مخوان به راهِ فقیه ام!


اسماعیل خویی


• نمی روم به سفر،گر سفر مرا نبرد:
به هیچ ره نروم، راه اگر مرا نبرد!

نمی سزد که بنازم به تیز پروازی م:
که عشق می شودم بال، پر مرا نبرد! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۴ بهمن ۱٣۹۶ -  ۱٣ فوريه ۲۰۱٨


 

نمی روم به سفر،گر سفر مرا نبرد:

به هیچ ره نروم،راه اگر مرا نبرد!

نمی سزد که بنازم به تیز پروازی م:

که عشق می شودم بال،پر مرا نبرد!

به مرگ می رسم آن روزِ نا خُجسته ،دلا!

که عشق نیز هم از جا دگر مرا نبرد!

سیاهچاله ی خویش ام،درونِ خود،آن روز

که هیچ گون کشش از خود به در مرا نبرد!

مباد آن که نهد شک به پای من زنجیر:

ز بیمِ آن که به جایی بَتَر مرا نبرد!

گهی زدل خِرَدم شکوه می کند که بگو:

به هر دری که رود،بی خبر مرا نبرد!*

وَ گه دل ام ز خِرَد :کاین ملول گولِ عبوس

به باغ جُز که برای نظر مرا نبرد!**

سپاسمندِ پسندِ خودم ،که او هرگز

به روسپی کده ی زور وزر مرا نبرد!

سپاسمندِ دل ام نیز،کاو به هیچ رهی

که نیست هیچ در آن شور وشر مرا نبرد!

سپاسمندِ خِرَد نیز،کاو به جُز به رهی

که می رسد به حقوقِ بشر مرا نبرد!

ره آن بُوَد که خِرَد می نمایدم؛امّا

نمی روم،دلِ من گر به سر مرا نبرد!

و گر به ره خطری نیز در کمین یابد،

به دنج گوشه ی امنِ حذر مرا نبرد!

نگر که پای دل ات نشکند:وگرنه،منال

کز این گلیم چرا پیشتر مرا نبرد!

مخوان به سوی فقیه ام:که دانم این که به راه

عصا بَرَد ،ولی این کورِ کر مرا نبرد!

وَگر برد،چو همه همرهانِ گمرهِ خویش،

به هیچ جای مگر زی سقر مرا نبرد؟



هجدهم آذرماه ۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن