده توقایق رانگاه میکرد،گذشتند.
    پسرماهیگیررفت بالاروبرآمدگی وطناب مهارقایق راگرفت. کف کرجی ازپرنده های پرپرسفیدوسیاه باپاهای روبه بالاوگردنهای آویخته پوشیده بود. پسرماهیگیرسرخوش بود، به پسرعموش گفت:
« بیست وهفتاگرفتیم! چطوره؟ هردفه نه تا، پسر!...عجب کریسمس باحالی! »
   ماهیگیرکرجی راهل دادتوپناهگاهش. هرسه نفررفتندودرازکشیدند، دوباره درانتظارپروازبعدی ماندند. پسرماهیگیرتفنگش راخشاب گذاری ودلنوازانه نوازشش کردوگفت:
« من میخوام دفه دیگه ده تا بزنم، »
ازپسرعموش پرسید « چته؟ گله اردکارو ندیدی؟ »
پسرعموش گفت « چرا، دیدم. »
« پس واسه چی بهشون شلیک نکردی؟ »
پسرعموش بانشانه ای ازترشروئی جواب داد« حس کردم این کارودوست ندارم. »
پسرماهیگیرمبهوت ماند « تو، احمقی یایه چیزیت میشه؟ عجب پشت کوهی ئی هستی! »
ماهیگیرچیزی نگفت، فهمیدپسربرادرش تب وتهوع حمله ی روبرآمدگی راگرفته. پسرقضیه رادنبال کرد:
« احمق! من تموم تلاشمومیکنم. »
سرآخرماهیگیربهش توپید« خفه شو!ولش کن به حال خودش باشه! »
سه گروه دیگرواردآبهای ساکن شدند، درست یکی بعدازدیگری، شلیک که پایان یافت، کرجی حسابی نیمه پربودازپرنده های مرده. بعدازساکت شدن اوضاع، نهاربیرون کشیدندوتمامش راخوردند، قهوه داغ راهم تمام کردند. ماهیگیرپیپ خالی رابین دندانهاش گیردادومدتی مکید. بعدیک قلپ وسیکی نوشید.
   پسرهاباسرخوشی وقت کشی ودرباره این که کدام یک بیشترشلیک کرده، وراجی کردند – گفتندتمام شکارشان نودودوپرنده بوده – گفتندبزرگترین شکاررابه کدام یک ازدوستهاشان نشان خواهنددادوهرکدامشان میتوانندهروعده چندپرنده پخته بخورندو دیگرمجبورنخواهندبودخوراکهای گیاهی بخورند. هرازگاه صدای شیلک های پراکنده طرف پرنده هاازفاصله دورروی خشکی می شنیدند، نزدیکترین شیلک درفاصله حدوددومایلی طرف شمال بود. یک مرتبه قایقی رادرفاصله دوردیدندکه طرف خانه میرفت. سرآخرماهیگیرجیبش راجستجووساعتش رادرآوردووارسی کرد.
پسرش پرسید« حالابایدبریم؟ »
ماهیگیرجواب داد« نه حالا، اماکمی بعدمیریم. »
    همه چیزکامل صورت گرفته بود، به همان خوبی که همیشه انجام داده بود. ازپرچانگی پسرها خسته شده بودوبلندشد، باچکمه های سنگین ساقه بلند، خم برداشت. جزرومدچهره عوض کرده وبالامیامد. آسمان خاکستری تروبادتیزترشده بودوکلاههای سفیدشروع کرده بودندبه شکوفاشدن. قبل ازترک برآمدگی وجمع وجورکردن ابزار، ساعت خوبی خواهندداشت، حدس میزدکمی زودترآنجاراترک می کنند. روحساب بالاگرفتن باد، ماهیگیرفکرنمی کرددیگربشودشلیک کرد. باملاحظه طرف پشت برآمدگی راه افتادتابچه هاراازآنجابیرون ببرد. هواکمی سردترمی شد.
    ویسکی شروع کردبه گرم کردنش، اماآماده وزش نسیم سوزنده ناگهانی ای نبودکه دردرونش جرقه میزدوازشکم میرفت بالاطرف سرش. ایستاده بودوپناهگاه وجائی که کرجی بودرانگاه می کرد. کرجی احمق آنجانبود!...
   ماهیگیرآن روزبرای دومین بارخلاء عمیق ناباوری راحس کرد. خیره شد، جزپناهگاه مسطح طاقچه مانندروی صخره سنگ، هیچ چیزدیگری ندید. چرخید، شروع به رفتن طرف پسرهاکرد، لغزیدوخودراحفظ کرد، یک دایره کامل دورزدوبه پناهگاه خالی تصورناپذیرخیره ماند. خالی بودن پناهگاه وادارش کردحس کندهرکاردیگری هم که آن روزوتمام زندگیش کرده، روءیابافی بوده. چه اتفاقی میتوانست رخداده باشد؟ جزرومدهنوزنزدیک یک پاپائین تربود. دریائی درکارنبوده که بتوان درباره ش حرف زد. کرجی به سختی میتوانسته خودبه خودلغزیده باشد. درتمام زندگیش، بااقتداری که داشته، آگاهانه مواظب همه چیزبوده، حالانمیتوانست به خاطرآوردکه آخرین بارکرجی رابالای پناهگاه کشیده باشد. احتمالاتوگرماگرم شکار، کرجی رابه عهده پسرهاگذاشته بود. شایدنمیتوانست به خاطرآوردکدام یک آخرین باربوده. بدون این که متوجه باشد، باصدای بلنددادزد « مسیح مقدس! »، ازاثروقوع حادثه نامرئی فوق العاده آشفته بود.
    پسرش روپاهاش ایستادوپرسید« چی شده، ددی؟ »
ماهیگیرگرفتارخشم کورکنترل ناپذیری شدوفریادکشید:
« برگردبروپائین، همونجاکه بودی! »
    باسختی متوجه شدپسربچه باگیجی روبه عقب فروکش کرد. دیوانه واردرامتدادبرآمدگی دوید، فکرکردکرجی ممکن است جائی دیگرغرق شده باشد، جای دیگری وجودنداشت. به شکلی نیمه افتاده، تلوتلوخورد، برگشت طرف پسرهاکه بی خبروحیرتزده، به چشم یک دیوانه نگاهش میکردند. ماهیگیربیرحمانه نعره کشید « لعنتی! »، هردونفرراتوچنگ گرفت وتکان تکان دادوبه زانودرشان آورد« روپاهاتون بیفتین ! »
پسرش باصدائی کشیده تکرارکرد« چی اتفاقی افتاده ؟ »
ماهیگیرخرناسه کشید « فکرشو نکن چی اتفاقی افتاده، دنبال کرجی بگرد، اون شناورشده! »
پسرهادوراطراف راکه پائیدند، ماهیگیربیرحمانه شانه هاشان راچسبید، خشمگینانه چهره هاشان رابه اطراف چرخاند« پائین باد... »
مشتش راروباسنش کوبیدوفریادکشید « مسیح مقدس! »، ازشدت حماقت آنهادچاردیوانگی می شد.
    سرآخرخودش کرجی رادید، شبیه یک ضایعه، به شکلی جادوئی درامتداددریای عیوس بالاوپائین می شد. درفاصله یک چهارم مایل طرف چپ، توجهتی که مستقیم طرف خانه میرفت. ضربه های عریان کننده، که اورادربرابرخودعریان کرده بود، بلافاصله به آرامشی عجیب تبدیل شد. راحت روبرآمدگی نشست، به طوری شگفت انگیزهمه چیزرافراموش کرد.
   هشیاریش تااندازه ای بازگشت، طرف پسرهاخیره شد، هنوزدرسکوت کرجی رامی پائیدند. ماهیگیرتوچشمهای جوان زلال پسرش خیره ماند.
پسرش محکم پرسید « دد، حالاچی کارمی کنیم؟ »
صداماهیگیررابه خودآورد، باصدائی نرم وانگارعشق بازی میکند، گفت:
«اولین کاری که بایدبکنیم، فکرکردنه. »
پسرش پرسید« تومیتونی شناکنی واونوبگیری؟ »
   ماهیگیرسرش راتکان دادوبهش خندید. آنهاباسرعت روبه هم خندیدند، خیلی باسرعت.
ماهیگیرگفت « ممکنه صدیاردباشه، تواین هوا، کاش میتونستم. »
    این صمیمی ترین ودلسوزانه ترین جمله ای بودکه درتمام زندگیش گفته بود. اطراف پسرها راه رفت وآنهارادورزد، سعی کردغرفه ای که توذهنش مانده بودرابشکند. سطح آب راارزیابی کرد، جلوی چشمش کاملاساکن ودراین لحظه شش اینچ پائین ترازپناهگاه بود. لازم نبودماهیگیرکناره صخره سنگ رادرگذرزمان علامت گذاری کندکه بداندآب بالامیاید، یکریزبالامیامد. تقریبا ازمرز استدلال گذشته وازحاشیه های فکرکردن جلوتربود – یک ارزیابی تهی ازاحساس. هیچ حسی نسبت بهش نبود.
    ماهیگیردرتمام زندگیش تلاش کرده بودبازودترازرختخواب بیرون آمدن ودیرترتورختخوواب رفتن، بر عنصرزمان لیسه بزند، تملک یک قایق تندروتر، برنامه ریزی بیشترازروزی به دست آوردن وبه عهده گرفتن کاری دیگر، قبل ازظهورنشانه های مرگ. انگاردرفرصتهائی نادر، چشم اندازهای زمینی داشته، درواقع همیشه بازی راباخته، حالالازم می دیدتمام تمرینهاوحیله گریهای محفوظ داشته خودرامرورکند.
   سیصدیاردگذشت ناپذیرفاصله تاجزیره گاوقهوه ای راارزیابی کرد. قایق اطاق داربزرگش توفاصله صدیاردپشت جزیره لنگرانداخته بود، جائی که پیاده شده وباکرجی موتوری تندروبه دریازده بودند. ماهیگیرمی توانسته بابرش یک ژرفاسنج عمق دریای مرموزراژرفایابی کند، یاازرادیوی یک کشتی نزدیک به ساحل، مدتی کوتاه وبدون قرارقبلی، صدای زنش درباره وضع ودعوت کردنش رابه خانه بشنود.
پسربرادرش پیشنهادکرد« نمیتونیم یه چیزی داشته باشیم که کسی بتونه مارو ببینه؟ »
ماهیگیردورخودچرخیدودستورداد« تفنگاتونوپرکنین. »
انگارهواازهجوم پرنده هاآشفته شده باشد، تفنگ هاشان راپرکردند.
« من شلیک می کنم وتاپنج می شمارم، بعدشماشلیک کنین وتاپنج بشمارید. به این شکل، دیگرون فکرنمی کنن کسی فقط واسه شکاراردک شلیک می کنه. این کاروادامه میدیم. »
   ماهیگیرباسراشاره کردومتوجه شدازشروع تاپایان، مثل ادامه یافتن مستمرزنگ ساعت دراطاق خواب ساکتش، موقعیت شان کاملاریاضی است، بعدشلیک کرد. سگ که پائیدنش راروی دامها ادامه داده بود، جلوپریدوباگیجی واغ واغ کرد. تمامشان شمردند، دوراول پنج تائی راهرسه نقرشلیک کردند. دوباره تفنگ هاراپرکردند. ماهیگیراول افق راوارسی وبعدمرزهای برآمدگی راارزیابی کردکه انگارتنهامحل بالاآمدن آب بود. به زودی سطح آب بالای پناهگاه میرسید.
شمارش ودوردوم پنجتائی راشلیک کردند. ماهیگیربه پسرهاگفت:
« برای آخرین دورشلیک، مدتی دست نگه میداریم. »
   ماهیگیرنشست وفکرکردکرجی چه چیزبیهوده ای بود، این یکی یک روزه اووپسرش رادرهم کوبیده بود. تفنگی بودساخته شده برای کشتن.
پسرش باقیمانده پناهگاههاراازوقتی جعبه خیس سقوط کرد، به طورمتقارن روصخره سنگ به سه عددگروه بندی، محاسبه واعلام کرد « دوتاکوتاه ». تفنگهاراپروروپاهاشان درازکردند.
    پائین رفتن خورشیدراپشت ابرهای متراکم شونده نمی توانستندببینند. آب بالامیامد، تیرگی رشدمی کرد. ماهیگیرفکرکرد:
« بایدبه زنم می گفتم به خاطرروزکریسمس، قبل ازتاریکی هوابه خانه برمیگردیم. »
متوجه شدیک روزخاص بودن آن روزرافراموش کرده. جزرومدتادوساعت بعدازغروب بالانخواهدبود. اگرتاهمه جاگیرشدن شب، نجات پیدانکنندوباکمک رادیو بالاکشیده نشوند، زنش بایدبه موقع کسی راسراغ شان بفرستد. بلافاصله باشوکی بیمارگونه محاسبات خودراردکرد. جمع وجورکردن قضیه به بهترین صورت، دوونیم ساعت وقت می گرفت. بعدبه نظرش رسید زنش کسی راروی خشکی که نزدیکتربه خودش است، سراغ شان بفرستد. زنش فکرمیکندموتورشان اشکال پیداکرده.
    بلندشدوکناره ساحل راجستجوکرد، به سختی پیدابود. بعدنگاهش راانداخت رواسباب بازیهای ساحل رولبه های صخره. برآمدگی منقبض، آنقدرگمراه کننده نسبت به قایق، لحظه به لحظه دوست داشتنی ترمی شدوانگارازافق تاافق به تمامی وسعت جهان خیره وروبرآمدگیش قرارگرفته ومتعادل شده. سطح آب راوارسی کردومتوجه شدپناهگاه زیرآب ناپدیدشده.
   مقداری ازچیزهائی که توذهنش نفوذکرده بودرابه پسرهاگفت. پسرها بدون چندوچون قبول کردند. گفت:
« اگه من ازجلوی جسمتون دورشدم، سعی کنین راهی واسه حفظ کردنم پیداکنین، واسه این که شماهنوزسن تون اونقدرزیادنیست که بتونین بااونچه می بینین دربیفتین. »
   بیشتربالاآمدن آب رامی پائیدند. ماهیگیرقادرنبودیک کلام درباره شهامت بگوید. میخواست یکی ازآنهابپرسدکسی پیشاپیش جزرومددریابه آنهاخواهدرسید؟ احتمالامتوجه می شدکه بگوید «آره»، اماپسرهانپرسیدند.
   مطمئن نبودپسرها درآن سن، چقدرقادربه تجسم هستند. هردونفرشان تواسکله هااندامهای غرق شده ی خارج ازقایق رادیده بودندکه آب به ساحل آورده. گاهی مقولات رادریافته وگاهی درنیافته بودند. ماهیگیرتصورکردآنهاباید به آسایش مادرهاشان تعلق خاطرداشته باشند. به همان اندازه که میتوانست دچارشگفتزدگی باشد، شگفتزده بود، اگرخواسته های خودرابه عنوان سرپرست کشف کرده بود، آن روززنش راتوتاریکی وکنارخودوتورختخواب، ترک نکرده بود.
پسربرادرش پرسید « حالاوقت شلیک کردنه؟ »
انگاریک قول وقرارخوب رابه بعدموکول کند، گفت« هنوز زوده، نه هنوز. »
   پسرش لحظه ای کوتاه ملایم گریه کر، مثل یک مرد، صورتش گلگون شد، سعی کردنه تسلیم شودونه دردی نشان دهد. ماهیگیربه شکلی خارق العاده دل بریده گفت:
« پیش ازشروع مدرسه، میریم شهروهرچی بخواین، واسه شماپسرامی خرم. »
پسرش باسختی ئی عظیم وبالحنی تیره، انگاراصلاآرزونکرده، بعدازیک مکث، گفت:
« من یکی ازاون موتورای سی ساعته قایق رونیارودوست دارم. »
« باشه می خرم. »، به پسربرادرش روکردوگفت « توچی دوست داری؟ »
پسربرادرش انزواگزیده، سرش راتکان دادوگفت « من هیچ چی نمیخوام. »
پسرماهیگیربعدازمکثی دیگر، گفت « آره، اونم میخواد، دد. اونم یکی میخواد. »
ماهیگیردوباره گفت « خیلی خب، باشه. »، چیزبیشتری نگفت.
   سگ باخاطرناجمعی زوزه کشید، رفت جائی که پسرهاباهم نشسته بودندوصورتشان رالیسید. هرکدام دستی روپشتش کشیدندو بغلش کردند. سه اردک سرگردان پروازکردند، همراه هم پائین آمدندومیان دندانه های کشیده دامهانشستند. سگ برپایه تعلیماتش، درجامچاله شد. پسرهااردک هارانادیده گرفتند. اوضاع راسرراست حس نمیکردند. اردکهاپرکشیدند، پاهاونوک بالهاشان راروقله امواج کوبیدندوتوضایعات تیره فرورفتند.
    دریاشروع کردتوبادبه بالاآمدن. بادسرمای تازه مرگ آوری باخودآورد. ماهیگیربااندوه سایه محوشونده نشانه ی خشکی راازذهن خودشستشوداد. امیدواربودبرف نبارد، امابارش برف شروع شد. ابتداچندتکه کوچک، بعدتندوتوفانی وافقی. ماهیگیرنگاهی طولانی وگمگشته به جزیره گاوقهوه ای وسیصدیاردمرده طرف چپ انداخت وروپاهاش بلندشد.
    انگاردرهمه چیزبسته شد، انگارچیزی که روی برآمدگی اتفاق می افتاد، بیش ازاندازه خصوصی بود، حتی برای آخرین روشنائی روزدرحال پایان یافتن.
ماهیگیرباصدائی عجیب گفت « دورآخر. »
   پسرهابلندشدند، تفنگهای خاموش خودرابه شانه چسباندند. ماهیگیرمیان رقص برفهاشلیک کردوروش شناسانه تاپنج شمرد. پسرش شلیک کردوشمرد. پسربرادرهم همان کارراکرد. هرسه نفرچهاردورشلیک کردندوشمردند.
پسرماهیگیرگفت « تویکی روجاانداختی، ددی. »
   ماهیگیرلحظه ای تردیدوآخرین گلوله راشلیک کرد. انعکاس صدا، شبیه صدای دلسوزانه تفنگ بادی، توبادگم وتوبارش برف محوشد.
    شب ناگهاه فرودآمدکه بادریای بالارونده دیدارکند. حالاآنهابه سختی قادربودنددرمیان ریزش تکه های برف یکدیگرراتشخیص دهند. توکتهای قهوه ای ضدبارانشان شبیه ارواح بودند. ماهیگیرصدای برهم خوردن امواج دریاراشنید. روبه پائین وجائی که پاهاش بودخیره شد. انگارتوورقه ای برفی زخمی بودند. شانه پسرهاراباملایمت گرفت وطرف جلوخودکشیدشان. پایش راتوامتدادگودالی حس کردکه منتهی می شدبه زاویه ی یک شکاف تیزدربالاترین نقطه ی برآمدگی.
به پسرهاگفت «روبه جلو، تفنگاروبگذارین پائین. »
پسرش درخواست کرد« من دوست دارم تفنگ مونگاهدارم، ددی. »
ماهیگیرگفت « بگذارش پائین، جزرومدبهش صدمه نمیزنه. حالاپاهاتونو به دوطرف محکم سفت کنین وهمونجاوایستین. »

   حس کردندسگ سیاه زغالی باسرگشتگی بین پاهای گشادشان بالاوپائین میدود.
پسرش گفت « پوچ روچیکارش کنیم، ددی؟ »
   اگرسگ رابانامش صداکرده بود، خیلی اختصاصی می شد. ماهیگیر باید می گریست، تنهاکاری که توانسته بودبکند، خودداری ازخندیدن بود. زانوهاش راخم کردوسگ رازیریک بازوگرفت، شکمش خیس شده بود.
    فرورفته توخودآگاهی شان ودرمحاصره یک فضای جزرومدهیولاوارکه آهسته آهسته درهمشان می فشرد، منتظرماندند. دراین فضا، صدف دریائی زیرچکمه های ماهیگیرسلطان بود. درحالی که ذرات هواتوسرش هوهومیکرد، باکنجکاوی کامل وجداگانه، شبیه سراب ماه جوئن، جرقه ای درونی ازخانه اش،توذهنش درخشید.
    برف، صخره سنگها، دریاها، ماهیگیرتمامی زندگیش راباهاشان گذرانده بود. حالا، فکرمیکردهرگزچه بودنشان رادرک نکرده بودوازشان متنفرشد. آنهاعوض نشده بودندواوکودکی میرنده بود. خودراآماده کردازپسرها بپرسدسردشان است یانه، احساس تمایلی به پرسیدن نداشت. به ویسکی فکرکردوروبه پائین کج شد، هنوزسگ بیچاره راتوآغوش داشت، جای شیشه راباشست پاش زیرآب پیداکرد. شیشه رابابی میلی برداشت، ازخیس شدن آستینش می ترسید، راهش راطرف جلوبازکردوروبه پسرش خم شد، شیشه رارودنده ش گرفت وگفت « ازاین بنوش. »
پسرسرش راعقب گرفت ونوشید، به شدت سرفه واستفراغ کرد. توهم پیچیدوگفت« نمیتونم.»
ماهیگیر، انگارپیشنهادش چیزی بین مرگ و زندگی بود، درخواست کرد« سعی کن، سعی کن. »   پسرفرمانبرانه نوشیدودوباره داغاداغ بالاآورد. سرش راروسینه پدرش تکان دادوشیشه راطرف پسرعموش گرفت، اوهم نوشیدوبالاآوردوشیشه راپس داد. پسرهاشیشه راتوآب منجمدبین شان انداختند. آب به زانوهاش که رسید، ماهیگیرسگ گرم رارهاکردوبه پسرش گفت:
« بچرخ وبروبالاروشونه هام. »
پسراطاعت کرد. ماهیگیرکت ضدباران خودرابازکردودستش راپشت اوزیرکمربندش گیرداد. باساعدهاش مچ های چکمه پوشش رابالاکشید. پسرش پرسید:
« سگ چی میشه؟ »
ماهیگیرگفت « اون راه خودشو پیدامی کنه، میتونه آب سردوتحمل کنه. »
   زانوهاش می لرزیدند. بند بندش برای ورزش فریادمیزد. دندانهاش رادرهم فشردوشبیه کولوس غول پیکر، خودرابه دوطرف شکاف غرق شده محکم چسباند.
    سگ یازده سال مثل یکی ازخودشان، کنارشان زندگی کرده بود. چنددقیقه زیروروی آب، اطراف پاهای ماهیگیرشناکرد، نمیدانست چه اتفاقی داردمی افتد، بدون هیچ زوزه ای آنهاراترک کرد. به طوراتفاقی، باخودش شنامی کردوشنامی کرد، توشب کورکننده دورمیزدودورمیزد. به طورعادی توآب فلج کننده، تمام توانش راشناکه می کرد، تویک لحظه ناخودآگاهی، به سادگی غرق می شد. ماهیگیربینهایت بیرون منتظرمیماند، اربابش به موقعیت سگ غبطه خورد.
   دریای یخ زننده روبه بالانزدیک شد، بیوقفه روبه بالاوبالاترطغیان کرد، همانطورکه خشکی درزیرآنها نامحسوس فرومیرفت. پسرماهیگیریک بارپسرعمویش راصداکردوجوابی دریافت نکرد. ماهیگیردرشگفتی وحشتی بدون صدا، ازاین که پسرش دوباره صدانکرد، ابلهانه خوشحال بود. چکمه هاش ازخیلی پیش پرآب بودند. پاهای بیحس گشادمانده ش رابه حال خودرهاکرد، جرات تکان دادن شان رانداشت. دریااطراف بالای باسنش رادرخودگرفت. اطراف شانه هاش رالیسه زد، بایدتعادلش راحفظ میکرد – نمی شودگفت چه مدت. حس کردچیزی بیش ازنصفش یخ زده. پاهاش ازاعصاب واراده ش جداشدند، به حالت خودآگاهی کامل درآمد. بیهوده ومضردورمحوری می چرخیدند. آشوب همه جاگیرشد. امواج ادامه دارمی شدند. ماهیگیرنتوانست تصورکندچقدر نیروی کمکی هرزرونده توشب پیش رونهفته – غیرقابل شمارش. ودرخشمی ماورای طبیعی برای هرکدام گریست، چراکه قضیه بالاتر ازآنهابود، سرآخرنفرتش فراتررفت وگریبان آنهاراگرفت، مثل یک نوکیش درحال نوسان، همانطورکه یکی بعدازدیگری درمقابل اوخیزبرداشتندوبی هدف دوروداخل قلمرووحشی اختصاصی تردیدناپذیرخودشدبد.
    ماهیگیرازباسنش به بالا، شبیه مردی که درخواب مرگ روح ازتنش خارج میشود، تمام توانش رابالاکشید. سرپسرش، نه خیلی بالا، بایدحداکثرهفت فیت ازبرآمدگی بالاترمی بود. گرچه آب هردقیقه بالاترمی آمد، این هفت فیت پرتوکوچکی اززندگی بود. منظورماهیگیر، درصورت لزوم، درمیان هزار جزرومد، همانطوربالانگاهداشتن پسرش بود.
   پسرآهسته روسرپدرش زدوپرسید « آب بالای چکمه هاته، ددی! »
   ماهیگیرگفت « نه هنوز »
دندانهاش راروهم فشردواضافه کرد« اگه من افتادم، چکمه هاتوبیرون بندازودنبالشون، طرف پائین باد، تاجزیره شناکن....»
پسرسرآخرپرسید « تو.....؟ »
ماهیگیرسرش راروشکم پسرتکان دادوگفت « همدیگه رو نمی بینیم. »
   پسربزرگترین کاری راکه می شدکرد، برای ماهیگیرکرد. پسرممکن بودبرای هراس کامل خیلی جوان باشد، امابه اندازه کافی بزرگ بودکه بداندچیزهائی بالاترازقدرت هرانسانی وجوددارد. تمام کاری که میتوانست بکند، کرد. به پدرش اعتمادکردتاهرکاری که میتواندبکندودیگرچیزی نپرسید....
دریاتاعمق روح ماهیگیررالرزاند، چشماهاش رابسته نگاه داشت ودرشب پایان ناپذیررابه روی خودبازکرد...
پسرپرسید « الان وفتشه؟ »
ماهیگیربه سختی توانست حرف بزند، گفت « نه هنوز، الان نه... »

    روزبعدازکریسمس، منطقه وسیعی اززمین طرف پرتوخورشیدکه چرخید، مثل جذب خرده آهن به مغناطیس، یک ناوگان کوچک بانیروی کم، جذب کناره دریاشد. بابرآمدن خورشید، کرجی شناورصدمه ندیده ی نیمه پرازاردک وبرف رادردماغه پیداکردند. شکارخوب انجام شده بود. ظاهرا بعدازظهرروزپیش یک نفرازروی خشکی صدای تیراندازی راشنیده بود. دوساعت بعدقایق صدمه ندیده شناورراهم درپنج مایلی روی سطح آب دریاپیداکردند. ظهرماهیگیر غرق شده توجزرومدراپیداکردند. پای راستش کنارسه تفنگ، بیرحمانه توشکاف یک یخ براق روبرآمدگی فرورفته بود. دستهاش به پشت پیچیده وتوکمربندش بودند. یک چکمه لاستیکی زیرآرنج راستش وتوش یک جوراب ویک ستاره دریائی زنده بود. بعدازاین که تمام روزاعماق تاریک رادنبال پسرهاگشتند، آفتابغروب، ماهیگیرراتوقایق خودش به خانه اش کشاندندوباسکوت کشف وسیله تطهیر، روی اسکله خانه ش گذاشتندتازنش ببیندش.
   زن ماهیگیر به نحوی که انگارروءیای تکراری خودرامی بیند، رواسکله ایستاد. به ماهیگیرخالص مثل کریستال روی تخته یخ زده خیره شد. یک چکمه کوچک یخزده هنوززیر بازوی مچاله شده ش بود. اورابه شکلی مبالغه آمیز، ورای پشیمانی یااندوه وآمرزش فناپذیری خوددید...